جلوه هایي از سلوک اخلاقي شهيد صيادشیرازی (5)


 






 

گفتگو با رضا سلطاني
 

درآمد
 

ويژگي هاي اخلاقي شهيد صياد در محيط کار و خانواده، جنبه اي از شخصيت وي است که کمتر به آن پرداخته شده، در حالي که شايد در اين وجه از شخصيت او بهتر بتوان به روحيه مهربان و کمک رسان و ياورش پي برد. در گفت و گو با رضا سلطاني، همرزم بسيجي و همراه شهيد صياد، اين جنبه با دقت مورد واکاوي قرار گرفته است.

شما چگونه و کجا با شهيد صياد آشنا شديد؟
 

اوايل سال 58 و غائله کردستان بود که يک سري نيروهاي انقلابي اصفهان و اعضاي گارد به کمک انقلاب آمدند. حدود 64 نفر بودند و به فرمان امام به کرماشناه رفتند و دوره فشرده اي را ديدند و در محلي به نام ربت (محل استقرار ضد انقلاب) مستقر شدند. اينها يک ماهي در آنجا ماندند. اين بچه ها به قدري عاشق خدمت بودند که سختي ها و مشکلات روستاي ربت را تحمل و از انقلاب دفاع کردند. اين عده در هشت دستگاه خودرو سوار و به سمت بانه حرکت مي کنند و در نزديکي هاي شهر بانه، در هفت هشت کيلومتري سرپيچ، لو مي روند. ضد انقلاب براي اينها تله گذاشته بود و حدود 2000 نفر نيرو منتظر اينها بودند. صحنه وحشتناكي بود. ما رفتيم و از نزديك ديديم و معلوم شد كه بچه ها چقدر زجر كشيده اند و چقدر فداكاري كرده اند، چون تصورش را بكنيد وقتي كه يك نيروي 2000 نفري بر يک نيروي 60، 70 نفري مسلط باشد و آنها روي تپه هاي اطراف مشرف باشند، چه وضعي پيش مي آيد. بچه ها سر آن پيچ کمين مي خورند و روي سرشان آتش مي بارد. و به فاصله دو سه ساعت، نصف آن ها شهيد مي شوند. اين عده دوباره خودشان را جمع و جور مي کنند و مي گويند از خودمان مايه بگذاريم و شهامت به خرج بدهيم. اگر شهيد شديم که به آرزوي خود رسيده ايم، اما اگر نشديم، به هر حال سعي کنيم که اسير نشويم. اين پيماني است که بچه ها با هم مي بندند. و وضعيت به شکلي در مي آيد که اين 30، 40 نفر باقي مانده از تپه هاي اطراف به طرف ضد انقلاب حمله مي کنند و با اين تعداد اندک خودشان را به بالا مي رسانند و آنها را وادار به عقب نشيني مي کنند. مردم روستاهاي اطراف هم به کمک ضد انقلاب مي آيند و دوباره بچه ها در محاصره قرار مي گيرند. به هر حال جنگ اينها تا نزديکي هاي عصر طول مي کشد و از 60 نفر بچه ها، 50 نفر شهيد مي شوند و ده پانزده نفر باقي مي مانند. آنها به جنگ ادامه مي دهند تا وقتي که مهماتشان تمام مي شود و اسلحه و مهمات شهدا را برمي دارند و مي جنگند، 7، 8 نفر شهيد مي شوند و 5، 4 نفر باقي مي مانند. اين بچه ها نه مهمات داشتند و نه آب و غذايي، ولي باز هم تسليم نمي شوند، يکي دو تا از آنها زخمي مي شوند و روي زمين مي افتند. دشمن که مي بيند اينها توان ندارند، نزديک تر مي آيد و با سلاح هايي که دارد، ماشين ها را آتش مي زند. يكي دو تا از بچه ها رفته بودند زير ماشين ها که از ديد دشمن پنهان بمانند. ماشين ها که منفجر مي شوند، بچه ها هم مي سوزند. وقتي ما رفتيم داخل آن دره، ديديم پيکر آنها خاكستر شده و هيچ چيز از آنها باقي نمانده. خاكستر پيكر آنها را همان جا دفن کرديم. حتي پلاک هم نداشتند. سه تا از بچه ها را اسير کرده و به روستاهاي اطراف برده بودند. وقتي ما رسيديم، يکي از بچه هاي پيشمرگ به ما اطلاع داد که مي توانيد اينها را در روستا پيدا کنيد. ما با شهيد چمران ارتباط داشتيم و ايشان اعلام کرد که تعدادي از بچه ها آماده باشند که مي خواهيم به کردستان برويم. مسئولين اصفهان دو نفر را کانديد کرده بودند که با شهيد چمران به کردستان بروند. يکي از اين برادرها سروان صياد شيرازي و نفر دوم آقاي رحيم صفوي بود. اين دو نفر به اتفاق شهيد چمران راهي کردستان مي شوند. ما در هواپيما با هم آشنا شديم. در سال 58، مي خواستيم به سردشت برويم، ناچار با هليکوپتر رفتيم چون مي گفتند که زميني نمي شود رفت. قرار شد منطقه را بازسازي کنيم و برويم گروگان ها را نجات دهيم. اولين هليکوپتري که مي خواست حرکت کند، ديدم سروان صياد شيرازي با يک تفنگ و يک خشاب در دست آمد و پشت سر من نشست. يکي از بچه هاي کرد پيشمرگ هم با دوسه نفر از بچه ها بودند که جمعاً 8 نفر شديم. ما اولين گروه شناسايي بوديم که وادر منطقه مي شديم. نزديک روستاي شينه آمديم و آن بالا چرخي زديم. چون صداي هليکوپتر مي آمد، هيچ کس خودش را نشان نمي داد. از بالا که نگاه مي کرديم هيچ کس در روستا نبود و فقط حيوانات در اطراف، مي چرخيدند. دو سه بار دور زديم و به فاصله نيم متري زمين آمديم چون نمي خواستيم بنشينيم. خلبانان امير عابدي که الان هم زنده است و ستوان امير جهاني بودند که از خلبانان شجاع و نترس ما بودند. شهيد صياد جلو افتاد و ما پشت سر او رفتيم تا به اولين خانه رسيديم و در زدم. يک پيرمرد و پشت سرش يک بچه کوچک بيرون آمدند. شهيد صياد با آنها صحبت کرد وپرسيد که اينجا چند نفر زندگي مي کنند وشما افراد مسلح را ديديد يا نه. اينها متوجه نمي شدند، چون زبان فارسي بلد نبودند. ايشان تازه مي خوست از يک برادر کرد براي ترجمه استفاده کند که ديدم يک گلوله از کنار صورت ايشان گذشت و به ديوار اصابت کرد. ايشان را هدف قرار داده بودند، چون متوجه شده بودند که ايشان مسئول اين دسته است. اولين گلوله همان و آتش شديد همان. ما هر کدام جان پناهي براي خودمان پيدا کرديم. از تپه هاي اطراف ما آتش رگبار بود که مي باريد. هليکوپتر پرواز کرد و داشت چرخ مي زد که ديديم دارند ما را مي زنند. يک دفعه ديديم هليکوپتر از حالت عادي اش خارج شد. بعد متوجه شديم که يکي از خلبان ها تير خورده به کتفش و خلبان ديگر هم تير به گردنش خورده بود و تعادل هليکوپتر از دست اينها در رفت. با خودم گفتم: «الان است که هليکوپتر به تپه مي خورد و منفجر مي شود. » بعد ديدم که هليکوپتر، خودش را بالا کشيد. جريان را از امير عابدي پرسيدم، گفت: « من در اثر خونريزي زياد، از حال رفته بودم. يکدفعه به خودم آمدم وبا پا، زدم زير فرمان هليکوپتر وآمد بالا وگرنه به کوه مي خورديم. » درگيري شديدي شروع شد و ديگر هليکوپتر نتوانست بالاتر برود. يک نيم ساعتي که به نقاطي که مي ديديم از آنجا تير شليک مي شود، شليک کرديم تا اينکه هليکوپتر کبرايي آمد و با موشک، آنها را هدف قرار داد تا عقب نشيني کردند. همين فاصله فرصت خوبي بود که ما خودمان را جمع و جور کنيم. آنجا گندمزار بود و ما به حالت سينه خيز مي رفتيم و آنها زياد روي ما ديد نداشتند. شهيد صياد بچه‌ها را جمع کرد و گفت: « برادرها! من سروان صياد شيرازي هستم. دوره تکاوري و چريکي را ديده ام. از الان من فرمانده شما هستم. چون ما در اينجا گير کرده ايم و احتياج به فرمانده داريم». ما قبول کرديم و گفتيم: « بسم الله! هر کاري شما بگويئد، انجام مي دهيم. » گفت: « الان ما در محاصره هستيم. اين طور که مشخص است هليکوپتر ها نمي توانند به کمک ما بيايند، چون آنها را مي زنند. هر کدام به يک سمت سينه خيز برويد و ببينيد که راه فرار از کجاست. بايد خودمان را بکشيم به ارتفاع که در اين صورت يا شهيد مي شويم يا اسير. ردخور ندارد». همين طور که داشتيم صحبت مي کرديم، ديديم يک هليکوپتر D/4 به صورت ماهرانه آمد و براي لحظه اي ماهرانه روي تپه نشست و توجه ضد انقلاب را نسبت به خود جلب کرد. در اين فرصت، ما از ديد دشمن خارج شديم و به سمت رودخانه رفتيم و از دامشان فرار کرديم. دوباره به سمت ما آتش آمد. هوا رو به تاريکي مي رفت. شهيد صياد گفت: « بچه ها! امشب ما يا شهيد يا اسير مي شويم. هر چه لطف خدا باشد. » از همان روزهاي اول که در کردستان با ايشان آشنا شديم، رمز پيروزي، اعتقاد قلبي ايشان بود. هميشه براي سلامتي آقا امام زمان دعا مي کرد و هرگز دعاي فرج از يادش نمي رفت. آن شب هم خوانديم. «اللهم کن لوليک..... » بعد ايشان گفت: « به سمت آب مي رويم، چون صداي آب نمي گذارد صداي ما به دشمن برسد. همين طور مسير آب را حرکت مي کنيم تا به سر چشمه اش برسيم». ما در مسير رودخانه حرکت کرديم. هوا که تاريک شد، تازه فهميديم چه خبر است، چون با چراغ قوه هايشان روي تپه ها به هم علامت مي دادند که موقعيت ما کجاست، ولي حسني که داشت، ديد کم بود. از اين فرصت استفاده کرديم و از مسير رودخانه، خودمان را به اولين بلندي رسانديم و چشممان به شهر سردشت افتاد که در فاصله 15 کيلومتري ما بود و چراغ هايش سو سومي زدند. شهيد صياد شيرازي گفت که ما بايد خودمان را به آن چراغ ها برسانيم. وقتي رسيديم آنجا، هوا کاملاً تاريک شده بود، به طوري که ديگر همديگر را نمي ديديم و به فاصله يک متر و دو متري هم راه مي رفتيم که يکديگر راگم نکنيم. بين سردشت و ما يک پاسگاه نيروي انتظامي بود. وقتي رسيديم به در پاسگاه، به خيال اينکه ما ضد انقلاب هستيم، ما را به رگبار بستند. شهيد صياد گفت: « يک نفر بايد فداکاري و از جان گذشتگي کند و برود پاسگاه و بگويد که ما خودي هستيم» و گفت که خودش اين کار را مي کند. به يکي از بچه ها گفت: « تو همراه من مي آئي؟» او جواب منفي داد. من همراهش رفتم. آرام رفتيم دامنه تپه پناه گرفتيم و به کنار پل رسيديم که يک خمپاره منور زدند و محيط کاملاً روشن شد. ما در تير رس پاسگاه بوديم و رگبار به رويمان بسته شد. تيرها به اطراف ما مي خوردند. هر آن به خودم مي گفتم که الان يکي از تيرها به ما مي خورند. شهيد صياد خيلي عادي و مثل يک رهگذر جلو رفت. به او ايست دادند گفت: « من آشنا هستم. » گفتند: « دست هايت را ببر بالا». شهيد صياد مي گفت اين اولين و آخرين باري بود که دست هايم را بالا بردم. گفتند: « بايست تا بيائيم تو را بگرديم». بعد از پشت بام پاسگاه به سمت تپه رگبار بستندکه اگر گلوله گير نمي کرد، دوباره چند تا از بچه ها شهيد مي شدند. بالاخره شهيد صياد خودش را به پاسگاه رساند و گفت: « ما بچه هاي خودي هستيم. گروه شهيد چمران هستيم. آمده ايم عمليات انجام بدهيم. » بالاخره يک خمپاره منور زدند که همه جا روشن شد. شهيد صيادگفت که اول دو رکعت نماز شکر بخوانيم و بعد به سر دشت بيسيم بزنيم و از دکتر چمران بپرسيم که بايد چه کنيم. در آنجا بودکه فهميديم وقتي هليکوپتر، ما را پياده مي کند و برمي گردد، هليکوپتر را مي زنند و خلبانان زخمي شدند و آنها را به بيمارستان سردشت بردند تا جراحي کنند. آخر شب شهيد چمران مي پرسد: « آن سرواني که از اصفهان آمده بود چه شد؟» و آقا رحيم و باقي بچه ها تازه مي فهمند که ما گم شده ايم. صبح داشت هوا روشن مي شد که ديديم صداي هليکوپتر مي آيد. هليکوپتر در کنار پاسگاه نشست و خود شهيد چمران از هليکوپتر پائين آمد و به سرعت به طرف پاسگاه دويد و يکي يکي بچه ها را در آغوش گرفت و بوسيد و بعد با آنها صحبت کرد. اين شروع آشنايي چمران با شهيد صياد بود. اولين عملياتي که شهيد صياد در آن شرکت داشت، همين عمليات شين راد بود که با آزاد سازي روستاهاي کردستان ادامه پيدا کرد.

در آن لحظات، شهيد صياد چه حالاتي داشت؟
 

در حالت بين مرگ و زندگي و ميان گروه زيادي از دشمنان که احتمال داشت هر آن به سمت او شليک کنند، آرامش خاصي داشت. آن شبي که ما مي آمديم به پاسگاه برسيم، از ده پانزده کيلومتري چندين روستا گذشتيم. صداي پارس سگ ها و حيوانات روستايي مي آمد. ايشان با اعتماد به نفس عجيبي مي گفت: « اين جاده، روستاها را به هم وصل مي کند. ما نبايد اين مسير را گم کنيم. ممکن است اگر روي ارتفاعي برويم، سقوط کنيم يا در آن بيفتيم. و يا اتفاق ديگري بيفتد»، يعني با حفظ تعادل، مسير را طوري انتخاب کرد که به پاشگاهي در نزديک سر دشت رسيديم. چنان تبحري در جنگ داشت که انگار سال ها اين دوره ها را ديده است. شهيد چمران هم متوجه شد که ايشان يک فرد قوي است و همان جا درخواست کرد که يک تشويقي به ايشان بدهند.

رابطه شما با شهيد صياد چگونه ادامه پيدا کرد؟
 

ما در قرارگاه، همديگر را مي ديديم. و جوياي حال هم بوديم. ايشان هميشه از رويدادي که تعريف کردم به عنوان اولين عمليات زندگي اش، ياد مي کرد. بعد هم که قسمت شد که دوباره در کنار ايشان قرار بگيريم و به دفترشان رفتم و مشغول کار شدم.

در آنجا چه مسئوليتي داشتيد؟
 

در دفتر ايشان آچار فرانسه بوديم و همه کاري مي کرديم، يعني هر کاري که براي ما پيش مي آمد، انجام مي داديم. مي خواستم بدانم رفتار ايشان در کارهاي اداري چه فرقي با رابطه دوستي و همکاري در دوره جنگ دارد. ايشان يک چهار چوب کاري داشت و سعي مي کرد در آن چهار چوب حرکت کند و از آن خارج نشود. خارج از سيستم کاري، بسيار دوست و رفيق بود و حتي با همکاران فوتبال بازي مي کرد. روزهاي جمعه در زمين چمني با داماد و آقازاده ها و دوستان خودماني، فوتبال بازي مي کرد. ايشان معمولا ًدروازه بان مي ايستاد و گل هاي خوبي هم مي خورد. در محيط کاري سعي داشت سلسله مراتب کاري از بين نرود و حريم ها شکسته نشود، ولي در خارج از محيط کاري اين قدر رفيق بود که از ما گل هم مي خورد!
ايشان از ساعت شش صبح تا ساعت دوازده شب کار مي کرد. شب ها نماز شب مي خواند و بسيار کم مي خوابيد، به همين دليل بعضي وقت ها که ماشين در حال تردد بود، ايشان خواب بود. در مأموريت هائي که با هم به شهرستان مي رفتيم، بعضي از برادرها که همراه ما بودند و مي دانستند من مي توانم حرف هائي را به ايشان منتقل کنم، مي گفتند: « بابا ما خسته شديم. ساعت دو بعد از نصف شب است»، بگيريد بخوابيد. تا ساعت ده يازده شب، مسائل را جمع کنيد. گاهي در عرض 48 ساعت، کار يک هفته را انجام مي داد.

آيا خاطره خاصي را به ياد مي آوريد؟
 

نکته ظريفي هست که مي گويند که نور مؤمن روي آب و هوا تأثير مي گذارد. من اين موضوع را اولين بار در مورد ايشان تجربه کردم و نخستين بار است که مطرح مي کنم. من در مدت همکاري، سه بار با ايشان به بندر عباس رفتم. هميشه 48 ساعت زودتر مي رفتم که کارهاي آنجا را انجام بدهم. تابستان در اوج گرما، وارد آنجا که مي شدم، هواي شرجي و گرم و کثرت و فشار کار باعث مي شد که همگي مريض شويم و بيفتيم. ولي وقتي ايشان وارد فرودگاه مي شد و بعد به کمپ مي آمد، چنان نسيم خنکي مي وزيد که همه سر حال مي شديم. سال اول فکر کردم موضوع، اتفاقي است، سال دوم فکر کردم شايد اشتباه مي کنم، ولي در سال سوم برايم مسجل شد که مؤمن حضورش روي همه چيز تأثير مي گذارد. اينها مردان خدا بودند و براي خود من مسجل شده بودکه وقتي مي آيند، خدا کمکشان مي کند، چون اينها براي ياري دين خدا مي آمدند.

رفتار ايشان در منزل چگونه بود و چه ويژگي هائي داشت؟
 

ايشان براي خودش برنامه گذاشته بود که در روزهاي جمعه، ظرف شستن و پختن غذا به عهده ايشان باشد. طبقه پائين منزل ايشان حسينيه است. هيأت آنجا هنوز برقرار است. شب هاي اول ماه، ايشان بعد از ظهرها زودتر مي رفت. من هم همراهش مي رفتم. يکي دو تا از بچه هاي سرباز مي گفتند ما مي خواهيم بيائيم و کمک کنيم. ايشان در منزل و در هيأت، ديگر جانشين رياست ستاد کل نبود، فرمانده ارشد نظامي نبود، خادم امام حسين (علیه السلام) بود. يک دست لباس خاکي مي پوشيد، چفيه اش را مي بست دور سرش و کارها را تقسيم مي کرد. شستن دستشويي و توالت با خودش بود، شستن حياط با من و بقيه کارها با بچه ها، جانشين ستاد کل مملکت بود، ولي در مراسم ابا عبدالله الحسين (علیه السلام) اين قدر خشوع مي کرد، به طوري که يکي از برادرهاي سرباز که آمده بود کمک، سخت تعجب کرده بود، جاروي حياط و تميز کردن حسينيه را خودش انجام مي داد. بعدکه کارش تمام مي شد، مي رفت يک دوش مي گرفت و مي آمد کنار ورودي حسينيه مي نشست. بعد از شهادت، عکس بزرگش را کنار در گذاشتيم.

مختصري در مورد هيأتي که در منزل شهيد برگزار مي شد توضيح بدهيد؟
 

شيهد صياد در زندگي رويه خاصي داشت و بسيار به برگزاري هيأت و مراسم عزاداري ائمه اطهار (علیه السلام) توجه مي کرد. در اين مراسم همه دوستان و همرزمان اعم از سپاهي و بسيجي و ارتشي جمع مي شدند و هنوز هم نگذاشته اند چراغي را که ايشان روشن کرده، خاموش شود و به هر نحوي که شده، شب اول ماه، اين برنامه در منزل ايشان برگزار مي شود و بسيار هم پر رونق است. يکي از دوستان مي گفت که ايشان را در خواب ديده که گفته من شب اول ماه به هفت هئيت مي روم، از جمله هئيت خانه خودم و براي ما ثابت شد که اين برنامه، درست است. حاج خانم همسر شهيد صياد مي گفت: « سه چهار ماه پيش صياد را خواب ديدم. حال و احوال کرد و گفت حاج خانم! مگر شب اول ماه هيأت نداريد؟ شوفاژ حسينيه خراب است و از آن آب مي آيد. بگوئيد يکي بيايد آن را درست کند. از خواب بيدار شدم و با خودم گفتم عجب خوابي! بروم پايين ببينم چه خبر است. رفتم و ديدم واقعاً لوله شوفاژ حسينيه خراب است، در حالي که هيچ يک از ما متوجه نشده بوديم.
همسايه شهيد صياد، ايشان را خواب ديده بود که آقاي نيکدل! ميکروفن حسينيه خراب است. بدهيد درستش کنند که شب لنگ نمانيد. ايشان نمي دانست چگونه برود و اين حرف را بزند و لذا نهايتاً تصميم گرفت برود و بپرسد که همه چيز آماده است؟ رفت و همه چيز را چک کرد و ديد همه چيز درست و فقط ميکروفن سوخته است و کار نمي کند.

زنان نقش مؤثري در بالندگي مردان دارند. به نظر شما نقش همسر شهيد در موفقيت هاي وي چه بود؟
 

درکنار هر مرد موفقي، يک زن موفق بوده. در زندگي پيامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، نقش حضرت خديجه (سلام الله علیها) کاملاً برجسته است. اگر غار حرا تشريف برده باشيد مي بينيد که تا شهر چه مسير طولاني و سختي وجود دارد. ايشان اين مسير را روزي دوبار طي مي کرده تا به پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسيدگي کند. در مورد همسر شهيد صياد، خاطره اي يادم هست. اين خانم به هنگام شهادت ايشان، همسرشان که آمد، بي آنکه ذره اي تزلزل و بي قراري نشان دهد، بين آقا، مقام معظم رهبري، و شهيد ايستاد و گفت: « اگر شما از ايشان راضي هستيد، اجازه بدهيد پيکرش تشييع شود». آقا دوبار فرمودند: « من از ايشان راضي هستم. » يک زن خوب، هميشه کامل کننده مرد است.

شهيد صياد در کارهاي خير از هيچ کمکي دريغ نمي کرد. در اين مورد هم توضيح مي دهيد؟
 

شهيد صياد ارتباط تنگاتنگي با کميته حضرت امام (ره) داشت. اين ارتباط بعضي وقت ها براي ما مسائلي را هم پيش مي آورد. روزي بنده خدايي آمد پيش ما و گفت: « آقاي سلطاني! شما که دوست آقاي صياد شيرازي هستيد به ايشان بگوئيد براي جهيزيه دختري کمک کنند. » گفتم: « من نمي توانم از موقعيت خودم سوء استفاده کنم، ولي اگر موقعيت جور شد مي گويم. » ايشان افراد مختلفي را به کميته امداد معرفي مي کرد، بسياري از دخترها که صاحب جهيزيه شدند، نفهميدند که جهيزيه شان به خاطر پيگيري ايشان جور شد. روزي در موقعيت مناسبي ماجرا تهيه جهيزيه براي دختر خانمي را که پدر ندارد و برايش خواستگار آمده بود، تعريف کردم. نيم ساعت بعد دو تا نامه داد به من گفت: « مي بري کميته امداد پيش آقاي عسگر اولادي. » من بلافاصله نامه ها را بردم. يکي را به آقاي عسگر اولادي دادم و ايشان نامه اي براي صندوق قرض الحسنه داد. نامه دوم را هم به عهده شهيد صياد قرار گرفت. بعد از شهادتشان چند تا قسط مانده بود که رفتم و پرداختم. يک بار ايشان از خيابان رد مي شد که بنده خدائي ايشان را مي شناسد و مي گويد که مشکل مالي دارد. آدرس مي دهد و آدرس مي گيرد. بعد به من گفتند به آدرسي که روي نامه نوشته شده، مي روي، پول مي دهي و برمي گردي. تا رفتم خانه را پيدا کنم و کار آن بنده خدا را راه بيندازم، مقداري طول کشيد. بعد هم چون ساعت اداري تمام شده بود. به منزل رفتم. فردا صبح مسئول دفتر ايشان به من زنگ زد وگفت: « امير با شما کار دارد. » با ايشان که صحبت کردم، پرسيد: « آقاي سلطاني! امانت را برديد داديد؟» گفتم: « بله». گفت: « پس چرا به من خبر نداديد؟ من از آن وقتي که شما رفتيد نگران بودم که آيا مشکل اين بنده خدا حل شد يا نه؟ اگر شما را دوست نداشتم حتماً تنبيهتان مي کردم. » هنوز اين حرفشان توي گوشم هست. يک رهگذر دست نياز به سوي ايشان دراز مي کند و ايشان که اصلا مسئوليتي نداشته، به خاطر انسانيت سعي مي کند بي تفاوت نباشد. بسيار به اين مسائل توجه داشت.

درباره طرح شهيد صياد براي بازديد از مناطق جنگي که الان به نام ايشان نامگذاري شده، توضيح دهيد؟
 

براي اولين سري قرار شد عده اي از بچه هاي بسيج را به منطقه جنوب بفرستند. ايشان از من پرسيد: « آمادگي داري؟» من اعلام آمادگي کردم. ايشان برنامه کاري کاملي را تهيه کرده بود. اساساً به قدري نظم داشت که ظهرها حتي اگر صداي اذان را هم نمي شنيديم، از صداي پاي محکم ايشان مي دانستيم که هنگام نماز است، چون بسيار به نماز اول وقت مقيد بود. به من گفت: «فلان ساعت از تهران حرکت مي کنيد، حدود ساعت فلان مي رسيد به قم، حدود ساعت فلان مي رسيد به خرم آباد و.... » و همين طور تا آخر و براي يک هفته کامل کاري برنامه ريزي کرده بود. شهدا را با خودمان به هر جا که ايشان تعيين کرده بود، برديم. به هر جا که مي رسيديم، مي ديديم قبل از ما زنگ زده و هماهنگ کرده و آنها منتظر ما هستند. همين که وارد هر محلي اعم از پادگان يا جاي ديگري مي شديم، همان دم در از من مي پرسيدند: «سلطاني شما هستيد؟» مي دانستم ايشان هماهنگ کرده است. به من هم دستور داده بود که گزارش کامل از جاهائي که رفتيم و کارهائي که کرديم، تهيه کنم. من حدود 40 صفحه نوشتم و پيش خودم گفتم ايشان نمي تواند اين همه را بخواند. به هر حال بچه ها را صحيح و سالم به خانه هايشان رسانديم و بعد خدمتشان رفتيم که بگوئيم مأموريت انجام شد. ايشان تشکر کرد و 24 ساعت نشده بود که دوباره زنگ زد و به من گفت: « آقاي سلطاني! من از شما توقع نداشتم. چرا در روز چهارم سفر، نماز جماعت ظهر را ساعت يک خوانديد؟ در آن روز اذان ظهر را ساعت دوازده و نيم گفته بودند. فهميدم که ايشان ريز به ريز، همه مطالب را خوانده است. هنگامي که بچه ها کارهاي خوبي را انجام مي دادند، آنها را تشويق مي کرد و همراه خانواده به مشهد و جاهاي ديگر مي فرستاد. مي گفت: « شما دائماً سر کار هستيد. با خانواده برويد که مسئله اي پيش نيايد و مدتي را نزد هم باشيد. » خيلي به مسائل ريز دقت مي کرد. در مورد مسکن بچه ها بسيار کوشا و دقيق بود. بودجه اي هم براي ساختن خانه براي بچه هاي نظامي دريافت کرده بود که خورد به شهادت ايشان و معوق ماند.

و سخن آخر
 

هيچ کس شهادت را به دست نمي آورد. مگر اينکه خود را به ائمه اطهار (علیه السلام) گره بزند. بسياري از کساني که بعد از شهادت ايشان با آنها صحبت مي کرديم براي ما تعريف مي کردند که ايشان را از اولياي خدا مي دانستند. در اين اواخر و نزديک به شهادت طوري شده بود که اگر کسي دروغ مي گفت، ايشان متوجه مي شد؛ يعني اين ديدگاه را پيدا کرده بود که خداوند لياقت شهادت را به او داد. انسان اگر خودش را به ائمه اطهار وصل نکند و از آنها استمداد نطلبد، مطمئناً مسيرش عوض مي شود.
منبع:ماهنامه شاهد یاران، شماره 30 - 29