تردستي هاي سينيور
تردستي هاي سينيور
ترجمه:مينا فرشيد نيک
الي تنها فرزند پريچل بود،دختري حدودا چهل ساله و کم هوش که تند خويي وخشونت پدر منزوي اي را به ارث برده بود.پريچل آدم سر سختي بود که با هيچ کس معاشرت نمي کرد وتمام زندگي اش،صرف کار روي مزرعه حاصلخيزش مي شد.بعد از ازدواج دخترش،از الي وفلينت هم کناره گيري مي کرد.مردم مي گفتند همان يک بار در هفته هم که پريچل دامادش را به خانه راه مي دهد به خاطر يک وعده غذاي گرمي است که الي برايش حاضر مي کند.
فلينت اهل معاشرت نبود.چند باري در قهوه خانه دهکده او را ديده بوديم وباقي اوقات در بازار محلي.چهل و چند ساله نشان مي داد،با صورتي مغرور وبي روح ولحني سرد.از اين نظر خيلي شبيه پريچل بود،چه در ظاهر وچه در خلق وخو.تنها عادتي که فلينت بابت آن ميان اهالي شهرت داشت ،اين بود که قهوه اش راغليظ و تلخ مي خورد.قهوه مصرفي دهکده ما ،يک جور قهوه ارزان قيمت مکزيکي بود که طعم تلخ وگزنده اي داشت.براي همين،به آن کمي شکر اضافه مي کردند اما فلينت اعتقاد داشت شيرين کردن قهوه کاري کودکانه است.
غروب آن روز من وعمو گوين تازه شام خورده بوديم که کلانتر آمد.عمويم،گوين استيونز،
تنها حقوق دان ناحيه ودوست صميمي کلانتر بود.کلانتر ماجراي قتل را برايمان توضيح داد.0«بعد از بررسي صحنه فکر کردم شايد ماجرا تصادفي بوده اما فلينت اصرار داشت که عمدا همسرش رو کشته.»
عمو گوين پرسيد:«دليلش چي بود؟»
کلانتر گفت «نمي دونم،شايد به خاطر بيمه عمر،عجيب بود،اما انگار فلينت بيشتر از اين که خودش رو مستحق زندان بدونه،مشتاق زندان بود.انگار انتظار داشت زندان ازش محافظت کنه.»
عمو گوين پرسيد.»در برابر پريچل پير؟»
کلانتر ادامه داد:«شايد.همين که وارد خونه شديم پرپچل رفت توي اتاقش و در رو فقل کرد.جسد الي روي کاناپه افتاده بود.گلوله گلوش رو سوراخ کرده بود.فلينت تازه از شکار برگشته بود.از پريچل خواستم بياد بيرون و شهادت بده.فرياد زد:گورتون رو گم کنيد و اون قاتل رو هم از خونه من ببريد بيرون.با نزديک ترين همسايه تماس گرفتم و ازش خواستم بياد خونه پريچل....به نظرم اون.که بايد کشته مي شد الي نبود.»
منظورت چيه؟»
ماجري گودال رُس.»
گودال درست وسط مزرعه پر يچل بود.مدت ها اهالي روستاي مجاور مخفيانه از خاک گودال برداشت مي کردند تا ايک که اشيادي باستاني-ظروف شکسته و جمجمه هاي انساني -در گودال پيدا شد و هياتي از دانشگاه ايالتي مشغول حفاري گودال شدنند.پريچل پير باتفنگ شکاري رفت سروقتشان.
عمو گوين پرسيد:«اتفاق جديدي در مورد گودال رُس افتاده.»
«ماجرا شش هفته پيش شروع شد.سه نفر از اهالي شما اومدن مزرعه پريچل رو بخرن.»
«بايد پيشنهاد خوبي داده باشن.»
«حدود دويست و پنجاه هزار دلار.اگر پاي منفعه گودال رُس و سط باشه،با کشتن الي،ديگه هيچ رابطهاي بين فلينت و سرماهي پريچل وجمود نداره.تناه چيزي که الان در انتظار شه ديواريزندان و طناب داره.»
عمو گوين گفت«راستي ،فهميدي بيمه نامه اي در کار بوده يانه؟»
بابررسي هاي کلانترمعلوم شد بيمه نامه اي درکار بوده.اما اتفاقي که روز بعد افتاد امين آن را از بين برد.نزديک صبح که زندانبان به سراغ فلينت رفته بود.سلول خالي بود.در را نشکسته بود،ردپايي به جا نگذاشته بود و هيچ کس هم او را نديده بود.انگار غيبش زده باشد.آفتاب نزده،کلانتر سراغ ما آمد.عمو گوين که تازه از تخت بيرون آمده بودگفت:«پريچل پير!...همين
حالا هم ديرشده».کلانترگفت:«نگران نباش.همين الان با خونه ش تماس گرفتم.چند نفري از همسايه ها تمام شب رو اون جا بودن.پيش از صبح سرو صداهايي از توي اتاقش مي شنون،ولي همين که در اتاق رو زدن تا حال پير مرد را بپرسن،در رو باز کرده ودادو فرياد راه انداختهکه خونه ش رو ترک کنن.بعد هم دوباره در رو پشت سرش قفل کرده.نيم ساعت پيش مامور برايان رو فرستادم اونجا وگفتم از اتاق پريچل چشم بر نداره.بن بري وچند مأمور ديگه رو هم فرستاده م خونه فلينت:هر چند که مرغ از قفس پريد.»
همان موقع مأمور بن بري خبر آورد که فلينت ظاهرا شب گذشته به خانه اش سر زده.در کنار يک صندوق نيمه باز،کاغذ لوله شده نيم سوخته اي پيدا کرده بودند.کاغذ چيزي شبيه يک آگهي بود اما نوشته هايش قابل خواندن نبودند.
به نظرمي رسيد پرونده بسته شده باشد.الي عصر همان روز دفن شد.پيرمرد حتي براي شرکت در مراسم تدفين دخترش هم از اتاق بيرون نيامد.همسايه ها بعد از مراسم خاکسپاري به خانه او برگشتند و از همان پشت در به او تسليت گفتند.با اصرا يک از زن هاي همسايه،پريچل بالاخره حاضر شده بود لاي در را به قدري باز کند که آن ها بتوانند يک سيني غذا را داخل اتاقش بگذارند.پيرمرد تشکر سردي کرده بود و دررا سريع بسته بود.همسايه ها يکي يکي خانه پريچل را ترک کردند.
غروب روز بعد کلانتر به همراه يک غريبه که سر ووضعي شهري داشت پيش ما آمد «آقاي ورکمن،نماينده شرکت بيمه.»و ادامه داد:«شرکت بيمه ديروز تلگرافي از پريچل دريافت کرده که مرگ الي رو بهشون اطلاع داده.مبلغ بيمه(500)دلاره که مدارک اون هفت ماه پيش تنظيم شده،رقمي که به هيچ وجه ني توانه انگيزه قتل باشه.»
آقاي ورکمن گفت :«البته اگه اصلا قتلي در کار باشه.»و اضافه کرد:«اين مردک،پريچل ،حسابي ديوانه است.اگه جاي شما بودم به جاي فلينت اون رو مي انداختم زندان.امروز بعد از ظهر که رفتم ديدنش تا درباره جزئيات مرگ الي تحقيق کنم،تعريف کرد روز ماجرا اون و فلينت تازه از شکار برگشته بودن که الي به استقبالشون مي آد.موقعي که فلينت مي خواد از ماشين پياده بشه پاش به رکاب گير مي کنه که دستش تصادفا مي ره روي ماشه و گلو له اي به گردن الي اصابت مي کنه و....پريچل پير به اين جاي ماجرا که رسيد ظاهرا فهميد که داره دامادش رو از اتهام قتل عمد تبرئه مي کنه.با عصبانيت
همه حرف هايي رو که زده بود پس گرفت.بعد هم انکار کرد که تلگراف رو براي من فرستاده و گفت که حتي از وجود بيمه هم بي اطلاع بوده.آخرسرهمه مدارک رو پاره کرد و من رو از خونه اش انداخت بيرون.»
کلانتراز ورکمن تشکر کرد و هر سه راهي املاک پريچل شديم.بيرونِ در،ماشيني با پلاک شهري پارک شده بود و ماشين باري ديگري که پسرکي سياهپوست وسايل پريچل را در آن بار مي زد سابقه نداشت پريچل در تمام عمرش خدمتکار گرفته باشد.
درخانه را زديم و صداي خشن و بلندي ما را دعوت کرد تا داخل شويم.آن جا روي صندلي راحتي پيرمردي درشت اندام،کج خلق و خشن نشسته بود.اولين بار بود که پريچل پير را مي ديدم و عمو گوين هم گفت که دومين بارش است:پيرمردي با انبوه موهاي سفيد شانه شده، ابروهايي پُر پشت ونامرتب،سبيلي پهن که تا روي لب ها را مي پوشاند و ريشي ژوليده به رنگ تنباکوي جويده شده.دورميزسه نفرديگر هم نشسته بودند که مي شد فهميد خريداران ملک پريچل هستند.
پريچل گفت:«بيا تو کلانتر»و با سر به عمو گوين اشاره کرد:«حقوق دان استيونز،درسته »کلانتر گفت:«خودشون هستن.»پريچل پرسيد:«خب،اجازه دارم املاکم رو بفروشم يا نه؟»
کلانتر جواب داد :«چرا که نه،فقط يک کم جا خورديم وقتي شنيديم نظرت در مورد فروش زمينت عوض شده.»
پريچل گفت:«چيزي که نظر من رو عوض کرد اين بود»و با سر به چک اشاره کرد«بد نيست خودتون يه نگاهي به مبلغش بيندازيد.»
مبلغ قابل توجهي بود.پريچل ادامه داد«حالا اگه حرفي داريد بزنيد و گرنه اجاره بديد به کارم برسم»و به خريداران گفت:«خب آقايان،من تا نيم ساعت ديگه اين خونه را تخليه مي کنم.اگه مي خوايد منتظر بمونيد،يا اينکه فردا برگردي و کليد رو از زير پادري برداريد.»
مردها بيرون رفتند و پريچل حتي نگاهي هم به آنها نينداخت .در تمام اين مدت با خشم به کلانتر خيره شده بود،تا جايي که داشت از خشم مي لرزيد«پس گذاشتي به همين راحتي فرار کنه».
کلانتر گفت:«مطمئن باش که مي گيريمش.»
پريچل گفت:«هه!مي گيريدش؟خب،بگو ببينم براي اين کار چقدر زمان لازن داريد؟يک سال؟پنج سال؟ ده سال؟من هفتاد و چهار سالمه!تا ده سال ديکه من کجام؟نه جناب کلانتر،من حالا همه چي دارم;يه ماشين،مقدار زيادي پو و وقت و مهم تر از همه اين که مي دونم مي خوام پولم رو صرف چه کاري کنم...»
يک مرتبه از جايش بلند شد،طوي که صندلي اش به عقب پرت شد.تلوتلومي خورد.کلانتر جلو رفت تا بازويش را بگيرد.پريچل دستش را عقب کشيد و گفت:«قاتل دخترم رو تا آخرين نفس تعقيب مي کنم.»
چند لحظه اي گذشت.پيرمرد کمي آرام تر شد.ديگر نمي لرزيد.نشست تا براي خودش قهوه بريزد.من بلند شدم تا بطري آب را بياورم اما وقتي برگشتم از تعجب خشکم زد.عمو گوين و کلانتر هم درست به اندازه من جا خورده بودند.چيزي را که مي ديديم نمي توانستيم باور کنيم:پريچل پير ظرف شکر را جلو کشيده،پيمانه را پر شکر کرد و آن را يک راست ريخت توي قوه اش;در حالي که همه ما مي دانستيم براي
اضافه کردن شکر به قهوه غليظ محلي،بايد اول آن را در يک ته استکان شير يا آب گرم حل کنيم و بعد به قهوه اضافه کنيم،در غير اين صورت دانه هاي شکر مثل سنگريزه ته فنجان باقي مي ماند.
خوب يادم هست که پريچل پير-يا در واقع کسي که داشت خودش را پريچل جا مي زد-با ديدن نگاه هاي متعجب ما،فهميد چقدر براي جبران اشتباهش دير شده.همان طور که از جايش بلند مي شد فنجان قهوه را به سمت عمو گوين پرت کرد.عمو گوين سرش را به سرعت کنار کشيد و فنجان قهوه با صداي بلندي به ديوار پشت سرش خورد و شکست.پريچل سعي داشت خودش را به در برساند که کلانتر مانع او شد.اما قدرت مرد از کلانتر بيشتر بود.ما هم جلو رفتيم و هر سه خودمان را روي او انداختيم.تقلا مي کرد.در اين کش و قوس ها کلاه گيسش به زمين افتاد.زياد طول نکشيد که بفهميم ابروها و ريش و سبيل هم مصنوعي هستند و چين و چروک هاي صورتش چيزي جز گريم نيست.مردي که حالا جلوي ما ايستاده بود کسي نبود جز فلينت فراري.حالا که فلينت زنده و سالم بود،مي شد نتيجه گرفت که بلايي سر پريچل پير آمده است.
به نيم ساعت نکشيد که جسد پريچل پير را پيدا کرديم.در اصطبل زير سطل غذا خوري اسب ها دفن شده بود.در گودالي کم عمق که معلوم بود به سرعت کنده شده.موها وابروهايش رنگ شده بود و سروصورتش را اصلاح کرده بود.همان لباس هايي تنش بود که فلينت موقع زندان رفتن پوشيده بود.صورت و جمجمه اش طوري با تير آسيب ديده بود که جسد قابل شناسايي نباشد و به نظربرسد متعلق به پريچل است.زير سرش پوشه ضخميي بود؛پرونده اي از بريده روزنامه هاي بيست سال گذشته،به همراه اعلاميه هاي تبليغي برنامه هاي سيرک،پوستر هاو کاغذ بريده هاي ديگر.بريده روزنامه ها قسمت هاي مختلفي از زندگي يک اعجوبه را نشان مي دادند؛کسي که به سبب استعداد خارق العاده اش درتردستي معروف شد،نامش سرزبان ها افتاد،به اوج شهرت رسيد اما درنهايت رازش فاش شد و ستاره اش افول کرد.يک پوستربزرگ بيش ازهمه جلب توجه مي کرد.روي پوستر زير عکس بزرگي از فلينت نوشته شده بود:
سينيور کانوا،استاد بي بديل تردستي
او در برابر چشمان شما ناپديد مي شود
مديربرنامه هزاردلارجايزه درنظرگرفته است
براي هر زن يا مرد يا کودکي که بتواند..
چند بريده آگهي ديگر نشان مي داد که با افشاي راز سينيور کانوا،او تا مدتي اين جا و آن جا به همان نمايش هاي قبلي ادامه مي داده اما ديگر اقبال گذشته و شرط بندي هاي کلان در کار نبوده.تا اين که سرانجام اين دوران برزخ هم سپري مي شود و سينيو کانوا به کلي اعتبارش را از دست مي دهد.بعد از آن با نام اصلي اش ،جوئل فلينت،اين جا و آن جا در چند سيرک کار مي کرده،به عنوان نوازنده،مسوول شرط بندي و دست آخر به عنوان متصدي چرخ شانسي،از دهکده اي به دهکده ديگر مي رفته تا اين که با لاخره يک فرصت ديگر پيدا کرد تا بتواند نبوغش را نشان دهد.
«و اين بار براي هميشه باخت.»اين را کلانتر گفت.ما دوباره در اتاق مطالعه نشسته بوديم.«همه ش رو مديون بيمه نامه هستيم.اگه کارشناس بيمه ما رو نفرستاده بود خونه پريچل،اون الان چک رو بر داشته بود و از اين جا رفته بود.»
عمو گوين گفت :«هر چند اون پول مبلغ هنگفتيه اما مهمترين چيزي نبود که تو اين ماجرا عايد فلينت مي شد.»
کلانتر پرسيد:«چه چيز ديگه اش نصيبش مي شد؟»
«رهايي!رهايي ازخاطره دردناک سينيور کانوا.فلينت عمدا پريچل رو به شکل خودش در آورد و تموم اون بريده روزنامه ها رو زير سر جسد گذاشت.چون هيچ وقت نتونسته بود خاطره شکستش رو فراموش کنه و با اين کار مي خواست براي هميشه با گذشته ش خداحافظي کنه.»
کلانتر گفت:«اگه پيش از اين که اين جا رو ترک کنه جسد رو پيدا مي کرديم چي؟»
عمو گوين جواب داد:«ادعا مي کرد قاتل دخترش رو کشته.اون وقت از نظر قانوني چه جوابي داشتيم؟به نظر من اون حتي ترجيح مي داد چنين اتفاقي بيفته.»
کلانتر پرسيد:«چرا؟»
«به رخ کشيدن استعدادش!الان بزرگترين حسرتش اين نيست که چرا گير افتاده،اينه که چرا زود گير افتاده؛قبل از اين که جسد پيد ا بشه و فلينت بتونه اون رو به عنوان جسد خودش شناسايي کنه،قبل از اين که ستاره رو به زوال سينيور کانوا بعد از اين نمايش عظيم خاموش بشه و فلينت در برابر تشويق هاي پر شور کساني که ستايشش مي کردند زير نور صحنه تعظيم کنه،يکي ،دو قدم به عقب برداره و براي هميشه از جلو ي چشم ها محو بشه.به کار هايي که کرد فکر کن:با قتل اون خودش رو مجرم قلمداد کرد و در حالي که مي تونست فرار کنه خودش رو تسليم قانون کرد.
با قل دوم،از قتل اول خودش رو تبرئه کرد اما باز هم فرار نکرد.در عوض اين جسارت رو به خودش داد که با توسل به تلگراف و مأمور بيمه،من وتو رو که سر سخت ترين موانعش بوديم بکِشونه او جا تا شاهد و ناظر آخرين پرده نمايشش باشيم.به اين ترتيب موفق ترين اجراي زندگيش رو پيش چشم قانون انجام مي داد،در اوج کنار گيري مي کرد و براي هميشه جاودانه مي شد.»
منبع:داستان همشهري شماره 1(دوره جديد)
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}