هيچ کس کامل نيست
هيچ کس کامل نيست
هيچ کس کامل نيست
مترجم: رسول مختاري
بيلي وايلدر يک نمايشنامه فراموش شده آلماني را به تصوير مي کشد، آن را با دنياي جنايتکارانه شيکاگو مي آميزد، اجرايي پر جنب و جوش از ستارگاني مي گيرد که توانايي بازي کردن ندارند، و در نهايت شاهکاري کمدي و هجو آميز مي سازد. دراين روزگار تصورش سخت است، ولي بعضي ها داغشو دوست دارن در زمان خودش موجب مجادله ها و بحث هايي شد. خيلي از بازيگران از جمله جري لوييس بازي در نقش هاي جو وجري را رد کردند. همچنين نمايش فيلم در کانزاس متوقف شد. و بالاتر از همه اينها شايعاتي بود که در مورد رفتار مريلين مونرو هنگام فيلم برداري پخش شد. شايعاتي از اين دست که او در يادگيري بخش هاي ساده ديالوگ هايش مشکل داشته است و گاهي از حضور سر صحنه امتناع مي کرده است.
اين همکاري مشهور وايلدر با فيلمنامه نويسش آي اي ال دايموند بسيار متفاوت از فيلم هاي تيره تر بيلي وايلدر مثل غرامت مضاعف(1944) و سانست بولوار(1950) بود، و مي توان اين را از جمله تبليغاتي فيلم فهميد:«فيلم هيجان انگيزتر از آن است که در کلمات بگنجد!». اين فيلم در انتهاي دهه 1950 اکران شد، يعني زماني که سيستم استوديويي هاليوود در حال ضعيف شدن بود. ظهور تلويزيون تهديدي براي سينما بود وقوانين توليد و سيستم سانسور تأثيرشان را از دست داده بودند.در همين دوران بيلي وايلدر با کمدي اي که سرشار از شوخي هايي بين زن و مرد بود، سيستم را به چالش کشيد.فيلم به شکلي هوشيارانه مجموعه اي از تم ها بود: حقه بازي فيلم هاي گانگستري دهه 20 و 30،پوشش هايي جديد، داستان هاي عشقي کمدي، با يک تم و شوخي اصلي در مورد ظاهرهاي گول زننده و متفاوت با شخصيت اصلي افراد.
«هيچ کس کامل نيست» معروف ترين خط آخر دربين تمام فيلمنامه هاي آمريکايي است، درست است که هيچ کس و هيچ چيز کامل نيست، ولي شايد بعضي ها داغشو دوست دارن،فيلمي که با اين جمله تمام مي شود، استثنايي براي اين قانون باشد. قدرناشناسي است که شاهکاري مانند اين را، تنها فيلمي بسيار بامزه بناميم. فيلمي که بيلي وايلدر ساخت، هنوز هم اثري بي بديل است. فيلمي که کامل شده کمدي هاي سبکبار آمريکايي بود که با حضور صدا در فيلم ها شروع به رشد کردند،در دهه 30 گل دادند و بعد از جنگ جهاني دوم دوباره احيا شدند، سياه و سفيد بودنش يادآور فيلم هاي دهه هاي گذشته و پرجنب و جوش بودنش يادآور کمدي هاي برادران مارکس و مک سنت بود.
در هاليوود دو موج اصلي کارگردانان اروپايي وجود دارد. موج اول مربوط به گروهي از کارگردانان مانند لوبيچ و مورنائو است که توسط استوديوها به خاطر حسادت به پيشرفت هاي به وجود آمده در اروپا و ترس از باخت اقتصادي وارد صنعت فيلم سازي آمريکا شدند.گروه دوم شامل مهاجران سياسي دهه 30 بودند که مهاجرت آنها هم به خاطر سخت شدن فعاليت کارگردانان اروپايي در آمريکا متوقف شد. در نتيجه وايلدر جزو آخرين ميوه هايي بود که براثر اين گرده افشاني فرهنگي متولد شد.
ساموئل وايلدر در سال 1906 در شهر وين متولد شد و مادرش که به شدت از هرچيز آمريکايي بيزار بود،او را بيلي صدا مي کرد. به عنوان روزنامه نگار مشغول فعاليت شدو در اواخر دهه 20 به برليني سفر کرد که در آن دوران پيچيده ترين شهر در جهان بود.به عنوان نويسنده وارد دنياي فيلم شد. وقتي هيتلر به برلين آمد، او به فرانسه سفر کرد.درآنجا به مدت يک سال نويسندگي و دستياري کارگرداني کرد.سپس در سال 1934 به هاليوود رفت و به مدت چهار سال درآنجا کار خاصي انجام نداد.
وايلدر در سال 1938 به فيلمنامه نويس آمريکايي چارلز براکت پيوست و در نوشتن تعدادي فيلمنامه از جمله نينوچکاي گاربو با هم همکاري کردند. در سال 1942 اولين فيلم آمريکايي اش را با نام بزرگ تر و کوچک تر براساس فيلمنامه اي که همراه با براکت نوشته بودند، ساخت و بعد از آن با ساخت سه فيلم تعطيلي از دست رفته، ماجراي خارجي و سانست بولوار به کارش ادامه داد. دراين دوران وايلدر به خاطر لحن سرگرم کننده و تند وتيزش به شهرت رسيد. تصويري که او از رفتار بشر ارائه مي داد، تحت تأثير بذله گويي هاي سينماي ارنست لوبيچ و طبيعت گرايي شديد اريک وان استروهايم بود. وايلدر در نينوچکا با لوبيچ و استروهايم با وايلدر در فيلم هاي پنج گور تا قاهره و سانست بولوار همکاري کرد. وايلدر با کمک همکاران آمريکايي اش با مخلوط کردن سينماي اروپا و آمريکا در حال ابداع روش خاصي براي خودش بود.اتفاق بعدي قرار گرفتن مريلين مونرو در مسير فيلم سازي وايلدر بود. آنها در سال 1955 در فيلم خارش هفت ساله با هم همکاري کردند. بعد از آن وايلدر همکار فيلمنامه نويس جديدش دايموند را يافت. و در سال 1959 آمريکايي ها شامل دايموند، مونرو، جک لمون و توني کرتيس با اروپايي ها شامل وايلدر و مردي به اسم تئورن با هم ترکيب شدند تا گوهري خنده آور را به وجود آورند.
اما تئورن که بود؟ بسياري از منابع فقط اشاره کرده اند که ايده اصلي فيلم بعضي ها داغشو دوست دارن براساس داستان تئورن و لگان بوده است. وايلدر لگان را نمي شناسد، اما تئورن دوستي از روزهاي برلين او بازيگر خوش سيمايي بوده است که در فيلمي آلماني به نام هياهوي عشق بازي کرده و سپس به عنوان فيلمنامه نويس به هاليوود آمده و به وايلدر پيشنهاد بازسازي فيلمي آلماني را داده است. اما بعداز مرگ تئورن در ميانه هاي دهه 50 ،يک مؤسسه دوباره اين بازسازي را از سر گرفته است. در نسخه اصلي آلماني ايده مرکزي پيوستن دو نوازنده مرد به گروه ارکستري زنانه وجود داشته است. پس وايلدر و دايموند بهترين زمان را براي ساخت اين اثر انتخاب کرده بودند، دوران افول ممنوعيت ها.
داستان درباره جو و جري نوازنده جوان و فقير ساکسيفون و باس است که در 1929 شاهد تسويه حساب گانگسترها و کشتار روز سن والتين هستند. رئيس گروه پيروز دستور کشتن شاهدان را مي دهد.آنها براي فرار از دست گانگسترها لباس زنانه مي پوشند و به گروه ارکستري کاملاً زنانه ملحق مي شوند که در آستانه سفر هستند. در قطار با خواننده زيباي گروه رو به رو مي شوند؛ شوگر کين، کسي که اميدوار است در هتل با يک ميليونر آشنا شود و ...
وايلدر اصول فيلمنامه نويسي را مي دانست و با اين قاعده آشنا بود که با فيلمنامه قوي امکان ساخت فيلم ضعيف وجود دارد،ولي با فيلمنامه ضعيف نمي توان فيلم قوي ساخت. دراين فيلم زبان و قواعد زبان، شکل هنري تجسم يافته به خود گرفته است.گفت وگوها توالي باز و بسته شدن دهان ها نيستند، بلکه براي استفاده از کلمات براساس شخصيت ها و براي آگاهي بخشي است. شايد اين تأثير به کارگيري ناخودآگاه گفت وگوي کمدي شکسپيري است که با ساختار غيرخطي به همديگر متصل شده اند. لحن و طرز بيان کلمات براي هر شخصيت متفاوت و مخصوص همان است.لحن کلام ها و بازي ها به گونه اي کاملاً هنرمندانه درهم آميخته شده اند. اوج موفقيت در نوشتن، آنجا رخ مي دهد که حتي وقتي نمي خنديم،گفت وگوها شيرين و نغز باقي مي مانند.
اين درهم تنيده شدن هنرمندانه ايده ها در اجرا نيز به دقت شکل گرفته است، تم ها و جملات در طول فيلم در زاويه هايي غيرمعمول و با زمان بندي وسرعت متفاوت بيان وتکرار مي شوند؛ چيزي شبيه به تجربه Musique Concrete(موسيقي استوديويي تشکيل شده از ترکيب اصوات ضبط شده)پير شيفر.وقتي «دخترها» در مورد کارشان گزارش مي دهند و رهبر شکاک گروه درباره سابقه کاري آنها مي پرسد. دخترها جواب مي دهند که در هنرستان شبويگان درس خوانده اند که باعث تعجب ديگران مي شود. کمي بعد وقتي شوگر مي خواهد جوي به ظاهر ميليونر را تحت تأثير قرار دهد، به او مي گويد که در شبويگان تحصيل کرده است. يا وقتي جو مي خواهد منشي مؤسسه را گول بزند تا ماشينش را به او قرض دهد، ماشين دختر hupmobile است. اما کمي جلوتر، به عنوان ميليونر، وقتي جو مي خواهد شوگر را تحت تأثير قرار دهد، داستان خيالي عاشقانه اش را با دختر نايب رئيس hupmobile تعريف مي کند. همه اينها به صورت رشته هايي درهم تنيده هستند وشوخي ها با ابتکار و نبوغ شخصيت ها به کار گرفته مي شود.
فيلمنامه در ساختارش از دو قانون قديمي و متداول در هجو و شوخي تبعيت مي کند. اولاً فيلمنامه از گفته فراگير هبل درباره راز روش دراماتيک پيروي مي کند:« ضروريات را در قالب اتفاقات تصادفي بيان کردن.» ثانياً فيلمنامه در ابتدا با فرضيه اي مسخره اما سرگرم کننده شروع مي شود و سپس ادامه داستان را براساس منطقي و محکم و سفت و سخت روي آن فرضيه غيرمتحمل مي سازد.يک لحظه قابل بحث در مورد منطق فيلم بعضي ها داغشو دوست دارن، ظاهر شدن اسپاتس در هتل است؛ يعني جايي که گروه مي خواهند اجرا داشته باشند. اينجور ظاهر شدن، بيشتر از اين که اتفاقي به نظر بيايد، ضروري به نظر مي رسد. هنوز هم وقتي براي اولين کفش هاي اسپاتس در جلوي در هتل ظاهر مي شود، مخاطب درک مي کند که آنها (جو و جري) هم مي خواستند که او اينجا باشد.
شايد اين تصادفي نباشد، بيلي وايلدر که باعث شکل گيري و رشد زيبايي شناسي در کمدي شد، اهل شهري (وين استوين) که زيگموند فرويد هم آنجا رشد پيدا کرده است. از ميان لنزهاي وايلدر مسخره کردن و به استهزا کشيدن تئوري هاي مربوط به سرکوب فرويدي ديده مي شود و اين زماني شکل مي گيرد که او در حال تفسير اجزاي روابط زن و مرد در جامعه با اعتماد به نفس کامل و همراه با اعتقادات ليبراليستي خودش است. در آن دوران در روابط زن و مرد آمريکايي ها بحران وجود داشت؛ در نتيجه شرايط براي به نقد کشيدن و هجو اصول اخلاقي آمريکايي ها مهيا بود. بازسازي تم هاي مربوط به پاکي، تجزيه و نيرنگ، مرکزيت آثار وايلدر را تشکيل مي دهد. هميشه زير ظاهر زيبا و درخشنده فيلم هاي وايلدر، چيزهايي تيره تر و مفهومي تري وجود دارد. بعضي ها داغشو دوست دارن نيز در حقيقت استعاره ديگري از مسائل فرهنگي و اجتماعي جامعه آن دوران آمريکاست.
منبع:ماهنامه فيلم نگار 99
اين همکاري مشهور وايلدر با فيلمنامه نويسش آي اي ال دايموند بسيار متفاوت از فيلم هاي تيره تر بيلي وايلدر مثل غرامت مضاعف(1944) و سانست بولوار(1950) بود، و مي توان اين را از جمله تبليغاتي فيلم فهميد:«فيلم هيجان انگيزتر از آن است که در کلمات بگنجد!». اين فيلم در انتهاي دهه 1950 اکران شد، يعني زماني که سيستم استوديويي هاليوود در حال ضعيف شدن بود. ظهور تلويزيون تهديدي براي سينما بود وقوانين توليد و سيستم سانسور تأثيرشان را از دست داده بودند.در همين دوران بيلي وايلدر با کمدي اي که سرشار از شوخي هايي بين زن و مرد بود، سيستم را به چالش کشيد.فيلم به شکلي هوشيارانه مجموعه اي از تم ها بود: حقه بازي فيلم هاي گانگستري دهه 20 و 30،پوشش هايي جديد، داستان هاي عشقي کمدي، با يک تم و شوخي اصلي در مورد ظاهرهاي گول زننده و متفاوت با شخصيت اصلي افراد.
«هيچ کس کامل نيست» معروف ترين خط آخر دربين تمام فيلمنامه هاي آمريکايي است، درست است که هيچ کس و هيچ چيز کامل نيست، ولي شايد بعضي ها داغشو دوست دارن،فيلمي که با اين جمله تمام مي شود، استثنايي براي اين قانون باشد. قدرناشناسي است که شاهکاري مانند اين را، تنها فيلمي بسيار بامزه بناميم. فيلمي که بيلي وايلدر ساخت، هنوز هم اثري بي بديل است. فيلمي که کامل شده کمدي هاي سبکبار آمريکايي بود که با حضور صدا در فيلم ها شروع به رشد کردند،در دهه 30 گل دادند و بعد از جنگ جهاني دوم دوباره احيا شدند، سياه و سفيد بودنش يادآور فيلم هاي دهه هاي گذشته و پرجنب و جوش بودنش يادآور کمدي هاي برادران مارکس و مک سنت بود.
در هاليوود دو موج اصلي کارگردانان اروپايي وجود دارد. موج اول مربوط به گروهي از کارگردانان مانند لوبيچ و مورنائو است که توسط استوديوها به خاطر حسادت به پيشرفت هاي به وجود آمده در اروپا و ترس از باخت اقتصادي وارد صنعت فيلم سازي آمريکا شدند.گروه دوم شامل مهاجران سياسي دهه 30 بودند که مهاجرت آنها هم به خاطر سخت شدن فعاليت کارگردانان اروپايي در آمريکا متوقف شد. در نتيجه وايلدر جزو آخرين ميوه هايي بود که براثر اين گرده افشاني فرهنگي متولد شد.
ساموئل وايلدر در سال 1906 در شهر وين متولد شد و مادرش که به شدت از هرچيز آمريکايي بيزار بود،او را بيلي صدا مي کرد. به عنوان روزنامه نگار مشغول فعاليت شدو در اواخر دهه 20 به برليني سفر کرد که در آن دوران پيچيده ترين شهر در جهان بود.به عنوان نويسنده وارد دنياي فيلم شد. وقتي هيتلر به برلين آمد، او به فرانسه سفر کرد.درآنجا به مدت يک سال نويسندگي و دستياري کارگرداني کرد.سپس در سال 1934 به هاليوود رفت و به مدت چهار سال درآنجا کار خاصي انجام نداد.
وايلدر در سال 1938 به فيلمنامه نويس آمريکايي چارلز براکت پيوست و در نوشتن تعدادي فيلمنامه از جمله نينوچکاي گاربو با هم همکاري کردند. در سال 1942 اولين فيلم آمريکايي اش را با نام بزرگ تر و کوچک تر براساس فيلمنامه اي که همراه با براکت نوشته بودند، ساخت و بعد از آن با ساخت سه فيلم تعطيلي از دست رفته، ماجراي خارجي و سانست بولوار به کارش ادامه داد. دراين دوران وايلدر به خاطر لحن سرگرم کننده و تند وتيزش به شهرت رسيد. تصويري که او از رفتار بشر ارائه مي داد، تحت تأثير بذله گويي هاي سينماي ارنست لوبيچ و طبيعت گرايي شديد اريک وان استروهايم بود. وايلدر در نينوچکا با لوبيچ و استروهايم با وايلدر در فيلم هاي پنج گور تا قاهره و سانست بولوار همکاري کرد. وايلدر با کمک همکاران آمريکايي اش با مخلوط کردن سينماي اروپا و آمريکا در حال ابداع روش خاصي براي خودش بود.اتفاق بعدي قرار گرفتن مريلين مونرو در مسير فيلم سازي وايلدر بود. آنها در سال 1955 در فيلم خارش هفت ساله با هم همکاري کردند. بعد از آن وايلدر همکار فيلمنامه نويس جديدش دايموند را يافت. و در سال 1959 آمريکايي ها شامل دايموند، مونرو، جک لمون و توني کرتيس با اروپايي ها شامل وايلدر و مردي به اسم تئورن با هم ترکيب شدند تا گوهري خنده آور را به وجود آورند.
اما تئورن که بود؟ بسياري از منابع فقط اشاره کرده اند که ايده اصلي فيلم بعضي ها داغشو دوست دارن براساس داستان تئورن و لگان بوده است. وايلدر لگان را نمي شناسد، اما تئورن دوستي از روزهاي برلين او بازيگر خوش سيمايي بوده است که در فيلمي آلماني به نام هياهوي عشق بازي کرده و سپس به عنوان فيلمنامه نويس به هاليوود آمده و به وايلدر پيشنهاد بازسازي فيلمي آلماني را داده است. اما بعداز مرگ تئورن در ميانه هاي دهه 50 ،يک مؤسسه دوباره اين بازسازي را از سر گرفته است. در نسخه اصلي آلماني ايده مرکزي پيوستن دو نوازنده مرد به گروه ارکستري زنانه وجود داشته است. پس وايلدر و دايموند بهترين زمان را براي ساخت اين اثر انتخاب کرده بودند، دوران افول ممنوعيت ها.
داستان درباره جو و جري نوازنده جوان و فقير ساکسيفون و باس است که در 1929 شاهد تسويه حساب گانگسترها و کشتار روز سن والتين هستند. رئيس گروه پيروز دستور کشتن شاهدان را مي دهد.آنها براي فرار از دست گانگسترها لباس زنانه مي پوشند و به گروه ارکستري کاملاً زنانه ملحق مي شوند که در آستانه سفر هستند. در قطار با خواننده زيباي گروه رو به رو مي شوند؛ شوگر کين، کسي که اميدوار است در هتل با يک ميليونر آشنا شود و ...
وايلدر اصول فيلمنامه نويسي را مي دانست و با اين قاعده آشنا بود که با فيلمنامه قوي امکان ساخت فيلم ضعيف وجود دارد،ولي با فيلمنامه ضعيف نمي توان فيلم قوي ساخت. دراين فيلم زبان و قواعد زبان، شکل هنري تجسم يافته به خود گرفته است.گفت وگوها توالي باز و بسته شدن دهان ها نيستند، بلکه براي استفاده از کلمات براساس شخصيت ها و براي آگاهي بخشي است. شايد اين تأثير به کارگيري ناخودآگاه گفت وگوي کمدي شکسپيري است که با ساختار غيرخطي به همديگر متصل شده اند. لحن و طرز بيان کلمات براي هر شخصيت متفاوت و مخصوص همان است.لحن کلام ها و بازي ها به گونه اي کاملاً هنرمندانه درهم آميخته شده اند. اوج موفقيت در نوشتن، آنجا رخ مي دهد که حتي وقتي نمي خنديم،گفت وگوها شيرين و نغز باقي مي مانند.
اين درهم تنيده شدن هنرمندانه ايده ها در اجرا نيز به دقت شکل گرفته است، تم ها و جملات در طول فيلم در زاويه هايي غيرمعمول و با زمان بندي وسرعت متفاوت بيان وتکرار مي شوند؛ چيزي شبيه به تجربه Musique Concrete(موسيقي استوديويي تشکيل شده از ترکيب اصوات ضبط شده)پير شيفر.وقتي «دخترها» در مورد کارشان گزارش مي دهند و رهبر شکاک گروه درباره سابقه کاري آنها مي پرسد. دخترها جواب مي دهند که در هنرستان شبويگان درس خوانده اند که باعث تعجب ديگران مي شود. کمي بعد وقتي شوگر مي خواهد جوي به ظاهر ميليونر را تحت تأثير قرار دهد، به او مي گويد که در شبويگان تحصيل کرده است. يا وقتي جو مي خواهد منشي مؤسسه را گول بزند تا ماشينش را به او قرض دهد، ماشين دختر hupmobile است. اما کمي جلوتر، به عنوان ميليونر، وقتي جو مي خواهد شوگر را تحت تأثير قرار دهد، داستان خيالي عاشقانه اش را با دختر نايب رئيس hupmobile تعريف مي کند. همه اينها به صورت رشته هايي درهم تنيده هستند وشوخي ها با ابتکار و نبوغ شخصيت ها به کار گرفته مي شود.
فيلمنامه در ساختارش از دو قانون قديمي و متداول در هجو و شوخي تبعيت مي کند. اولاً فيلمنامه از گفته فراگير هبل درباره راز روش دراماتيک پيروي مي کند:« ضروريات را در قالب اتفاقات تصادفي بيان کردن.» ثانياً فيلمنامه در ابتدا با فرضيه اي مسخره اما سرگرم کننده شروع مي شود و سپس ادامه داستان را براساس منطقي و محکم و سفت و سخت روي آن فرضيه غيرمتحمل مي سازد.يک لحظه قابل بحث در مورد منطق فيلم بعضي ها داغشو دوست دارن، ظاهر شدن اسپاتس در هتل است؛ يعني جايي که گروه مي خواهند اجرا داشته باشند. اينجور ظاهر شدن، بيشتر از اين که اتفاقي به نظر بيايد، ضروري به نظر مي رسد. هنوز هم وقتي براي اولين کفش هاي اسپاتس در جلوي در هتل ظاهر مي شود، مخاطب درک مي کند که آنها (جو و جري) هم مي خواستند که او اينجا باشد.
شايد اين تصادفي نباشد، بيلي وايلدر که باعث شکل گيري و رشد زيبايي شناسي در کمدي شد، اهل شهري (وين استوين) که زيگموند فرويد هم آنجا رشد پيدا کرده است. از ميان لنزهاي وايلدر مسخره کردن و به استهزا کشيدن تئوري هاي مربوط به سرکوب فرويدي ديده مي شود و اين زماني شکل مي گيرد که او در حال تفسير اجزاي روابط زن و مرد در جامعه با اعتماد به نفس کامل و همراه با اعتقادات ليبراليستي خودش است. در آن دوران در روابط زن و مرد آمريکايي ها بحران وجود داشت؛ در نتيجه شرايط براي به نقد کشيدن و هجو اصول اخلاقي آمريکايي ها مهيا بود. بازسازي تم هاي مربوط به پاکي، تجزيه و نيرنگ، مرکزيت آثار وايلدر را تشکيل مي دهد. هميشه زير ظاهر زيبا و درخشنده فيلم هاي وايلدر، چيزهايي تيره تر و مفهومي تري وجود دارد. بعضي ها داغشو دوست دارن نيز در حقيقت استعاره ديگري از مسائل فرهنگي و اجتماعي جامعه آن دوران آمريکاست.
منبع:ماهنامه فيلم نگار 99
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}