خواب بزرگ(Big Sleep) قسمت سوم


 





 
ديزالوبه:

58. داخلي- دفتر مارلو- شب
 

مارلو در دفترش قدم مي زند و بي صبرانه به ساعتش نگاه مي کند و يا نظري از پنجره به بيرون مي اندازد. ناگهان تلفن زنگ مي زند. مارلو گوشي را برمي دارد.
مارلو: الو، خانم راتلج... منتظر تماستون بودم.
صداي ويويان (از پشت تلفن): متاسفانه هيچ خبري ندارم بهتون بدم.
مارلو: اوه، پس زنگ نزد؟
صداي ويوان: نه نزد.
مارلو: خب، حالا گيريم زنگ زد، پولو گير آوردين؟
صداي ويويان: بله، بلافاصله که تماس گرفت، بهتون خبر ميدم.
مارلو: باشه، من همين جا منتظر مي مونم تا تماس بگيرين.
مارلو، مشکوک، گوشي را سرجايش مي گذارد. متفکر با نرمه گوشش بازي مي کند و قدمي از تلفن دور مي شود. ولي ناگهان انگار متوجه نکته اي شده باشد، به طرف تلفن نگاه مي کند و به سرعت کلاهش را از جارختي برداشته، بر سر مي گذارد و از در خارج مي شود.
ديزالوبه:

59. خارجي- نماي لايي از تابلوي رندال پليس- شب
 

ديزالوبه:

60. خارجي- رندال آرمز- شب
 

مارلو اتومبيلش را مقابل عمارت رندال آرمز پارک مي کند. سيگاري بر لب مي گذارد و داخل اتومبيل منتظر مي ماند.
ديزالوبه:

61. داخلي- رندال آرمز- شب
 

مارلو همچنان در داخل اتومبيل، پشت فرمان نشسته و منتظر است. به ساعتش نگاه مي کند. ناگهان متوجه نور اتومبيلي مي شود. ويويان است که اتومبيلش را درست جلوي ورودي عمارت پارک مي کند. مارلو روي برمي گرداند تا شناخته نشود.
ويويان از اتومبيل خارج شده و وارد عمارت مي شود.
ديزالوبه:

62. داخلي/ خارجي- رندال آرمز- شب
 

مارلو پس از مدتي انتظار از اتومبيلش بيرون آمده و به طرف عمارت مي رود.
ديزالوبه:

63. داخلي- رندال آرمز- شب
 

مارلو از پله ها بالا مي آيد و به راهرويي قدم مي گذارد و سپس در مقابل آپارتمان شماره 405 مي ايستد و زنگ را فشار مي دهد. در آپارتمان آرام باز مي شود و شمايل مردي که پشتش ايستاده پديدار مي گردد. اين همان جوبرودي است که قبلاً نيز او را در پستوي مغازه گايگر ديده ايم. با خونسردي به مارلو نگاه مي کند و حرفي نمي زند. با دست راستش در را گرفته. سيگاري گوشه لبش مي سوزد.
مارلو: گايگر؟
برودي (پس از مکثي خونسرد): چي گفتي؟
مارلو: گايگر. آرتور گوئين گايگر. همون آدمي که حق السکوت مي گرفته و اخاذي مي کرده.
دست راست برودي آهسته از نظر ناپديد مي شود. احساس مي کنيم دستش را به طرف اسلحه اش برده.
برودي: کسي رو با اين اسم نمي شناسم.
مارلو لبخند تلخي تحويلش مي دهد. برودي از اين لبخند خوشش نمي آيد.
مارلو: پس جوبرودي هستي.
برودي: خب، فرمايش.
مارلو: جالبه... جوبرودي هستي و کسي رو هم به نام گايگر نمي شناسي. خيلي بامزه اس.
برودي: اين تويي که با کوله بار بامزه ات دربه در مي چرخي... مزه تو بردار، برو يه جاي ديگه بريز.
برودي مي خواهد در را ببندد ولي دستش را به در مي گيرد و نمي گذارد.
مارلو: جو، خرت و پرتاي گايگر پيش توئه. فهرست هالوآيي ام که سرشونو شيره ماليده، پيش منه. فکر نمي کني بهتر باشه در اين باره حرف بزنيم؟ و همين حالا...
برودي (پس از مکثي در حالي که لبخند مي شند): خيلي خب، اگه فکر مي کني چيزي داري...
واز جلوي در کنار مي رود تا مارلو وارد آپارتمان شود.

64. داخلي- آپارتمان برودي- شب
 

اتاقي دلپذير که فشنگ مبلمان شده، نزديک در ورودي، اتاقي ديگر هست که با دو پرده ضخيم از اتاق نشيمن مجزا شده. مارلو سرش را پايين انداخته و وارد اتاق نشيمن مي شود.
مارلو (در حالي که هنوز پشتش به برودي است): تنهايي جو؟
برودي: آره، البته به غير از اين...
مارلو که حالا وسط اتاق رسيده، برمي گردد و برودي را اسلحه به دست در مقابلش مي بيند.
مارلو (تکان نمي خورد و فقط لبخندي تمسخر آميز مي زند): به...به... يه عالمه اسلحه تو اين شهر ريخته و يه ذره عقل... امروز تو دومين آدمي هستي که مي بينم فکر مي کنه با يه اسلحه تو دستش، دنيا رو توي مشتش داره (با ريشخند) بذارش زمين، جو. (جو تکان نمي خورد و پوزخندي مي زند) اون يکي اسمش ادي مارسه. چيزي درباره ش شنيد؟
برودي: نه.
مارلو: اگه بفهمه تو ديشب کجا بودي... صحبتش رو مي شنوي.
برودي (بي تفاوت مي ماند ولي اسلحه اش را پايي مي آورد): چه نسبتي مي تونم با ادي مارس داشته باشم؟
مارلو: اگه نداري، نمي دونم.
برودي: سوءتفاهم نشه... من آدم خشني نيستم. فقط محتاطم.
مارلو: نه به اندازه کافي. اون بازي اي که با چيزاي گايگر راه انداختي، افتضاح بود. مي دوني جريانو با چشم خودم ديدم.
برودي: گفتم خشن نيستم ولي اگه لازم باشه، مجبور مي شم از خشونت استفاده کنم. حالا بگو حرف حسابت چيه؟
مارلو (صدايش را به طرف پرده بالا مي برد): اول به دوستت که پشت پرده قايم شده و نفسشو حبس کرده، بگو بياد بيرون... خسته مي شه.
برودي: بيا بيرون آگنس.
پرده کنار مي رود و سرو کله آگنس از پشتش پديدار مي شود.
مارلو: سلام عزيزم.
آگنس: مي دونستم برامون دردسر مي تراشي. بهت گفته بودم جو...
مارلو: به خانم راتلجم بگو بياد بيرون.
ويويان نيز در پي آگنس از پشت پرده بيرون مي آيد. ويويان گرفته و عصباني به نظر مي رسد.
ويويان (به مارلو): برا چي اينجا اومدين؟ من به شما احتياجي ندارم.
مارلو: نيازي نبود بهم دروغ بگين.
ويويان (با عصبانيت): به شما احتياجي ندارم، نمي دونم چه جوري اينجا رو پيدا کردين، ولي نمي خوام اينجا باشين. مي شه از اينجا برين بيرون؟
مارلو: ولي عزيزم، اين آقا با اون هفت تيرش نمي ذاره. نگاه کن. فکرش به هم ريخته، کنجکاو شده و مي خواد از قضيه سردربياره.
برودي (خودش را وسط انداخته): آره، معلوم که کنجکاوم. و بالاخره از موضوع سردرميارم. (و با لحني تهديد آميز به مارلو): حالا بشين.
ويويان (به برودي): مي شه لوله هفت تيرو اين نگيري؟ من که کاري نکردم. (و هفت تير برودي را با دستش کنار مي زند) بدون اين نمي توني حرف بزني؟
مارلو (ويويان را به طرف کاناپه مي کشد و با هم مي نشيند): با اين مرد بحث نکن.
ويويان (به مارلو): دارين همه چيزو خراب مي کنين.
مارلو: نه، نمي کنم... اگه فقط...
برودي: خيلي خب رفيق، براي چي اومدي اينجا؟
مارلو (سرش را تکان مي دهد): براي اين که نذارم بهتون پول بده و ضمناً پاي پليسم به اين ماجرا باز نشه.
برودي (ازجا مي پرد): چه پليسي؟!
مارلو با شور و انرژي توضيح مي دهد. صرف اعتماد و اعتقادي که به حرف هايش دارد، برودي را ميخکوب بر جايش باقي مي گذارد.
مارلو: همونايي که مي خوان بفهمن اون گلوله هايي که توي بدن گايگر فرو رفته از طرف کي شليک شده. ببين جو، گايگرو تو کشتي... فقط مشکل اينجاست که اون تنها نبود. حالا يا تو متوجه اين موضوع نشدي و يا شدي ولي ترسيدي و فرار کردي. اما آنقدر دل داشتي که فيلم رو از توي دوربين از بين برداري و ببري و بعدام آنقدر جرئت داشتي که برگردي و جسد رو قايم کني.
آگنس (به مارلو): توديوونه اي.
برودي (به آگنس): ساکت باش.
مارلو: بعد راحت مي تونستي قبل از اين که پليس از وقوع جنايت باخبر بشه، مغازشو خالي کني.
برودي: داري يه سنگي مي اندازي. حالا به هدف بخوره يا نخوره. اتفاقاً شانس آوردي که من گايگرو نکشتم.
مارلو: ولي به هر حال مي تونن قتلو به گردنت بندازن.
برودي: حالا خيال کردي منو گير انداختي؟
مارلو: مگه ننداختم؟
برودي: چطوري؟
مارلو: بهت گفتم که يه شاهد وجود داره. بنابراين فکر نکن که بي خود حرف مي زنم.
برودي: منظورت کارمنه... اون حرفي نمي زنه.
مارلو: پس عکسا واقعاً پيش توئه.
برودي: فکر نکن هالوام.
مارلو: توي همون مايه هايي؛ يه رشوه خوار. (از جابرمي خيزد): مي دوني جو، يا تو ديشت خودت اونجا بودي يا عکسا رو از کسي گرفتي که اونجا بوده. تو مي دونستي که کارمن اونجا بوده چون نامزدت رو مامور کردي خانم راتلج رو تهديد کنه و تنها راهي که مي تونستي از اين موضوع باخبر بشي اينه که اونجا باشي و با چشم خودت ماجرا را ديده باشي، يا لااقل، عکسا رو برداشته باشي. اين به نظرت معقولانه نمي رسه؟
برودي: تو اصلاً کي هستي؟
مارلو: همون کسي که بهش پول مي دن تا رخت چرک ديگرونو بشوره. تنها چيزي ام که تو اين ميون گيرم مياد، عکساي کارمنه. حالا برو بيارشون.
برودي (با لحني کاسبکارانه و در حالي که به دريوزگي افتاده): نظرت درباره يه خورده مايه چيه؟ من جنسو دارم.
مارلو: از مشتري من چيزي بهت نمي ماسه.
برودي: من عکسا رو دارم، ولي فقط يه خورده برات آب مي خوره...
مارلو: برو عکسا رو بيار جو...
برودي با اکره به طرف ميز راه افتاد که ناگهان زنگ در به صدا درميايد. همگي به فکر اين که چه کسي مي تواند باشد، درجا خشکشان مي زند. برودي از کشوي ميز، اسلحه اي دسته استخواني بيرون کشيده و به آگنس مي دهد. آگنس اسلحه را به طرف مارلو مي گيرد.
برودي اسلحه خود را داخل کتش گذاشته و در حالي که آن را همچنان از داخل جيبش به بيرون نشانه رفته، در را باز مي کند.
کارمن استرنوود است که او را کنار زده و وارد اتاق مي شود. او نيز رولور کوچکي در دست دارد. برودي هر دو دست را بالا برده و عقب عقب به داخل اتاق برمي گردد. کارمن تهديد کنان جلو مي آرد.
برودي: سخت نگير کارمن.
کارمن (با لحني آمرانه به برودي): جو، من عکسامو ميخوام... همين حالام مي خوام.
برودي وحشت کرده ولي سعي دارد قضيه را ساده جلوه دهد و کارمن را آرام کند.
برودي: سخت نگير، کارمن...
کارمن: من عکسامو ميخوام.
در همين جا آگنس اسلحه اش را به طرف کارمن برمي گرداند و آماده شليک است.
آگنس (به کارمن): تو گايگرو کشتي.
ولي ناگهان مارلو با سرعت به طرف آگنس مي پرد و اسلحه را از دستش مي قاپد و او را به طرفي هل مي دهد. کارمن که متوجه حضور ديگران در اتاق نبوده، با سرو صدايي که ايجاد مي شود، مبهوت به سمت مارلو و ديگران نگاه مي کند.
برودي با استفاده از حواس پرتي کارمن، با ضربه اي اسلحه اش را به سويي پرتاب کرده و با پشت پا کارمن را به زمين مي اندازد. برودي بلافاصله دست به جيب برده تا رولور خود را بيرون بکشد ولي تا مي جنبد با مارلوي اسلحه به دست روبه رو مي شود. کارمن چهار دست و پا قصد دارد خود را به اسلحه اش برساند از روي زمين برداشته و در جيب مي گذارد.
مارلو (به کارمن): پاشو عزيزم. اين طوري شبيه زناي چيني شدي. منم که کارم شده جمع کردن اسلحه...
حالا مارلو با اسلحه اي که از چنگ آگنس بيرون آورده ديگران را تحت کنترل دارد. سپس به طرف برودي رفته، اسلحه او را نيز از جيبش خارج کرده و در جيب خودش مي گذارد.
مارلو (به آگنس): تو بشين عزيزم (وسپس به برودي) خب، کجا بوديم؟ آهان، داشتيم مي رفتي يه چيزي برامون بياري.
برودي با قيافه اي گرفته به طرف ميز رفته و از قسمتي مخفي، پاکتي ضخيم بيرون کشيده و آن را به دست مارلو مي دهد. مارلو نگاهي به محتواي پاکت مي اندازد.
مارلو: مطمئني که اين همشه و عکس ديگه اي نيست؟
برودي: آره.
کارمن آهسته و با حالتي بچه گانه به مارلو نزديک مي شود و متبسم دستش را دراز مي کند تا پاکت را از او بگيرد.
کارمن: حالا مي تونم عکسامو داشته باشم؟
مارلو: نه.
کارمن: اسلحمو چطور؟
مارلو: بعداً.
مارلو برمي گردد در حالي که کيف و مانتوي ويويان را از کنار کاناپه برداشته و به دستش مي دهد.
مارلو (به ويويان): بهتره اونو ببري خونه.
ويويان: ظاهراً بايد ازتون تشکر کنم؟!
مارلو: نه، لازم نيست فقط دفعه بعد بهم دروغ نگين.
ويويان: بيا بريم کارمن.
ويويان و کارمن به طرف در آپارتمان مي دوند. ولي ميانه راه وقتي ويويان از جلوي برودي رد مي شود، با کيف خود ضربه اي به صورت برودي مي زند و بلافاصله از در خارج مي شود. برودي مي خواهد مقابله به مثل کند و به طرف در مي رود.
مارلو: کوتاه بيا تو.
برودي به سوي مارلو و آگنس برمي گردد. کلافه است و با دستمالي عرق پيشاني اش را خشک مي کند. آگنس روي کاناپه نشسته مارلو نيز برو روي دسته اش.
مارلو: خوب جون سالم به در بردي، جو! (به آگنس) تو چرا ناراحتي عزيزم؟!
آگنس: براي اين که اذيت مي شم ناشي گري اش رو مي بينم.
برودي: منم همين احساسو درباره تو دارم. (با لحني عصبي، به مارلو) حالا که به عکسات رسيدي، برو بيرون... برو بيرون!
مارلو: هنوز زوده. چندتايي مشکل هست که بايد حل کنيم.
برودي: بهت گفتم برو بيرون.
آگنس (با سرخوردگي به برودي): حالا ديگه چه فرقي مي کنه؟
مارلو (به برودي): چرا سراغ خانم راتلج رفتي تيغش بزني؟
برودي (سيگاري بر لب مي گذارد): چون شش ماه پيش باباشو تيغ زده بودم فکر کردن شايد اين دفعه دوم، نشه.
مارلو: چي باعث شد فکر کني خانم راتلج باباشو در جريان نمي ذاره؟
برودي: چقدر خانم راتلج رو مي شناسي؟
مارلو: از اين بگذريم.
برودي (سيگارش را آتش مي زند): فکر کردم شايد يه رازايي داره که نخواد پدرش از اونا باخبر بشه.
مارلو: خب، فکر نکردي، ولي از اينم بگذريم (با تغيير لحن) راستي جو، اون عکسا چطوري به دستت افتادن؟
برودي ( با عصبانيت): ببين چيزي رو که دنبالش بودي به چنگ اوردي ارزونم به چنگ آوردي. من چيزي در اين زمينه نمي دونم. مي دونم آگنس؟
مارلو: ولي اونارو دادي به من و. قضيه تموم شده.
آگنس (با لحني تحقير آميز): آدم دست و پا چلفتي. اين هموم احساسيه که هميشه نسبت بهت داشتم. هيچ وقت توي زندگي به مردي برنخوردم که يه ذره باهوش باشه. يه بارم برنخوردم....
آگنس مچ دستش را مي مالد.
مارلو (برخواسته خطاب به آگنس): خيلي محکم فشارش دادم؟!
ولي آگنس بي توجه به صحبت هاي تحقي آميزش با برودي ادامه مي دهد.
آگنس:... حالا تو يا هر مرد ديگه اي.
مارلو: هي جو، اون عکسا رو از کجا گير آوردي؟
برودي ( که روي مبل نشسته و خسته، سيگارش را دود مي کند): از جيب يه نفر افتاده بود بيرون.
صداي مارلو: بهانه اي هم براي اثبات غيبت از محل وقوع جنايت ديشب داري؟
برودي: اينجا پيش آگنس بودم.
آگنس با دلخوري به اين حرف برودي واکنش نشان مي دهد.
مارلو (با اشاره به آگنس): عجب شاهدخوبي! ( و در حالي که به طرف ميز مي رود و اسلحه هاي آنها را روي ميز مي گذارد) ببين جو، تو فقط يه بار مي ميري، حتي به خاطر ارتکاب دو تا قتل...
برودي (با شگفتي): دوتا قتل؟!
مارلو : آره، دوتا... حدود ساعت 5/7 ديشب کجا بودي؟
برودي: خيلي خب... داشتم خونه گايگرو مي پاييدم .
مارلو: چرا؟
برودي (سرش را پايين انداخته): مي خواستم تلکه اش کنم.
مارلو: وقتي با من حرف مي زني، تو چشمام نگاه کن.
برودي (سر بالا مي کند. مارلو به طرفش خم شده):... بارون شديدي مي اومد و من توي ماشين نشسته بودم. يه ماشين ديگه جلوي خونه پارک شده بود و يکي هم پايين تپه. من پايين، پارک کرده بودم.
مارلو: ديگه کي اونجا بود؟
برودي: هيشکي... يه پاکارد بزرگ نزديک اونجايي که من بودم پارک شده بود. نگاهي بهش انداختم، به نام خانواده استرنوود ثبت شده بود. هيچ اتفاقي ام نيفتاد، بعد از انتظاري خسته شده و برگشتم خونه.
مارلو: مي دوني اون پاکارد الان کجاست؟
برودي: از کجا بدونم؟
مارلو: توي گاراژ کلانتر... امروز صبح از توي آب هاي اسکله ليدو بيرونش کشيدن. جسد يه مرد توش بود. ماشينو خلاص کردن و به طرف انتهاي اسکله هل داده بودن.
برودي: اين وصله رو نمي توني به من بچسبوني...
مارلو: مي تونم، سعي کنم.
برودي اعتراض از جابرمي خيزد.
مارلو: بشين جو... مرد مرده، اوئن تيلور راننده خانواده استرنووده. اون رفته بوده خونه گايگر چون کارمنو دوست داشته. از بازي آيي که گايگر به راه انداخته بود، خوشش نمي آمده. نگران و مضطرب اون پشت قايم شده بود و يه هفت تيرم داشته. و چون از هفت تيرم تير در مي ره، گلوله اي شليک مي شه و گايگر نقش زمين مي شه و مي ميره. اوئن با فيلم فرار مي کنه و تو دنبالش مي ري و فيلمو ازش مي گيري.
برودي: خيلي خب،حق با توئه... من صداي گلوله ها رو شنيدم و اونو ديدم که فرار کرد و سوار پاکارد شد و راه افتاد. تعقيبش کردم. به طرف غرب پيچيد، رفت توي سانست بولوار و بعد، اون طرف بورلي هيلز از جاده کنار زد و توقف کرد. اينجا بود زدم توي سرش. و بعد فکر کردم فيلمه، ارزشم داره و اونو برداشتم. اين، آخرين باري بود که اونو ديدم.
مارلو: پس به اين ترتيب، تو يه آدمي رو بي هوش نزديک بورلي هيلز ول کردي و رفتي. و حالا مي خواي باور کنم يه نفر ديگه اومده نشسته پشت فرمون و ماشينو برده دم اقيانوس و اونو هل داده توي آب و بعد رفته جسد گايگرو قايم کرده؟
برودي: من اين کارو نکردم.
مارلو: ولي به هر حال يه نفر کرده... تو مي خواستي از موقعيت استفاده کني و بقيه کارو خودت جلو ببري.
برودي: نمي توني ثابت کني که من اين کارو کردم.
مارلو: قصد بخصوصي هم ندارم. تمامي چيزي که مي خوام از اون سر دربيارم اينه که گايگر چه حساب کتابي با خانواده استرنوود داشته.
برودي: شايد من و تو بتونيم باهم يه معامله کوچولو انجام بديم...
ناگهان زنگ در به صدا درمي آيد. برودي برخواسته و ناخودآگاه دستش را به طرف جيب کتش برده ولي يادش مي آيد مارلو اسله اش را ضبط کرده و بعد روي ميز گذاشته. بنابراين به طرف ميز برمي گردد ولي با هشدار مارلو که دستش را توي جيب کتش برده و اسلحه اي را از داخل کت به سويش نشانه رفته رو به رو مي شود.
برودي: حتماً دختره اس که برگشته...
مارلو: اگه اون باشه، اسلحه اش اينجاس (به جيبش اشاره مي کند)
برودي، در را نيمه باز مي کند. امکان ندارد کسي را که توي راهرو ايستاده ببينيم. درست بلافاصله صداي شليک دو گلوله به گوش مي رسد. برودي به عقب پرت مي شود. آگنس جيغ مي کشد. مارلو از جا جسته و به طرف راهرو مي رود.

65. داخلي- راهرو- رندال آرمز- شب
 

مارلو به طرف راه پله ها مي رود. همسايه اي وحشت زده از آپارتمانش بيرون آمده و ناظر صحنه است. ضارب کارلو لاندگرن است که با سرعت پله ها را پيموده و خود را به در خروجي عمارت مي رساند. مارلو با عجله در پي اش مي رود.

66. داخلي- ورودي عمارت- رندال آرمز- شب
 

در ورودي دارد بسته مي شود که مارلو آخرين پله ها را پيموده و خود را به آن مي رساند. مارلو قبل بسته شدن در از لايش عبور مي کند.

67. خارجي- رندال آرمز- شب
 

لاندگرن در حال دويدن از آن طرف خيابان برگشته و دو تير به طرف مارلو شليک مي کند.

68. خارجي- رندال آرمز- شب
 

صداي شليک دو گلوله به گوش مي رسد و جاي اصابت آنها درست تزديک جايي است که مارلو ايستاده ديده مي شود.

69. خارجي- رندال پليس- شب- نماي عمومي
 

لاندگرن از زاويه ديده مارلو. لاندگرن لا به لاي درخت ها و اتومبيل هاي پارک شده، ناپديد مي شود.

70. خارجي- رندال پليس- شب
 

مارلو سوار اتومبيلش مي شود و در تعقيب لاندگرن آرام مي راند.

71. خارجي- خيابان هاليوود- شب
 

خياباني مسکوني با درختاني پر برگ در اين سو و آن سو اتومبيل هايي که رد فاصله، پارک شده اند. مارلو، لاندگرن را مي بيند که طبيعي قدم برمي دارد و جلو مي رود. مارلو از او پيشي گرفته و اتومبيلش را کمي جلوتر پارک مي کند. سپس خود را به جاي کنار راننده کشانده و در صندلي فرو مي رود.

72. خارجي- خيابان هاليوود- شب- نماي عمومي
 

کارول لاندگرن بي خيال قدم مي برمي دارد و به مارلو نزديک مي شود. ظاهراً احساس مي کند از خطر جسته.

73.خارجي- خيابان هاليوود- شب
 

در حالي که لاندگرن از کنار اتومبيل مارلو عبور مي کند، مارلو ناغافل در اتومبيل را باز کرده و اسلحه به دست بيرون مي آيد.
مارلو: هي رفيق، کبريت داري؟
لاندگرن، ميخکوب بر جاي مي ماند. نمي داند چه کار کند. دست هايش را بالا مي برد. صداي آژير پليس به گوش مي رسد که به طرف رندال آرمز مي رود. لاندگرن سرش را به طرف صدا مي چرخاند. مارلو جلوتر رفته و اسلحه کوچکش را به طرف شکم او نشانه مي رود.
مارلو: من يا پليس؟
لاندگرن: ولم کن برم. چي از جونم مي خواي؟
مارلو ( به اتومبيلش اشاره مي کند): سوار شو (لاندگرن اطاعت مي کند) بشين پشت فرمون تو رانندگي مي کني.

74. داخلي- اتومبيل مارلو- شب
 

لاندگرن از طرف صندلي اتومبيل کنار راننده، خود را پشت فرمان مي کشاند، مارلو که اسلحه اش را به سمت او گرفته، در کنارش مي نشيند.
مارلو: خب، ماشين پليس که رد شد، مي ريم خونه گايگر... راستي کارلو، تو برودي رو عوضي جاي يه نفر ديگه کشتي، اون گايگرو نکشته بود.
ماشين پليس آژير کشان از کنارشان عبور مي کند.
مارلو: خب، حالا راه بيفت.
ديزالوبه:

75. خارجي- جلوي خانه گايگر- شب
 

لاندگرن، اتومبيل مارلو را جلوي خانه گايگر پارک مي کند. مارلو، اسلحه به دست خارج شده و لاندگرن نيز از همان در بيرون مي آيد. چند قدمي رفته، جلوي در خانه مي رسند.
مارلو: کليد که داري، درو باز کن.
لاندگرن: کي گفته دارم؟
مارلو دستش را به طرف جيبش برده تا کليد خود را به او بدهد. ولي لاندگرن از فرصت استفاده کرده. مشت محکمي حواله صورت مارلو مي کند. مارلو با وجود ضربه محکمي که به چانه اش خورده، همچنان بر پاي ايستاده.
مارلو (با اشاره به اسلحه اش): بيا نکنه به اين احتياج داري؟
و اسلحه اش را جلوي پاي لاندگرن مي اندازد. لاندگرن خم مي شود تا اسلحه را از روي زمين بردارد. مارلو معطل نکرده و با پا ضربه اي به صورت لاندگرن مي زند. ضربه آنچنان شديد است که لاندگرن بي هوش بر زمين مي افتد. مارلو خونسردانه، اسلحه را از زمين برداشته، در جيب مي گذارد و سپس در را باز مي کند و لاندگرن را از يقه کاپشن گرفته و روي زمين مي کشد و به درون خانه مي برد.
ديزالوبه:

76. داخلي- خانه گايگر- اتاق نشيمن- شب
 

مارلو خم شده و دست لاندگرن را با طناب پرده مي بندد. سپس برخاسته و با دستمالي، قطره خون گوشه لبش را پاک مي کند. ناگهان مشکوک و کنجکاو شده به طرف اتاق خواب مي رود. جسد گايگر روي تختش قرار دارد. دو شمع بلند در دو سوي تخت تنها نور اتاق را تامين مي کند. در نوار پر نقش و نگار چيني زخم هاي گلوله را روي سينه اش پوشانده و دست هايش را صليب وار روي آن قرار داده اند.
ديزالوبه:

77. داخلي- اتاق نشيمن گايگر- شب
 

مارلو دوباره به اتاق نشيمن برمي گردد. به سوي تلفن رفته، شماره اي مي گيرد.
مارلو: الو، برني... آره، مارلو هستم. صيد خوبي هم کردي؟
صداي برني اولس: نه، کي کرده؟
مارلو (با اشاره به کارل لاندگرن که بي هوش کف اتاق افتاده) يه تيکه گوشت ترو تازه دارم که شايد برات جالب باشه.
صداي برني: منظورتو نمي فهمم.
مارلو: ديشب وقتي بچه هات اوئن تيلورو از آب بيرون کشيدن. هفت تيري ام روش پيدا کردن؟
صداي برني: اين ديگه به پليس مربوطه.
مارلو: آره مي دونم به پليس مربوطه، ولي اگه پيدا کرده باشن بايد سه تا پوکه خالي توش باشه. بيا شماره 7244، لاورن تريس، اون ور خيابون کنيون. بهت نشون مي دم خود گلوله ها کجا رفتن.
صداي برني: الان ميام.
مارلو: منتظرم.
ديزالوبه:

78. داخلي- اتاق نشيمن گايگر- شب
 

کارول لاندگرن را روي نيمکتي نشانده اند. مارلو پشت سرش و الس، سمت راستش ايستاده و از او بازپرسي مي کنند. يک پليس لباس شخصي نيز کنار در ايستاده.
الس (به کارول): برا چي جسد گايگرو قايم کرده بودي؟ اعتراف مي کني که به طرف برودي شليک کردي؟
کارول (سرد و بي تفاوت): برو کنار بذار باد بياد.
مارلو دست در جيب کرده و اسلحه کارول را بيرون آورده و به الس مي دهد.
برني (به کارول): بيا بريم.
الس زير بغل کارول را گرفته از جا بلند مي کند و همگي از در خارج مي شوند.
تصوير سياه مي شود.
تصوير روشن مي شود.

79. داخلي- کافه- رستوران- روز
 

ويويان با کت و دامني شيک و شالي از پوست خز روي دستش، وارد کافه/ رستوراني پر مشتري مي شود. صداي نواي پيانويي آرام به گوش مي رسد. ويويان از بالاي سکوي ورودي به داخل رستوران و به جمعيت نگاه مي کند و کسي را که با او قرار داشته، نمي يابد از پله ها پايين آمده و از لابه لاي ميزها و مشتري ها مي گذرد و سرانجام مارلو را از پشت بار مي يابد.
ويويان: سلام.
مارلو (روي برمي گرداند): هي، سلام.
ويويان: ببخشين دير کردم.
مارلو (طعنه زنان): امروز چطورين؟
ويويان: بهتر از ديشب.
مارلو: اينو مي تونم تصديق کنم.
ويويان سر پيشخدمت را که به آنها نزديک شده خطاب قرار مي دهد.
ويويان: سلام مکس.
مکس: عصر بخير خانم راتلج.
ويويان: يه جا براي ما داري؟
مکس: البته خانم. بفرماييد از اين طرف.
ويويان و به دنبالش مارلو در پي مکس راه مي افتد و چند قدم آن سوي تر، پشت ميزي نشسته و سفارش مي دهند.
مارلو: اينجا رو از کجا پيدا کردين؟
ويويان: براي آن که کسي مزاحم نشه.
مارلو: براي چي مي خواستين منو ببيني؟
ويويان: پدرم که روزنامه هاي صبح رو خونده بود، خيلي خوشحال به نظر مي رسيد. منم همين طور.
مارلو: شانس آورديم. تونستم کاري کنم که پاي خانواده استرنوود به اين ماجراهات باز نشه.
ويويان: پدرم اميدواره که خودتونو زياد قاتي اين ماجراها نکرده باشين.
مارلو (پکي به سيگارش مي زند): بهش گفتين که تقصيري نداشتين؟
ويويان: نه، ازم خواست که چکي رو به شما بدم.
ويويان در کيفش را باز کرده ولي با پاسخ مارلو متحير کارش را نيمه تمام مي گذارد.
مارلو: فعلاً به پول احتياج ندارم.
ويويان سر پايين انداخته و به درون کيفش نگاه مي کند.
ويويان: به نظر اون، پرونده مختومه اس...
مارلو: هان؟!
ويويان: مگه نيست؟
مارلو: مختومه اس، ولي فقط تا اونجا که به گايگر مربوط مي شه...
ويويان چک را از کيف بيرون آورده و با خوشحالي
ويويان: پس اگه اين طوره به کلي مختومه اس!
چک را به دست مارلو مي دهد. مارلو نگاهي به آن مي اندازد.
ويويان: اميدوارم مبلغش به نظرتون کافي برسه.
مارلو: پانصد دلار! (چک را در جيب کتش مي گذارد) خيلي بيشتر از اون چيزيه که انتظار داشتم ولي به هر حال ممنون.
پيشخدمت سر مي رسد و آن چه سفارش داده اند، روي ميز مي گذارد.
ويويان: ما خيلي از شما ممنونيم آقاي مارلو و من خودم خيلي خوشحالم که همه چي تموم شد. بگيد ببينم وقتي سر کار نيستين، معمولاً چه کار مي کنين؟
مارلو: اسب سواري مي کنم، ول مي پلکم...
ويويان: و روابط عاطفي؟
مارلو: سعي خودمو مي کنم... ولي يه چيزي هست که ازش سردر نمي آرم.
ويويان: که چه چيزي منو نرم مي کنه؟
مارلو: آره.
ويويان: يه راهنماييتون مي کنم. شکر تاثيري نداره. قبلاً امتحان شده.
مارلو (خيلي جدي): پس براي چي روي من امتحانش کردين؟ (لبخند بر چهره ويويان مي ماسد) کي به شما گفته با شيرين زبوني منو از ادامه اين پرونده منصرف کنين، ادي مارس؟ (ويويان از اين اشارت مارلو مبهوت و خشمگين به نظر مي رسد.) خيلي خب، نمي خماد جواب بدين هر کي هست، به هر حال اين پدرتون نبوده که به شما گفته پولي به من بدين و منو منصرف کنين، هان؟
ويويان (با عصبانيت): نه، اون حالش خوب نيست. اين تصميم خودم بوده.
مارلو: مطمئنيد؟
ويويان: خب، مي دونم که تا اينجا کار پرونده، فراز و نشيب هايي داشته...
مارلو (به جلو خم مي شود): ادي مارس، توي اين پرونده چه نقسي داره؟
ويويان: هيچ نقسي. اون يه قمار خونه داره منم اسب سواري مي کنم و گاهي شرط بندي...
مارلو: يه کار ديگه ام مي کنين. (جلوي صحبت ويويان را مي گيرد) نمي خواد جواب بدين، بذارين خودم بگم. مي دونستين که شان ريگان با همسر ادي مارس فرار کرده؟
ويويان: خب اينو همه مي دونن.
مارلو: مي دونستين که خودش، صاحب اون قمار خونه اس و توي اين ماجراي اخاذي هم سهيمه؟
ويويان: نه، باور نمي کنم...
مارلو: خب پس براي چي اين قدر مزاحم شما شده؟
ويويان که خود را کاملاً باخته با حالتي عصبي سيگارش را خاموش مي کند.
نارلو: ادي مارس با شما چه کار داره؟ (در حالي که لبخند مي زند، لحنش صميمانه مي شود) خونسرد باش، عزيزم، چرا مي لرزي؟ نمي خوام صدمه اي بهت بزنم. مي خوام کمکت کنم. (از جا برمي خيزد) حالا بهتره دنبال کارتو بگيري. يه معامله اي کردي، حالا درست يا غلط، بهتره بهش بچسبي...
ويويان نيز که از جا برخواسته، خداحافظي مي کند و مي رود. مارلو متفکر، با نرمه گوشش ور مي رود و با چشم بدرقه اش مي کند. ولي مسئله اي فکرش را مشغول کرده، پيشخدمت را صدا مي زند.
مارلو: گارسون!
پيشخدمت: بله قربان؟
مارلو: تلفن دارين؟
پيشخدمت: بله آقا، اونجا...

80. داخلي- رستوران- غروب
 

مارلو، گوشي تلفن را به گوش دارد و منتظر است. معلوم است که مي خواهد با خارج از شهر صحبت کند.
زن تلفن چي: آقا 55 سنت بندازين.
مارلو: چقدر فرمودين؟
زن تلفن چي: اينم جايي که مي خواستين، آقا.
صداي مرد پشت تلفن: الو؟ الو!
مارلو: مي تونم با آقاي مارس صحبت کنم؟
صدا: خودم هستم.
مارلو: اوه صداتو نشناختم مارلو هستم. مي خواستم ببينمت.
صداي مارس: حتماً، کي؟
مارلو: اگه بشه همين امشب، مي کوبم ميام.
مارس بيا منتظرتم.
تصوير سياه مي شود.
تصوير روشن مي شود.

81. خارجي- نماي بيروني باشگاه ادي مارس (لاس اولينداس)- شب
 

ساختماني مجلل با نماي سنگ کاري و در و پنجره هاي بزرگ وسفيد و روشن. جلوي ساختمان چمن و گل و گل کاري است و درختان نيز در اين سو و آن سويش به چشم مي خورند. مارلو از قمت پارکينگ ظاهر مي شود. پالتويي بر تن دارد و مطابق معمول کلاهي بر سر. پياده روي جلوي باشگاه را پيموده و به مقابل در ورودي اش مي رسد. پيشخدمتي بلافاصله در را به رويش باز مي کند.

82. داخلي- باشگاه ادي مارس- شب
 

يک ورودي بزرگ با پيشخواني که مسئول جامه داري پشتش ايستاده و اتاق ها و سالن هاي بزرگ با مشتري هايي که هر يک به فعاليت مورد علاقه شان سرگرم اند. مارلو به طرف پيشخوان رفته و کلاه و پالتويش را به جامه دار مي سپارد. سپس يکي از پيشخدمت ها را صدا مي زند.
مارلو: آقاي مارس تشريف دارن؟ من مارلو هستم، باهاشون قرار داشتم.
پيشخدمت: همين جا منتظر باشين، خبرتون مي کنم.
مارلو در انتظار، چرخي مي زند و به يکي از سالن ها سرک مي کشد و سپس با شنيدن صداي آوازي، به سمت صدا مي رود که به نظرش آشنا مي رسد. در سالن ديگر ويويان است که در محفلي صميمي و دوستانه، آواز مي خواند. مارلو مي ايستد و تماشا مي کند. ويويان با ديدن او دستي به سويش تکان مي دهد. مارلو نيز با اشاره سرو دست، پاسخش را مي دهد. ديري نگذشت که پيخشدمت سر مي رسد و او را به طرف دفتر ادي مارس هدايت مي کند. قبل از ورود همان دو محافظ ادذي مارس از دفتر بيرون مي آيند و با مارلو سينه به سينه مي شوند. مارلو به طعنه دست هايش را بالا مي برد.
مارلو: سلام بچه ها!
محافظ: بس کن! برو تو، منتظرته.

83. داخلي- دفتر خصوصي ادي مارس- شب
 

اتاقي است بزرگ که خيلي خوش سليقه دکور شده و حکايت از پول دار بودن صاحبش دارد. مارس لباس رسمي پوشيده و به استقبال مارلو مي آيد.
مارلو: سلام مارس.
مارس: سلام مارلو، از ديدنت خوشحالم. قبلاً اينجا آمده بودي؟
مارلو: اولين بارمه. الانم بهم نگفته بودي مي تونم رو کمکت حساب کنم، نمي آمدم.
مارس: چيزي مي خواي؟
مارلو: بدم نمياد.
مارس (در حال پذيرايي): از روشني که اين ماجرا رو حل و فصل کردي، خوشم آمد. ابتدا دلخورم کرد ولي الان مي فهمم که از همون اولم مي دونستي داري چه کار مي کني. من وتو راحت مي تونيم با هم کنار بيايم. من يکي، دوست دارم همون طور که کار جلو مي ره، صورت حسابمو بپردازم. چقدر بهت بدهکارم؟
مارلو: براچي؟
مارس: هنوز محتاطي، هان؟
مارلو نوشيدني اس را از دست مارس گرفته و مي نشيند.
مارلو: خيلي خب، من يه خورده اطلاعات مي خوام... اطلاعاتي درباره شان ريگان.
مارس که تازه چيزي براي خودش ريخته بود، با شنيدن نام شان ريگان روي برمي گرداند. چهره اش جدي و لحنش خشک است.
مارس: تو قبلاًام اين طالاعات رو از دفتر اشخاص گم شده گرفتي.
مارلو: دنبالش بگرد.
مارس: اين کاريه که بچه هام بايد بکنن.
مارلو: فکر مي کني کجاس؟
مارس: فکرم جايي قد نمي ده.
مارلو: تو که سر به نيستش نکردي، هان؟
مارس: نه فکر مي کني کردم؟
مارلو: آمدم اينجا همينو ازت بپرسم.
مارس: شوخي مي کني.
مارلو (مي خندد): خيلي خب، شوخي مي کنم... (با حالتي جدي) تو اين کارو نکردي. من ريگانو مي شناختم.
مارس: بهم گفته بودي دنبال ريگان نيستي.
مارلو: اون موقع، نبودم. شايدم فقط کنجکاو شدم يعني وسط کار يه دفعه به فکرم رسيد نکنه ژنرال نگران اينه که ريگان قاطي اين جريان حق السکوت باشه.
مارس: استرنوود حالا مي تونه بره و راحت بخوابه. اين حق السکوت کار خود گايگر بوده، خودم امروز يه تحقيقاتي در اين زمينه کردم. وقتي ام گايگر و برودي کشته شدند، کل صورت مساله ام پاک شد. در اين زمينه شک ندارم.
مارلو: يعني، پس به نظر تو تموم شده؟ (از جا برمي خيزد) ژنرالم مثل تو فکر مي کنه؛ به همين خاطر امروز باهام تصفيه حساب کرد و نمي خواد ديگه براش کار کنم.
مارس: متاسفم که اينو مي شنوم. کاشکي تو رو استخدام کرده بود تا لااقل اون دخترش رو جمع و جور کني. الانم اينجاست (با انگشت به بيرون از اتاق اشاره مي کند)
مارلو: مي دونم صداشو شنيدم.
مارس: اينجا محبوبيت زيادي نداره. وقتي مي بازه، من مي مونم و يه عالمه چک و سفته... ولي وقتي مي بره پول منو به جيب مي زنه.
مارلو: خب، دفعه بعد اينجا راهش نمي دي؟
مارس: اگه ندم، مي ره پولشو يه جاي ديگه خرج مي کنه.
مارلو: اوه پس واسه اينه که مدام سرو کله اش اينجا پيدا مي شه... اگه اين طوره ديگه نذارم بياد اينجا ... (به طرف در راه مي افتد) خب، پس اين همه راه رو به خاطر هيچي آمدم.
مارس: متاسفم که نمي تونم کمکي بکنم.
مارلو: مسئله اي نيست قبل از برگشتن يه سرکي اينجا بکشم؟
مارس: معلومه که نيست. از اون در برو؛ به پشت سالن راه داره.
مارلو: نه،ممنونم، اگه اجازه بدي. از همون راهي مي رم که باقي هالوها مي رن.
مارلو به طرف در اصلي دفتر مي رود. ولي قبل از آن که در را بگشايد، مارس خطابش قرار مي دهد.
مارس: شايد يه روز برسه که بتونم کمکت کنم.
مارلو: شايد.( در حاليکه دستش روي دستگيره در است، به طرف مارس برمي گردد) ولي يه چيزي هست که واقعاً ازش سر درنميارم... اصلاً به نظرم نمي رسه که زياد در تب و تاب پيدا کردن همسرت باشي. بخصوص که شنيده ام زني هم نيست که آدم بخواد از دستش بده. اگه بدوني کجاست، شايد همون جايي باشه که ريگان هم هست.
مارس ( با لحني خشک): زياد کنجکاو نباش. چيزي که بين من و زنمه. فقط بين من و خودشه.
مارلو(متبسم): مي بخشي. (سپس با تغيير لحن) راستي ادي، کسي رو احياناً مامور نکردي من بپاد؟ کسي که با يه کوپه خاکستري منو اين ورو و اون ور تعقيب مي کنه؟
مارس: نه، واسه چي اين کارو بکنم؟
مارلو: خودمم نمي فهمم واسه چه بايد اين کارو بکني. مگه اين که مدام نگران اين باشي که من کجام و روز و شبمو چه جور مي گذرونم.
مارس: گفتم ازت خوش مياد ولي نه ديگه اين قدر...! (هر دو مي خندند) مارلو خداحافظي مي کند و از دفتر بيرون مي آيد.

84. داخلي- ورودي باشگاه- شب
 

مارلو از دفتر ادي مارس خارج شده و به طرف سالن بازي مي رود. در همين حال، در پيشخدمت به او نزديک شده و براي رساندن پيام ويويان با يکديگر مسابقه مي گذارند. مارلو اجازه مي دهد يکي از آنها پيام را برساند.
پيشخدمت اول: خانم راتلج گفتن که امکان داره قبل از رفتن يه سري به ايشون بزنين.
پيشخدمت دومي: پت يکي از ميزا نشسته.
مارلو: ممنون از هر دوتاتون.
مارلو وارد سالن بازي مي شود و به محافظ ادي مارس برمي خورد.
محافظ اولي: راستي آقاي مارلو، خانم رات..
مارلو: آره، خانم راتلج مي خواد منو ببينه.
محافظ دومي: از کجا مي دوني؟
مارلو: ادي گفت.
محافظ اولي: امشب سر شانسه و هر داره مي بره.
محافظ دومي: ولي من شنيدم ادي چيزي بهت بگه...
مارلو: نگفت./..
دو محافظ مبهوت نگاهش مي کنند. مارلو به طرف ويويان مي رود.
ويويان پشت ميزي نشسته و رولت بازي مي کند. مارلو کنارش مي ايستد و بازي اش را تماشا مي کند. ويويان يک دور ديگر بازي مي کند که با اعتراض متصدي بازي رو به رو مي شود. ولي ادي که از دفترش بيرون آمده، پادرمياني کرده و با اشاره او، بازي ادامه پيدا مي کند. ويويان در آخرين دور بازي نيز برنده مي شود. مارلو به طرف ويويان خم شده و در گوشش زمزمه مي کند.
مارلو (به ويويان): خب، بردي... در فاصله اي که پولتو مي گيري، من بيرون توي ماشين منتظرتم.
ديزالوبه:

85. خارجي- بيرون باشگاه ادي مارس- شب
 

مارلو، کلاه و پالتويش را از جامه دار تحويل گرفته و از باشگاه بيرون مي آيد. از همان راهي که آمده به طرف پارکينگ برمي گردد. به محوطه پارکينگ و کنار اتومبيلش مي رسد. ولي انگار احساس خطر کرده. لحظه اي کنار اتومبيلش مشکوک و متفکر مي ايستد. سپس در اتومبيلش را باز کرده و از زير داشبورد و از داخل محفظه اي مخفي، اسلحه اي بيرون مي کشد. در اتومبيل را بسته، خشاب اسلحه را کنترل مي کند و سپس آن را داخل جيب پالتويش مي گذارد. به اطراف نگاهي مي اندازد. در همين موقع نگاهش به باشگاه مي افتد. از در ويژه پرسنل باشگاه- که کنار در اصلي قرار دارد- يکي از افراد ادي مارس خارج شده و به طرف پارکينگ مي آيد. مارلو پشت اتومبيلي پنهان شده و مرد را مي پايد که داخل محوطه پارکينگ، به اين سو و آن سو نگاه مي کند. صداي شب بخيري به گوش مي رسد . ويويان است که از در باشگاه بيرون آمده. مرد بلافاصله خود را پشت اتومبيلي پنهان مي کند و اسلحه اي از جيب خود بيرون مي کشد. ويويان به سوي محوطه پارکينگ مي رود. مارلو نيم نگاهي به مرد و نيم نگاهي به ويويان دارد که حالا نزديک اتومبيل مارلو رسيده. ناگهان مرد از مخفي گاهش بيرون آمده و اسلحه را به طرف ويويان مي گيرد.
مرد: خانم، اين هفت تيره. من اون پولو مي خوام.
ويويان که يکه خورده مبهوت به مرد نگاه مي کند.
مرد: جيغ بکشي، دو تيکه ات مي کنم. اون کيفو بده من.
مارلو آهسته از پشت اتومبيلي بيرون آمده و اسلحه به دست مرد را از پشت سر غافلگير مي کند.
مارلو: سلام رفيق... تکون نخور!
مرد، دست هايش را بالا مي برد، مارلو اسلحه را مي گيرد.
مارلو: نمي دونم چرا هميشه يه نفر هست که به من اسلحه مي ده...
ويويان نيز از طرف ديگر، کيفش را از دست مرد بيرون مي کشد.
مارلو (به مرد): حالا مي توني برگردي.
مرد برگشته و روبه روي مارلو مي ايستد.
مارلو: از آدمايي که بازي درمي آرن، خوشم نمياد. به اربابت بگو... ( و با مشتي مرد را نقش زمين مي کند)
ويويان: خوشحالم که ازت خواستم منو به خونه برسوني.
مارلو: من هم همين طور.
ويويان: حالا بريم؟
به سوي اتومبيل مي روند. مارلو در اتومبيل را براي ويويان باز مي کند.
مارلو: چرا مي لرزي؟ بهم نگوو که ترسيدي، چون باور نمي کنم.
ويويان: به اين که ناغافل کيفمو بزنن، عادت ندارم... بهم فرصت بده.
مارلو: ناغافل کيفتو زدند؟ واقعاً قضيه اين بود؟!
ويويان: پس چي بود؟
منبع: فيلم نگار30