پيرمردها بگويند سوسن


 

نويسنده:فيروزه گل سرخي




 

خاطرات يک دندان پزشک
 

ريز و مچاله است،آن چنان مختصر که درزيرملافه نازک ديده نمي شود.قفسه سينه اش تنها بخشي است که هنوز يک کمي فضا ميگيرد.باقي،پوستِ کش آمده و تيزي هايي است که زماني مفصل بوده و الان کوره درد است.ذات الريه کرده است.سخت توي تخت افتاده و بچه ها نوه هاي پر شمارش،نگران دورو برش هستند.مثل لشکر کشي عليه عزرائيل است.من نوه سه تا مانده به آخر هستم.حسي خاصي ندارم.هنوز آن قدر جوانم،که حتي مردن با تمام سنگيني اش تکانم نمي دهد،براي درک مردن بايد کمي پاهاي آدم به زمين چسبيده باشد.آن موقع من هنوز در هوا بودم وسبکبار.
گوشه اتاق،دستگاه بخوري فس فس مي کند.هواي اتاق داغ و دم دار است.بالاي سرش ميز کوچکي است که انواع قرص و دوا،در هم بر هم بر روي آن است و يک ليوان آب،که دست دندان ز هوار در رفته اش در آن شناور است.کنار تختش نشسته ام.حرفي براي گفتن ندارم.تازه از دانشگاه آمده ام و فکرم مشغول اين است که چرا راضي
شدم جزوه هايم را به نماينده پسر هاي کلاس بدهم.
رو مي کند به من.چشمانش قهوه اي بوده است و الان رنگ نامفهومي دارد؛خاکستري بي فروغ.از ته دنيا به من نگاه مي کند.يعني روحش از سوراخ مردمک فرسوده اش،به من خيره شده است.کمي جلوتر مي روم.بوي دارو مي دهد وبوي زوال.
با صداي ضعيفي مي پرسد:«بَبَم جان(بچه جان)از دندان مصنوعي چيزي به تو گفتن؟»
سرم را جلوتر مي برم و مي گويم :«هنوز نه عَيزِه جان(چيزي مثل عزيزه که درفرسايش هشتاد ساله،نرم و ساده شده است.)دستش را روي دستم مي زند و مي گويد:«رشته تو از دکتر ها بهتره.دندان مصنوعي خيلي مهمه.دندان کشيدن از آن هم مهم تر،رشته خوبيه.کرکره دست خودته.»
از اتاق عزيزکه بيرون مي آيم،نگا ه ها با کنجکاوي به سوي من بر مي گردد.مادرم با چشماني نمدار مي پرسد:«حالش خيلي خرابه؟»
تازه ترم سه هستم.نه از دندان مصنوعي چيزي خوانده ام و نه از پزشکي،ولي بايد مادرم را دلداري بدهم.مي گويم:«نه،رنگ و روش خوبه.»حرف ديگري به ذهنم نمي رسد.رنگ و رويش در واقع،زرد مايل به خاکستري است و تنش داغ.دهانش بوي ترشي مي دهد و حفره اي سياه و تاريک است.با اين همه،نمي توانم جور ديگري جواب بدهم.بيش از اين معطل نمي کنم و خودم را در ميان لشکر نوه ها ،بچه ها،دامادهاو سياه لشکر ها پنهان مي کنم.
گر چه من تا ترم سه،فقط تربيت بدني و معارف و احيانا بيوشيمي و کمي فيزيولوژي خوانده بودم اما درست پيش بيبي کرده بودم،چون عيزه از آن ذات الريه جان سالم به در برد و آن قدر صبر کرد و مطمئن شد که «دندان»مصنوعي هم خواندم و يکي،دو تا دندان هم کشيدم و چند سال بعدش دريک زمستان،به دليل بي دليلي از دنيا رفت.راستش تا امروز نمي دانم در حرف هاي او چه بود.شايد صداقت يا کنجکاوي يا لهجه درمان درمان نا پذيرش باعث شد حرفش مثل گوشواره به گوشم بماند.
قالب ها گچ سنگين را به دستم گرفتم و به دندان هاي آکريليِ مرتب و منظم نگاه مي کنم.دندان هاي توي موم صورتي،چسبِ هم نشسته اند،مثل يک لبخند گَل وگشاد.از صبح ذوق دارم که بيمارم بيايد و اين ها را بگذارم در دهانش.سرم را بلند مي کنم،مي بينم نزديک مي شود.ته دلم يک دفعه مي ريزد.اشاره مي کنم و هر دو با هم به بخش مي رويم.دندان ها را مي گذارم روي ميز و باکس(جعبه ابزار)بزرگم را که همه وسايل يک مطلب در آن خلاصه شده،پهن مي کنم،مثل کمد آقاي وُوپي .
بايد استادم را پيدا کنم تابيايد و دندان هايش را ببيند.دندان ها درست و به جا هستند.لب ها يش که مچاله و اتو نکشيده بودند،صاف و جوان شده اند.به اش مي گويم بشمار،از سي تا چهل.نگاه گنگي مي کندو با تأخير مي گويد:«سي،چهل،پنجاه»استادم مي رسد و مي گويد:«مادر،بگو بسم الله »زن با دندان هاي تازه اش مي گويد:«بسم
الله».س سوت مي شد.لبه دندان ها را جا به جا مي کنم.مي گويد:«بسم الله».درست شد.
بايد دندان ها را بپزم.روز درازي است.آب جوش،کتري،دستگيره،چکش،آکريل و...بايد خوب ياد بگيرم.نمي شود مثل بعضي از دانشجوهاي تنبل،بدهم لابراتور بپزد.بايد خودم اين کار را بکنم.عَيزه گفته است.خودش گفت؛تا وقتي زنده بود.پرسيد:«ازدندان مصنوعي گفتند؟»
بايد جراحي دندان عقل انجام دهم.بيمار،دوست دوره دبيرستانم است.به زحمت راضي اش کردم که بيايد دانشگاه.بايد جراحي کردن را ياد بگيرم.در گوشه زمزمه اي هست.لثه را بُرش مي دهم و ضريح را از روي استخوان کنار مي زنم.سفت است.استخوان را به اندازه يک حبه کوچک قند مي تراشم.چه لذت جنايتکارانه اي دارد!بافت خوش حالتي است.دندانِ عقل مثل عروس،در حفره اختصاصي خود جا گرفته است.حس مي کنم وارد حريم خصوصي کسي شده ام،مثل زيباي خفته.وسيله فلزي را مي اندازم کنارش و نا باورانه مي بينم که دندان در جايش ليز مي خورد و دور خودش مي چرخدامابيرون نمي آيد.همه چيز درست و تميز است اما عروس بله نمي گويد.دوستم با دهان باز التماس مي کند که يک کاري بکنم.استادم از کنارم عبور مي کند و بالهجه اصفهاني مي گويد:«دو نمره کم مي کنم اگر خودم در بياورم.»من التماس مي کنم:«نه،الان در مي آورم.»دوستم فرياد مي زند.کلماتش نامفهومند اما آن قدرعاجزانه هست که کوتا ه مي آيم.مي گيرم هجده.دستم ناي بخيه زدن ندارد.حالش را هم ندارم.هفته آينده دندان آن طرفش را در مي آورم،اگر دوستم جا نزند،اشکال ندارد،يک ناهار مهمانش مي کنم.
پسربچه چهار سال و نيمه مثل لباس آب رفته،روي يونيت دندان پزشکي نشسته.سرش را به جاي سري و پايش به جاي پايي نمي رسد.دلم شورمي زند کمه بچه اصلا همکاري نکندو مثل يونيت بغلي هر يک ربع بالا بياورد.قلبم انگار در گلويم مي زند.حس مي کنم يک اختا پوسم که گلي را براي پري دريايي حمل مي کند.
دستم را روي صورت پسرک مي گذارم.انگشتانم را به لپ قرمزش مي چسبانم.قلب او مثل کفتر مي زند.چشمانش به هر حرکت من دودو مي زند.من را مي پايد.سرنگ و ماده بي حسي در جيبم است .منتظر فرصتم تا جرات کنم و آن را در بياورم.
استادم از ته بخش مي آيد.هميشه ماتيک قرمزي به لب هاي باريکش مي زند.گاهي به صداي بلند رو مي کند به يکي و مي گويد:«تو برو شوهر کن.تو دکتر نمي شي.»از ترس شنيدن چنين چيزي کرخ شده ام.بالاي سرم مي آيد و با حرکتي غيرعادي،موهاي پسر بچه را چنگ مي زندو آشفته مي کند.پسر بچه کمي دردش مي گيرد و من جا مي خورم .مي گويد:«ممکن است جايي بروي که دکتر نباشد.ممکن است اصلابچه را دکتر هم نبرند.هميشه تا مي تواني نگاه کن و سعي
کن هرعيبي و علتي دارد تو کشف کني،کمک کني،شايد اين تنها فرصت باشد.شايد شپش داشت،شايد زرده ضخم،شايد تراخم.هميشه موهايشان را نگاه کن.شپش زياد است.»
کلمات مثل سنگريزه،در دهانم خرت و خرت مي کنند.زبانم گره خورده و حس مي کنم پس کله ام،گز گز مي کند.پاهايم را حس نمي کنم،صورت و دستان و هيچ کجا،با تمام سلول هاي شبکيه ام به بيمار خيره شده ام.مرد درشت اندام و نسبتا جواني است با سبيل هاي مشکي و صورتي گلگون.
دندانش را نشانم مي دهد.يک دندان نيش سه سانتي متري که با تاج تميز و براقش،در دهان خالي از دندان جلوه گري مي کند.مي خواهد دندان مصنوعي بگذارد.عيزه به من گفته،هم دندان مصنوعي را بدانم وهم کشيدن دندان را،وسيله مخصوص دندان کشيدن رابرميدارم(فورسپس).رزوه هاي انبر،دستم را آزارمي دهد.سنگين،سردويغوراست.روي دندان که حرکت مي کند،صداي قِرِچ قِرِچ بدي مي دهد،مثل خرده شن.
بايد حرکتش بدهم.بايد درجا بچرخانمش و بعد با يک حرکت بيرون بياورم.در نمي آيد.عرق ازصورتم راه افتاده.سربيمارتکان مي خورداما دندان نه.محکم ترمي گيرمش.قلبم درحال ايستادن است.خدمه اتاقم که دختري بسيارجوان است،با چشمان گردش به من خيره شده است.يا حالايا هرگز،بايد دربيايد هُلُفي صدا مي دهد.صداي عجيبي است،مثل باز کردن در يک بطري که پرازخلأاست.
دندان درشت را همراه با فورسپس،در سيني مي اندازم.گاز استريل را لقمه مي کنم و به بيمار مي گويم:نيم ساعت در دهانت نگه دار.به دم در که مي رسد،مي بينم که گاز تف مي کند در وسط محوطه موزاييک سالن انتظار درمانگاه.حسم مي کنم درقعر چاهي،در جايي دوردست هستم،که براي رسيدن به روشنايي بايد مدت ها تلاش کنم،به شتک هاي خون بر روي مانتوي نوي سفيدم نگاه مي کنم و سعي مي کنم با انگشتان بي حس شده ام،خودکار را دردست بگيرم.تاريخ مي زنم(76/6/25).
چهل و پنج روز مرخصي طلبکارم؛يعني مي توانم يک ماه و نيم بروم خانه و بخوابم.روزآخراست.روپوش سفيد را مچاله مي کنم و مي گذارم درکيفم.خودکارو دفترآمار را جمع مي کنم.دفتر خاطراتم را بر مي دارم.يک سر رسيد است مکه در آن،وقت دندان پزشکي هم مي دادم.لابه لاي آن اسم ها،چيز هايي نوشته ام.بچه هاي درمانگاه،يک ظرف برايم خريده اند به عنوان يادگاري،مي توانم آن را به عنوان اولين تکه جهاز کنار بگذارم و با وجدان راحت،بروم شوهرم را پيدا کنم.
دفتر حضور و غياب را امضا مي کنم وبعد با همه خداحافظي مي کنم.طرحي ها،حسرت بار نگاه مي کنند و استخدامي هاي فکر مي کنند که از فردا چه کسي همکارشان خواهدشد؟
چند سال است که عيزه مرده است؟چند سال از آن روزي مي گذرد که رداي کرايه اي دکترا را تن کرده بودم و قسم نامه بقراط را مي خواندم؟چند سال است که دفتر حضور و غياب را نديده ام؟چند سال است که دفتر سررسيد وقت دهي زمان طرحم،در کتابخانه منتظر است تا من يک کلمه يا يک نام، به آن اضافه کنم؟چند سال است که در اتاق کوچکم مطبم،غروب کردن خورشيد را بر ديوار ساختمان آن سوي خيابان رصد مي کنم؟
مگرچند سال گذشته،که شاخه هاي سروي که نونهال بود،حالا به داخل پنجره سرک مي کشد و من را مي ترساند؟چند سال است که هر روز پس ازغروب،گداي رهگذري،زير پنجره مطب ني مي نوازد،ناموزون وغمبار؟هزار سال.
حالا وقتي درميانه يک مجلس خصوصي نشسته ام،دستا وردهايم را در حال جنبش مي بينم.برايم سرود مي نوازند.يکي خيار مي جود و يکي پرتقال.يکي در نور لامپ کم مصرف خاکستري مي زند و ديگري گاهي از سرما دستش را روي لپش مي گذارد.درميان اين آثارهنري، گاهي هم نتيجه آزمايش مي خوانم و دلداري مي دهم،همان طور که براي ذات الريه لا کردار مي دادم.بد خيم ها را سر تکان مي دهم که،نمي دانم وبا خوش خيم ها پزمي دهم.
حالا وقتي دست دندان بيمار را در دهانش مي گذارم،خودم مي گويم بسم الله و بعد،از پيرمردها مي خواهم بگويند«سوسن »و از زن ها مي خواهم بگويند«سنبل».پيرمردها، خنده نخودي مي کنندو پيرزن ها با ياد عيد مي شکفند.
درميان شکستگي و پوسيدگي و لب پريدگي،به دنبال چاره اي مي گردم و بارها و بارها،توضيح مي دهم که نمي شود به جاي همه سي ودو دندان،ايمپلنت گذاشت وقسم مي خورم که هيچ چيز مصنوعي جاي طبيعيش را نمي گيرد؛چشم،گوش و دندان.
شرح مي دهم که نمي شود فقط براي زيباترشدن،نوک تيز دندان نيشِ مقدس را تراشيدو امکان و لزومي ندارد که دندان ها مثل کاغذ سفيد شوند و مي خندم وقتي مي شنوم بعضي ها،چقدردرمسواک زدن وسواس دارند.
حالا اگردرکناربسترعيزه نشسته باشم،مي توانم برايش ادعا کنم که چند هزار دندان پر کرده ام و چند صد دست دندان گذاشته ام و يک هزار و خرده اي،دندان کشيده ام و چند جا،پل ساخته ام و چه پل هايي را ويران کرده ام و چطور با آچار و پيچ،به جان فک هاي جنبنده افتاده ام .
مي توانم براي پيره زن تبدار توضيح دهم که براي يک دندان پزشک خوب بودن،فقط دانستن «دندان»مصنوعي وکشيدن وجايگزين کردن کافي نيست.اطمينانش مي دهم که يک چيزهاي ديگري هم لازم است.لازم است نگاه کنم و درچشمان بيمارانم رازهايي را بدانم،که هرگز خودشان به من نمي گويند،به آن ها لبخند بزنم و سوال هاي مزورانه اي بپرسم تا مثل کارآگاه هاي پليسي،واقعيت ها را کشف کنم،سرازچيزهايي در بياورم که ندانستنشان آرزوي
من است؛ترس هاي مردم،اضطراب هايشان و رفتار هاي غير قابل درکشان در مواقع ترس وبد تر از اين ها کشف توهمات يا خداي نکرده دروغ هاي مصلحتي.
بايد به عيزه بگويم از وقتي دندان پزشک شدم،دنيايم يک طوري شد که پيش از ديدن سر وشکل هر انساني،فقط دهان ودندان هايش را مي بينم و درصف نانوايي،اولين چيزي که به مشامم مي خورد،بوي خوش نان نيست بلکه شش مولکول بويي است که از دهانِ بيمار و عفونيِ فرد پشت سرم مي آيد.
ازوقتي به عنوان يک شکنجه گر سابقه دار اما با مجوز،با ترس هاي مردم رو به رو شدم،باور کردم که خيلي از انسان ها،در آن تعادل ايده آلي که نشان مي دهند،سيرنمي کنند.ظواهر آراسته،کنار مي رود و من فقط ترس را مي بينم که در چشم هاي موج ميزند و آدم ها از حالت موقرشان خارج مي شوند.اين طور وقت ها دلم مي خواهد نبينم و نشنوم و ندانم.انسان در برابر ترس و درد،جدا بي سلاح است.فراموشم نشود به عيزه بگويم که هرهفته و درهر روز شاهد اين هستم که در صورتم خيره شوند و بگويند:«من از شما واقعا مي ترسم،واقعا.»
من اطمينان دارم که راست مي گويند وبه وجه عزرائيل وار خودم خو کرده ام،به بي تفاوتي ظاهريم،وقتي که با خود ترانه اي زمزمه مي کنم و ميگويم:«يک کمي درد داره،تحمل کن.»
اين طور وقت ها که بيمارم درد دارد،معذرت خواهي مي کنم و ادامه مي دهم و بعد،کارم که تمام مي شود،دستکش هايم را با سروصدا از دست هاي خشک و بد ريخت شده ام ،در مي آورم و پرت مي کنم توي سيني.آن وقت مي گويم :«ببخشيد،مي دونم درد داشت اما بايد تموم مي شد»و ازامتنان نگاه بيمار تسلي مي گيرم.البته هر بار پس از چنين لحظه هاي اکشني،در موقع مسواک زدن،شور و فطور مي کنم تا مبادا به دردي مبتلا شوم که ديگرا ن را دچارش مي کنم.
برايش حتماخواهم گفت که وقتي به سادگي و بي ادعايي،درگوشه اي مشغول ورق زدن کتاب يا مجله هستم يا درميوه فروشي،ميوه جدا مي کنم يا به اداره اش زنگ مي زنم،مي توانم برق نگاه يا لرزش صدايي را تشخيص دهم که پس ازکشف دندان پزشک بودن من،پنداري بدره پول يافت باشد،ديگرگون مي شوند و به من ياد آوري مي کند وجه انسان بودنم،اندکي بي ارزش ترازشغلم است.
يک چنين چيزهايي را بايد به مادر بزرگ در حال موتم بگويم و در گوشش زمزمه کنم ضمنا وضعم هم چندان بهتر از بقيه نيست،لقمه ناني دارم،که بايد سرفرازانه با طعم افتخار فرو دهم اما قطعا مي دانم که اگر بود جواب مي داد:«خدا رو شکر کن،کرکره اش دست خودته.»
منبع:داستان همشهري شماره 1(دوره جديد)