نويسنده پشت پرده(The Ghost Writer)
نويسنده پشت پرده(The Ghost Writer)
(براساس رمان روح نوشته رابرت هريس)
کارگردان: رومن پولانسکي
تدوين: هرو دلوز
مدير فيلم برداري: پاول ادلمن
طراح لباس: دينا کالين
تهيه کنندگان:رابرت بنموسا، آلن ساردي، تيموتي بوريل
بازيگران: اوان مک گرگور(نويسنده)، پيرس برازنان (آدام لانک، اليويا ويليامز(روث لانگ)،تام ويلکينسون(پل امت)،يان برنتال (ريک ريکاردلي)،جيمز بلوشي (جان مادوکس)،تيموتي هاتن(سيدني کرال)،کيم کاترال(آمليا بلاي)،رابرت پو(ريچارد ريکارت)
محصول 2010 کشور انگلستان، فرانسه و آلمان
128 دقيقه
جوايز: برنده خرس نقره اي بهترين کارگرداني از جشنواره فيلم برلين برنده بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه، بهترين کارگرداني، بهترين بازيگر مرد(اوان مک گرگور) و بهترين موسيقي متن از جوايز فيلم اروپا
نويسنده پشت پرده (قسمت اول)
1-داخلي- دفتري در منهتن -روز
در نمايي عريض: مردي پشت ميزش، پشت به دوربين، رو به نمايي از چشم انداز منهتن نشسته است. دست نوشته چاپ نشده اي روي ميزش قرار دارد و در حال مطالعه آن است.دوربين به آرامي از عقب به جلو زوم مي کند.ما نمي توانيم چهره او را ببينيم. تعدادي ورق کاغذ در دست دارد. اولين صفحه را کنار مي گذارد- صفحه عنوان: نويسنده پشت پرده - و شروع به خواندن فصل اول مي کند.
نويسنده: لحظه اي که شنيدم مک آرا چگونه مرد، مي بايست کار را رها مي کردم. الان متوجه مي شوم.بايستي مي گفتم، ريک، متأسفم اين کار من نيست...
ديزالو به:
2-خارجي - ساحل لمبرت(1) - صبح زود
صبحي بعد از توفان، انحنايي طولاني از ساحل دريا، همراه با موج هاي خاکستري اقيانوس اطلس که روي هم مي غلتند.در چند قدمي، پيکر تيره اي -جسدي افتاده رو به زمين- به آرامي روي شن ها تکان مي خورد.
3-خارجي- قايق بزرگ مسافربري(2) -شب
دريکي از شب هاي بسيار سرد ژانويه، همراه با بادي خروشان که قطرات باران را به صورت افقي از سوي درياي ناآرام همچون تازيانه پرتاب مي کند. يک قايق بزرگ مسافربري به پايانه وينيارد هون(3) ماساچوست(4) نزديک مي شود و با بوقش صداي گوش خراشي را در فضا پخش مي کند.
4-داخلي-قايق بزرگ مسافربري- شب
قسمت جلوي قايق باز مي شود و ماشين ها با هدايت خدمه قايق از آن خارج مي شوند. اما رديف مياني با توقف يک فورد بزرگ مشکي رنگ قفل شده است. رانندگان گرفتار شده پشت سرآن، شروع به بوق زدن مي کنند واز پنجره هايشان به بيرون خم مي شوند.
5-خارجي- پايانه مسافربري وينيارد هون -شب
دونفر از خدمه، فورد را سراشيبي به سمت بارانداز، رو به پايين حرکت مي دهند. دانه هاي درشت باران از مقابل پارکينگي که با نور سديمي روشن شده است، عبور مي کنند. پشت سر آنها، ماشين از قايق خارج مي شود.
6-خارجي- پايانه مسافربري وينيارد هون-شب
فورد در محوطه اطراف بارانداز پارک شده است.ماشين پليس محلي نيز در کنار آن قرار دارد. پليس با لباسي رسمي با چراغ قوه اي در دست شماره پلاک اتومبيل را يادداشت مي کند.صداي حرف زدني نامفهوم از بي سيم پليس به گوش مي رسد.
7-داخلي-رستوراني در لندن- روز
دو مرد کنار پنجره اي که نمايي از لندن را نشان مي دهد،نشسته اند. نيک نيکاردلي(5) معروف به ريک،دلال ادبي،اهل آمريکا و حدوداً چهل ساله با لباسي گران قيمت است.مرد دوم نويسنده اي انگليسي است، او نيز در حدود چهل سال سن دارد و زندگي اش را از راه نوشتن سرگذشت اشخاص معروف به سفارش خودشان مي گذراند.
نويسنده با بي اعتمادي نگاهي به ريک مي اندازد.
نويسنده: متوجه هستي که من هيچي از سياست سردر نميارم؟
ريک: تو بهش رأي دادي،مگه نه؟
نويسنده: به آدام لنگ؟البته که رأي دادم.همه بهش رأي دادن. اون سياستمدار نبود، ديوانه بود.
ريک:خب، ببين. اون به يه نويسنده که خاطراتش رو بنويسه احتياج داره نه يه سياستمدار عوضي ديگه.
کساني که مشغول خوردن غذا هستند رويشان را برمي گردانند.ريک صدايش را پايين مي آورد.
ريک (ادامه مي دهد):ده ميليون دلار براي اين زندگينامه به لانگ پرداخت شده، اما شايع شده که نوشته ها يک مشت مزخرفه، رينهارت منزل تفريحيش رو در مارتا(6) به اون قرض داده، که شايد بتونن درستش کنن. حدس مي زنم به مک آرا فشار اومده بود. پزشک قانوني تشخيص داده بود که الکل خيلي زيادي در خونش بوده.
نويسنده: پس اتفاقي غرق شده بوده؟
ريک: اتفاقي؟ خودکشي؟ به کسي چه؟ کتابش بود که اونو به کشتن داد.
نويسنده: چه دلگرم کننده. از اين مک آرا چيزي هست که لازم باشه بدونم؟
ريک:آره، وقتي لانگ نخست وزير بود، اون يه جورايي دستيارش بود. نگو که قبول نمي کني.اون سال ها با اون بود.
نويسنده (با ترديد):نمي دونم،ريک...
ريک: اين فرصت فوق العاده اي براي توئه و پولش هم خوبه. بچه هات گرسنگي نمي کشن.
نويسنده: من بچه ندارم.
ريک:تو نداري، اما من دارم.
8-خارجي- دفتر مرکزي انتشارات رينهارت- روز
ساختمان اداري مدرن مهيبي زير نم نم باران، با تابلوي بزرگي با عنوان شرکت رينهارت(7).دوربين از بالا به سمت نويسنده در حالي که قدم زنان حرکت مي کند، پايين مي آيد.
9-داخلي-سالن انتظار انتشارات رينهارت- روز
نويسنده در حالي که نشان ملاقات کننده را بر لباسش دارد، توسط مأمور امنيتي بازرسي مي شود. پشت مانع نمايشگر بدن و خودکار روي کويگلي(8) ايستاده است. با لباسي راه راه، چهره اي افسرده و حدوداً پنجاه ساله که نشاني با نام: کويگلي.ر بر سينه دارد.
نويسنده:(دست در هوا):انتظار دارين کي شما رو نابود کنه؟ رندوم هاوس(9)؟
کويگلي:ما سرگذشته لانگ رو منتشر مي کنيم.ظاهراً همين کافيه تا ما رو هدف قرار بدن.
10-داخلي-فضاي آسانسور انتشارات رينهارت- روز
نويسنده:چند نفر اومدن؟
کويگلي:پنج نفر،تو نفر آخري
وارد آسانسور مي شوند.
11-داخلي -دفتر مرکزي- انتشارات رينهارت؛ آسانسور-روز
کويگلي کارت امنيتي اش را داخل دستگاه کنترل آسانسور مي برد و دگمه طبقه بالا را فشار مي دهد.
کويگلي:بذار با هات رو راست باشم. من فکر نمي کنم تو براي اين مأموريت انتخاب درستي باشي.
نويسنده: پس چه خوب که به تصميم تو ربطي نداره، روي.
12-داخلي-دفتر مرکزي انتشارات رينهارت؛ اتاق کنفرانس-روز
در آن سوي ميز جان مادوکس نشسته است،فردي طاس، همچون يک گاو و حدوداً پنجاه ساله، و سيدني کرال، وکيلي خوش تيپ وعينکي، چهل ساله وبيش از حد از خودراضي در سمت چپ ريک قرار دارد.کويگلي به صورت شتاب زده معارفه را انجام ميدهد.
کويگلي: جان مادوکس، رئيس بخش اجرايي رينهارت در نيويورک. سيدني کرال،وکيل آقاي لانگ در واشنگتن و ريک ريکاردلي که مطمئنم مي شناسينش.
ريک چشمک مي زند.نويسنده در کنار او مي نشيند. کويگلي در کنار مادوکس، که در حال بررسي پيشينه کاري نويسنده است،مي نشيند.
مادوکس: من از ريک اينجا شنيدم که تو از وضعيت خبر داري. پس شايد بتوني بهمون بگي دقيقاً قراره چي به اين پروژه اضافه کني.
نويسنده: هيچي.
نگاه بين ديگران رد و بدل مي شود. ريک در حمايت از او مي خندد.
نويسنده(درادامه):من قرار نيست خودم رو جاي کسي که نيستم جا بزنم.
شما پيشينه کاري من رو دارين.
کويگلي:آخرين کارش نوشتن زندگينامه يه جادوگر بود.من آمدم، من ديده شدم، من پيروز شدم.
ريک: درسته، ودرست رفت رديف اول.
نويسنده: بعد از اين که تو قبولش نکردي، روي.
رنگ کويگلي مي پرد.
نويسنده(در ادامه):من زندگينامه هاي سياسي نمي خونم،کي مي خونه؟ شايع شده شما ده ميليون دلار براي اين کتاب پول دادين.خيال مي کنين چقدرش برگرده؟ دو ميليون؟ سه ميليون؟براي سهام دارهاتون خبر بديه.
(رو به کرال، اضافه مي کند)وآقاي کرال خبر بدي براي موکل شما به حساب مياد. آدام لانگ دنبال جايگاه در تاريخه، نه ميزهاي غيرقابل مصرف.
کويگلي: اوه،خواهش مي کنم!
نويسنده: اين به اين خاطره که من هيچي از سياست نمي دونم تا سؤال هايي بپرسم که به سمت قلب کسي به اسم آدام لانگ نشونه بره. و چيزي که در کتاب زندگينامه فروش مي کنه، قلبه.
مکثي کوتاه.
ريک: کارت حرف نداشت.
کويگلي:عجب جرئتي داري.
مادوکس:تواين طوري فکر مي کني؟
کويگلي:اوه،جان معلومه،آدام لانگ تنديس تاريخي جهانه. زندگينامه ش رويدادي مي شه که در سرتاسر جهان چاپ خواهد شد.
مادوکس:من يه انبار پر از رويدادهاي جهاني دارم که منتظر چاپ شدن رو کاغذ هستن. سيد؟
کرال: آدام ظاهراً هنوزم نسبت به اتفاقي که براي مايک مک آرا افتاد خيلي ناراحته.اون فرد غيرقابل جايگزين بود. غيرقابل تعويض، بايد کسي جاي اون رو بگيره.
او به شوخي خودش لبخند مي زند. ريک پوزخندي مي زند.
کرال(در ادامه):آدام مطمئناً از تلاش مفيد يه نفر ديگه ممنون خواهد شد.
آخرش هم به علم شيمي ختم مي شه. تو بدن سازي کار مي کني؟
نويسنده:نه.
کرال:حيف شد. آدام عاشق بدن سازيه.
کويگلي:راستش من يه نويسنده مي شناسم که باشگاه مي ره.
سکوتي آزاردهنده. ريک رو به مادوکس.
ريک:باشه،شايد بتونيم زمان چاپ روبه تعويق بندازيم؟
مادوکس:ما بايد ظرف مدت يه ماه جمع و جور کنيم.
نويسنده:يه ماه؟ يه کتاب رو يه ماهه مي خواين؟
کرال: از قبل يه پيش نويس داريم.
مادوکس: آره خب، ولي کلي کار داره(رو به نويسنده)براي اين از سابقه کاريت خوشم اومد که توي کارت سريعي و زود تحويلش مي دي.
ريک (بازوي نويسنده را مي فشارد):شما امر کنين، اون مي نويسه.
مادوکس: علاوه بر اين، تو يه انگليسي هستي، نويسنده بايد انگليسي باشه. براي رسيدن به لحن بذله گويي قديمي.
کرال:مسئوليت خانوادگي داري؟
نويسنده: نه، من خانواده اي ندارم،چطور؟
کارول:آدام براي سخنراني به آمريکا سفر کرده،علاوه بر اون يه برنامه مالي هم براي مؤسسه خيريه ش داره.
ريک: يه ماه به ايالت هاي مختلف خواهد رفت. ايرادي نداره.
نويسنده: نمي تونم نسخه خطي رو براي اين که روش کار کنم به اونجا ببرم؟
کرال:متأسفانه نه.اين نسخه تو خونه خود مارتي رينهارت محفوظه، فقط تعداد محدودي مي تونن بهش دسترسي پيدا کنن.
کويگلي:بيشتر شبيه يه بمبه تا يه کتاب!
کويگلي با حالتي عصبي مي خندد. هيچ کس او را همراهي نمي کند.
کويگلي:سر فرصت بايد حتماً يه نگاه بهش بکنم. قراره من ويرايشش کنم.
مادوکس: بله، تو عالم خيال، راستش بايد دراين مورد صحبت کنيم.
کويگلي بي حرکت، متحير مي نشيند. مادوکس رو مي کند به نويسنده.
مادوکس: کي مي توني بري اونجا؟
نويسنده:به محض اين که شما بخواين.
ريک:امشب پرواز مي کنه.
نويسنده مي خواهد حرفي بزند، اما ريک اشاره مي کند که ساکت باشد.
نگاهي بين مادوکس و کرال رد و بدل مي شود.
مادوکس: باشه؛ تو استخدامي.
مادوکس مي ايستد و با نويسنده دست ميدهد. فضا بسيار صميمانه است.
همه به غير از کويگلي ايستاده اند.
کرال:راستش يه چيزي اينجا دارم که شايد بخواي يه نگاه بهش بندازي.
او يک کيف زرد رنگ پلاستيکي را که شيء بزرگي درآن است به او ميد هد.
کرال: نه نه نه؛ اين کتاب آدام نيست.کتاب يکي ديگه از موکل هامه.آره،شايد بتوني بهم بگي نظرت درباره ش چيه؟
مادوکس: بسيار خب، اگه مي خواي امشب پرواز کني بهتره در مورد قرارداد با ريک صحبت کنيم. ممکنه در خروج رو به دوستمون نشون بدي؟ روي؟
ريک:يه ساعت ديگه بهت زنگ مي زنم، رفيق.
زماني که نويسنده در حال بيرون رفتن است، مادوکس او را صدا مي کند.
مادوکس: هه!يادت باشه!(ضربه اي به سينه اش مي زند)قلب!
13-داخلي -دفتر مرکزي انتشارات رينهارت،آسانسور-روز
نويسنده با کيفي زردرنگ در دست، همراه با کويگلي پايين مي آيند.
کويگلي:خيالاتي شدم يا واقعاً اونجا از کوره در رفتم؟
نويسنده: اونها نمي ذارن از اينجا بري، روي. تو تنها بازمانده اي هستي که تاريخچه چاپ رو مي دونه.
14-داخلي- دفتر مرکزي انتشارات رينهارت- روز
کويگلي با وجود بارش باران پيپش را روشن مي کند. نويسنده کيفش را روي سرش مي گيرد و تاکسي اي را صدا مي زند.
کويگلي: يه چيزي هست که در مورد پروژه جور درنمياد.
نويسنده:چي؟ منظورت منم؟
کويگلي: فقط تو نه. مک آرا.خودکشي؟ يه جور خودکشي به ذهنم نمي رسه.
نويسنده سوار تاکسي مي شود.
کويگلي(در ادامه، با لبخندي سرد):موفق باشي.
15-داخلي-تاکسي لندن-روز
نويسنده مندرجات کيف پلاستيکي را بيرون مي آورد:نوشته اي تايپ شده. نمايي کوتاه از عنوان نوشته: يکي از بي شمار: خاطرات يک سناتور.نويسنده کاغذها را ورق مي زند؛ و آه سنگيني مي کشد.
16-خارجي- خيابان لندن،بيرون خانه نويسنده- روز
نويسنده کرايه راننده را حساب مي کند، از پياده رو مي گذرد، نزديک به پله هاي خانه اش دستي بازويش را مي گيرد. او برمي گردد. يک سارق سوار بريک موتور با کلاه ايمني بر سر با دستکش چرمي مشتي به شکم او مي زند.همين که نويسنده خم مي شود و زمين مي افتد. سارق کيف زردرنگ را برمي دارد. نويسنده ناله کنان،در حالي که روي زمين خيس افتاده، مي بيند که سارق ترک موتوري که منتظر ايستاده مي پرد.راننده گاز مي دهد.موتور با سرعت دور مي شود.
17-داخلي- آپارتمان نويسنده- روز
نويسنده با چهره اي به هم ريخته در يخچال را باز مي کند. هيچ چيز جز يک شيشه نوشيدني درآن نيست. يک ليوان پر براي خودش مي ريزد...
ريک:تبريک مي گم.
نويسنده: به خاطر چي؟
ريک :به اين خاطر که مدير برنامه هاتم.
نويسنده: آهان،برام سخته که بگم خوش شانسم.
ريک:وسايلت رو جمع کردي؟
نويسنده:همين الان تو خيابون بهم دستبرد زدن.
ريک:لعنتي!حالا حالت خوبه؟
نويسنده:آره، فقط نسخه خطي رو که سيدني کرال بهم داد بردن.
ريک:چي؟چرا؟
نويسنده: نمي دونم.تو بهم بگو.
ريگ:صدمه هم ديدي؟
نويسنده:نه خوبم.فکر کنم از دفتر رينهارت تعقيبم مي کردن.
ريک:چرا بايد همچين کاري بکنن؟
ريک:هنوزم امشب مي توني پرواز کني.آره؟
نويسنده:تو رو خدا،ريک من شوکه شدم.
ريک:خب اين هم يه شوک ديگه براي تو. براي يه ماه کارکردن روي نسخه نوشته شده قبلي شرکت رينهارت حاضره 250 هزار دلار بهت بده،علاوه بر مخارجت.
نويسنده خيلي گيج است که حرفي بزند.
ريک: صندلي کنار پنجره يا راهرو؟
18-داخلي-فرودگاه هيترو(10)-صندلي راحتي هواپيماي درجه يک- شب
از پنجره شيشه اي بزرگي چراغ هاي فرودگاه را مي بينيم.نويسنده در کنار دستگاه اسپرسو يک فنجان قهوه براي خودش مي ريزد. تلويزيوني در پس زمينه روشن است.
اخبارگوي تلويزيون:اخبار امشب به نخست وزير سابق بريتانيا آدام لانگ مربوط مي شود.
نويسنده به سمت صفحه تلويزيون مي رود. داستان با تصاويري از سرخط روزنامه ها،تصويري چهار بخش شده از مظنونان و صحنه هايي از لانگ شرح داده مي شود.
اخبارگوي تلويزيون(در ادامه):براساس مدارک منتشر شده آقاي لانگ از نيروهاي ويژه انگلستان براي دستگيري چهار تروريست القاعده در پاکستان و سپس تحويل آنها به سيا براي بازجويي، به شکلي غيرقانوني استفاده کرده است.آقايان نصير اشرف،شکيل قاضي، سليم خان وفروک احمد، که همگي شهروندان بريتانيا هستند، پنج سال قبل در شهر پيشاور پاکستان دستگير شده اند. هرچهار نفر ظاهراً به خارج از کشور و مکاني نامعلوم انتقال يافته و مورد شکنجه قرار گرفته اند. طبق گزارش هاي رسيده آقاي اشرف تحت بازجويي مرده است...
نويسنده نگاهي به اطراف مي اندازد و باز رو مي کند به تلويزيون. ديگران به اين خبر توجه نشان نمي دهند.او تلفن همراهش را بيرون مي آورد و شروع به شماره گيري مي کند.
اخبارگوي تلويزيون (در ادامه)...چنين عملي هم در انگلستان و هم قوانين بين المللي غيرقانوني است. سخنگوي آقاي لانگ امروز اعلام کرده اند که ايشان قصد انتشار جوابيه ندارند.
نويسنده(با تلفن):کجايي؟
ريک(صدا روي تصوير):در هيترو.مثل تو. منتظر پروازم به نيويورک هستم
نويسنده:اخبار الان رو ديدي؟
ريک(صدا روي تصوير):قضيه لانگ؟آره دارم مي بينم.
نويسنده:من رو وارد چي کردي؟
ريک(صدا روي تصوير):من تو رو وارد يک چهارم ميليون دلار کردم رفيق؛ اين چيزيه که تو واردش شدي، دارن پروازم رو اعلام مي کنن. بايد برم...
نويسنده:گوش کن،من تازه فهميدم. سيدني کرال ممکنه اون نسخه خطي رو از عمد بهم داده باشه، تا به نظر بياد که داشتم کتاب لانگ رو حمل مي کردم.
ريک(صدا روي تصوير):چرا بايد همچين کاري کنه؟
نويسنده:نمي دونم.که از من به عنوان يه بزغاله افسار به دست استفاده کنه؟
ريک(صدا روي تصوير):تو هواپيما يه کم بخواب، عجيب به نظر مياي. هفته بعد بهت زنگ مي زنم. نگران نباش.
19-داخلي-هواپيماي تندرو- شب
نويسنده همچنان آشفته به نظر مي رسد، در صندلي درجه يکش روزنامه لندن ايونينگ استاندارد را مي خواند که تيترش اين است:دنيايي منحصر به فرد:آدم ربايي مخفيانه به دستور لانگ.
20-خارجي- پايانه مسافربري وودزهول(11).ايستگاه اتوبوس- روز
در اتوبوس باز مي شود. نويسنده چمدان کوچک چرخدارش را بلند مي کند، در هواي صبحگاهي سردي که باد هم مي وزد از اتوبوس پياده مي شود. قايق مسافربري بزرگي منتظر است. ماشين ها داخل آن مي شوند.
21-خارجي- قايق مسافربري، راهرو-روز
نويسنده به صف مسافران و ماشين ها مي پيوندد.علامتي هشدار مي دهد. تهديد سراسر کشور را فراگرفته است.
22-خارجي- قايق مسافربري،بار-روز
نويسنده با فنجاني قهوه پشت يک ميز مي نشيند. متوجه يادداشتي مي شود که درآن نزديکي نصب شده است: حادثه مرگبار ساعت يازده شب دوازدهم ژانويه. چيز مشکوکي توجه شما را جلب کرده است؟ با پليس تماس بگيريد.نويسنده از پنجره نگاهي به دريا مي اندازد.
23-خارجي -عرشه قايق مسافربري-روز
نويسنده از عرشه فوقاني قايق عبور مي کند. با وجود باد شديدي که مي وزد، تعادلش را به سختي حفظ مي کند.با احتياط ازروي نرده کوتاه به جلو خم مي شود و به پايين نگاه مي کند.
24-خارجي- درياي خروشان -روز
از نماي نقطه نظر نويسنده: درياي مواج،خشکي عقب رفته،يک کانال بزرگ شناور پيچ خورده با اتصالاتي به دور آن.
25-خارجي-عرشه قايق مسافربري -روز
دستي شانه نويسنده را لمس مي کند.از جا مي پرد و برمي گردد و خدمه قايق را مي بيند.
خدمه:اين قدر نزديک نشين.چند روز پيش يه نفر همين جوري افتاد پايين.
26-خارجي-املاک مارتا،جنگل -روز
نويسنده در يک تاکسي از جاده اي که از ميان جنگل مي گذرد عبور مي کند، دور مي زند و از جاده اي فرعي که در اطراف آن درختان بلوط بدون برگي قرار دارند، مي گذرد.
27-خارجي- خانه رينهارت، در ورودي -روز
تاکسي نزديک به اتاقک بازرسي کنار جاده مي ايستد. از اتاقک نگهباني، دو مأمور امنيتي انگليسي بدبخت که از سرما يخ کرده اند،با اورکت ها و کفش هاي سياه رنگ واکس خورده، بيرون مي آيند. يکي از آنها آينه اي در دست دارد که به دسته بلندي متصل است و در اطراف ماشين مي چرخد و زير آن را چک مي کند.
ديگري يک تخته شانسي در دست دارد.با دستاني که دستکش آن را پوشانده به شيشه عقب ماشين مي زند.
28-داخلي-تاکسي-روز
نويسنده شيشه را پايين مي دهد، سوز سردي را حس مي کند و صداي موجي خروشان در دوردست به گوشش مي رسد.
مأمورامنيتي: گذرنامه؟
نويسنده گذرنامه اش را به او مي دهد. مأمور امنيتي نگاهي به آن مي اندازد، سپس نام آن را بانامي که روي تخته شاسي اش نوشته شده مطابقت مي دهد.
29-خارجي- خانه رينهارت.در ورودي- روز
ديگر مأمور امنيتي بازرسي اش تمام مي شود و در ورودي را باز مي کند. تاکسي به داخل وارد مي شود.
30-خارجي- خانه رينهارت- روز
تاکسي از کنار چندين ساختمان- يک گاراژ و ساختمان کارکنان- مي گذرد و روبه روي يک خانه بزرگ فوق مدرن مي ايستد. شبيه به طرح هاي مجلات طراحي و برنده جوايز طراحي معماري است. به محض آن که ماشين مي ايستد، در جلويي ساختمان باز مي شود و مأمور امنيتي ديگري به نام بري ظاهر مي شود.
31-داخلي -تاکسي -روز
بري در ماشين را باز مي کند.نويسنده خيال مي کند او براي خوشامدگويي جلو آمده است. اما اين طور نيست.
بري: آقا، کيفتون لطفاً.
32-داخلي-خانه،راهروي ورودي-روز
چمدان نويسنده روي ميز باز و در حال بازرسي است.خانه با تابلوهاي نقاشي انتزاعي گران قيمت ومجسمه هاي مدرني تزيين شده است. از جايي در داخل ساختمان صداي فرياد زني با لهجه اي انگليسي به گوش مي رسد.
روث(صدا روي تصوير):واقعاً افتضاحه!
نويسنده نگاه کنجکاوانه اي به مأمور امنيتي مي اندازد، اما قيافه او چيزي را نشان نمي دهد.
خانم بلوند زيبايي با کت و دامن با صدايي که از کفش هاي پاشنه بلندش به گوش مي رسد، از پله ها به پايين مي آيد. حدوداً چهل ساله است و دفتر يادداشت مشکي و قرمز رنگي در دست دارد.اين فرد آمليا بلاي است.
آمليا(دستش را دراز مي کند):آمليا بلاي.خوش اومدين. من دستيار آدام هستم.متأسفانه آدام در نيويورکه و تا بعدازظهر برنمي گرده.
روث(صدا روي تصوير):راستي يادم رفت بگم،واقعاً مسخره ست!
آمليا: خيلي متأسفم. متأسفانه روث داره يکي از اون روزهاش رو مي گذرونه.
نويسنده:اگه زمان خوبي نيست،من مي تونم...
آمليا: نه نه، ايشون مشتاقانه منتظر شما هستن. خيلي خب، مي تونيم شروع کنيم؟
نويسنده چمدانش را پس مي گيرد و دنبال او به سمت پله ها حرکت مي کند. دستگيره چمدان را پايين مي دهد. در حالي که بالا مي روند،آمليا از سمت شانه اش به او نگاه مي کند.
آمليا:چمدونتون رو توي هتل گذاشتين؟
نويسنده:نه.
آمليا:همه وسايلتون همينه؟
نويسنده:من سبک سفر مي کنم.
آمليا:سبک؟ من مي گم لطيف.
33-داخلي-خانه،اتاق نشيمن-روز
آنها وارد فضاي باز اتاق نشيمن که در آن مبل هاي راحتي، يک تلويزيون پلاسماي بزرگ و يک شومينه قرار دارد، مي شوند. ديوار مقابل به طور کامل از جنس شيشه است، نمايي عريض از شن زار، استخر و اقيانوس در آن ديده مي شود.
نويسنده: جاي آروميه، شب ها احساس تنهايي نمي کنين؟
آمليا(در را باز مي کند):ما اين جاييم.
34-داخلي-خانه، اتاق مطالعه-روز
آمليا:ما تيم کوچيکي هستيم.ايشون آليس هستن. لوسي با آدام سفر مي کنه.
آليس برمي گردد و لبخند مي زند،سپس به تايپ کردن ادامه مي دهد. آمليا قفل قفسه بايگاني را باز مي کند.
آمليا(در ادامه):ما به يه کمک حال ديگه نياز داريم،اما آدام خودش نمي تونست يکي رو جايگزين مايک کنه. اونها زمان زيادي با هم بودن.
نويسنده:شما چه مدت باهاش بودين؟
آمليا:هشت سال.دوست دارم به ده برسه.
نويسنده:بيچاره عدد ده.
آمليا جعبه اي را بيرون مي آورد و روي ميز قرار مي دهد.
آمليا:اين شوهرمه که بيشتر اوقات دلم براش تنگ مي شه.
کشوي قفسه بايگاني را مي بندد.
نويسنده: شما ازدواج کردين؟ توجه کردم حلقه دستتون نيست.
آمليا:متأسفانه نمي تونم دستم کنم. خيلي بزرگه. وقتي از قسمت امنيتي فرودگاه رد مي شم صدا مي ده.
آليس خنده اش را پنهان مي کند.
نويسنده:اوه.
آمليا پرونده را باز مي کند و نوشته ششصد صفحه اي را بيرون مي آورد. روي آن سه صفحه اسناد حقوقي و يک حافظه فلش قرار دارد.
آمليا: قبل از اين که نسخه خطي رو بهتون نشون بدم. ازتون مي خوام اين قرارداد رازداري رو امضا کنين.(يک خودکار به او مي دهد)اين جا رو امضا کنين. واينجا. واينجا. (به امضا کردن او نگاه مي کند)نسخه خطي نبايد از اين اتاق بيرون بره.کپي هم نبايد بشه. شما قبل ازاين که آدام وارد نيويورک بشه شش ساعت وقت دارين. تا اون موقع مي تونين تمومش کنين؟
نويسنده: سعي ام رو مي کنم.
آمليا: به دپ مي گم براي ناهارتون يه ساندويچ بياره.آليس بريم پايين. نمي خوايم حواسشون رو پرت کنيم. درسته؟
35-داخلي-خانه،اتاق مطالعه- روز
نويسنده پشت ميز مي نشيند و نوشته رو به روي اوست،به شکلي آزمايشي روي صندلي بزرگي مي چرخد.نوشته را به سمت خودش مي کشد. ما عنوان صفحه را مي بينيم خاطرات آدام لانگ. ورق مي زند به صفحه بعد:تقديم به روث، فرزندانم و مردم بريتانيا. و صفحه بعد: يک. سال هاي نخستين.
نويسنده(درحال خواندن):لانگ ها در اصل مردماني اسکاتلندي هستند و من به اين افتخار مي کنم. اسم ما از long مشتق شده که کلمه اي انگليسي و قديمي براي Tall است.ومتعلق است به مرز شمالي که اجدادم متعلق به آنجا هستند...
نويسنده سرش را با بي اعتقادي بالا مي آورد.
نويسنده(در ادامه):واي.
36-داخلي-خانه، اتاق مطالعه-روز
ما از پنجره داک، يک باغبان ويتنامي را مي بينيم که در حال جارو کردن برگ ها و ريختن آنها در چرخ دستي اش است.
37-داخلي-خانه،اتاق مطالعه -روز
در نمايي عريض، نويسنده صفحه اي از نوشته را با بي ميلي ورق مي زند.
نويسنده(درحال خواندن):رئيس جمهورآمريکاخيلي بلندتر از چيزي بود که انتظارش رو داشتم.
38-داخلي-خانه،اتاق مطالعه-روز
دپ،خدمتکار ويتنامي وارد مي شود. نويسنده خوابيده است.ساندويچ و قهوه را روي ميز مي گذارد و او از خواب بيدار مي شود.
39-داخلي-خانه،اتاق مطالعه-روز
نويسنده در حال مطالعه، ناهارش را مي خورد. آسمان تيره شده است. از پنجره همچنان داک در حال جارو کردن ديده مي شود. زمين تقريباً تميز شده است که بادي ناگهاني برگ ها را از درون چرخ دستي به بيرون مي ريزد. او دوباره شروع به جارو کردن مي کند.
40-داخلي-خانه،اتاق مطالعه-اواخر بعداز ظهر
نويسنده صفحه آخر را ورق مي زند.
نويسنده(در حال خواندن):روث و من به آينده نگاه مي کنيم. حالا هرچه که مي خواهد باشد.پايان
به آرامي دست هايش را دو سمت صورتش مي گيرد و بي صدا فريا مي کشد، آن گاه متوجه مي شود که روث لانگ از جلوي در او را تماشا مي کرده است.
روث(ابروهايش را بالا مي دهد): اين قدر بده؟
نويسنده:(مي ايستد):اوه،سلام
روث:خب؟ چقدر بده؟
نويسنده:شما نخوندينش؟
روث:همش رو نه.
نويسنده:خب مي شه گفت يه مقدار کار داره.
روث: چقدر کار داره؟
نويسنده:راستش... همه حرف ها زده شده. فقط ترتيب درستي نداره.
روث:زودباش. به نظر مياد به استراحت نياز داري.
41-خارجي-ساحل -اواخر بعداز ظهر
نويسنده و روث در کنار ساحل قدم مي زنند و در فاصله اي چهل و پنج متري بري آنها را دنبال مي کند. موج هاي دريا بر ساحل مي غلتند. آسمان خاکستري است.
روث: تو، پيشنهاد من بودي.
نويسنده(شگفت زده):من؟
روث:تو خاطرات کريستي کاستلو رو نوشتي،مگه نه؟
نويسنده(بسيار شگفت زده):شما اون رو خوندين؟
روث: ما زمستان گذشته تو خونه ش در ميستيک(12) اقامت داشتيم.کتاب کنار تخت بود.
نويسنده: خجالت کشيدم.
روث:نه.چرا؟ فوق العاده بود، تا حدي هم ترسناک بود.چطور سرگرداني هاش رو به منطقي مبهم تبديل کردي؟ من به آدام گفتم اين کسيه که بايد کتابت رو بنويسه؛ نه مايک.
روث مي ايستد و نگاهي به اقيانوس مي اندازد. پشت سرآنها، مثل بازي دنبال کردن رد پا، بري نيز مي ايستد.
روث(در ادامه):خداي من، دلم براي خونه تنگ شده،مثل اين که با ناپلئون تو جزيره سنت هلن ازدواج کرده باشي.
نويسنده:چرا به لندن برنمي گردين؟
روث:نمي تونم تنهاش بذارم.درحال حاضر با مشکل روبه رو شده.
نويسنده: آمليا بهم گفت ايشون همچنان به خاطر مرگ مايک مک آرا خيلي ناراحتن.
روث:جدي چنين حرفي زد؟ وقتي خانم بلاي در مورد احساسات شوهرم متخصص مي شه خيلي مطمئن نيستم.
شروع مي کنند به سمت خانه برگشتن.
روث(در ادامه):البته از دست دادن مايک صدمه بزرگي بود، مسئله فقط اين نيست. مسئله احياي دوباره همه اون چيزهاييه که سال ها براي اين کتاب لعنتي صرف شد.
به آرامي دستش را در دستان نويسنده حلقه مي کند.
روث(در ادامه):اوه عزيزم.حتماً تعجب مي کني چرا به خودت اجازه دادي وارد اين ماجرا بشي.
42-خارجي-خانه -غروب
ليموزين جگوار بزرگي بيرون از خانه پارک شده است. با ظاهر شدن نويسنده و روث راننده در ماشين را باز مي کند. ون کوچکي پشت آن پارک کرده است. موتور آن نيز روشن مي شود.
آمليا با عجله از خانه بيرون مي آيد درحالي که گوشي تلفن را با شانه اش نگه داشته زيپ کيف دستي اش را مي بندد.
آمليا(پشت تلفن):باشه. باشه. بهشون مي گم.
براي روث سري تکان مي دهد.
آمليا(در ادامه):الان تو محوطه هستن. (پشت تلفن) پنج شنبه شيکاگو هستن.
روث:راستش فکر کنم بهتره به استقبالش برم. (اضافه مي کند)آمليا مي تونه اينجا بمونه و ناخن هايش رو لاک بزنه.(مي چرخد رو به نويسنده)تو چرا نمياي؟ دلش مي خواد تو رو ببينه.
آمليا: باشه.من با ماشين پشتيباني ميام.مي تونم اونجا ناخن هام رو لاک بزنم.
43-خارجي-فرودگاه املاک مارتا، پايانه- غروب
يک هواپيماي بزرگ خصوصي- گالف استريم فور- در ارتفاع کمي از بالاي سر عبور مي کند.
44-داخلي- فرودگاه املاک مارتا-غروب
نويسنده، روث، آمليا، بري و يک پليس آمريکايي با لباس رسمي کنار در ورودي پايانه صحرايي ايستاده اند. از طريق پنجره بزرگي فرود هواپيما را تماشا مي کنند.
45-خارجي-فرودگاه املاک مارتا،سالن انتظار-غروب
هواپيما به سمت پايانه حرکت مي کند.علامت شرکتي در يک سمت آن قرار دارد. روباني طلايي رنگ به دور زمين کشيده شده و روي آن کلمه هالينگتون نوشته شده است. موتورها خاموش مي شوند. سکوت عميقي فضا را در برمي گيرد.
در باز مي شود. پله ها به بيرون گذاشته مي شوند. دو مأمور امنيتي وارد تصوير مي شوند. يکي از آنها به سمت ترمينال حرکت مي کند و ديگري در پله ابتدايي ايستاده است.
نمايي کوتاه از آدام لانگ که با خلبان و مهماندارش دست مي دهد، و سپس ظاهر مي شود:پنجاه وچندساله است، با اين حال جوان به نظر مي رسد و خوش تيپ، ويک کيف دستي دردست دارد.
لانگ تأمل مي کند، به نظر مي رسد نمي داند چه مي خواهد بکند.سپس مردمي را که در ساختمان پايانه در انتظار او ايستاده اند مي بيند، نگاهي مي اندازد و دستي تکان مي دهد، از پله هاي هواپيما پايين مي آيد، از ميان جمع مي گذرد چنان که يک خوشامدگويي کاملاً رسمي است. منشي اش، لوسي، به دنبال او چمداني را حمل مي کند و در انتها يک مأمور امنيتي آنها را دنبال مي کند.
46-داخلي- فرودگاه املاک مارتا،پايانه -غروب
لانگ به داخل پايانه مي رود و روث را مي بيند.
لانگ: سلام عزيزم.
روث: نيويورک چطور بود؟
لانگ: عالي، بهم يه گالف استريم فور دادن، شماره يک اون سمت اقيانوس اطلس، همراه با تخت خواب و دوش حمام. سلام بري، سلام آمليا.
مأموران امنيتي او را همراهي و به سمت درهدايت مي کنند. درحال گذشتن متوجه نويسنده مي شود.
لانگ(درادامه):شما کي هستين؟
نويسنده:من نويسنده شما هستم.
لانگ(خودش را عقب مي کشد):صحيح...
روث:نگران نباش. هميشه مثل احمق ها نيست.
لانگ با جزئيات امنيتي اش عبور مي کند، نويسنده را پشت سر مي گذارد، از خوشامدگويي ساده لوحانه او وحشت کرده است.
47-داخلي-تاکسي -شب
نويسنده در صندلي عقب نشسته است. نور چراغ جلوي ماشين روي سقف هاي چوبي عظيم خانه هايي به سبک ويکتوريايي افتاده و پرچين هاي چوبي نوک تيز، مقابل آنها را روشن مي کند. خيابان ها متروکه هستند.
نويسنده: اينجا واقعاً شب ها زنده ست.
راننده به او اعتنايي نمي کند.
48-خارجي- هتل-شب
تاکسي نويسنده را بيرون از هتل پياده مي کند. نورافکن يک فانوس دريايي فضا را روشن مي کند.تابلويي با عنوان: لايتهاوس ويو هتل(13) که به پايه اي لولا شده با وزش باد شديدي غژغژ مي کند. در آن نزديکي موج هاي اقيانوس بي رحمانه برساحل ضربه مي زنند.نويسنده از پله هاي چوبي ايوان بالا مي رود.
49-داخلي-هتل،پذيرش-شب
نويسنده وارد مي شد، پذيرشگري که همچون خدمتکاران ويکتوريايي لباس پوشيده او را تماشا مي کند.مکاني تزيين شده به شيوه قرن نوزدهم و کاملاً ساکت.
پذيرش هتل: شما چهار هفته پيش ما خواهيد بود، درسته؟
نويسنده(درحال امضاي دفتر):متأسفانه بله.
پذيرش هتل: و صورت حساب مستقيماً به شرکت رينهارت بره؟
نويسنده: خوبه.
پذيرش هتل: اين شامل بار کوچيک اتاق نمي شه.
50-خارجي- اتاق خواب هتل -شب
نور متناوب فانوس دريايي از ميان پرده ها به داخل نفوذ مي کند. دوربين از پنجره به سمت نويسنده که همچنان اورکت بر تن دارد و روي تخت دراز کشيده و خوابش برده پن مي کند. چمدانش به شکل ايستاده در ميان اتاق قرار دارد.
51-خارجي- جنگل -روز
لانگ با لباس ورزشي همراه با دو مأمور امنيتي دراطرافش در ميان درختان آهسته مي دود.
52-داخلي-تاکسي -روز
نويسنده با چشماني گود افتاده ناشي از به هم ريختن ساعت خواب و بيداري اش، لانگ را در حال دويدن تماشا مي کند.
53-داخلي-خانه، آشپزخانه-روز
يک آشپزخانه فوق مدرن مجلل، با نقشه اي از جزيره که بر ديوار آن نصب شده است.دپ غذا را ميان فويل مي پيچد و کناري مي گذارد. نويسنده در حالي که ايستاده و قهوه اش را مي نوشد به نقشه نگاه مي کند. آمليا از در وارد مي شود.
آمليا: بسيار خب، ايشون منتظر شما هستن.
54-داخلي-خانه،راه پله -روز
نويسنده به دنبال آمليا به سمت اتاق نشيمن از پله ها بالا مي رود.
آمليا: هتلتون چطوره؟ آرومه؟
نويسنده:مثل قبرستون.
آمليا در را باز مي کند، کناري مي ايستد تا نويسنده وارد شود.
55-داخلي-خانه، اتاق مطالعه-روز
لانگ با لباس ورزشي و حوله اي دور گردنش روي يکي از مبل هاي راحتي لم داده و يک ليوان چاي در دست دارد. با وارد شدن نويسنده دستش را به سوي او دراز مي کند.
لانگ: سلام مرد.براي شروع آماده اي؟
نويسنده: کاملاً
نويسنده وسايل کاري اش، لپ تاپ، دستگاه ضبط لوح فشرده کوچک، دفترچه يادداشت و خودکار را بيرون مي آورد و روي ميز مي گذارد. آمليا قفل کمد بايگاني را باز مي کند و جعبه اي را که حاوي نوشته و حافظه فلش است، بيرون مي آورد. نويسنده حافظه فلش را برمي دارد.
نويسنده(در ادامه): نسخه نوشته شده روي اين ريخته شده؟
آمليا: بله.
نويسنده: مي تونين يه کپي ازش بگيرين؟
آمليا(فلش را از او مي گيرد):متأسفم، از نظر امنيتي خطر داره.
نويسنده(با ترديد):منظورتان اينه که من بايد کل نسخه نوشته شده رو دوباره تايپ کنم؟
لانگ:واقعاً کل کتابم رو روي اون وسيله کوچولو داري؟
آمليا: مي تونيم صدتا کتاب رو روش داشته باشيم، آدام. و مي تونه روي يه فلش کپي بشه.مشکل همين جاست. حفظ امنيتش مثل کابوس مي مونه.
حافظه فلش را دوباره در جعبه و آن را در کمد بايگاني مي گذارد.
لانگ:جالبه.بدترين چيز زندگي من مي دوني چيه؟ کاملاً از همه چيز بريده مي شي.ترتيب همه چيز برات داده شده.رانندگي نمي کني. پول حمل نمي کني. اگه به پول نقد نياز داشته باشم بايد از يکي از پسرهاي محافظ قرض بگيرم.
نويسنده: ما به اين نوع جزئيات تو خاطرات احتياج داريم.
لانگ: اينها رو نمي تونم توش بذارم! مردم خيال مي کنن من يه احمق به تمام معنا بودم.
نويسنده: به هيچ وجه.اين نشون مي ده نخست وزير بودن چه شکليه. اين دقيقاً چيزيه که خواننده ها مي خوان بدونن.اداره يه کشور چه حسي داره؟ جدا بودن چه حسي داره؟ منفور بودن چه حسي داره؟
لانگ: خيلي ممنون!
نويسنده(بلافاصله): و محبوب بودن.
لانگ:آمليا، نظر تو چيه؟
آمليا(ايستاده در کنار در):به نظرم بايد شما دو تا رو تنها بذارم.
آمليا اتاق را ترک مي کند. نويسنده ضبط صوت کوچکش را روشن مي کند و روي مبل مقابل لانگ مي نشيند،لپ تاپش نيز آماده است.
لانگ: خب، چي کار بايد بکنيم؟
نويسنده: من با شما مصاحبه مي کنم. جواب هاي شما رو روي کاغذ ميارم. لابه لاي متن نکته هاي ارتباط دهنده اضافه مي کنم، از کلماتتون استفاده مي کنم.
لانگ: باشه. در مورد مايک شنيدي؟
نويسنده: بله. متأسفم.
لانگ: بايد يه مطلب خوب در موردش تو کتاب بگنجونيم.مادرش خوشحال مي شه.
نويسنده: البته، خب، اولين چيزي که به ذهن من خطور مي کنه اينه که شما به سياستمداري موفق تبديل شدين، چون خودتون رو شبيه به سياستمدارها نشون ندادين.
لانگ: مطمئناً وقتي جوون تر بودم اين اون چيزي نبود که دنبالش باشم. دانشجوهاي سياسي به نظرم کاملاً احمق مي رسيدن.
نويسنده: دراين مورد باهاتون موافقم. پس چي شما رو به سياست ترغيب کرد؟
لانگ(با خنده):دقيقاً من رو ترغيب کرد. بذار ببينم. بيست وسه سالم بود،تقريباً همين حدودها، چند سالي بود از کمبريج بيرون اومده بودم. يادمه بعدازظهر روز يکشنبه، هوا باروني بود. من هنوز تو رختخوابم بودم. ويکي شروع به در زدن کرد. مي دوني شب قبلش من بيرون بودم. و چند تا نوشيدني خورده بودم به علاوه همون کارهايي که خودت هم مي کني. بعدش متکا رو گذاشتم روي سرم و دوباره شروع شد: تق،تق،تق و بلند شدم و همين طور فحش مي دادم. رفتم به سمت در و يه دختر پشت در بود.خيس آب بود با اين حال شروع کرد به حرف زدن درباره انتخابات شهري. و همين. من عاشق شدم.
نويسنده(به سرعت يادداشت مي کند): واين دختر همون روثه؟
لانگ: همون روثه. و تنها راهي که مي توانستم دوباره ببينمش اين بود که به حزب ملحق بشم و ورق بازي کنم.
نويسنده: عاليه.
لانگ: مي خواي از اين استفاده کني؟
نويسنده: ازش استفاده کنم؟ به نظرم کل کتاب رو بايد با اين شروع کنيم.(از روي لپ تاپش شروع به خواندن مي کند) من به واسطه عشق به سمت سياست رفتم. نه عشق به يک حزب يا يک طرز تفکر،بلکه عشق به يک زن...
لانگ(با خنده):هه، مرد، اين خيلي خوبه.
56-داخلي- خانه، دفتري پايين پله ها-روز
اتاقي کوچک پر از وسايل اداري به هم ريخته، پوشه ها،روزنامه ها،کپي هاي قديمي صورت جلسات پارلمان، کامپيوترها،تلفن ها، آليس و لوسي در حال تايپ کردن هستند.آمليا در حال مطالعه است. نويسنده با دو لوح فشرده کوچک وارد مي شود.
نويسنده:ممکنه هرچه سريعتر اين رو رونويسي کنين؟
آمليا:البته.چطور پيش مي ره؟
نويسنده:خيلي خوب،البته گمون کنم. همش به من مي گه مرد.
آمليا: درسته، هميشه وقتي اسم کسي يادش نمياد. از اين کلمه استفاده مي کنه.تو آشپزخون ساندويچ هست.
57-داخلي-خانه،آشپزخانه -روز
نويسنده يک ساندويچ از سيني و يک قوطي نوشيدني از يخچال برمي دارد. در حالي که ساندويچش را مي خورد، داک را از پنجره مي بيند که همچنان در حال جارو کردن برگ هاست.
بعد لانگ را مي بيند، با چهره اي عصباني که به جلو و عقب قدم برمي دارد و با گوشي تلفن همراهش صحبت مي کند. لانگ چيزي مي گويد و تلفن را قطع مي کند. با حالتي عصبي، گوشي را به زمين مي کوبد و مي رود. يکي از محافظان ظاهر مي شود،تلفن را برمي دارد و او را دنبال مي کند.
58-داخلي-خانه، راه پله- روز
نويسنده با حالتي متفکرانه ساندويچش را مي خورد و از پله ها بالا مي رود.
59-داخلي-خانه، اتاق مطالعه-روز
نويسنده روي صندلي چرخي مي زند، به ساعتش نگاهي مي اندازد، منتظر مي ماند. متوجه کليد کمد بايگاني مي شود که روي آن قرار دارد. آن را برمي دارد، کشو را باز مي کند و جعبه محتوي حافظه فلش را بيرون مي آورد. فلش را برمي دارد، نگاهي به کامپيوترش وبعد به در مي اندازد. برمي گردد پشت ميزش و به محض آن که آن را به کامپيوتر متصل مي کند؛ آژير خطر به صدا درمي آيد. حفاظ هاي فلزي پشت پنجره شروع به پايين آمدن مي کنند و برق قطع مي شود.
نويسنده وحشت زده حافظه فلش را سرجايش در کمد بايگاني قرار ميدهد و به سرعت از در بيرون مي رود.
60-داخلي-خانه، اتاق نشيمن-روز
نويسنده در تاريکي از چند پله ابتدايي به زمين مي افتد. پرتوي نور يک چراغ قوه فضاي تاريک جلوي او را روشن مي کند. يک مأمور امنيتي نور چراغ قوه را به سمت نويسنده که روي زمين افتاده مي اندازد.
مأمور امنيتي: متأسفم آقا، متوجه نشدم کسي اون بالاست.
با خاموش شدن صداي آژير، نويسنده سراسيمه سرپا مي ايستد و حفاظ هاي پنجره ها بالا مي روند. آمليا ظاهر مي شود، با چند کاغذ در دست از پله ها بالا مي آيد.
نويسنده: اينجا چه خبره؟
مأمور امنيتي: فقط يه تمرين امنيتيه، آقا.هفته اي يه بار اين کار رو مي کنيم.
آمليا: پس اونجايي. نمي تونستم پيدات کنم.
نويسنده:مرد بزرگي هستم. نمي شه هميشه حواستون به من باشه.
آمليا:سر خود اين ور و اون ور نرين. بچه هاي امنيتي خوششون نمياد.
نويسنده: متوجه ام.
لانگ در حالي که حواله اي دور گردانش است،به سرعت از پله ها بالا مي آيد. به نظر عصباني مي رسد. صورتش خيس عرق است، عرقش را پاک مي کند و به سمت اتاق مطالعه مي رود.
آمليا: برنده شدين؟
لانگ:(شانه هايش را بالا مي اندازد):آخرش تنيس بازي نکردم. رفتم باشگاه. به سمت اتاق مطالعه رفته و از ديد خارج مي شود و در را محکم به هم مي کوبد.
نويسنده(رو به آمليا):باشگاه؟ براي چي ورزش مي کنه؟ مسابقات المپيک؟
آمليا: اين رونويس شماست.
کاغذها و لوح هاي فشرده را به او مي دهد.
61-داخلي-خانه، اتاق مطالعه-روز
لانگ رو به روي پنجره ايستاده است.تمايل به همکاري قبل دراو ديده نمي شود.
نويسنده:کمبريج. بياين در موردش صحبت کنيم...
لانگ ساکت به روبه رو خيره شده است. بعد متوجه مي شود که کجاست.
لانگ:ببخشين؟کمبربج؟مال خيلي وقت پيشه. به سختي يادم مياد.
نويسنده: گمان مي کنم نقش هاي زيادي بازي کردين؟
لانگ: تا حدودي.
نويسنده: بايد تمرين خوبي براي سياست بوده باشه.
لانگ: شيوه خوبي براي آشنايي با دخترها بود. در ضمن اين رو ننويس.
نويسنده(با دستپاچگي):هنوزم بازيگري بايد براي شما خيلي مهم باشه...
لانگ: خب، بذار بگم ازش لذت بردم. مي دوني، مي ري رو صحنه و وانمود مي کني فرد ديگه اي هستي و مردم به خاطرش واقعاً تحسينت مي کنن.
نويسنده: عاليه، اين يکي بهتره. بذارين اين رو بنويسم.
لانگ:نه.
نويسنده:چرا نه؟
لانگ: چون اينها خاطرات يه نخست وزيره. و هر وقت رقباي من قصد داشتن با يه چيزي به من ضربه بزنن هميشه مي گفتن اون يه بازيگر آشغال بوده! مي دوني روزي که دست از کار کشيدم تايمز چي گفت؟ به خوبي صحنه را ترک کرد. در نتيجه نه، اگه از نظر تو ايرادي نداره روي روزهاي دانشجويي بازيگري من توقف نمي کنيم.درست همون طور که مايک نوشته بذار بمونه.
لانگ به بيرون از پنجره خيره مي شود. سکوتي فضا را دربرمي گيرد.
نويسنده:مي خواين يه دقيقه استراحت کنين؟
لانگ: راستش رو بخواي فکر خوبيه. بايد يه تلفن کنم.
62-داخلي-خانه،راه پله-روز
نويسنده غرق در افکارش از پله ها پايين مي رود، يک مأمور امنيتي او را زير نظر دارد.
63-داخلي- خانه،دفتر پايين پله ها-روز
با ورود نويسنده، آمليا، لوسي و آليس دور صفحه نمايش کامپيوتر جمع مي شوند.
آمليا: عجب حرومزاده ايه...
او صفحه نمايش کامپيوتر را کج مي کند تا نويسنده بتواند بخواند.
نويسنده(درحال خواندن):وزير امور خارجه سابق انگليس ريچارد ريکارت از دادگاه جنايي بين المللي در لاهه درخواست رسيدگي به ادعايي را کرده مبني بر اين که نخست وزير سابق انگليس آدام لانگ دستور تحويل تروريست هاي مظنون را براي شکنجه،به سيا داده است...
يکي از تلفن هاي روي ميز شروع به زنگ زدن مي کند. آليس دستش را دراز مي کند تا آن راجواب بدهد.
آمليا: جواب نده!
تلفن هاي ديگر هم زمان با تلفن همراه آمليا شروع مي کنند به زنگ زدن.
آمليا(در ادامه):محموله تو راهه.
با انگشتانش روي ميز ضرب مي گيرد.
آمليا(در ادامه):تمام تلفن ها رو بکشين. روث هنوز بيرون داره قدم مي زنه؟ لعنتي! قدم مي زنه يا نه؟
به سرعت از اتاق خارج مي شود. بعد از تأملي کوتاه نويسنده او را دنبال مي کند.
آمليا: بري!بري!
مأمور ويژه بخش در راهرو ظاهر مي شود. کت نپوشيده و جلد چرمي اسلحه اش پيداست.
آمليا(در ادامه):لطفاً خانم لانگ رو پيدا کن و تا اونجايي که مي توني سريع برگردونش اينجا.
آمليا از پله ها بالا مي رود و نويسنده او را دنبال مي کند.
65-داخلي-خانه،اتاق مطالعه-روز
لانگ همچنان به بيرون از پنجره خيره است، گوشي تلفن همراهش را نزديک گوشش گرفته است. با وارد شدن آمليا و نويسنده گوشي اش را مي بندد.
آمليا:ريکارت اعلام کرده...
لانگ:مي دونم، بهم تلفن کرد.
آمليا:باور نکردنيه!
لانگ:خيلي دلش مي خواست من بدونم هيچ مسئله شخصي در کار نبوده. خيلي خيلي دلش مي خواست بهم بگه فقط به خاطر شهرتش براي نگه داشتن حقوق بشر بوده.که نمي تونسته ديگه ساکت بمونه. شهرت معروفش به خاطر حقوق بشر... خداي من!
آمليا:چرا بهم نگفتي؟
لانگ:قبل از اين که به روث بگم؟ دور از ادبه مگه نه؟
به يکديگر خيره مي شوند. سپس، از پنجره روث را مي بينند که با حالتي مصمم همرا با دو مأمور امنيتي پشت سرش به سمت خانه قدم برمي دارد.
لانگ(رو به نويسنده):معذرت مي خوام که کنترلم رو از دست دادم.
نويسنده:فراموشش کنين.
آمليا:گفتين؟ بهش گفتين؟
لانگ:همين الان بهش تلفن کردم.
آمليا:و واکنشش چي بود؟
آليس با يک ورق کاغذ وارد مي شود.
آليس: ببخشين آدام. اين همين الان از AP رسيد.
لانگ(درحال خواندن):براساس منابعي در لاهه، دفتر پي گيري دادگاه جنايي بين المللي اعلاميه اي صبح منتشر خواهد کرد.
روث به سرعت وارد اتاق مي شود.
روث: چرا دراين مورد اخطاري به ما داده نشد؟ جريان خيابان دانينگ(14) چيه؟
آمليا: تلفن ها قطع شدن.احتمالاً داره سعي مي کنه درستش کنه.
روث: الان؟ الان به چه دردي مي خوره؟ شماها دارين چي کار مي کنين؟
نمي خواد بگين که دفتر هيئت دولت نمي دونسته که اين قراره برسه؟
لانگ گزارش AP را به روث مي دهد.
آمليا: دادگاه جنايات جنگي به مظنوني که تحت بازپرسيه اخطار نمي ده.
روث:پس اين چيزيه که آدام الان هست،يه مظنون؟(رو به لانگ) بايد با سيد کرال تماس بگيري.
لانگ: اول بايد با لندن صحبت کنم.
روث(با صبوري):آدام،اگه باهاشون کنار بياي مفتي مفتي سرت رو مي کشن بالاي دار. تو به يه وکيل احتياج داري. به سيد تلفن کن.
لانگ(رو به آمليا):سيد رو برام بگير.
آمليا:خبرگزاري ها چي؟
روث:يه جوابيه موقت منتشر کنين. يه چيز مختصر.
لانگ: اينجاست که به مايک نياز داريم.
آمليا:يه چيزي مي نويسم.
روث(به نويسنده اشاره مي کند):بذار اون بنويسه.اون مثلاً نويسنده ست.
آمليا(با حالتي آشفته):خوبه.
نويسنده:يه لحظه صبر کنين.
لانگ:بايد اعتماد به نفس داشته باشم. دفاعيه نباشه، چون مي تونه اوضاع رو وخيم کنه.ولي نبايد گستاخ باشم.بدون تلخي. بدون عصبانيت. نگو من در اين موقعيت خوشحالم که اسمم رو يا هر چيزي شبيه به اون رو پاک کنم.
نويسنده: پس شما تدافعي نيستين، گستاخ هم نيستين، عصباني نيستين ولي خوشحال هم نيستين؟
لانگ: همينه.
نويسنده:پس شما دقيقاً چه جوري هستين؟
لانگ مي خندد.
روث:بهت گفتم بامزه ست.
66-داخلي-خانه،دفتر پايين پله ها-روز
نويسنده پشت آمليا که جلوي کامپيوترش نشسته، ايستاده است.بي صبرانه به نويسنده نگاه مي کند.
نويسنده(با ترديد): من هميشه يه پشتيبان بودم، نه، خطش بزن. من هميشه قوي بودم. نه، متعهد.حامي فعاليت هاي دادگاه جنايات بين المللي بودم.خوبه؟
آمليا(درحال نوشتن):تو نويسنده اي.
مکث مي کند، در انتظار است تا به او الهام شود.
نويسنده:مبارزه با خشونت بسيار مهم تر از آن است تا با هدف انتقام شخصي از آن استفاده شود.
آمليا: خيلي خوبه. تو مي توني مايک مک آراي جديد باشي.
دگمه اي را فشار مي دهد؛جوابيه چاپ مي شود. تلفن نويسنده شروع به زنگ زدن مي کند.
نويسنده:الو؟
مادوکس(صدا روي تصوير):جان مادوکس.اين خيلي سر و صدا مي کنه.
فقط براي خودمون مي تونه خوب باشه.
نويسنده:مي تونه باشه.
نگاهي به آمليا مي اندازد و به سمت راهرو مي رود.
67-داخلي- خانه،راهرو-روز
نويسنده به سمت پشت خانه قدم برمي دارد.
مادوکس(صدا روي تصوير):اين تازه فصل اول توئه، درست همين جا.
نويسنده: درسته.
مادوکس(صدا روي تصوير):تا اينجا چه چيزهايي رو پوشش دادي؟
نويسنده: سال هاي آغازين، دوران کودکي،دانشگاه.
مادوکس(صدا روي تصوير):اين مزخرفات رو فراموش کن.روي جنايات جنگيش تمرکز کن. و با هيچ کس ديگه اي نبايد حرف بزنه. اين موضوع بايد منحصر به خودمون باشه.
نويسنده: درسته...
مادوکس(صدا روي تصوير):احتمالش هست نسخه خطي رو زودتر تموم کني؟
نويسنده: زودتر؟
مادوکس(صدا روي تصوير):آره، زودتر.
نويسنده: چقدر زودتر؟
مادوکس(صدا روي تصوير):من به دو هفته فکر مي کنم.
نويسنده:خداي من!
مادوکس(صدا روي تصوير):مي دونم، سخته، اما اگه يه نفر بتونه اين کار رو بکنه، اون يه نفر تويي. من روت حساب مي کنم.بعداً صحبت مي کنيم.
تلفن را قطع مي کند.
نويسنده:مسئله اينه که آدام... الو؟ جان؟
68-خارجي- خانه -غروب
در غروب ماه ژانويه آمليا در حالي که دگمه هاي کتش را به خاطر سرماي هوا بسته، ايستاده و سيگار مي کشد. با پکي که به سيگار مي زند خاکستر آن سرخ مي شود. صداي امواج از ساحل به گوش مي رسند.
نويسنده(به او نزديک مي شود):اصلاً فکرش رو نمي کردم. سيگاري باشين.
آمليا: فقط زمان هايي که خيلي خوشحال يا خيلي ناراحتم به خودم اجازه اين کار رو مي دم.
نويسنده: و الان کدومشونه؟
آمليا: خيلي بامزه اي.
نويسنده: مادوکس همين الان تلفن کرد.اون کتاب رو به جاي چهار هفته،دو هفته اي مي خواد.
آمليا:خداي من، موفق باشي.
نويسنده:بدم نمياد يکي منو برسونه هتل.اونجا مي تونم يه کم کار کنم.
آميليا:قصد نداري که اون نسخه خطي رو از اينجا خارج کني، هان؟
نويسنده: البته که نه.
آمليا: چون متوجه هستي که چقدر اوضاع وخيم مي شه،مگه نه؟
نويسنده:اگه بخواي مي توني منو بگردي.
آمليا: لازم نيست.
با حالتي متفکرانه به او نگاه مي کند،سپس سيگارش را با فشردن نوک کفشش روي آن خاموش مي کند.
آمليا(در ادامه):بسيار خب. وسايلت رو جمع کن. مي گم يکي از اون پسرها برسونتت.
پي نوشت ها :
1-Lambe's Cove-ساحلي متعلق به خانواده لمبرت
2-passenger ferry-نوعي قايق مسافربري بزرگ(اتوبوس آبي يا تاکسي آبي نيز ناميده مي شود)که مسافران وخودروها را جابه جا مي کند.
3-Vineyard Haven-منطقه مستقلي در شهر تيزبري در مارتا وين يارد در ايالت ماساچوست.
4-Massachusett-ايالتي مستقل در نيوانگلند در شمال شرق ايالات متحده آمريکا
5-Nick Ricardelli
6-artha's Vineyard-جزيره اي است در جنوب تنگه کد در منطقه نيوانگلند
7-Rhinehart
8-Roy Quigley
9-Random House-انتشارات بزرگ کتاب که در سال 1925 در شهر نيويورک آمريکا تأسيس شده است.
10-Heathrow-فرودگاه هيترو لندن بزرگ ترين فرودگاه د رانگلستان و يکي از چهار فرودگاه شلوغ دنيا
11-Woods Hole-منطقه مستقلي در شهر فالموت در ايالت ماساچوست آمريکا
12-Mustque
13-Lighthouse View Hotel
14-Downing street-خياباني در لندن با قدمتي بيش از 200سال
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}