شاهد عيني


 

نويسنده :عليرضا کميلي




 

تاريخچه شکل گيري انجمن حجتيه در گفت وگو با حيدر رحيم پور ازغدي
 

از پيروزي مصدق خاطره داشته باشي و در تظاهرات ملي شدن صنعت نفت بوده باشي و تابلوي حزب توده را پايين کشيده باشي و با نواب و کاشاني بزرگ گفتگو کرده و با مصدق مکاتبه داشته باشي و شاگرد عابد زاده و شيخ مجتبي قزويني بوده باشي و دوست استاد شريعتي و دکتر علي شريعتي و آيت الله خامنه اي و...يعني آدمي بوده اي از ابتدا دغدغه مند و فکور و فعال سياسي انقلابي!اينها همه «حاج حيدر رحيم پور ازغدي »است که کتاب «از انجمن پيروان قرآن تا انجمن حجتيه»خاطرات و تحليل هاي خواندني اوست و اينک در گفت وگو با بخشي از گنجينه ارزشمند خاطراتشان در رابطه با روند شکل گيري انجمن حجتيه را باز گفته اند.

تأسيس مهديه
 

بنيانگذار نخستين مهديه و انجمن پيروان قرآن، مرحوم حاج علي اصغر عابدزاده در کوچه باغ نادري در مشهد بود.مردي که کمتر از فقها، دانش ديني داشت ولي به اندازه هزار فقيه، به فقه و اسلام و ايمان مردم، خدمت کرد.چيزي نگذشت که مهديه،فعال ترين و جذاب ترين مجتمع ديني شهر و مقبول عام و خاص قرار گرفت زيرا آنجا هم مدرسه و هم محل آموزش قرائت قرآن و شب هاي جمعه نيز،محل دعاي کميل و صبح هاي جمعه، دعاي ندبه بود.برگزاري دسته جمعي مراسم دعاها در آن موقعيت، معناي ديگري داشت و کاملاً يک حرکت ابداعي و معنادار بود.
کمي بعد مستمعان دعاي ندبه و کميل به صدها نفر رسيد و مهديه، گنجايش چنان جمعيتي را نداشت.زيرا اين حرکت پديده اي بي سابقه بود و پيام واضح ديني، سياسي داشت زيرا اين انجمن پس از يک دوره مذهب ستيزي شديد، به احياي مذهب برخاسته بود و بنابراين برگزاري دعاي کميل و ندبه انجمن، تا آنجا به اقتدار و نفوذ مردمي عابد زاده افزود که بر خلاف ميل حاکمان بر سرنوشت امور ديني مردم و سازمان هاي رسمي که بر مسجد جامع گوهر شاد، تسلط رسمي داشتند، به علت استقبال وسيع مردمي، دعاي کميل و ندبه به مسجد گوهر شاد منتقل شد.

گسترش و فراگيريچ
 

عابد زاده، هوشمندي که توانسته بود در رشته صنعت با تغيير ابتکاري در آينه هاي جيبي،توليد ثروت کند با تبديل ابتکاري، واژه «تکيه»به «مهديه»و واژه«هيئتي»به«انجمني»و شعار جذاب پيروي از«قرآن»به جاي پيروي از«اشخاص»، درعين حال که مشکل جدايي مردم از تکيه و هيئت و هيئتي ها را حل کرد، راه نفوذ دشمنان مهديه را هم بست و جامعه ديني را از زير يوغ وابستگان دربار بيرون کشيد و چيزي نگذشت که مهديه،بزرگترين مرکز مذهبي مقبول متدينين کشور و الگوي برگزيده شد و شهرت آفريد و شهرهاي ديگر نيز از اين انديشه پيروزمند، به تقليد پرداختند و جنبش مهديه سازي و گردهمايي ها و انجمن هاي مذهبي مردمي، همه جايي شد.
تيزهوشي عابدزاده از اينجا بيشتر آشکار مي شود چون مي دانست در آن شرايط، سياست حاکم بر بسياري از مجتمع هاي ديني يا احزاب سياسي، در راستاي منافع غرب است و به وسيله دربار و آخوندهاي درباري متأثر از روشنفکر نماياني که مغزشان تا آنجا رقيق شده که از بيني چکيده و از کله هايشان، بيش از کدويي خالي نبود.عابدزاده با توجه به اين حساسيت ها در مرامنامه انجمن، قيد کرده بود که «مهديه»، مخصوص آموزش هاي ديني و صرفاً يک نهاد آموزشي و درسي!است وافراد اين انجمن، حق دخالت در خطوط ونهادهاي سياسي و اجتماعي ديگر را ندارند و با همين تاکتيک، با غرب و شرق و همه عوامل شان در ايران، قطع رابطه کرده و بهانه ها را از همه دشمنان گرفته بود.

آغاز فعاليت سياسي
 

همان عابدزاده که در اساسنامه براي افراد انجمن،دخالت در هر گونه حزب و سياستي را ممنوع،قيد کرده بود،همين که چهره سياسي کشور در هم ريخت و در خراسان، قدرت و اعمال نفوذ کفايي طرفدار شاه کمتر مي شد، تقيه را کنار گذاشت.
در آن ايام مرحوم کاشاني، نامه اي انقلاب برانگيز خطاب به شيخ محمود حلبي نوشت که در آن روزگار در حوزه مشهد، فقيه و متکلم ممتازي بود و حيثيتش به شاگردي نخودکي و ميرزاي اصفهاني و دوستي با همه فقهاي موجه آن روزخراسان مانند مرجع عالي قدرسيد يونس اردبيلي، فقيه حائري، فقيه قمي، حاج شيخ هاشم و حاج شيخ مجتبي قزويني و شيخ علي اکبر نوغاني توليت مشروع مدرسه نواب(فيضيه مشهد)و آقايان دامغاني، شيخ غلامحسين تبريزي و شيخ غلامحسين بادکوبه اي و ديگر بزرگان روز حوزه به کمال رسيده بود.
شيخ محمود حلبي، پس از رسيدن نامه آقاي کاشاني برخلاف ضوابط حوزه آن روز، بدون هماهنگي با کفايي و دربار، به شيوه اي انقلابي، مردم را براي شنيدن اعلاميه تاريخي آيت الله کاشاني وگزارش مطالب سياسي روز به مسجد جامع گوهرشاد فراخواند و با اين کار، تعادل قوا را برهم ريخت و حوزه اي که بدون اجازه کفايي، نفس نمي کشيد ناگهان احساس آزادي کرد.
مرحوم حلبي با آنکه مي دانست مدرسه ها و هيئت هاي مذهبي مشهد، آگاهانه يا ناخودآگاه تحت سلطه هيئت مديره وابسته به دربار هستند در آن سخنراني، باب تازه اي گشود و مطالبه تاريخي و خطرناک مرحوم کاشاني را به مردم خراسان ابلاغ کرد و از همه هيئت هاي مذهبي و مجامع ديني خراسان در خواست کرد که آن شب سرنوشت ساز در مسجد گوهرشاد، تجمع کرده و آماده شوند تا منسجم و متحد در مقابل مخالفان اسلام و نهضت نفت، به پا خاسته وبه دفاع از حريم اسلام برخيزند.

فلسفه دفاع از مصدق
 

فرداي آن روز، مرحوم عابد زاده به وسيله دوستاني که در قم داشت از جمله آقاي خزعلي و مرحومان شيخ محمد نوه نهاوندي بزرگ و انصاري منبري، از مراجع قم و به خصوص آيت الله فيض و آيت الله خوانساري کسب تکليف کرد.زيرا آيت الله بروجردي، دخالت مستقيم سياسي خود را از آنجا که مرجع تقليد بود به مصلحت نمي دانست و تقيه مي کرد و آن گاه که عابد زاده، مجوز دخالت در سياست را از مراجع قم هم دريافت، با اين حجت شرعي، از سياسي ترين ها شد.
عجيب اينکه حاجي عابد زاده و حاج شيخ محمود حلبي، با وجود روحيه محتاط ومقدسي که داشتند تا آخرين روز مبارزات يعني 28 مرداد 32 باوجود همه درگيري ها درون گروهي ميان سران نهضت نفت، تا پايان، مصدقي ماندند و چون اعتراض کرديم پاسخ مي دادند که اگر شاه، مصدق را از سر را ه بردارد بقيه را يک لقمه مي کند و امروز، مصدق، سنگر اوليه است.
گرچه اينان از برخي خطاهاي مصدق به خصوص دموکراسي بازي ها و غربزدگي ها و اهانت هايي که اطرافيانش عليه کاشاني و نواب و روحانيت مبارز و اصيل مي کردند و مصدق نيز سکوت مي کرد، سخت رنج مي بردند.البته ما بعدها دريافتيم که آن اهانت ها دست پخت راست هاي چپ نما و توده نفتي ها و ساواکي ها بوده ولي آنچه مصدق را هلاک کرد باورهاي او به بعضي ارزش هاي غربي بود که دشمنان توانستند با افکندن يک پلاک به نام«فقيه مبارز کاشاني»برگردن حيواني در معابر،روحانيت و مراجع قم و مردم متدين را ملتهب سازند و پايگاه مردمي خود او هم،ضعيف شد.
اساساً، فراز ونشيب مبارزات و رفت و برگشت مبارزين، بسيار و گاه غافلگير کننده بود؛ مثلاً در دهه 40و 50 ناگهان بزرگاني چون مرحوم ميلاني، استاد مجاهد ما و مرجع بزرگ، پس از سالها سابقه انقلابي، تغيير رويه دادند و از صف مبارزه کنار کشيدند.

شکست نهضت
 

در آغاز نهضت با يک نامه مرحوم کاشاني و سخنراني شيخ محمود حلبي، خراسان دگرگون شد و طاغوتي که انگلستان به مدت 200 سال آفريده بود چون يخي آب شد و در 30 تير هم طرح کودتاي سرد و خطرناک غرب با حرکتي به آن سادگي نقش برآب شد.
ليکن از فرداي سقوط قوام به جاي اينکه روشنفکران بي فکر و دين نمايان بي دين،حرکت تاريخي،زيبا و موفق آقاي کاشاني را سرمايه وحدت قرار دهند،آنچنان بر فاصله ها افزودند که صلح گروههاي سياسي با يکديگر، از صلح با دشمن، دشوارتر شد.
هنوز مرکب نامه کاشاني،خشک نشده بود که روزنامه شورش،ارگان تندروهاي جبهه ملي که خط دهنده آن،دکتر حسين فاطمي بود،کاريکاتوري را از کاشاني پيشگام، در حال معاشقه با دالس کثيف نشر داده بود و من به قدري خشمگين شدم که اگر مي توانستم فاطمي را که دوران نهضت، عبد خدايي ترور کرد و پس از کودتا، بعد از شکنجه هاي اشرف، شاه اعدام کرد با دست خود خفه مي کردم.
به همين دليل مي گويم بعضي تا آنجا روشنفکر مي شوند که مغزها زلال و از بيني ها مي چکد و بعضي مؤمنان اشعري تر از اشاعره مي گردند.آري اين افراط و تفريط ها جوي را بوجود آورد که مليون و متدينين آگاه، خار در چشم و استخوان در گلو به انتظار مرگ زودرس نهضت نشسته بودند.

سرکوب و دستگيري منتقدان
 

از فرداي 28 مرداد، دستگاه سرکوب اطلاعاتي رژيم اندک اندک شدت عمل به خرج مي داد.سازمان امنيت آمريکايي شکل گرفت و قامت به نابودي هر گونه مخالفي برداشت.
سرآغاز به چند صد مارکسيست دوآتشه و جدي تر پرداخت و برخي را اعدام و برخي را ساواکي کرد و پس از آن،مجاهد صادق،نواب صفوي و سران فداييان اسلام را به بهانه تروري که انجام نشد،تير باران کرد و جالب است بدانيد وحشت دشمن از آنان به حدي بود که سفارت آمريکا از پيکر خونين آنان يک بار در تابوت و يکبار هم در گور تصوير گرفت و کارشناسان سازمان سيا برسر جنازه اش آمدند تا مطمئن شوند زاپاتا کشته شده است.
کودتا گران چون از تهران، فارغ شدند به شهرستان ها و به ويژه به سراغ مشهد که يک پايگاه اصيل مبارزه و الهام بخش سراسر کشور بود، آمده و نخست چند نفر از کانون استاد شريعتي و بعد هم حاجي عابدزاده را بازداشت کردند.متأسفانه مرحوم عابد زاده با تهديد رژيم مبني بر آزار و اذيت جوانان مهديه، نه از ترس جان خود که از ترس آنان، پس از زندان از سياست فاصله گرفت و اينچنين مهديه نيز شکار حکومت شد و آنگاه بود که آگاهانه و به دست خودمان انشعاب کرديم.

تاسيس انجمن حجتيه در فضاي سکوت
 

اندک اندک وضع چنان شد که حلبي دانست با آن همه کينه کفايي دوباره به قدرت رسيده، ديگر اجازه هيچ گونه فعاليتي به او داده نمي شود و بنابراين مصمم گرديد به تهران، مهاجرت و به حرکت تازه اي بپردازد وچون از پيش، با زيانباري بهائيت، آشنا و پس از 28 مرداد مي ديد که تشکيلات زيرزميني آنان با تکنيک ها و تاکتيک هاي تازه اي وارد حکومت مي شوند تا آنجا که در آخرين روزهاي حکومت شاه، نخست وزير و بعضي از وزرا و نيز ساواک را در اختيار داشتند و خطرناک تر اينکه بهائيان، جاسوسان و عمال باوفاي صهيونيست ها در ايران بودند، جهاد سياسي پيشين را تبديل به اجتهادي سياسي کرده و تقيه را-نه براي حفظ جان-برگزيد زيرا در آن دوران هر گونه مخالفت آشکار با حکومت را ناموفق و خودکشي و بيهوده مي ديد و همه ديديم تا پيروزي انقلاب هرگونه فعاليت چريکي از ابتداء، شکست خورده و ناکام مي بود.
لذا آقاي حلبي با هم انديشي آقاي فلسفي که در آن روزگار، مطرود دربار نبود و يکي دو بزرگ ديگر و حمايت هاي آقاي خوانساري،کمر مبارزه براي افشا و ريشه زني بهائيت بربست و چون مي دانست هيچ گونه مبارزه اي با دولت آن روز،ميسر نيست با اين تعهد که درسياست روز، دخالتي نداشته باشد، اجازه تأسيس «انجمن خيريه حجتيه»را درشرايطي که همه مردم، حکومت را بي دين و غير مردمي مي دانستند از رژيم گرفت و حکومت براي کسب آبروي خود،چنين مجوزي را به ضمانت آيت الله خوانساري و آقاي فلسفي و تعهد کتبي حلبي به عدم فعاليت سياسي به او دادند و او آنچنان مفيد، مشروع و هوشمندانه تا سال 41 به پيش مي رفت که اکثر مراجع حتي امام (ره)،اجازه مصرف وجوهات براي پيشرفت مبارزه با بهائيت به او مي دادند.
کساني که عقل و دين دارند و با وجود دوران فترت و رکود سياسي از سال 32 تا 42 آشنا مي باشند، مي دانند که ساواک در اين ده سال، کاري کرده بود که مردم ديندار و به خصوص روحانيت، دچار يک افت سياسي بزرگ و توقف و سکته تاريخي شدند و مبارزات ديني آنچنان فروکش کرده بود که درهمه کشور به جز گروهي کوچک از پخته مردان دين دار هوشمند و جوانان ملي مذهبي آن هم غير آشکار و آنها نيز دائم منکوب و سرکوب و يا زنداني بودند، نفس کشي در سپهر سياست ايران باقي نمانده و يأس، همه را گرفته بود و فضا چنان مرده گونه بود که بسياري از جوانان چون انقلابي مي شدند، مارکسيست يا التقاطي مي گشتند.
اگر کسي فضاي رخوت ويأس و بي حرکتي دهه پس از کودتاي 28 مرداد تا قبل از قيام امام (ره)را درک کرده باشد مي داند که شيخ محمود حلبي با چه تدبيري توانسته بود در دهه فترت وتوقف همگاني، انجمن حجتيه دهه نخست را آنچنان پر بهره بنا کرده و جنبش جوانان مذهبي را دوباره، راه اندازي کند.البته پس از آغاز نهضت امام(ره)،انجمن حجتيه، کارکرد غلط و اساساً مفهوم ديگري يافت.

مبارزه علمي با بهائيت
 

انجمن حجتيه،ارتباطي با«انجمن پيروان قرآن»و«مهديه عابدزاده»و ديگر انجمن ها و مهديه ها نداشت، بلکه به عکس امروز که گروه مال اندوزشان،مالک دعاي ندبه هاي پرهياهو و پرهزينه و تجملي هستند، انجمن حجتيه آن روز با دعاهاي ندبه و ديگر انجمن ها هم ارتباط چنداني نداشت.افراد انجمن حجتيه ازنظر کمي و عددي، اندک و تا مدتي براي عموم، ناشناخته بودند ليکن از نظر کيفي به علت گزينش هوشمندانه آقاي حلبي و مديريت ايشان، افرادي زبردست در مباحثات و مناظرات ديني و مذهبي و به خصوص در مبارزه با بهائيت، داراي چنان تواني مي شدند که حضيره القدس مرکز بهائيان، مکاني که با انواع تشويق وتطميع ها، مردم را به جانب خود مي کشاند، به همه نهادهاي خود دستور داده بود که از گفت و گو و مناظره با اعضاي انجمن حجتيه، پرهيز کنند.اگر رساله اي که مرحوم اميرپور در روزهايي که عضو انجمن بود نوشته است بخوانيد با توان افراد مناظره انجمن حجتيه بيشتر آشنا مي شويد.

دعواي کوکا و پپسي!
 

شايد اولين مبارزه اقتصادي انجمن حجتيه با بهائيت، با گرفتن امتياز کوکا کولا(گرچه به نام ديگر اشخاص)در مقابله با پپسي کولايي باشد که در انحصار بهائيان بود و اين نخستين تله و طعمه اي بود که توانست شخصيت علمي و کلامي انجمن حجتيه را تبديل به شخصيت اقتصادي سودجويانه گرداند وچون جنگ کوکاکولا و پپسي کولا، همه کسي و همه جايي گرديد رهبر کنوني انقلاب که در آن روزگار، بيش از20 سال نداشتند براي ارشاد آنها فرمودند:«اينقدر بر سر پپسي و کوکاکولايي که سود هر دو به يک جيب مي ريزد، درگير نشويد.»

انحراف انجمن
 

به پژوهشگران عزيز عرض مي کنم که هرگز در پي شناخت انجمن حجتيه آن روز که ديگر وجود خارجي ندارد، نباشيد که آن انجمن هم به مانند صدها حزب و انجمن و هيأت خوب و بد نيم قرن گذشته، اينک در قبرستان احزاب، آراميده است بلکه بايد با تأمل بيشتر به سير منفي گروه طلحه و زبيري و ابوموسايي و نفوذي هاي انجمني نمايي بپردازيم که پس از پيروزي انقلاب با هر وسيله اي در پي تحريف انقلاب اسلامي هستند زيرا انجمن بر خلاف پندارهاي ساده لوحانه از سال 32 تا سال 42، موفق ترين جمعيت مذهبي بود.
چه مي گويم؟ در آن دوران، هيچ جمعيت مذهبي و سياسي فعال و آزادي نبود که انجمن حجتيه، بخواهد سياسي باشد افسوس که انجمن بدون توجه به اين مرض کشنده طلحه و زبيري از سال هاي 38 به بعد غافل از اينکه تارهاي سرطاني با آهستگي درجان بعضي از انجمنيان، ريشه مي دواند، به کارش ادامه مي داد و آن اندک هم که مرض را مي ديدند و مريضان را مي شناختند، فتنه را آنقدر بزرگ نمي دانستند که کشنده باشد و براي حفظ ساختار انجمن با گروه طلحه و زبيري مدارا مي کردند.
اما با زنداني شدن امام خميني(ره)و هيجان انقلابي، ضربه بعدي به جامعه بر سر انجمني که تعهد به عدم دخالت در سياست و عدم مبارزه با دولت!سپرده بود فرود آمد و متدينان را تا آنجا تکان داد که برخي از آنان که پيوندشان در فرهنگ علوي ريشه دار بود،از هر طبقه اي که بودند چه پياده نظام و چه دست اندرکاران رشته ها و چه گردانندگان بالايي به طور انفرادي نه تشکيلاتي،از انجمن بيرون مي رفتند ولي اين سرريزها آنقدر نبود که لطمه اي به ساختار انجمن بزند بلکه پس از رهايي امام(ره)از زندان، خرسند از اينکه درگير ماجراي زود گذري !!نشده اند که باعث تعطيل انجمن شود، به تدبيرخود، آفرين هم مي گفتند.
دوره نخوت مذهبي ها
«انجمن پيروان قرآن »و«مهديه»به جايگاهي از قدرت معنوي رسيده بود که خاص و عام، آن را تقديس و سمبل تقوا و حافظ مرز وبوم معنوي و مادي کشور مي دانستند و به راستي هم مهديه، محل تهذيب و خودسازي جوانان خراسان و الگويي براي کشور و عابدزاده، مرادي مذهبي شده بود، زيرا حضرتش هوشمندانه و به تجربه، دريافته بود که در آن دوره،بسياري تکيه ها و هيئت ها مورد اعتماد مردم نبوده و خلوت شده اند و در شرايطي که غير مذهبي ها داراي گونه هاي بسياري حزب و باشگاه مدرن شده و جوانان را جذب مي کنند و مؤمنان، تشنه گردهمايي هستند و مساجد هم با القاء دشمنان، منحصر به نمازخانه شده و هر هيئتي هم که تأسيس مي شد خود به خود تحت نظرشيخ احمد کفائي قرارمي گرفت، افشاي کفايي هم تا دوران روشنگري هاي نهضت نفت به خاطر نسبت او به پدر مرجع و مجاهد و بزرگواري چون آخوند و برادر شهيدش فقيه شيخ محمد کفايي مشهور به آقا زاده دشوار بود.
^خارج از متن:
موج دوري از سياست
موج مهديه سازي و ايجاد انجمن هاي ديني و قرآني و دعاهاي ندبه به عنوان عکس العملي در برابر حسينيه ها و کارهاي لغو برخي هيئت ها که خودآگاه و ناخودآگاه در خدمت دربار و مطامع استعمار قرار گرفته بودند، به تقليد از عابدزاده در همه کشور، راه افتاد ولي متأسفانه از سال 37 نيز همه بي خبر از پشت پرده به تقليد مهديه خوشنام مادر، غير سياسي گشتند و مهديه بزرگ تهران هم که به مديريت مرحوم شيخ احمد کافي و طبق الگوي مشهد، ساخته شده بود با همين روش، شروع به کار کرد.
زر زراره يا طلاي طلحه
گروه مادي انديش انجمن حجتيه، گرچه آقاي حلبي، خود اهل دنيا نبود، فريب دشمن را خورده و پول را وسيله بهتري براي رسيدن به هدف! دانسته و مردان اقتصادي انجمن وارد بازاري که شاه مي خواست يعني بازار واردات اجناس پر درآمد تجملي شدند، غافل از اينکه پيروزي هاي قبلي از آن رو بوده است که خالصانه و با سرمايه زراره و هشام عليه بهائيت مي جنگيده اند و طلاهاي طلحه و زبير، همواره مفسده آفرين و اسلام برانداز است.
منبع:نشريه آيه، ويژه نامه دين و فرهنگ.