درآمد
 

مرتضی شعبانی یکی از نزدیک ترین افراد به شهید سید مرتضی آوینی بوده است. او در مقام فیلم بردار مجموعه روایت فتح، از پشت دوربین خود مسائلی را دیده که کمتر کسی می تواند آنها را درباره آوینی بازگو کند. در این گفت وگو کوشش شده تا زوایای پنهان آوینی نشان داده شود.

شما در سال های اخیر در اغلب کارهای شهید آوینی تصویر بردار بودید، سوال این است که بعد از جنگ مجموعه روایت فتح با چه اهداف و انگیزه ای ساخته شد؟ به هر حال دوران جنگ گذشته بود، افراد زیادی شهید شده یا به زندگی روزمره شان برگشته بودند، چرا شهید آوینی دوباره به مناطق جنگی بازگشت و مستند جنگی ساخت؟
 

قبل از شروع روایت فتح یعنی زمانی که من به گروه وارد شدم تکشیلات در حال انتقال به ساختمان کنونی بود. در آن زمان هیچ برنامه ای ساخته نمی شد و به مرور بخش اداری و تجهیزات به این جا منتقل می شد. تقریباً از یک سال قبل، جلساتی بین آقای همایونفر، آوینی، شهید فلاحت پور و بعضی بچه های دیگر تشکیل شده بود و آنها در پی پیدا کردن راهی بودند تا دوباره روایت فتح را شروع کنند. شاید جرقه اصلی را مقام معظم رهبری زدند که در جلسه ایی از مسئولان وقت پرسیدند: «چرا این برنامه ها پخش نمی شود؟» همین پرسش انگیزه ای شد تا دوباره این برنامه ها ساخته شود.
مسئله این بود که جهاد دیگر از فضا دور شده بود و خیلی با بچه های جنگ ارتباطی نداشت، در نتیجه باید این برنامه با حمایت ارگان دیگری تهیه می شد، ارگانی مثل نیروی مقاومت بسیج یا سپاه سرانجام این انتقال انجام شد و بعضی از افراد هم فراخوان شدند و مجددا شروع کردند. اما سید مرتضی در دور جدید چون در مجله سوره و رادیو تلویزیون و حوزه هنری مشغول بود. نمی توانست خیلی تمرکز پیدا کند، بنابراین با چند کارگران، به خصوص کسانی که دانشکده رفته و دوره های سینمایی را طی کرده بودند، کار را شروع کرد و ما یکی، دو سفر هم با این دوستان رفتیم، وقتی ایشان راش ها را دید، چندان از نتیجه کار راضی نبود.
حتی یک سفر خودمان بدون کارگران رفتیم و تعدادی مصاحبه گرفتیم آن طور که معلوم بود کارهایی که کارگردان نداشت مقداری از کارهای دیگر بهتر بود. به این ترتیب ایشان مجبور شد خودش سفرها را شروع و از نزدیک کارگردانی کند. متاسفانه من در اولین سفرش حضور نداشتم و با یک کارگردان به شیراز رفته بودم و ایشان به اتفاق آقای صدری به سوسنگرد رفته بودند.
راش ها را که دیدم با زمانی که ما کار می کردیم، تفاوت های اساسی داشت مثلاً آن جا مقداری حساب شده تر کار کردند، می دانستند با چه کسی باید مصاحبه کنند، چه نماهایی را بگیرند و حتی عکس العمل های خودشان در مصاحبه معلوم بود که بعدها آنها را حذف کردند. یعنی در حال تجربه کردن بودند. در فیلم «شهری در آسمان» هم همین طور کار کردیم، یعنی روزهای اول کاملامعلوم بود که سید آقا مرتضی برای شروع مجدد به سبک و شیوه خاصی نرسیده بود، و بنابر آزمون و خطا پیش می رفت، مثلا جایی دوربین را روی سه پایه می گذاشتیم، و در جای دیگری یکباره می گفت دوربین را روی دست و با روش های معمول بگیرید.

کمی به قبل برگردیم، آشنایی شما با شهید آوینی چگونه شروع شد و شما چگونه با مجموعه روایت فتح آشنا شدید؟
 

من سال 65 یعنی دقیقا 21 سال پیش وارد این مجموعه شدم. قبلا کار عکاسی می کردم. یکی از دوستانم که با گروه جهاد ارتباط داشت به من گفت دوست داری در چنین جایی کار کنی؟
گفتم خیلی دوست دارم و با معرفی او من به این مجموعه وارد شدم. از همین جا آشنایی و کارم با شهید آوینی شروع شد، یعنی تقریبا اواخر سال 65 وارد شدم و مدتی به عنوان دستیار فلیم بردار کار کردم. ابتدای سال 66 یک دوره آموزشی سه ماهه گذاشتند که آن را طی کردم و به عنوان دستیار فیلم بردار تا آخر جنگ مشغول بودم.

آیا شما در دوران جنگ هم برای شهید آوینی تصویر می گرفتید؟
 

نه، من در زمان جنگ فیلم بردار نبودم. در اکثر ماموریت ها دستیار آقای دالایی یا صدری بودم.

اولین بار شهید آوینی را کجا دیدید؟
 

در سال 65 در نماز خانه روایت فتح، چون من در برنامه های روایت فتح صدایش را شنیده و این صدا را می شناختم ولی با چهره اش آشنا نبودم، متوجه شدم کسی که پیش نماز ایستاده صدایش شبیه گوینده است. همان جا فهمیدم که ایشان سید مرتضی آوینی است، اولین آشنایی و شناخت ظاهری من همان جا بود.

بعد از آن چطور کار مشترک را آغاز کردید؟
 

در اوایل دوره جنگ تیم ها جدا جدا کار می کردند. چند تیم مختلف وجود داشت که بیشتر فیلم بردارها مستقیماً با سید مرتضی سروکار داشتند و به آنها می گفت که چه بگیرند و چه نگیرند. ما یک وظیفه فنی داشتیم که آن را انجام می دادیم و به تبع آن گفت و گویی در نمی گرفت که بخواهیم بحثی را باز کنیم.
البته ایشان ابایی از بحث نداشت، ولی اولا سرش خیلی شلوغ بود چون به تنهایی باید ارش ها را تدوین و برنامه ها را مونتاژ می کرد و به نوعی شبانه روزی کار می کرد، خیلی وقت آزاد نداشت که بتوان با او ارتباط فکری برقرار کرد. تنها ارتباط و بیشترین آشنایی ما در کلاس هایی بود که برگزار شد. ایشان در آنها حکمت سینما و بیان سینمایی درس می داد. دوره که تمام شد وارد مجموعه شدم، ولی دیگر آن ارتباط هر روزه را نداشتیم، مثلاً به ماموریت می رفتیم و ممکن بود که دو هفته یا سه هفته نباشیم.
الان که می پرسید که آیا در زمان جنگ راش گرفتید؟ باید بگویم که گرفتم ولی می ترسیدم نشان دهم. یک سفر برون مرزی به خاک عراق رفته بودم، فیلم بردار اکیپ، آقای صدری دانشگاه قبول شده بود و می خواست به نقده بیاید تا کارهایش را پیگیری کند، بچه ها هم به خاطر طولانی بودن ماموریت مریض شده بودند، همه بر گشتند. و تنها من و صدابردار ماندیم. در همان منطقه عملیات انجام شده بود، ما عملیات را ندیدیم ولی از مجروحانی که از آن جا بر می گشتند فیلم گرفتم و صدابردار هم کارهای صدابرداری اش را می کرد.
فیلم ها را به تهران آورده و بدون این که کسی بفهمد به لابراتور دادیم تا چاپ کنند. در حال سینک کردن صدا بودیم که یک دفعه آقا مرتضی در را باز کرد و گفت شما چه کار می کنید؟ جریان را گفتیم و کار را نشان دادیم. در این دوره فاصله ای بین بچه ها با ایشان ایجاد شده بود از زمان جنگ تقریبا تا سال 68- 69 ارتباط داشتیم اما از 69 – 71 ارتباطات ما کم شد. توسط آقای همایونفر متوجه شدم که مجموعه جدید در حال راه افتادن است و اعلام کردند اگر دوست دارید بیایید من هم از خدا خواسته به مجموعه آمدم.موسسه روایت فتح، کوچک و جمع و جور بود و هنوز به این شکل توسعه نیافته بود، یعنی فقط همان چند اتاق دم در را داشتیم.
البته قبل از این که مجموعه دوم شروع شود، بنده با پیشنهاد بچه های نیروهوایی سپاه یک ماموریت خود خواسته رفتم، آقای بختیاری در سال 70 گفت که بچه ها برای تفحص شهدا و جنازه ها می روند، من هم به اتفاق خود آقای بختیاری، شهید دهقان و یک دوربین یوماتیک خیلی قدیمی که شهید دهقان جور کرد، برای فیلم گرفتن به آنجا رفتیم. شهید آوینی آن زمان واحد تلویزیونی حوزه هنری بودند، وقتی فیلم ها را به او نشان دادیم توقع داشتیم که کار را تدوین کند اما سرش شلوغ بود و قبول نکرد. در نتیجه خودمان کار را تدوین کردیم. شاید بتوان گفت اولین فلیم مربوط به کار تفحص بود که اسمش را هم تفحص گذاشتیم و اواسط برنامه شهری در آسمان پخش شد. سید آقا مرتضی وقتی فیلم را دید خیلی تعجب کرد و قول داد سال بعد همان جا برویم و فیلم بگیریم که به فکه رفتیم و آن اتفاق افتاد.

دوره جدید روایت فتح بعد از جنگ شروع شد. در دوران جنگ مسائل و موضوعات ارزشی بسیار زیادی وجود داشت و لوکیشن خارجی هم بود. وقتی دوربین آوینی در حال حرکت است رزمنده ها با لباس هستند و فضا فضای جنگ است. در آن زمان وقتی به منطقه می رفتید خود به خود سوژه را پیدا می کردید، یعنی شما مشخصا سوژه ها را می یافتید و می توانستید دوربین را بکارید و بررسی کنید. ولی در دوره، جدید شهید آوینی در خرمشهر با خرابه ها طرف بود که هیچ چیز نداشتند، دیگر رزمنده ها در منطقه حضور نداشتند، از فضای جنگ فقط یک خرابه و خاطرات باقی مانده بود. در اواخر کار دیده شد که شهید آوینی به این فضاها روح داد و رزمنده دیروز را به اماکنی که قبلا در آن جنگیده بود. آیا می توانید راجع به سبک و سیاق کار، چگونگی شروع آن و کسی که تحقیق را انجام می داد و نحوه انتخاب صحنه ها توضیحی بدهید؟
 

من خودم به درستی نمی دانستم چه اتفاقی قراراست درآن جا بیفتد طرح منظمی و جود نداشت خیلی قبل تر سید مرتضی در زمان جنگ و حتی درآن 45 روز مقاومت خرمشهر با بچه ها و خود شهر ارتباط داشت که آن ارتباط تا بعد از جنگ استمرار پیدا کرده بود.
درطول سفر همه چیز برای او تازه بود مثل ما خالی الذهن نبود. چون سید مرتضی در آن دوره خودش حضور داشت و آدم ها را به اسم می شناخت.
درسال های جنگ او با صالح موسوی که آن زمان 17 سالش بود، مصاحبه کرده بود و وقتی سال 71 درشهر دنبال او می گردد کاملاً معلوم است، علت چیست وقتی دنبال محمدنورانی است سابقه اش را کاملاً می داند، قبلاً از او فیلم دارد و با او زندگی کرده است. شاید آنان درابتدا در دسترس نبودند چون شهر خراب شده بود و آواره بودند تعدادی از آنها حضور داشتند وتعدادی دیگر رفته بودند.
بنابراین طراحی از قبل وجود نداشت تا دقیقاً بداند چه می خواهد بکند و حداقل برای ما بازگو نکرد آقا سید مرتضی فقط چند اسم داشت که با آنها از قبل آشنا بود و می خواست آن جا دنبالش بگردد. سید مرتضی دنبال آدم هایی که کاملاً می شناخت می گشت و آنها را قبلاً انتخاب کرده بود و می دانست چه کار می خواهد بکند و بحث ایشان هم این بود که خرمشهر نقطه مقاومت و عاشورایی جنگ است. کار روایت فتح درمجموعه دوم دقیقاً از جایی شروع می شود که خرمشهر سقوط کرده و این نقطه اوج است.
ایشان دنبال والفجر هشت که سراسر پیروزی است و نقطه تاریکی درآن وجود ندارد نرفت، بلکه به نوعی مانند عاشورا در پی واقعه ای بود که درآن همه بچه ها عاشورایی جنگیدند، مقاومت کردندو حماسه آفریدند متاسفانه شهر سقوط کرد؛ ایرادی ندارد مسئله ما چیز دیگری بود. قرار بود بعد از خرمشهر، به سراغ سوسنگرد، آبادان و شهرهایی که مقاومت های جانانه کردند، برویم.سید مرتضی به خاطر شناختی که تقریباً از تک تک بچه ها داشت ابتدا به سراغ خرمشهر و سوسنگرد رفت.

پس از انتخاب افراد، کارچطور پیش می رفت؟
 

روش این طور بود که روند کار به فرد مصاحبه شونده سپرده می شد و آن آدم مثلاً سید صالح موسوی راوی و راهنمای گروه می شد، البته این طور نبود که او بگوید چه بگوید چه بکنید و چه کار نکنید. یادم هست اولین جایی که آقا مرتضی سید را پیدا کرد ومصاحبه را شروع کردیم.
سید صالح پرسید: از من چه می خواهید؟ این بخش درپشت صحنه ها هم هست و آقا مرتضی توضیح داد که آن چه خودت دیدی را برای ما جلوی دوربین تعریف کن او می گفت: عراقی ها از این جا آمدند. کجا با آنها درگیر شدیم و چه کردیم و... می توان گفت مرحله به مرحله کار را خود سید صالح مانند یک راوی برای ما تعریف می کرد و مجموعه را هدایت می کرد. رفتن گروه از یک نقطه به نقطه دیگر بستگی به او داشت، مثلاً ایشان توضیح می داد که این جا مقرر سپاه بود و عراقی ها این منطقه را زدند.
همان جا جهان آرا به ما گفت که به بانک رفاه برویم و ما هم رفتیم تا ببینیم چه اتفاقی درآن افتاده است.هنگام تصویر برداری این برنامه شهر هنوز هم دست نخورده بود. البته متاسفانه شهرداری بخش هایی از آن را صاف کرده بود و برنامه تخریب و بازسازی را به شدت آغاز کرده بود. یکی از مصاحبه شونده های اصلی ما فردی به نام عنایت بود. او خودش رزمنده بود، زمانی می جنگید و حالا راننده بولدوزر شهرداری شده است وبیل بولدوزر را پشت این ساختمانها گذاشته و صاف می کرد.
ما سریع فیلم می گرفتیم تا یک مقدار جلوتر از عنایت باشیم. سیدمرتضی هم به شدت از این اتفاقات ناراحت بود به نوعی هدایت کار مانند زمان جنگ بود. در زمان جنگ این طور بود که وقتی وارد گردان می شدی، هرجا که گردان می رفت شما هم مجبور بودی بروی، چون قرار بود آن گردان را روایت کنی و اگر این گردان از این جا به یک نقطه دیگری می رفت برای ساخت مجموعه روایت فتح مجبور بودی این سیر را ادامه دهی و دنبال آن گردان حرکت کنی، درخرمشهر هم وقتی آدم های اصلی پیدا شدند تقریباً کار به نوعی به ایشان سپرده و هدایت شد.

این طور که شما می گویید، آقای مرتضی درابتدا به دنبال افراد مختلف می گشت حال بفرمایید پس از آنکه آنها را پیدا می کرد کار چگونه شروع می شد؟
 

ما مجبور بودیم درهر ماجرا دنبال چند آدم اصلی بگردیم تا قصه را روایت کنند و برطبق گفته هایشان، پازل های قصه را پرکنیم، اگر یک نقطه خالی وجود داشت مجبور بودیم فرد دیگری را بیابیم تا آن بخش را کامل کنید. بخش هایی از ماجراهای فیلم شهری درآسمان را آقایان نورانی، بخشی و سید صالح موسوی وبخشی دیگر را رحمان پور روایت می کند. همین طور که به مرور کار کامل شد اما قبل از این گفت و گوها سید مرتضی مصاحبه های زیادی با آدم های معمولی انجام داد. اگر حالا همان مصاحبه ها را ببینید متوجه می شوید که آقا مرتضی می خواهد به آنها حالی کند که بگویید در شهر چه اتفاقی رخ داده ولی آنها نمی توانند ماجرا را شرح دهند.
می گوید: آن چیزی که خودت دیدی را بگو، آن زمان که بمباران کردندکجا بودی؟ آنها کلی گویی می کردند ولی سید مرتضی می خواست وارد جزئیات زندگی خود این آدم ها شود، یا بگویند که دقیقاً در روز 31 شهریور چه اتفاقی افتاده است، ولی آنها مدام طفره می رفتند یا نمی توانستند منظور را درک کنند و به همین دلیل کار درست و مقبول نمی شد.

سبک شهید آوینی درفیلم سازی جنگ منحصر به فرد است، یکی از ویژگی های کارهای او درزمان جنگ نریشن بود. ولی در دوره های بعد یعنی زمانی که خود او به همراه تیم به منطقه می آمد، به نظرم علاوه برنریشن یک ویژگی دیگر به کارهایش اضافه شده بود که همین مصاحبه هاست، دراین موارد آقای آوینی سعی می کند علاوه بر این که مصاحبه شونده داستان را روایت کند، آن اتفاقات ذهنی، احساسات درونی و رابطه معنوی این آدم با خدا را هم پیدا کند. کاری که در روایت فتح با دوربین ونریشن انجام می شد، اما دراین جا می بینیم که حجم نریشن را پایین آورده تا آن اتفاقی را که به نظرش برای این آدم افتاده از زبان خودشان بیرون بکشد. می خواهم بپرسم که چطور این مصاحبه ها را انجام می داد؟ در این رابطه به غیر از بحث روایت آن اتفاقات عاطفی، معنوی که برای این فرد افتاده بود را چطور جست و جو کرد؟
 

وقتی ایشان درطول کار به بخش هایی می رسید که بحث مقاومت مطرح بود، می دانست که اتفاقاتی عاشورایی درشهر افتاده و بلافاصله تلنگر می زد، مثلاً اشاره می کرد که جهان آرا کسی را به زور این جا نگه نداشته است. فکر می کنم این بخش ها را یادتان باشد. مثلاً جایی که سید صالح موسوی در حال گفتن خاطره شبی است که مقرهای مختلف سپاه درشهر از بین رفته بودند و بچه ها شهید شده بودند، آن شب جهان آرا همه را دراتاق جمع.
می کند و می گوید هرکس می خواهد برود،برود و هرکس می خواهد بماند، بماند، کسی مجبور به ماندن نیست ولی اگر بماند بداند که شهید خواهد شد.
سید صالح می گوید: وقتی چراغ ها را خاموش کرد همه محمد را بغل می کردند و می گفتند ما محمد را بو می کردیم.سید مرتضی درنریشن قبل از این صحنه می گوید: وقتی کار سخت شد جهان آرا کاری عاشورایی کرد می توان گفت شهید آوینی از وقایع روز به روز خرمشهر مطلع بود و درجاهایی به آدم ها تلنگر می زد.

مصاحبه شونده های شما آدم های حرفه ای و بازیگر نبودند و قطعاً افرادی بودند که جلوی دوربین باآنها مشکلاتی داشتید، حتی یک جاهایی دیده می شود که آنها احساسات خود را مخفی می کنند درصورتی که شما واقعیت این ها را می خواهید. سید مرتضی درمصاحبه ها چگونه رفتار می کرد تا اشک این ها درمی آمد؟ یعنی دراین جا این قدر خودشان می شدند که گریه می کردند وحتی با مکانهای خالی ارتباط برقرارمی کردند؟
 

یک بخشی از آن به سابقه آقا مرتضی وبخشی دیگر به باور پذیری این آدم ها برمی گردد، مثلاً آقا مرتضی پیراهن یا اورکت بسیجی می پوشید برای این که حتی از نظر شکل و شمایل هم به آنان نزدیک شود، نه اینکه خدای ناکرده بخواهد تصنع به وجودبیاید.اول ارتباط مستقیم ایجاد می شد، وقتی این ارتباط به صورت کامل برقرار شد، دوربین فراموش می شد و هیچ وقت فرد دوربین را نگاه نمی کرد، بلکه همیشه به آقا مرتضی نگاه می کرد.
اوگاهی پشت دوربین یا جلو آن می ایستاد، یعنی لنز را به سراو نزدیک می کردیم تا خیلی در زاویه دید فاصله ایجاد نکند. فکر می کنم بخش زیادی از این راحت بودن درجلوی دوربین این طور بود که اصلاً دروبین برای این ادم ها موضوعیت نداشته و ارتباطی که خود آقا مرتضی با این افراد برقرار می کرد، خیلی مهم بود آقا مرتضی از زمانی که با عنایت کار می کردیم و تا پیش از پیدا کردن سید صالح، خیلی مفید به این بود که من با اشاره او دوربین را روشن کنم، ایشان جلو بود و نمی دید من چه کار می کنم.
خیلی اوقات آقا مرتضی می گفت بگیر ولی من از سه دقیقه قبل شروع کرده بودم.حتی این علامت حرکت کن را هم می گرفتم و یعنی درحال کار به نقطه ای رسیده بودیم که احساس می کردم باید ضبط شود. به نوعی به تفاهم ذهنی یعنی به جایی رسیده بودیم که می دانستم او این بخشها را می خواهد درزمان جنگ چون لوازم کار 16 میلیمتری ونگاتیو بود، مقداری صرفه جویی می شد ولی وقتی ویدیو آمد. بحث اسراف خیلی اهمیت نداشت و اگر از دو دقیقه قبل هم می گرفتیم اتفاق خاصی نمی افتاد.دراین دوران دیگر سید مرتضی هیچ وقت به ما نگفت که چه بگیریم و چه نگیریم.
کجا برویم و کجا بایستیم، یعنی حتی کاست عوض کردن را هم اطلاع نمی دادیم تاحس او به هم نخورد، خیلی سریع کاست عوض می شد. شاید خود او هم جایی متوجه می شد ولی احساس می کرد که اگر گفت وگو قطع نشود بهتر است.
یکی از صحنه ها و در جایی که در خرمشهر دوربین روی دست است، آن روز و درآتن صحنه سه کاست کامل پشت سر هم گرفتیم، صدا برداردستش خسته شده بود و یک لحظه که می خواستیم نوار را عوض کنیم دستش را پایین آورد تا خستگی اش از بین برود. هیچ وقت خستگی، کاست عوض کردن و یا هرموضوع دیگری باعث نشد مصاحبه ای را قطع کنیم.فکر می کنم این رفتار ما درکار خیلی موثر بود به این معنا که نمی گذاشتیم ارتباط قطع شود.
مستند سازی جنگ در دوران دفاع مقدس ویژگی خاص خود را داشت. وقتی می خواهیم تاریخ سینمای مستند جنگی را بررسی کنیم. باید به تجربه ایران هم توجه کنیم که یک تجربه کاملاً منحصر به فرد است. دراین میان تجربه مستند های شهید آوینی هم خاصتر است، ولی سبک او اگر چه سواد آکادمیک سینمایی نداشت، ولی سبک و زبان تصویری ویژه ای بود، به عنوان مثال دوربین ایشان در دوران جنگ هیچگاه روی سه پایه نرفت یا دراتاق فرماندهان جنگ مستقر نشد، دوربین ایشان درپی روایت حجم پیروزی ها،پیشرفت لجستیک، توانمندی نظامی و سطح جلو رفتن نیروها درخاک عراق نبود.بلکه دوربین آوینی درخاک ریزها حرکت می کرد با بسیجی های ساده صحبت می کرد.
اصلاً قرار نبود این آدم ها یک شخصیت نظامی باشند.خیلی تفاوت نمی کرد که طرف، فرمانده گردان است یافرمانده لشکر و یا حتی یک رزمنده ساده که درپشت خاک ریز تیراندازی می کند.
منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 31