برهان حركت


 

نويسنده: آية الله‏جعفر سبحانى




 
متفكران الهى هركدام، از راهى به سوى خدا پى برده، و از آن طريق بر وجود او اقامه برهان كرده‏اند، و در حقيقت مقصد و هدف همگان يكى است هرچند در طريق و شيوه اقامه برهان، با هم تفاوت دارند. فلاسفه الهى از تقسيم وجود به واجب و ممكن، بر وجود واجب استدلال نموده‏اند كه تقرير آن در مقالات پيشين گذشت.
(1)
ولى دانشمندان طبيعت‏شناس از طريق وجود حركت در طبيعت، بر وجود محرك غير متحرك، و متكلمان از طريق حدوث عالم ماده، اعم از جوهر و عرض، بر وجود خالق و پديد آرنده جهان، استدلال كرده‏اند. شيخ الرئيس در حالى كه هر سه برهان را متذكر شده است، برهان نخست را استوارتر از دو برهان بعدى دانسته است; زيرا در برهان نخست اصل هستى مورد مطالعه قرار مى‏گيرد آنگاه، واجب الوجود بالذات، اثبات مى‏گردد، در حالى كه در دو طريقه اخير از ويژگى‏هاى وجود امكانى(حركت وحدوث) به پديد آرنده آن پى مى‏بريم، و اين در حقيقت از نوع برهان انى است.
(2)
هر برهانى براى خود پيام و مخاطبان خاصى دارد، وهرگز نبايد از هر برهان انتظار اثبات همه مدعاى الهيون را داشت، بلكه نتيجه هر برهان، متناسب با مقدمات آن است. و در مقبوليت‏يك برهان كافى است كه بخشى از مدعا را ثابت كند، هرچند بخش ديگر آن را دليل ديگر عهده‏دار شود. مثلا در برهان حركت، ثابت مى‏شود كه متحرك به محرك غير متحرك نياز دارد، و چون عالم طبيعت‏خالى از حركت نيست، طبعا محرك، موجودى فراتر طبيعت‏خواهد بود. و همچنين است‏سخن در باره برهان حدوث; زيرا آنچه كه اين برهان ثابت مى‏كند اين است كه اجسام و اعراض به حكم حادث بودن (بودن پس از نبودن) محدث و پديد آرنده‏اى لازم دارد، و طبعا اين محدث از سنخ جسم و عرض نبوده و فراتر از جهان ماده خواهد بود. اين مطلب رسالت هر دو برهان است، و اما اين‏كه محرك غير متحرك يا محدث جهان اجسام و اعراض، واجب است‏يا ممكن، واحد است‏يا متعدد، كمالات او متناهى است‏يا غير متناهى، از رسالت اين دو برهان خارج مى‏باشد، وبايد آنها را با براهين ديگرى (مانند برهان امكان و وجوب) اثبات كرد. با توجه به اين دو مطلب اكنون به تقرير برهان حركت‏به صورت موجز و روشن مى‏پردازيم: اين برهان در كلمات قائلان به گونه‏اى مختلف تقرير شده است كه دو تقرير آن را يادآور مى‏شويم:
جهان طبيعت‏خالى از حركت نيست، مثلا جسم مكان خود را عوض كرده، و از نظر «كيف‏» دگرگونى پيدا مى‏كند، و از نظر حجم افزايش مى‏يابد، همچنان كه وضع و نسبت او با خارج تغيير مى‏كند. و به ديگر سخن: جسم در اعراض چهارگانه (اين، وضع، كم و كيف) پيوسته در حال تغيير و دگرگونى است، و مسلما اين حركتها محرك لازم دارند; زيرا در هر حركت‏شش چيز لازم است از آن جمله، قابل و فاعل حركت مى‏باشد، يعنى يكى پذيرنده حركت( موضوع، قابل، متحرك) ديگرى پديد آورنده حركت ( فاعل، محرك) مى‏باشد. علاوه بر حركت در اعراض جسم، تغييرات و دگرگونيهايى در صورتهاى نوعيه آن نيزحاصل مى‏شود، چنان كه اين نوع تغييرات در حركت جماد به سوى نبات، و نبات به سوى حيوان، و حيوان به انسان مشهود است.و اين دگرگونى اخير، دو تفسير فلسفى دارد، يكى بر اساس كون و فساد و ديگرى بر اساس حركت در جوهر است. تقرير مشهور برهان حركت (تا قبل از صدر المتالهين) بر اساس حركت در اعراض چهارگانه و تفسير نخست از حركت در صورتهاى نوعى استوار بود، و از زمان صدر المتالهين، حركت جوهريه، جايگزين تغيير بر اساس كون و فساد و حتى حركت در اعراض گرديد. وجود حركت در عالم اجسام و اعراض به حكم اين‏كه فاعلى لازم دارد، وجود محرك را نتيجه مى‏دهد ولى اين محرك بايد خود متحرك نباشد; زيرا در اين صورت نيازمند محرك ديگرى خواهد بود كه اگر آن هم متحرك باشد نتيجه آن تسلسل محركهاى غير متناهى است كه از نظر عقل باطل است، در اين صورت ناچاريم فرض نخست را بگيريم و آن اين‏كه تمام حركات به فاعلى منتهى مى‏شود كه خود حركت‏بخش است ولى متحرك نيست. و از آنجا كه ماده خالى از حركت نيست قهرا اين محرك از سنخ ماده نبوده و واقعيتى ماوراى طبيعى خواهد داشت. در اين تقرير، همان گونه كه ملاحظه مى‏فرماييد، براى جستجو از فاعل و پديدآرنده حركت‏به نقطه‏اى رسيديم كه آن موجود محرك غير مادى مى‏باشد.
(3)
همان‏طور كه يادآور شديم تقرير مشهور برهان حركت‏بر اساس فلسفه مشاء است كه حركت عالم ماده را منحصر به حركت در اعراض چهارگانه جسم ( كم، كيف، وضع، اين) و در صورتهاى نوعيه به صورت كون و فساد مى‏داند. و حركت عمومى عالم ماده را كه در برابر آن اعراض و جواهر يكسان است و در اصطلاح «حركت جوهريه‏» ناميده مى‏شود، قبول ندارند. و گرنه با تقرير حركت جوهريه اين برهان جلوه خاصى داشته و كم‏تر خدشه پذير خواهد بود، از اين جهت‏برخى بر اين برهان خرده گرفته و مى‏گويند: «محرك غير متحرك بدان گونه كه در حكمت مشاء ثابت مى‏شود مى‏تواند جسم و يا صورت جسميه باشد; زيرا حركت در حكمت مشاء در برخى از اوصاف وعوارض جسم است و لذا برهان حركت نياز به محرك را در محور همان اوصاف و عوارض اثبات مى‏نمايد، و با اين بيان گوهر و ذات عالم طبيعى وجسمانى همان گونه كه از حركت، تغيير و حدوث مصون مى‏ماند، از محرك نيز بى نياز مى‏شود». و به ديگر سخن: قائلان به برهان حركت‏شبهه ازليت ماده و يا صورت جسميه را نيز نمى‏توانند دفع كنند; زيرا جسم كه مركب از صورت و ماده است، در بيرون از ذات، يعنى در محور عرض و يا محور صور نوعيه‏اى كه بر جسم عارض مى‏شوند متغير بوده و محتاج به محرك مى‏باشد
(4)
نه فزونتر از آن‏كه ماده و يا صورت جسمى را در برگيرد. حاصل اشكال اين است كه ما براى توجيه حركت در اعراض و يا صورتهاى نوعيه به يك محرك غير متحرك نياز داريم، و كافى است كه بگوييم حركت در اين امور (اعراض و صورتهاى نوعيه) از صورت جسميه كه ثابت و غير متحرك است، سرچشمه مى‏گيرد; در اين صورت برهان حركت عقيم خواهد بود و نخواهد توانست‏حدوث ماده، يا صورت جسمى را ثابت، و ما را به ماوراى طبيعت رهنمون گردد; زيرا محرك غير متحرك در همين عالم نيز يافت مى‏شود و آن صورت جسميه است. درتحليل اين اشكال نكاتى را يادآور مى‏شويم: 1. در تحقق حركت، امور ششگانه‏اى را شرط دانسته‏اند كه عبارتند از: 1. مبدء حركت 2. منتهاى حركت 3. ما فيه الحركة ( مقوله حركت) 4. موضوع حركت( متحرك) 5. فاعل حركت( محرك) 6. مقدار حركت ( زمان). بنابراين، هرگاه جسمى از نظر كم و كيف يا اين و وضع، دگرگونى پيدا كرد، مافيه الحركه (مقوله) همان اعراض بوده، و موضوع آن، جسم يا صورت جسميه مى‏باشد در اين صورت قهرا به فاعلى نيازمند است كه غير از موضوع مى‏باشد. هرگاه در تفسير اين پديده‏ها، صورت جسميه را فاعل حركت‏بدانيم مفاد آن اين است كه موضوع و فاعل (متحرك و محرك) يكى باشد. به عبارت ديگر: جسم يا صورت جسميه متحرك است و طبعا به محركى غير از خود نياز دارد، در اين صورت چگونه مى‏توان صورت جسميه را مبدء حركتهاى اعراض دانست، و از اين طريق حركت آنها را تبيين نمود، تا به وجود محرك غير مادى نيازى نباشد؟ ممكن است گفته شود: صورت جسميه داراى دو حيثيت است، از نظرى موضوع و از نظر ديگر فاعل مى‏باشد، ولى اين احتمال با واقعيت صورت جسميه مطابقت ندارد; زيرا واقعيت آن بسيط است و در آن دو حيثيت‏حقيقى وجود ندارد. 2. در مثال تغير در صورتهاى نوعى كه از طريق كون و فساد توجيه مى‏شود مفاد آن اين نيست كه صورتهاى نوعى دگرگون مى‏شود، در حالى كه صورت جسميه ثابت و غير متغير است، بلكه از نظر قائلان به كون و فساد فعليت جسم اعم از صورتهاى جسميه و نوعيه معدوم شده، فعليت ديگر تكون و تحقق مى‏يابد; زيرا صورت نوعيه وجسميه وحدت خارجى دارند و تفكيك آن دو از يكديگر در عالم خارج، امكان پذير نيست، تا يكى را ثابت و ديگرى را متغير بدانيم. در اين صورت نمى‏تواند صورت جسميه كه خود نيز مشمول قانون تغيير است، توجيه‏گر حركتهاى صورتهاى نوعيه باشد. با توجه به اين مطلب: جمله‏اى كه در تقرير اين اشكال آمده چندان استوار به نظر نمى‏رسد، آنجا كه مى‏گويد: «صور نوعيه مى‏توانند بر اساس كون و فساد يكى پس از ديگرى به طور غير متناهى تغيير پيدا كنند و اعراضى كه بنابر ديدگاه متكلمان حركت در آنها راه دارد مى‏تواند با تسلسل تعاقبى حركت نمايد و در هر دو حال، تغيير و حركت در خارج از دايره ذات و گوهر جسم بوده، و در همان مدار نياز به محرك دارد».
(5)
از بيان پيش روشن شد كه حركت و به تعبير ديگر: تغيير از دايره اعراض و صور نوعيه تجاوز كرده و به خود ذات و گوهر جسم سرايت‏خواهد كرد و در نتيجه برهان عقيم نبوده و ما را به جهان ماوراى طبيعت رهنمون خواهد شد،و در غير اين صورت يعنى «استثناى صورت جسمى از گردونه تغيير، دو اشكال متوجه مى‏شود: كه يكى وحدت موضوع حركت‏با فاعل آن، وديگرى تفكيك وجود صور نوعيه از صورت جسميه است، و هر دو، از نظر اصول فلسفى غير صحيح است. ممكن است گفته شود هرگاه تغيير در صورتهاى نوعيه مستلزم تغيير در صورت جسميه است، وحركت در ذات جسم راه دارد، در اين صورت ميان اين نظريه (كون وفساد) با نظريه حركت جوهريه چه تفاوتى وجود دارد؟ در حالى كه در هر دو نظريه، دگرگونى به جوهر جسم راه مى‏يابد، پس چرا يكى به نام منكر حركت در جوهر، و ديگرى مثبت آن به‏شمار آمده است. پاسخ اين است كه آنچه مورد اتفاق هر دو گروه است، تغير و دگرگونى در جوهر است، ولى آنچه كه اين دو مكتب را از هم جدا مى‏سازد دفعى يا تدريجى بودن دگرگونى است. قائلان به كون و فساد تغيير و دگرگونى در صورتهاى نوعيه را دفعى دانسته‏اند، تو گويى صورت به كلى از بين مى‏رود و صورت جديدى پديد مى‏آيد،در اين صورت يك چنين دگرگونى حركت نخواهد بود، در حالى كه در حركت در جوهر اين دگرگونى به صورت تدريج است و صورتهاى نوعيه نه تنها از بين نمى‏رود بلكه راه تكامل را طى نموده و به اصطلاح حد وجودى را از دست مى‏دهد ولى كمالات خود را حفظ مى‏كند. و به تعبير فلسفى: قائلان به كون و فساد از طريق خلع و لبس دگرگونيهاى صور نوعيه را تفسير مى‏كنند; در حالى كه قائلان به حركت درجوهر، دگرگونى صورتهاى نوعيه را «لبس‏» بعد از «لبس‏» مى‏دانند. اين تقرير از برهان هرچند خود در اثبات نتيجه كافى و وافى است، ولى هرگاه در تقرير آن از حركت جوهريه استفاده شود نتيجه به نحو روشن‏تر به دست‏خواهد آمد; زيرا در اين نظريه جهان طبيعت اعم از جواهر و اعراض، يكپارچه در حال تحول وحركت است، و عالم طبيعت لحظه‏اى در ذات و فعل ايستايى نداشته و پيوسته صورتهاى جوهريه و اعراض در حال سيلان و جريان است قهرا جهان با تمام خصوصيات خود در حال تبدل و تغير است و به صورت تدريج، به سوى كمال مى‏رود، قهرا محركى غير خود لازم دارد، چنان كه غايتى ثابت و استوار را نيز لازم دارد. بنابر اين، از طريق حركت جوهريه هم از جنبه فاعلى و هم از جنبه غايى مى‏توان جهان ماوراى طبيعت را اثبات كرد.
برخى از فلاسفه جديد غرب بر اين برهان اشكال ديگرى وارد كرده و گفته‏اند: «روايت افلاطون از برهان جهانشناختى به انواع و انحاى مختلف، مورد جرح و مناقشه قرار گرفته است. آسيب پذيرترين فرض آن اين است كه حركت و سكون را به يك اندازه، طبيعى يا اصيل نمى‏گيرد، به اين معنا كه قائل به اين است كه وجود حركت‏به نحوى نياز به تبيين دارد كه وجود سكون ندارد».
(6)
پاسخ: گويا خرده‏گير مى‏خواهد بگويد همين طورى كه حركت نياز به محرك دارد، سكون در عالم طبيعت نيز بدون فاعل نخواهد بود، در اين صورت چرا از حركت پى به محرك نخستين ببريم،ولى درباره علت‏سكون، به بحث و بررسى نپردازيم. هرگاه مقصود خرده‏گير همين باشد كه در دو ترجمه به چشم مى‏خورد، يك چنين انتقاد كاملا بى‏پايه است; زيرا سكون امرى عدمى است نه وجودى، و هرگز واقعيتى ندارد كه نياز به فاعل و پديد آرنده‏اى داشته باشد.
تقرير دوم برهان حركت در گرو يك رشته مقدمات است كه هم اكنون بيان مى‏گردد: 1. نفس انسانى از بدو پيدايش تا مرحله نهايى رو به استكمال است و مسلما كمالات انسان در ابتداى زندگى با كمالات او در مراحل بعدى يكسان نيست. اين مقدمه آن چنان واضح است كه نياز به اقامه برهان ندارد. 2. براهين فلسفى ثابت مى‏كند كه نفس مجرد از ماده است، و ويژگى‏هاى نفس مانع از آن است كه آن را مادى بدانيم، و دلايل تجرد نفس در جاى خود بيان شده است. 3. نفس در خروج خود از مرحله قوه به فعليت، نياز به علت فاعل دارد و هرگز شيى‏ء خود به خود نمى‏تواند از مرحله‏اى به مرحله برتر برسد. و اين همان اصل عليت است كه مورد پذيرش همه حكماست. 4. اكنون بايد ديد فاعل و معطى كمالات به نفس چيست؟ در اين جا دو احتمال است: يكى اين‏كه بدن يا صورت جسميه يا قواى جسمانى، فاعل كمالات نفس باشد. اين احتمال با توجه به اصول فلسفى صحيح نيست ; زيرا تاثير موجود مادى مشروط به پيدايش وضع و نسبت‏خاص ميان علت و معلول است، مثلا آتش موقعى در پنبه اثر مى‏گذارد كه ميان آنها وضع و نسبت‏خاصى برقرار باشد و در هر شرايط مؤثر نيست. و از آنجا كه موجود اثر پذير در اين جا نفس مجرد از ماده است طبعا خارج از قلمرو وضع و نسبت مكانى مى‏باشد. در اين صورت، تاثير ماده در نفس مجرد، امكان پذير نخواهد بود. گذشته از اين علت فاعل بايد اقوى و كامل‏تر از اثرپذير باشد، در حالى كه در اين جا جريان بر عكس است; زيرا نفس به خاطر ويژگى تجرد از ماده كامل تر از جسم و قواى جسمانى است. فرض ديگر اين‏كه: موجود مجرد و برترى عامل اين استكمال است و كمالات نفس را به او اعطا مى‏كند با ابطال فرض نخست اين فرض متعين است، و نتيجه برهان اين مى‏شود كه از اين طريق به يك موجود مجرد و برتر پى برده كه در انسان و طبيعت اثر مى‏گذارد. اين تقرير، بيش از اين رسالت ندارد كه ما را به جهان تجرد برترى رهنمون گردد، نفس هرچند خود مجرد از ماده است. ولى عامل تكامل او از او اقوى و اشرف خواهد بود، و اما اين‏كه اين عامل اقوى، واجب الوجود بالذات است‏يا ممكن الوجود، متناهى است‏يا غير متناهى از قلمرو رسالت اين برهان بيرون است. به عبارت ديگر: كاربرد اين برهان بيشتر در شكستن انحصار تساوى وجود با ماده است. ولى ممكن است در اين جا گفته شود هرگاه هدف اين برهان اثبات جهان تجرد است‏خود موضوع يعنى نفس، مجرد فرض شده و نيازى به اثبات مجردى ديگر نداريم مگر اين‏كه گفته شود، تجرد نفس در اين جهان به گونه‏اى با ماديت ارتباط دارد; زيرا نفس، در برخى از مراتب تجرد برزخى داشته و به واسطه ابزار مادى عمل مى‏كند، هرچند در مرحله تعقل، داراى تجرد عقلانى و برتر است، از اين جهت در شكستن حصر ماديگرى اين برهان كارسازتر است. گاهى اين برهان از طريق علت غايى تقرير مى‏شود، و آن اين‏كه حركت‏بدون غايت نبوده و طبعا نفس در حركت استكمالى خود غايت و هدفى دارد، طبعا غايت او ماده نبوده و نيز غير خود نفس، و برتر از آن خواهد بود; زيرا غايت‏بايد اكمل از صاحب غايت‏باشد، و ماده پايين‏تر از نفس است، چنان كه خود نفس نيز نمى‏تواند غايت‏خويش باشد; زيرا لازمه آن اتحاد غايت و ذى الغايه است، قهرا بايد غايت نفس را موجودى برتر دانست. از آنجا كه هيچ غايت و كمالى، نفس را از حركت‏باز نمى‏دارد و به هر كمالى مى‏رسد باز خواهان كمال برتر است، مى‏تواند حاكى از آن باشد كه مطلوب او كمال نامتناهى و رسيدن به آستان يك چنين موجود اكمل و اشرف است. ولى ممكن است گفته شود: غايت نفس بايد موجودى برتر از آن باشد، مانند عالم عقل، يعنى نفس مى‏كوشد تا تجرد كامل پيدا كرده و ذاتا و فعلا مجرد گردد، و اما اين‏كه، غايت آن بايد موجود نامتناهى باشد، اين بيان وافى به اثبات آن نيست. اين‏كه گفته شد نفس به هر كمالى برسد آرامش نيافته و به دنبال كمال برتر است، در حقيقت همان برهان فطرت است كه در تقرير حكيم سبزوارى در اين مورد آمده است
(7)
و ربطى به برهان حركت ندارد.

پي‌نوشت‌ها:
 

1. مجله تخصصى كلام اسلامى،سال 1372، شماره 4.
2. شرح اشارات، ج‏3، ص 66 با تصرف مختصر و از نظر شيخ برهان «انى‏» چه بسا مفيد يقين نمى‏باشد.
3. صدر المتالهين، اسفار، ج‏6، ص 43-42; حكيم سبزوارى، شرح منظومه، ص 142.
4. تبيين براهين اثبات خدا، ص 172-171، در نقل گفتار، مطالب مربوط به برهان حدوث حذف گرديده است; زيرا بحث ما فعلا در باره برهان حركت است نه حدوث و درآينده، برهان حدوث به صورت جداگانه مورد بحث قرار مى‏گيرد.
5. مدرك پيشين، ص 172.
6. خدا در فلسفه، ترجمه بهاء الدين خرمشاهى، ص 63 - 62، براهين اثبات وجود خدا در فلسفه غرب، ص 56.
7.سبزوارى، شرح منظومه، ص 145.
 

منبع:كلام اسلامي -35
ارسال توسط کاربر محترم سایت :afshinnazemi