انديشه ي بيهوده
انديشه ي بيهوده
انديشه ي بيهوده
جوان، تازه پشت لبش سبز شده بود. صدايش دورگه گشته و بالا بلند و تنومند شده بود. يکي دو ماهي بود که براي خودش، انديشه اي را در سر مي پرورانيد. سينا، به مرجان، دل بسته بود. دلبستگي او به مرجان براي رسيدن پول و دارائي فراوانش شده بود. مرجان يکي دو سال از سينا بزرگتر بود. آن دو از کوچکي با هم بزرگ شده بودند. توي کوچه، گهگاه با هم بازيهاي کودکانه مي نمودند.
مادر سينا، براي خانواده مرجان کُلفَتي مي کرد.
خانه مرجان، بزرگ و زيبا بود و چندين نوکر و کلفت در آن کار مي کردند. خانه سينا، خانه اي کوچک بود با فرشهاي کهنه و رنگ و رو رفته که مانند ديوارهاي گلي بود. پدر سينا، کارگر ساده اي بود.
مرجان، يک خودرو زيبا و نو خريده بود که پدرش، پول زيادي را براي خريد آن پرداخت نموده بود.
سينا، هر روزمرجان را با خودرو زيبايش مي ديد و افسوس مي خورد که او حتي يک دوچرخه هم ندارد، سينا، مرجان را که مي ديد، يک جهان اندوه در دلش کاسته مي شد.
مرجان، هرگز به دلدادگي سينا، فکر نمي کرد و او را همبازي سالهاي کودکيش مي دانست و اينکه مادر سينا براي آنها کُلفَتي مي کند.
سينا نمي دانست چکار کند. او مي خواست که با ازدواج کردن با مرجان آنهمه پول و امکانات استفاده کند و زندگي خوش و راحتي را داشته باشد.
دلبستگي به مرجان، از آن دسته دلبستگي هايي بود که نه از روي انديشه درست، بلکه از يک خيالبافي سرچشمه مي گرفت. او تنها، مرجان را براي پول مي خواست. پول مرجان، راه انديشيدن درست را بر سيناي جوان بسته بود. او، زيبايي زندگي مرجان را مي ديد و اين فريبندگي ظاهري، چشمانش را براي ديدن چيزهاي ديگر، بسته بود.
سينا، نمي دانست يا نمي خواست بداند که آن چکامه سراي ايراني به چه زيبايي عاقبت اين پيوندها را گفته است:
عشقهايي کز بي رنگي بُود
عشق َنبَود، عاقبت ننگي بُوَد
آن شب سينا با خودش کلنجار رفت و پس از روزها توانست دل به دريا بزند و ماجراي مرجان را براي مادرش بگويد. چون مي دانست مادر، زود راضي مي شود و نمي خواهد دل پسرش شکسته شود.
مادر، نخست به سينا آفرين گفت از اينکه پيش از انجام هر کاري با خانواده، موضوع مرجان را در ميان گذاشته است و احترام پدر و مادرش را بجا آورده است. او سپس گفت که ازدواج کار خوبي است و من و پدرت تو را با جان و دل ياري مي کنيم ولي يک چيزي هست و آن اينکه، ميان ما و خانواده مرجان، از هر نظر فاصله زيادي وجود دارد. چه از لحاظ فرهنگي، چه از لحاظ ديني و چه از لحاظ مادي.
تو در خانواده اي بزرگ شده اي با فرهنگ و آداب مذهبي، در خانه اي با فرشهاي کهنه و کوچک، ديوارهاي رنگ و رو رفته. تو رنگ خوراکيهاي خوب را سال تا سال نمي بيني. فرهنگ آنها، با ما بسيار فاصله دارد.
سينا به مادرش گفت: مادر، مگر پولدار شدن و آدم پولدار بد است؟ مادر گفت: نه، پسرم، اگر آدم پولدار باشد و آن را از راه درست بدست آورده باشد و بتواند با آن کارهاي خوب انجام دهد، بسيار نيکو است. پول چيز بدي نيست ولي از راه بد نبايد بدست بيايد و در راه بد نبايد بکارگيري شود.
پسرم، تو بايد خودت کار کني و از راه درست پول در بياوري، نه اينکه چشمت دنبال پول مرجان باشد و تنها براي پول، با او زندگي کني. پسرم، مگر توي کتاب هاي درسي ات، شعر سعدي را که درباره روباه شل گفته و آن را برايم مي خواندي، يادت رفته است.
برو شير درنده باش اي دَغَل
مپندار خود را چو روباه شَل
مادر، هرچه گفت، سينا از اين گوش گرفت و از آن گوش بيرون کرد. مادر که اينگونه ديد، از سينا خواست تا چند روزي دندان روي جگر بگذارد تا هم با پدرش صحبت کند و هم راهي را بيابد تا بتواند با خانواده مرجان در اين باره گفتگو نمايد.
مادر، مي دانست که اين کار نشدني است و خانواده مرجان، يا اينکه نخواهند پذيرفت و يا اگر هم سينا را به عنوان داماد بپذيرند، سينا ديگر از دست رفته خواهد بود.
آن شب، سينا با آرزوهايش به خواب رفت و خواب مرجان را مي ديد با خانه بزرگ و خود را در کنار او که از همه خوشي ها، بهره مند گشته بود. از خوراکي هاي آنچناني گرفته تا سفرهاي خارج از کشور. آرزوهايش او را يک دم رها نمي کرد و پشت سر هم، آرزوهايش بود که در خواب برآورده مي شد. آفتاب به ميان آسمان رسيده بود که تازه، از خواب بيدار شد. چشمانش را ماليد و از جايش برخاست. دستانش را توي موي سرش کرد و چند بار موها را چنگ زد و سپس برخاست و چند مشت آب خنک به چهره اش زد تا خواب از سرش بپرد.
مادر از بيرون آمده بود. سينا به او گفت، چکار کردي؟
مادر به آرامي گفت: بگذار امشب با پدرت صحبت کنيم تا بتوانم با خيالي آسوده، فردا با مادر مرجان در اين باره سخن بگويم. سينا آهي کشيد. مادر مي دانست که سينا چقدر ناراحت است. جوان بود و هنوز تجربه برخي از چيزهاي زندگي را نمي دانست. برخي جوانان، فکر مي کنند که همه چيز را خوب مي دانند و بي نياز از ياري بزرگان هستند.
آن شب، سينا با پدر و مادرش درباره ازدواج با مرجان، ساعتها گفتگو کرد. تا پاسي از شب گذشته هرآنچه پدر و مادر مي گفتند سينا نمي پذيرفت و برخواسته خود پافشاري مي کند.
گه گاهي، پدر از کوره در مي رفت و خشمگين مي شد ولي سينا، با اين توپ و تشر ها، از ميدان بيرون نمي رفت.
پدر که دلش راضي به اين کار نبود، از اتاق بيرون رفت و مادر کمي سينا را دلداري داد و به او گفت که خودم با مرجان صحبت مي کنم. آن شب سينا، با آرزوهايش دوباره به خواب رفت.
فرداي آن روز، مادر سينا، چادرش را به سر کرد و راهي خانه مرجان شد. دلش مي تپيد. با خودش گفت: خدايا اين چه کاري است که پسرم بر آن پافشاري مي کند. او مي دانست که اگر لب باز کند و در اين باره سخني بگويد، يا به او مي خندد و يا او را از خانه بيرون مي کنند.
چاره اي نبود، دل به دريا زد و زنگ خانه را به صدا در آورد. در را برايش باز کردند، نزديک بود که از ترس توي حياط خانه بيفتد ولي خودش را گرفت و آرام ايستاد. او با اينکه هفته اي دو سه روز، به خانه مرجان مي رفت و کارهاي آنها را انجام مي داد ولي اين بار، با روزهاي ديگر، خيلي تفاوت داشت.
مادر مرجان، مستانه خانم، توي اتاق داشت، خودش را براي رفتن به يک مهماني آرايش مي کرد و از دهها جامه اي که داشت مي خواست بهترين آنها را براي آن روز بپوشد.
بلقيس، مادر سينا، هم توي حياط بزرگ آنها ايستاده بود تا مستانه خانم از اتاق بيرون بيايد.
خيلي گذشت تا مستانه خانم بيرون آمد. چشمش که به بلقيس افتاد گفت: خوب که آمدي، مي خواستم بفرستم دنبالت. بلقيس که ترسيده بود، با خودش گفت، نکند سينا به مرجان چيزي گفته باشد. با لرزشي که در صدايش بود، گفت: خانم جان، چيزي شده است؟
مستانه گفت: آره.
ترس بلقيس بيشتر شد. او گفت که فردا مي خواهند به باغ بروند و از بلقيس و شوهرش مي خواست که به همراه آنها، جهت آشپزي و پاک کردن باغ از علفها و شاخ و برگهاي خشکيده، به آنجا بروند.
بلقيس پذيرفت و با خودش گفت: توي باغ، بهتر مي توانم با مستانه خانم صحبت کنم.
بلقيس به خانه برگشت و براي اينکه سينا را شاد کند ماجراي رفتن به باغ را براي او گفت.
سينا هر چند ناراحت شد ولي چاره اي ديگر نداشت. تا باغ خيلي راه نبود. به باغ که رسيدند، پدر مرجان به همراه سينا و پدرش و چند کارگر ديگر که آورده بود، شروع کردند به پاکيزه کردن باغ بزرگ و هرچه گياه هرز و شاخ و برگ خشکيده بود را جمع آوري نمودند. يکي دو روزي کار پاک کردن باغ به درازا کشيد. باغ خيلي بزرگ بود و چند دستگاه ساختمان شيک و نوساز در آن درست شده بود که خانواده مرجان، روزهاي تعطيل به آنجا مي آمدند و خوش مي گذراندند.
روز دوم بود که مادر سينا، خواست موضوع مرجان و سينا را به مستانه خانم بگويد ولي هر کاري کرد نتوانست اين کار را بکند. سرانجام پس از چند روزي که آنجا بودند، پدر و مادر مرجان، تصميم به برگشتن گرفتند و همگي به سوي شهر راه افتادند.
به خانه که رسيدند، سينا به مادرش گفت: چکار کردي، آيا با مادر مرجان سخني گفتي، چه شد؟
مادر گفت: نشد، صحبتي کنم.
سينا ناگهان با شنيدن سخن مادر، از کوره در رفت و برسر مادرش فرياد کشيد. او يادش رفت، آن کسي را که دارد سرش داد مي زند، مادر است. سينا، ديگر همه چيز را داشت از ياد مي برد. احترام به پدر و مادر، بزرگ و کوچکي، او ديگر داشت خدا را هم از ياد مي برد، چون نمازش را يا نمي خواند يا مانند گذشته نبود و با بي حوصلگي آن را مي خواند.
سينا با داد و فرياد به مادرش گفت: اگر تا فردا اين کار را انجام ندهي، من خودم با مرجان صحبت مي کنم و مادر هم که ترسيده بود از او خواست تا دست نگه دارد و هيچ کاري نکند.
سينا پذيرفت و تا فردا صبر کرد.
بلقيس که هيچ راه چاره اي نمي ديد، با ترس و لرز، رهسپار خانه مرجان شد.
چشم بلقيس به مستانه خانم که افتاد، زبانش بند آمد.
مستانه گفت: بلقيس کاري داري که اين وقت روز آمدي؟
بلقيس زبانش به لکنت افتاده بود. مستانه گفت: چيزي مي خواهي؟
بلقيس گفت: چيزي مي خواهم اما نمي توانم بگويم.
مستانه با خودش گفت: شايد بلقيس به پول نياز دارد که رويش نمي شود بگويد.
مستانه توي اتاق رفت و کمي پول با خودش آورد و به بلقيس داد. بلقيس گفت: نه خانم جان، من به پول نياز ندارم، براي کار ديگري اينجا آمده ام ولي نمي توانم بگويم.
مستانه که ديد گويا بلقيس يک چيزي مي خواهد بگويد که خيلي مهم است، کنجکاو شد تا ببيند، بلقيس چه چيزي دارد که توان گفتن آن را در خود نمي بيند.
مستانه خانم، روبروي بلقيس نشست و گفت: خوب بگو، من گوش مي کنم.
بلقيس که ديد مستانه خانم او را نگاه مي کند، از ترس و شرمساري سرش را پايين انداخت و سپس با ناچاري سرش را برداشت و گفت: تو رو خدا مرا ببخشيد، شما خيلي بزرگ هستيد، نمي دانم چگونه بگويم. پسرم سينا، چند روزي که مرا ديوانه کرده و از من خواسته که چيزي را به شما بگويم.
مستانه، تا نام سينا را شنيد، کنجکاوي اش بيشتر شد دوست داشت تا هرچه زودتر بلقيس، خواسته سينا را بگويد.
مستانه با کمي تندي و خنده گفت: خوب بلقيس، جون بکن ببينم چه مي خواهي بگويي، تو که مرا کشتي.
بلقيس به ناچار دل به دريا زد و آنچه که سينا خواسته بود، گفت.
گفتن بلقيس همانا و شليک خنده مستانه خانم همانا.
بلقيس که بيشتر ترسيده بود باز هم پوزش خواست و گفت: تو رو خدا ببخشيد. مستانه خانم پس از خنده، چهره اش را توي هم کرد و گفت: آنچه گفتي نشنيده گرفتم ولي ديگر اينجا پيدايت نشود.
بلقيس که خيلي ترسيده بود، با پوزش خواستن از جايش برخاست و بيرون رفت. بي چاره او ديگر نمي توانست حتي براي کلفتي کردن نيز به خانه مرجان برود.
سينا پشت در خانه، چشم براه مادر بود تا ببيند ماجرا به کجا رسيده است. در که باز شد، مادر سري تکان داد و گفت: پسرم، اين کار نشدني است. مادر همه چيز را به سينا گفت. سينا سرش گيج رفت، دانست که سنگ بزرگي را برداشته است. فريادي زد و از خانه بيرون رفت.
مادر دنبالش کرد که نکند به سراغ خانه مرجان برود ولي سينا راهي خيابان شد. خيلي توي خيابانها پرسه زد، آدمها را مي ديد که با مهرباني با هم سخن مي گويند. مادري که دست بچه اي را گرفته و با او راه مي رود. پيرمردي که با چوبدستي به سختي راه مي رفت. ساختمان هاي بلند شهر، درخت هاي دود گرفته اي که با زبان بي زباني از رهگذران مي خواستند تا رخسارشان را شست و شو دهند و گرد دود را از روي برگهايشان بزدايند. آسفالت سياه خيابان، که روزي هزاران خودرو و آدم، از رويش مي گذشت و صدايش هم در نمي آمد، آسمان، که چهره اش ديگر مانند گذشته ها آبي نبود. همه را مي ديد و هيچ نمي توانست بگويد و ديگر نمي دانست که چکار کند. ديو ناداني و خودپرستي، پرده بزرگي برانديشه اش کشيده بود. مي خواست به خانه برنگردد ولي چاره اي جز بازگشت نداشت.
به خانه که رسيد، مادر را ديد که در حياط خانه چشم براه اوست و اشکهايش که همه گونه ها را خيس کرده بود، نشان از گريه فراوان او از براي فرزندش داشت.
سينا، آن شب در تنهايي با خودش خيلي سر جنگ داشت. نبردي ميان خردمندي و ناداني.
او در سنگري مادر را مي ديد که گريه مي کند و پدر که او را پند مي دهد تا از مرجان دست بردارد و در سنگري ديگر، مرجان را با همه فريبندگي هايش مي ديد که سينا را به سوي خويش مي خواند.
سرانجام بامدادان فرا رسيد و خورشيد مهربان، چشمانش را باز کرد تا رنگ سياهي ها به درون چاه بخزد. با اينکه سياهي ها درون چاه رفته بودند ولي اهريمن سياه بردل سينا پيروز گشته و او را به درون چاه سياهي از ناداني برده بود.
در اين نبرد سهمگين، که ميان خردمندي و ناداني سينا در گرفته بود، سينا، مرجان را پذيرفت و مرجان پيروز شد.
سينا مي خواست خودش با مرجان گفتگو کند و کار را يکسره نمايد. براي همين، از خانه بيرون رفت. مرجان را که ديد سوار برخودرو شده است. خودش را به مرجان رسانيد و از او خواست تا به سخناني که مي گويد گوش دهد.
مرجان گفت: چه مي خواهي بگويي؟ او درباره ي خواستگاري چيزي نمي دانست و مادرش به او در اين باره چيزي نگفته بود.
سينا گفت: اينجا نمي توانم چيزي بگويم.
مرجان از او خواست تا سوار ماشين شود و با هم به پارک بروند. سينا که از خدا مي خواست روزي با مرجان به پارک برود، سوار ماشين شد و با مرجان به پارک رفتند.
کنار ديوار پارک، مرجان ماشين را نگه داشت و به سينا گفت: خوب، بگو، چه مي خواهي؟
سينا، بي پرده، سخنش را گفت و از مرجان خواستگاري کرد. مرجان که همبازي کودکي هايش را مي ديد اينک از او خواستگاري کرده، خنديد و از سخن سينا دلگير نشد، ولي خيلي محکم به او گفت که نمي تواند اين پيشنهاد را بپذيرد.
مرجان به سينا گفت: ميان ما و خانواده هايمان خيلي فاصله هست، من نمي توانم به ديده يک همسر به تو بنگرم، تو و پدر و مادرت سالها، در خانه ما نوکري و کلفتي کرده ايد، فرهنگ ما با هم سازگاري ندارد.
با اين همه سينا باز گوشش بدهکار نبود. سينا خيلي پافشاري کرد ولي مرجان با مهرباني به همبازي دوران کودکي اش پاسخ نه گفت. سينا، دل شکسته راهي خانه شد. او خود را، کشتي شکسته در دل توفان مي دانست و بي پناهي که هيچ دردي را بر روي خويش باز نمي ديد.
کارش ناله و زاري شده بود. براي آنچه که نداشت گريه مي کرد و براي آنچه که داشت افسوس مي خورد. مادر نيز براي سينا، گريه مي کرد، يگانه فرزندش دچار چه آرزوي بيهوده اي گشته بود و داشت تباه مي شد. پدر، در اتاق خودش، تسبيح به دست گرفته بود و صلوات مي فرستاد، گاهي نيزگوشه اتاق را خردمندانه مي نگريست و نگاهي به دور و بر اتاق مي کرد و براي سينا از خدا ياري مي خواست. سينا نيز در اتاق خودش، از اين گوشه به آن گوشه مي رفت. جهان در جلو چشمانش تيره و تار گشته بود و همه چيز را از دست رفته مي ديد. روزها را شب تيره و شبها را دوزخي سخت و دردآور مي ديد. مادر با گريه از او خواست تا شام بخورد ولي نپذيرفت.
با گرسنگي و اندوه فراوان به خواب رفت. خوابهاي ترسناکي مي ديد. او مي خواست هر جور شده با مرجان ازدواج کند تا با پولهاي باد آورده مرجان، سالهاي خوشي را سپري نمايد. او مرجان را براي پولش مي خواست و فرقي نمي کرد که مرجان چکار کند، کجا برود و چه بخواهد، با چه کسي رفت و آمد داشته باشد.
فردا دوباره سينا به سراغ مرجان رفت ولي پاسخ مرجان همان بود که ديروز شنيده بود. سينا دست از کارش نکشيد، روزها، هفته ها و ماهها گذشت و سينا هربار به بهانه اي با مرجان روبرو مي شد و خواسته خود را مي گفت.
سرانجام، مرجان که ديد سينا دست بردار نيست، پذيرفت، ولي به او گفت، من با پدر و مادرم در اين باره حرف مي زنم و تو هم بايد گوش کني که اگر بخواهي همسر من بشوي، مانند گذشته خواهي بود، يعني مانند يک نوکر، نه چيز بيش از اين. هرکاري که من بگويم مانند گذشته بايد خود و خانواده ات آن را انجام دهيد.
سينا همه چيز را پذيرفت و گفت من همان نوکر خانواده شما هستم تو اگر بگويي خودت را از کوه پايين بينداز، اين کار را مي کنم.
مرجان گفت: سينا، خوب گوشهايت را باز کن، مي خواهم دوباره بگويم، اگر بخواهي شوهر من بشوي، من هر کاري که بخواهم آزاد هستم آن را انجام بدهم، با هر کس که دلم خواست، دوستي نمايم و تو هيچ حقي نخواهي داشت که به من دستور بدهي يا جلو کارهايم را بگيري، تو همان نوکر گذشته هستي، آيا مي پذيري؟
سينا ديوانه وار گفت: آري، من تنها نوکر شما خواهم بود.
مرجان که ديد سينا، بدجور گرفتاراست، پذيرفت که با پدر و مادرش صحبت کند و براي شروع اين کار نيز، سگش را به سينا داد و گفت: اين سگ را با آب و صابون، تميز بشو. سينا هم بي چون و چرا پذيرفت.مرجان که به خانه رفت، ماجرا را گفت. پدر و مادرش خيلي خشمگين شدند و مادر مرجان برخاست تا به خانه سينا رود و به آنها بد و بيراه بگويند ولي مرجان جلوي او را گرفت. سرانجام، پس از روزها، مرجان، پدر و مادرش را وادار کرد تا با ازدواج او و سينا موافقت کنند. مرجان، به سينا جريان را گفت. سينا، گويي که همه جهان را به او داده بودند، از خوشحالي روي پا بند نمي شد.
پدر مرجان، آنروز کمي با سينا صحبت کرد و شرايط را به او گفت. سينا به او قول داد که مانند يک نوکر در خدمت خانواده آنها باشد. سينا پذيرفت که فرمانبردار باشد و آنها فرمان ده. سينا، آنروز با خوشحالي به پدر و مادرش موضوع را گفت و ازآنان خواست که براي خواستگاري رسمي به خانه مرجان بروند. دوباره پدر و مادر از سينا خواستند که از اين کار منصرف شود، ولي او که به آرزويش رسيده بود، ديگر به اين چيزها گوش نمي داد و تنها از آنان خواست که همراهش بروند. پدر پذيرفت ولي مادر گويا چاره اي جز همراهي نداشت.
در کنار خانه پدري مرجان، خانه اي بزرگ نيز درست شده بود و مرجان و سينا در آن زندگي را آغاز کردند. مرجان همانگونه که گفته بود همه کاره و سينا نوکر دست به سينه او بود. او سگ و گربه هايش را بيشتر از سينا مي خواست و خوشگذراني با دوستان را به همدمي با همسرش ترجيح مي داد. گه گاهي با سينا بيرون مي رفت ولي هيچ سخني از مهرباني و زندگي ميان آنان رد و بدل نمي شد. چند ماهي گذشت، سينا کم کم داشت افسرده مي شد، او به آنچه که مي خواست رسيده بود، ولي هر چه که داشت را از دست داده بود. بجاي خانه اي که در آن بانگ اذان و نماز پدر بود و صداي مرغ و خروس هاي مادر، اينک در خانه اي بود که صداي سگ و گربه ها و آهنگ هاي گوش خراش فرنگي به گوشش مي رسيد و به جاي روضه هايي که مادر در خانه مي گذاشت، شب نشيني هاي دوستان مرجان بود با پاي کوبي ها و خوش گذراني هاي آنها.
برخي از دوستان مرجان با سگهايشان مي آمدند و سينا، از سگها نگه داري مي کرد. سينا خسته شده بود. يک روز آلبوم عکس مرجان را ديد که همراه با پسرها و دخترهاي جوان، با بدترين جامه و آرايش، دست در دست هم، عکسهاي يادگاري گرفته اند. او عکسهاي مرجان را مي ديد که با پسران بيگانه و دختران بي بند و بار به پاي کوبي پرداخته است. ديگر نمي توانست بردبار باشد، احساس کرد همه چيز را از دست داده است. تازه، گوشش، پند و اندرز هاي پدر و مادر را مي شنيد و سخنان آنان را بياد مي آورد.
سينا کمي توي اتاق نشست و با خودش انديشيد، سپس برخاست و تصميم گرفت که به اين همه پستي و خواري پايان دهد.
او بسوي خانه پدرش رهسپار شد. در را که زد، مادر را ديد که در را باز کرد. سينا، ناخودآگاه، خود را در آغوش مادر انداخت و گريه کرد. مادر، اين درياي مهرباني، آغوش گشود و سينا را چون جان شيرين در بر گرفت، سينا همه چيز را گفت. پس از چند روز از گذشت اين ماجرا، سرانجام سينا با همفکري پدر و مادر راه چاره را بر اين ديد که از مرجان جدا شود. سينا افسوس مي خورد که چرا چند ماه پيش، سخنان پدر و مادر را گوش نداده بود و با خودش مي گفت اي کاش، آن قدر عجله نمي کرد که به اين روز بيفتد. شايد اگر سينا کمي حوصله به خرج مي داد و درباره زندگي آينده اش بيشتر مي انديشيد و از همفکري خانواده اش بهره مي برد، به اين روز دچار نمي شد.
ازدواج کار بزرگي است و هدف مقدسي است که با عجله نبايد به آن پرداخت. هرچند که بايد به موقع به سراغ آن رفت ولي در انتخاب مي بايستي دقت نمود و فريب برخي از چيزهاي ظاهر را نبايد خورد. او به ياد سخنان پدرش افتاد که مي گفت: پسرم، بسياري از خوشبختي هاي بزرگ در زندگي هاي ساده و کوچک پنهان است، بي آنکه، بتوانيم آنها را بيابيم و تا زماني که اين خوشبختي را از دست ندهيم نمي توانيم ارزش آنها را دريابيم.
سينا خيلي نااميد شده بود، شکست سنگيني خورده بود، مانده بود که چکار کند. مي خواست خودش را بکشد ولي نوايي از درون به او مي گفت که تو هرگز نبايد خود را بکشي، کسي که اين کار را بکند، آدم بيچاره و بدبختي است. کسي که خدا را باور دارد، هرگز خود را نمي کشد. تو بجاي کشتن خويش، اهريمن درونت را بکش و خود را از دست او رها بنما.
سينا از خانه بيرون رفت. کمي توي خيابان ها پرسه زد. نزديکي يک مسجد رسيد. آنجا نشست. ياد روزهايي افتاد که با پدر به مسجد مي رفت، نماز مي خواند ولي، مرجان نماز را هم از او گرفته بود. پيرمردي مهربان، از راه رسيد، به سينا سلام کرد و او را براي خواندن نماز، به مسجد فرا خواند. سينا، ناخود آگاه برخاست و همراه پيرمرد به مسجد رفت. گويي کسي او را مي خواند تا با خدا و خوبي ها آشتي کند. گويي پيرمرد مهربان، فرشته رهايي او از چنگال اهريمن نا اميدي بود. او به سوي خدا بازگشته بود، از اهريمن گريخته بود و بسوي روشنايي، پاکي و خوبي ها، روي آورده بود.
سينا، نماز را خواند، احساس کرد خيلي سبک شده است، همه آرزوهاي بيهوده را از دل بيرون کرده بود. پيرمرد، دست او را گرفت و با هم از مسجد بيرون رفتند. سينا کمي با پيرمرد درددل کرد. پيرمرد به او گفت: نگران نباش، مي توان زندگي را دوباره از نوع ساخت. هرگز براي آشتي با خدا دير نيست. نااميدي به مانند زهري کشنده است که هرکه آن را بنوشد، خواهد مرد.
پس هرگز نااميد مشو و هميشه چشم بدرگاه خداوند داشته باش و تنها از او بخواه، آنگاه خواهي ديد که درياي مهرباني اش بجوش خواهد آمد. سينا به خانه بازگشت. او تازه دريافته بود که خوشبختي را مي شود در ميان کلبه اي کوچک هم ديد. سينا از مرجان جدا شده بود. او روزها بدنبال کار مي رفت و درآمد اندکي بدست مي آورد و شامگاهان به خانه مي آمد. مرجان و خانواده اش هم از آنجا رفتند.
سينا، با ياري و هم انديشي خانواده اش، اين بار با سپيده، همسايه ديواربه ديوارشان که دختري پاک دامن و مهربان بود، ازدواج کرد. سينا، سپيده را نگاه مي کرد و افسوس مي خورد که چرا بجاي مرجان در همان آغاز کار، با او ازدواج نکرده است. راستي، گاهي خوشبختي، همسايه ديوار به ديوار انسان است ولي نمي تواند آن را ببيند. سپيده يکريز به سينا نگاه مي کرد و لبخند مي زد و سينا خود را خوشبخترين آدم روي زمين مي ديد.
چند سالي گذشت، سپيده يک پسر و دختر آورد. نامشان را محمد و زهرا گذاشتند. کلبه کوچک بلقيس، ديگر بسيار زيبا و ديدني بود. پدر از راه رسيد، يک مژده داشت، هفته آينده همه براي پابوسي امام هشتم(ع) به مشهد مي رفتند. فرياد شادي در خانه پيچيد. سپيده از خوشحالي دست بلقيس را بوسيد و بلقيس با گريه گفت: يا امام رضا(ع)، خودت به فريادمان برس و نگه دار بچه هايم باش.
سپيده و بلقيس، رختخواب همه را انداختند تا با يک خواب شبانه، همه خستگي روز از تن خانواده بيرون رود. فردا که خورشيد مهربان، دوباره از خاوران سر بر مي داشت، رنگ روشن زندگي خانه بلقيس، چون سپيده، سپيد بود و پاک و ديگر سياهي و نااميدي در آن راه نداشت.
منبع: کاظمی راد، حمید؛ (1389) نیلوفر آبی (ده داستان)، قم، حبیب، چاپ نخست.
مادر سينا، براي خانواده مرجان کُلفَتي مي کرد.
خانه مرجان، بزرگ و زيبا بود و چندين نوکر و کلفت در آن کار مي کردند. خانه سينا، خانه اي کوچک بود با فرشهاي کهنه و رنگ و رو رفته که مانند ديوارهاي گلي بود. پدر سينا، کارگر ساده اي بود.
مرجان، يک خودرو زيبا و نو خريده بود که پدرش، پول زيادي را براي خريد آن پرداخت نموده بود.
سينا، هر روزمرجان را با خودرو زيبايش مي ديد و افسوس مي خورد که او حتي يک دوچرخه هم ندارد، سينا، مرجان را که مي ديد، يک جهان اندوه در دلش کاسته مي شد.
مرجان، هرگز به دلدادگي سينا، فکر نمي کرد و او را همبازي سالهاي کودکيش مي دانست و اينکه مادر سينا براي آنها کُلفَتي مي کند.
سينا نمي دانست چکار کند. او مي خواست که با ازدواج کردن با مرجان آنهمه پول و امکانات استفاده کند و زندگي خوش و راحتي را داشته باشد.
دلبستگي به مرجان، از آن دسته دلبستگي هايي بود که نه از روي انديشه درست، بلکه از يک خيالبافي سرچشمه مي گرفت. او تنها، مرجان را براي پول مي خواست. پول مرجان، راه انديشيدن درست را بر سيناي جوان بسته بود. او، زيبايي زندگي مرجان را مي ديد و اين فريبندگي ظاهري، چشمانش را براي ديدن چيزهاي ديگر، بسته بود.
سينا، نمي دانست يا نمي خواست بداند که آن چکامه سراي ايراني به چه زيبايي عاقبت اين پيوندها را گفته است:
عشقهايي کز بي رنگي بُود
عشق َنبَود، عاقبت ننگي بُوَد
آن شب سينا با خودش کلنجار رفت و پس از روزها توانست دل به دريا بزند و ماجراي مرجان را براي مادرش بگويد. چون مي دانست مادر، زود راضي مي شود و نمي خواهد دل پسرش شکسته شود.
مادر، نخست به سينا آفرين گفت از اينکه پيش از انجام هر کاري با خانواده، موضوع مرجان را در ميان گذاشته است و احترام پدر و مادرش را بجا آورده است. او سپس گفت که ازدواج کار خوبي است و من و پدرت تو را با جان و دل ياري مي کنيم ولي يک چيزي هست و آن اينکه، ميان ما و خانواده مرجان، از هر نظر فاصله زيادي وجود دارد. چه از لحاظ فرهنگي، چه از لحاظ ديني و چه از لحاظ مادي.
تو در خانواده اي بزرگ شده اي با فرهنگ و آداب مذهبي، در خانه اي با فرشهاي کهنه و کوچک، ديوارهاي رنگ و رو رفته. تو رنگ خوراکيهاي خوب را سال تا سال نمي بيني. فرهنگ آنها، با ما بسيار فاصله دارد.
سينا به مادرش گفت: مادر، مگر پولدار شدن و آدم پولدار بد است؟ مادر گفت: نه، پسرم، اگر آدم پولدار باشد و آن را از راه درست بدست آورده باشد و بتواند با آن کارهاي خوب انجام دهد، بسيار نيکو است. پول چيز بدي نيست ولي از راه بد نبايد بدست بيايد و در راه بد نبايد بکارگيري شود.
پسرم، تو بايد خودت کار کني و از راه درست پول در بياوري، نه اينکه چشمت دنبال پول مرجان باشد و تنها براي پول، با او زندگي کني. پسرم، مگر توي کتاب هاي درسي ات، شعر سعدي را که درباره روباه شل گفته و آن را برايم مي خواندي، يادت رفته است.
برو شير درنده باش اي دَغَل
مپندار خود را چو روباه شَل
مادر، هرچه گفت، سينا از اين گوش گرفت و از آن گوش بيرون کرد. مادر که اينگونه ديد، از سينا خواست تا چند روزي دندان روي جگر بگذارد تا هم با پدرش صحبت کند و هم راهي را بيابد تا بتواند با خانواده مرجان در اين باره گفتگو نمايد.
مادر، مي دانست که اين کار نشدني است و خانواده مرجان، يا اينکه نخواهند پذيرفت و يا اگر هم سينا را به عنوان داماد بپذيرند، سينا ديگر از دست رفته خواهد بود.
آن شب، سينا با آرزوهايش به خواب رفت و خواب مرجان را مي ديد با خانه بزرگ و خود را در کنار او که از همه خوشي ها، بهره مند گشته بود. از خوراکي هاي آنچناني گرفته تا سفرهاي خارج از کشور. آرزوهايش او را يک دم رها نمي کرد و پشت سر هم، آرزوهايش بود که در خواب برآورده مي شد. آفتاب به ميان آسمان رسيده بود که تازه، از خواب بيدار شد. چشمانش را ماليد و از جايش برخاست. دستانش را توي موي سرش کرد و چند بار موها را چنگ زد و سپس برخاست و چند مشت آب خنک به چهره اش زد تا خواب از سرش بپرد.
مادر از بيرون آمده بود. سينا به او گفت، چکار کردي؟
مادر به آرامي گفت: بگذار امشب با پدرت صحبت کنيم تا بتوانم با خيالي آسوده، فردا با مادر مرجان در اين باره سخن بگويم. سينا آهي کشيد. مادر مي دانست که سينا چقدر ناراحت است. جوان بود و هنوز تجربه برخي از چيزهاي زندگي را نمي دانست. برخي جوانان، فکر مي کنند که همه چيز را خوب مي دانند و بي نياز از ياري بزرگان هستند.
آن شب، سينا با پدر و مادرش درباره ازدواج با مرجان، ساعتها گفتگو کرد. تا پاسي از شب گذشته هرآنچه پدر و مادر مي گفتند سينا نمي پذيرفت و برخواسته خود پافشاري مي کند.
گه گاهي، پدر از کوره در مي رفت و خشمگين مي شد ولي سينا، با اين توپ و تشر ها، از ميدان بيرون نمي رفت.
پدر که دلش راضي به اين کار نبود، از اتاق بيرون رفت و مادر کمي سينا را دلداري داد و به او گفت که خودم با مرجان صحبت مي کنم. آن شب سينا، با آرزوهايش دوباره به خواب رفت.
فرداي آن روز، مادر سينا، چادرش را به سر کرد و راهي خانه مرجان شد. دلش مي تپيد. با خودش گفت: خدايا اين چه کاري است که پسرم بر آن پافشاري مي کند. او مي دانست که اگر لب باز کند و در اين باره سخني بگويد، يا به او مي خندد و يا او را از خانه بيرون مي کنند.
چاره اي نبود، دل به دريا زد و زنگ خانه را به صدا در آورد. در را برايش باز کردند، نزديک بود که از ترس توي حياط خانه بيفتد ولي خودش را گرفت و آرام ايستاد. او با اينکه هفته اي دو سه روز، به خانه مرجان مي رفت و کارهاي آنها را انجام مي داد ولي اين بار، با روزهاي ديگر، خيلي تفاوت داشت.
مادر مرجان، مستانه خانم، توي اتاق داشت، خودش را براي رفتن به يک مهماني آرايش مي کرد و از دهها جامه اي که داشت مي خواست بهترين آنها را براي آن روز بپوشد.
بلقيس، مادر سينا، هم توي حياط بزرگ آنها ايستاده بود تا مستانه خانم از اتاق بيرون بيايد.
خيلي گذشت تا مستانه خانم بيرون آمد. چشمش که به بلقيس افتاد گفت: خوب که آمدي، مي خواستم بفرستم دنبالت. بلقيس که ترسيده بود، با خودش گفت، نکند سينا به مرجان چيزي گفته باشد. با لرزشي که در صدايش بود، گفت: خانم جان، چيزي شده است؟
مستانه گفت: آره.
ترس بلقيس بيشتر شد. او گفت که فردا مي خواهند به باغ بروند و از بلقيس و شوهرش مي خواست که به همراه آنها، جهت آشپزي و پاک کردن باغ از علفها و شاخ و برگهاي خشکيده، به آنجا بروند.
بلقيس پذيرفت و با خودش گفت: توي باغ، بهتر مي توانم با مستانه خانم صحبت کنم.
بلقيس به خانه برگشت و براي اينکه سينا را شاد کند ماجراي رفتن به باغ را براي او گفت.
سينا هر چند ناراحت شد ولي چاره اي ديگر نداشت. تا باغ خيلي راه نبود. به باغ که رسيدند، پدر مرجان به همراه سينا و پدرش و چند کارگر ديگر که آورده بود، شروع کردند به پاکيزه کردن باغ بزرگ و هرچه گياه هرز و شاخ و برگ خشکيده بود را جمع آوري نمودند. يکي دو روزي کار پاک کردن باغ به درازا کشيد. باغ خيلي بزرگ بود و چند دستگاه ساختمان شيک و نوساز در آن درست شده بود که خانواده مرجان، روزهاي تعطيل به آنجا مي آمدند و خوش مي گذراندند.
روز دوم بود که مادر سينا، خواست موضوع مرجان و سينا را به مستانه خانم بگويد ولي هر کاري کرد نتوانست اين کار را بکند. سرانجام پس از چند روزي که آنجا بودند، پدر و مادر مرجان، تصميم به برگشتن گرفتند و همگي به سوي شهر راه افتادند.
به خانه که رسيدند، سينا به مادرش گفت: چکار کردي، آيا با مادر مرجان سخني گفتي، چه شد؟
مادر گفت: نشد، صحبتي کنم.
سينا ناگهان با شنيدن سخن مادر، از کوره در رفت و برسر مادرش فرياد کشيد. او يادش رفت، آن کسي را که دارد سرش داد مي زند، مادر است. سينا، ديگر همه چيز را داشت از ياد مي برد. احترام به پدر و مادر، بزرگ و کوچکي، او ديگر داشت خدا را هم از ياد مي برد، چون نمازش را يا نمي خواند يا مانند گذشته نبود و با بي حوصلگي آن را مي خواند.
سينا با داد و فرياد به مادرش گفت: اگر تا فردا اين کار را انجام ندهي، من خودم با مرجان صحبت مي کنم و مادر هم که ترسيده بود از او خواست تا دست نگه دارد و هيچ کاري نکند.
سينا پذيرفت و تا فردا صبر کرد.
بلقيس که هيچ راه چاره اي نمي ديد، با ترس و لرز، رهسپار خانه مرجان شد.
چشم بلقيس به مستانه خانم که افتاد، زبانش بند آمد.
مستانه گفت: بلقيس کاري داري که اين وقت روز آمدي؟
بلقيس زبانش به لکنت افتاده بود. مستانه گفت: چيزي مي خواهي؟
بلقيس گفت: چيزي مي خواهم اما نمي توانم بگويم.
مستانه با خودش گفت: شايد بلقيس به پول نياز دارد که رويش نمي شود بگويد.
مستانه توي اتاق رفت و کمي پول با خودش آورد و به بلقيس داد. بلقيس گفت: نه خانم جان، من به پول نياز ندارم، براي کار ديگري اينجا آمده ام ولي نمي توانم بگويم.
مستانه که ديد گويا بلقيس يک چيزي مي خواهد بگويد که خيلي مهم است، کنجکاو شد تا ببيند، بلقيس چه چيزي دارد که توان گفتن آن را در خود نمي بيند.
مستانه خانم، روبروي بلقيس نشست و گفت: خوب بگو، من گوش مي کنم.
بلقيس که ديد مستانه خانم او را نگاه مي کند، از ترس و شرمساري سرش را پايين انداخت و سپس با ناچاري سرش را برداشت و گفت: تو رو خدا مرا ببخشيد، شما خيلي بزرگ هستيد، نمي دانم چگونه بگويم. پسرم سينا، چند روزي که مرا ديوانه کرده و از من خواسته که چيزي را به شما بگويم.
مستانه، تا نام سينا را شنيد، کنجکاوي اش بيشتر شد دوست داشت تا هرچه زودتر بلقيس، خواسته سينا را بگويد.
مستانه با کمي تندي و خنده گفت: خوب بلقيس، جون بکن ببينم چه مي خواهي بگويي، تو که مرا کشتي.
بلقيس به ناچار دل به دريا زد و آنچه که سينا خواسته بود، گفت.
گفتن بلقيس همانا و شليک خنده مستانه خانم همانا.
بلقيس که بيشتر ترسيده بود باز هم پوزش خواست و گفت: تو رو خدا ببخشيد. مستانه خانم پس از خنده، چهره اش را توي هم کرد و گفت: آنچه گفتي نشنيده گرفتم ولي ديگر اينجا پيدايت نشود.
بلقيس که خيلي ترسيده بود، با پوزش خواستن از جايش برخاست و بيرون رفت. بي چاره او ديگر نمي توانست حتي براي کلفتي کردن نيز به خانه مرجان برود.
سينا پشت در خانه، چشم براه مادر بود تا ببيند ماجرا به کجا رسيده است. در که باز شد، مادر سري تکان داد و گفت: پسرم، اين کار نشدني است. مادر همه چيز را به سينا گفت. سينا سرش گيج رفت، دانست که سنگ بزرگي را برداشته است. فريادي زد و از خانه بيرون رفت.
مادر دنبالش کرد که نکند به سراغ خانه مرجان برود ولي سينا راهي خيابان شد. خيلي توي خيابانها پرسه زد، آدمها را مي ديد که با مهرباني با هم سخن مي گويند. مادري که دست بچه اي را گرفته و با او راه مي رود. پيرمردي که با چوبدستي به سختي راه مي رفت. ساختمان هاي بلند شهر، درخت هاي دود گرفته اي که با زبان بي زباني از رهگذران مي خواستند تا رخسارشان را شست و شو دهند و گرد دود را از روي برگهايشان بزدايند. آسفالت سياه خيابان، که روزي هزاران خودرو و آدم، از رويش مي گذشت و صدايش هم در نمي آمد، آسمان، که چهره اش ديگر مانند گذشته ها آبي نبود. همه را مي ديد و هيچ نمي توانست بگويد و ديگر نمي دانست که چکار کند. ديو ناداني و خودپرستي، پرده بزرگي برانديشه اش کشيده بود. مي خواست به خانه برنگردد ولي چاره اي جز بازگشت نداشت.
به خانه که رسيد، مادر را ديد که در حياط خانه چشم براه اوست و اشکهايش که همه گونه ها را خيس کرده بود، نشان از گريه فراوان او از براي فرزندش داشت.
سينا، آن شب در تنهايي با خودش خيلي سر جنگ داشت. نبردي ميان خردمندي و ناداني.
او در سنگري مادر را مي ديد که گريه مي کند و پدر که او را پند مي دهد تا از مرجان دست بردارد و در سنگري ديگر، مرجان را با همه فريبندگي هايش مي ديد که سينا را به سوي خويش مي خواند.
سرانجام بامدادان فرا رسيد و خورشيد مهربان، چشمانش را باز کرد تا رنگ سياهي ها به درون چاه بخزد. با اينکه سياهي ها درون چاه رفته بودند ولي اهريمن سياه بردل سينا پيروز گشته و او را به درون چاه سياهي از ناداني برده بود.
در اين نبرد سهمگين، که ميان خردمندي و ناداني سينا در گرفته بود، سينا، مرجان را پذيرفت و مرجان پيروز شد.
سينا مي خواست خودش با مرجان گفتگو کند و کار را يکسره نمايد. براي همين، از خانه بيرون رفت. مرجان را که ديد سوار برخودرو شده است. خودش را به مرجان رسانيد و از او خواست تا به سخناني که مي گويد گوش دهد.
مرجان گفت: چه مي خواهي بگويي؟ او درباره ي خواستگاري چيزي نمي دانست و مادرش به او در اين باره چيزي نگفته بود.
سينا گفت: اينجا نمي توانم چيزي بگويم.
مرجان از او خواست تا سوار ماشين شود و با هم به پارک بروند. سينا که از خدا مي خواست روزي با مرجان به پارک برود، سوار ماشين شد و با مرجان به پارک رفتند.
کنار ديوار پارک، مرجان ماشين را نگه داشت و به سينا گفت: خوب، بگو، چه مي خواهي؟
سينا، بي پرده، سخنش را گفت و از مرجان خواستگاري کرد. مرجان که همبازي کودکي هايش را مي ديد اينک از او خواستگاري کرده، خنديد و از سخن سينا دلگير نشد، ولي خيلي محکم به او گفت که نمي تواند اين پيشنهاد را بپذيرد.
مرجان به سينا گفت: ميان ما و خانواده هايمان خيلي فاصله هست، من نمي توانم به ديده يک همسر به تو بنگرم، تو و پدر و مادرت سالها، در خانه ما نوکري و کلفتي کرده ايد، فرهنگ ما با هم سازگاري ندارد.
با اين همه سينا باز گوشش بدهکار نبود. سينا خيلي پافشاري کرد ولي مرجان با مهرباني به همبازي دوران کودکي اش پاسخ نه گفت. سينا، دل شکسته راهي خانه شد. او خود را، کشتي شکسته در دل توفان مي دانست و بي پناهي که هيچ دردي را بر روي خويش باز نمي ديد.
کارش ناله و زاري شده بود. براي آنچه که نداشت گريه مي کرد و براي آنچه که داشت افسوس مي خورد. مادر نيز براي سينا، گريه مي کرد، يگانه فرزندش دچار چه آرزوي بيهوده اي گشته بود و داشت تباه مي شد. پدر، در اتاق خودش، تسبيح به دست گرفته بود و صلوات مي فرستاد، گاهي نيزگوشه اتاق را خردمندانه مي نگريست و نگاهي به دور و بر اتاق مي کرد و براي سينا از خدا ياري مي خواست. سينا نيز در اتاق خودش، از اين گوشه به آن گوشه مي رفت. جهان در جلو چشمانش تيره و تار گشته بود و همه چيز را از دست رفته مي ديد. روزها را شب تيره و شبها را دوزخي سخت و دردآور مي ديد. مادر با گريه از او خواست تا شام بخورد ولي نپذيرفت.
با گرسنگي و اندوه فراوان به خواب رفت. خوابهاي ترسناکي مي ديد. او مي خواست هر جور شده با مرجان ازدواج کند تا با پولهاي باد آورده مرجان، سالهاي خوشي را سپري نمايد. او مرجان را براي پولش مي خواست و فرقي نمي کرد که مرجان چکار کند، کجا برود و چه بخواهد، با چه کسي رفت و آمد داشته باشد.
فردا دوباره سينا به سراغ مرجان رفت ولي پاسخ مرجان همان بود که ديروز شنيده بود. سينا دست از کارش نکشيد، روزها، هفته ها و ماهها گذشت و سينا هربار به بهانه اي با مرجان روبرو مي شد و خواسته خود را مي گفت.
سرانجام، مرجان که ديد سينا دست بردار نيست، پذيرفت، ولي به او گفت، من با پدر و مادرم در اين باره حرف مي زنم و تو هم بايد گوش کني که اگر بخواهي همسر من بشوي، مانند گذشته خواهي بود، يعني مانند يک نوکر، نه چيز بيش از اين. هرکاري که من بگويم مانند گذشته بايد خود و خانواده ات آن را انجام دهيد.
سينا همه چيز را پذيرفت و گفت من همان نوکر خانواده شما هستم تو اگر بگويي خودت را از کوه پايين بينداز، اين کار را مي کنم.
مرجان گفت: سينا، خوب گوشهايت را باز کن، مي خواهم دوباره بگويم، اگر بخواهي شوهر من بشوي، من هر کاري که بخواهم آزاد هستم آن را انجام بدهم، با هر کس که دلم خواست، دوستي نمايم و تو هيچ حقي نخواهي داشت که به من دستور بدهي يا جلو کارهايم را بگيري، تو همان نوکر گذشته هستي، آيا مي پذيري؟
سينا ديوانه وار گفت: آري، من تنها نوکر شما خواهم بود.
مرجان که ديد سينا، بدجور گرفتاراست، پذيرفت که با پدر و مادرش صحبت کند و براي شروع اين کار نيز، سگش را به سينا داد و گفت: اين سگ را با آب و صابون، تميز بشو. سينا هم بي چون و چرا پذيرفت.مرجان که به خانه رفت، ماجرا را گفت. پدر و مادرش خيلي خشمگين شدند و مادر مرجان برخاست تا به خانه سينا رود و به آنها بد و بيراه بگويند ولي مرجان جلوي او را گرفت. سرانجام، پس از روزها، مرجان، پدر و مادرش را وادار کرد تا با ازدواج او و سينا موافقت کنند. مرجان، به سينا جريان را گفت. سينا، گويي که همه جهان را به او داده بودند، از خوشحالي روي پا بند نمي شد.
پدر مرجان، آنروز کمي با سينا صحبت کرد و شرايط را به او گفت. سينا به او قول داد که مانند يک نوکر در خدمت خانواده آنها باشد. سينا پذيرفت که فرمانبردار باشد و آنها فرمان ده. سينا، آنروز با خوشحالي به پدر و مادرش موضوع را گفت و ازآنان خواست که براي خواستگاري رسمي به خانه مرجان بروند. دوباره پدر و مادر از سينا خواستند که از اين کار منصرف شود، ولي او که به آرزويش رسيده بود، ديگر به اين چيزها گوش نمي داد و تنها از آنان خواست که همراهش بروند. پدر پذيرفت ولي مادر گويا چاره اي جز همراهي نداشت.
در کنار خانه پدري مرجان، خانه اي بزرگ نيز درست شده بود و مرجان و سينا در آن زندگي را آغاز کردند. مرجان همانگونه که گفته بود همه کاره و سينا نوکر دست به سينه او بود. او سگ و گربه هايش را بيشتر از سينا مي خواست و خوشگذراني با دوستان را به همدمي با همسرش ترجيح مي داد. گه گاهي با سينا بيرون مي رفت ولي هيچ سخني از مهرباني و زندگي ميان آنان رد و بدل نمي شد. چند ماهي گذشت، سينا کم کم داشت افسرده مي شد، او به آنچه که مي خواست رسيده بود، ولي هر چه که داشت را از دست داده بود. بجاي خانه اي که در آن بانگ اذان و نماز پدر بود و صداي مرغ و خروس هاي مادر، اينک در خانه اي بود که صداي سگ و گربه ها و آهنگ هاي گوش خراش فرنگي به گوشش مي رسيد و به جاي روضه هايي که مادر در خانه مي گذاشت، شب نشيني هاي دوستان مرجان بود با پاي کوبي ها و خوش گذراني هاي آنها.
برخي از دوستان مرجان با سگهايشان مي آمدند و سينا، از سگها نگه داري مي کرد. سينا خسته شده بود. يک روز آلبوم عکس مرجان را ديد که همراه با پسرها و دخترهاي جوان، با بدترين جامه و آرايش، دست در دست هم، عکسهاي يادگاري گرفته اند. او عکسهاي مرجان را مي ديد که با پسران بيگانه و دختران بي بند و بار به پاي کوبي پرداخته است. ديگر نمي توانست بردبار باشد، احساس کرد همه چيز را از دست داده است. تازه، گوشش، پند و اندرز هاي پدر و مادر را مي شنيد و سخنان آنان را بياد مي آورد.
سينا کمي توي اتاق نشست و با خودش انديشيد، سپس برخاست و تصميم گرفت که به اين همه پستي و خواري پايان دهد.
او بسوي خانه پدرش رهسپار شد. در را که زد، مادر را ديد که در را باز کرد. سينا، ناخودآگاه، خود را در آغوش مادر انداخت و گريه کرد. مادر، اين درياي مهرباني، آغوش گشود و سينا را چون جان شيرين در بر گرفت، سينا همه چيز را گفت. پس از چند روز از گذشت اين ماجرا، سرانجام سينا با همفکري پدر و مادر راه چاره را بر اين ديد که از مرجان جدا شود. سينا افسوس مي خورد که چرا چند ماه پيش، سخنان پدر و مادر را گوش نداده بود و با خودش مي گفت اي کاش، آن قدر عجله نمي کرد که به اين روز بيفتد. شايد اگر سينا کمي حوصله به خرج مي داد و درباره زندگي آينده اش بيشتر مي انديشيد و از همفکري خانواده اش بهره مي برد، به اين روز دچار نمي شد.
ازدواج کار بزرگي است و هدف مقدسي است که با عجله نبايد به آن پرداخت. هرچند که بايد به موقع به سراغ آن رفت ولي در انتخاب مي بايستي دقت نمود و فريب برخي از چيزهاي ظاهر را نبايد خورد. او به ياد سخنان پدرش افتاد که مي گفت: پسرم، بسياري از خوشبختي هاي بزرگ در زندگي هاي ساده و کوچک پنهان است، بي آنکه، بتوانيم آنها را بيابيم و تا زماني که اين خوشبختي را از دست ندهيم نمي توانيم ارزش آنها را دريابيم.
سينا خيلي نااميد شده بود، شکست سنگيني خورده بود، مانده بود که چکار کند. مي خواست خودش را بکشد ولي نوايي از درون به او مي گفت که تو هرگز نبايد خود را بکشي، کسي که اين کار را بکند، آدم بيچاره و بدبختي است. کسي که خدا را باور دارد، هرگز خود را نمي کشد. تو بجاي کشتن خويش، اهريمن درونت را بکش و خود را از دست او رها بنما.
سينا از خانه بيرون رفت. کمي توي خيابان ها پرسه زد. نزديکي يک مسجد رسيد. آنجا نشست. ياد روزهايي افتاد که با پدر به مسجد مي رفت، نماز مي خواند ولي، مرجان نماز را هم از او گرفته بود. پيرمردي مهربان، از راه رسيد، به سينا سلام کرد و او را براي خواندن نماز، به مسجد فرا خواند. سينا، ناخود آگاه برخاست و همراه پيرمرد به مسجد رفت. گويي کسي او را مي خواند تا با خدا و خوبي ها آشتي کند. گويي پيرمرد مهربان، فرشته رهايي او از چنگال اهريمن نا اميدي بود. او به سوي خدا بازگشته بود، از اهريمن گريخته بود و بسوي روشنايي، پاکي و خوبي ها، روي آورده بود.
سينا، نماز را خواند، احساس کرد خيلي سبک شده است، همه آرزوهاي بيهوده را از دل بيرون کرده بود. پيرمرد، دست او را گرفت و با هم از مسجد بيرون رفتند. سينا کمي با پيرمرد درددل کرد. پيرمرد به او گفت: نگران نباش، مي توان زندگي را دوباره از نوع ساخت. هرگز براي آشتي با خدا دير نيست. نااميدي به مانند زهري کشنده است که هرکه آن را بنوشد، خواهد مرد.
پس هرگز نااميد مشو و هميشه چشم بدرگاه خداوند داشته باش و تنها از او بخواه، آنگاه خواهي ديد که درياي مهرباني اش بجوش خواهد آمد. سينا به خانه بازگشت. او تازه دريافته بود که خوشبختي را مي شود در ميان کلبه اي کوچک هم ديد. سينا از مرجان جدا شده بود. او روزها بدنبال کار مي رفت و درآمد اندکي بدست مي آورد و شامگاهان به خانه مي آمد. مرجان و خانواده اش هم از آنجا رفتند.
سينا، با ياري و هم انديشي خانواده اش، اين بار با سپيده، همسايه ديواربه ديوارشان که دختري پاک دامن و مهربان بود، ازدواج کرد. سينا، سپيده را نگاه مي کرد و افسوس مي خورد که چرا بجاي مرجان در همان آغاز کار، با او ازدواج نکرده است. راستي، گاهي خوشبختي، همسايه ديوار به ديوار انسان است ولي نمي تواند آن را ببيند. سپيده يکريز به سينا نگاه مي کرد و لبخند مي زد و سينا خود را خوشبخترين آدم روي زمين مي ديد.
چند سالي گذشت، سپيده يک پسر و دختر آورد. نامشان را محمد و زهرا گذاشتند. کلبه کوچک بلقيس، ديگر بسيار زيبا و ديدني بود. پدر از راه رسيد، يک مژده داشت، هفته آينده همه براي پابوسي امام هشتم(ع) به مشهد مي رفتند. فرياد شادي در خانه پيچيد. سپيده از خوشحالي دست بلقيس را بوسيد و بلقيس با گريه گفت: يا امام رضا(ع)، خودت به فريادمان برس و نگه دار بچه هايم باش.
سپيده و بلقيس، رختخواب همه را انداختند تا با يک خواب شبانه، همه خستگي روز از تن خانواده بيرون رود. فردا که خورشيد مهربان، دوباره از خاوران سر بر مي داشت، رنگ روشن زندگي خانه بلقيس، چون سپيده، سپيد بود و پاک و ديگر سياهي و نااميدي در آن راه نداشت.
منبع: کاظمی راد، حمید؛ (1389) نیلوفر آبی (ده داستان)، قم، حبیب، چاپ نخست.
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}