منو دوست داري ؟


 

نويسنده: پيتر كري
ترجمه : نيما ملك محمدي




 

1 ـ نقش كارتوگراف ها
 

شايد ذكر چند نكته درباره نقش كارتوگراف در جوامع فعلي ما لازم باشد .
در ابتدا بايد درك مناسبي از ماهيت سرشماري هاي ساليانه داشته باشيم كه تجلي ميلِ هميشگي ما به دانستن است ، دانستنِ اينكه دقيقا در كجا ايستاده ايم . اين سرشماري ها كه در ابتدا فقط شامل شمارش نفوس مي شد ، به تدريج گسترش پيدا كرد و اكنون به تهيه سياهه اي از كليه محتويات كشور بدل شده ، كاري عظيم و بس دشوار كه همواره در جريان است ـ هنوز اعلام نتايج يك سرشماري به پايان نرسيده ، كار روي سرشماريِ بعدي شروع مي شود.
نتايج سرشماري نقشي مهم در حيات ملي ما ايفا مي كند و اكنون سال ها ست كه اعلام اين نتايج به نقطه كانونيِ مراسم ساليانه «جشن ذرت» (مراسمي باستاني براي شكر نعمات زمين) تبديل شده است .
ما عاشق فهرست ها و سياهه ها هستيم و اين در هيچ كجا بهتر از جشن ذرت مشهود نيست ، جشني كه در ميانه تابستان و در هوايي هموراه گرم و خوش برگزار مي شود. در شب برگزاري اين مراسم ، ساكنان هر خانه اموال و دارايي هاي خود شامل مبلمان ، وسايل برقي ، لباس ها، فرش ها ، ظروف آشپزخانه ، حوله ها ، دمپايي ها ي، كوسن ها ، ماشين هاي چمن زني ، پرده ها ، پشت دري ها ، ماترك خانوادگي ، دوربين هاي عكاسي و هر چيز منقول ديگري را به خيابان مي آورند تا كار مأموران سرشماري براي كنترل سياهه موجودي هاي هر خانه ساده تر شود.
اما جشن ذرت چيزي فراتر از يك پروسه اداري صرف است . با اتمام روز و فرارسيدن شب ، اهالي هر خانه ديگران را براي مشاهده ما يملك خودـ كه در اين شب خاص از آن تحت عنوان هديه نام مي بردندـ دعوت مي كنند. حال و هواي اين مراسم شباهت زيادي به جشن هاي عروسي دارد: غذاهاي جورواجور ، انواع و اقسام خوراكي هاي سنتي و نوشيدني هاي مرغوب به وفور يافت مي شود ، در محله هاي آرام و موسيقي با صداي بلند به گوش مي رسد،زن و مردهاي غريبه با هم به خانه مي روند، مردان با يکديگر مي رقصند و دوشيزگان زردپوش شاخه نبات هاي كوچك ذرت را يكسان ميان پير و جوان پخش مي كنند.
در اين ميان احتمالا نقشي كه كارتوگراف ها ايفا مي كنند مهم تر از همه است ، چون مردم ما بيش از همه تشنة دانستن گستره كشور هستند ،شكل دقيق سواحل ، اينكه چه زمين هايي را دريا بلعيده ، چه زمين هايي باز پس گرفته شده و چه زمين هايي هنوز وضعيتي نامشخص دارند ؛ اگر گزارش كارتوگراف ها خوب باشد ، جشن ذرت جشن خوبي از كار در مي آيد . اگر گزارش بد باشد ، مي توان به رغم همه پايكوبي ها ، نوعي حس هراس و نگراني را ميان شركت كنندگان تشخيص داد؛ احساس يأس و نوميدي . در سال هايي كه گزارش كارتوگراف ها بد است ، هميشه زد و خورد در مي گيرد و گاه اموالي هم به سرقت مي رود ، چيزي كه به تلاش شهروندان براي جبران حس خسرانشان نسبت داده مي شود.
كارتوگراف ها به خاطر اهميت شغلشان به طبقه نخبه و اِليت جامعه تبديل شده اند: با حقوق خوب ، مورد رشك و تحسين همگان و البته بسيار مغرور و از خود راضي . گروهي اعتقاد دارند آنها بيش از حد متكبر ، فاسد ، خودپسند و از هفت دولت آزاد هستند و احتمالا همين اتهام آخر (و لزوما درست) است كه بقيه اتهام ها را به همراه مي آورد ، چرا كه كارتوگراف ها بخش عمده وقت خود را به سفر در گوشه و كنار سواحل درياها و رودخانه هاي بزرگ و گذر از كوهستان هاي عظيم و بيابان هاي وسيع مي گذرانند. معمولا در گروه هاي كوچك سه ، چهار يا پنج نفره و به دلخواه خود سفر مي كنند و هر زمان كه بخواهند كار مي كنند ، چون در نهايت خودشان مسوول تكميل كار گروه در زمان مقرر هستند.
پدرم كه خود يك كارتوگراف است ، اغلب داستان هايي درباره خودش و همكارانش و ماجراهاي سفرهاشان تعريف مي كند. اما داستان هايي كه در كودكي بيش از همه در ذهنم مي ماند و موجب اضطراب قابل ملاحظه اي در وجودم مي شد ، داستان هاي ديگري بودند. اين داستان ها درباره تحت المناطق بودند و شك دارم جز گروه كوچكي از كارتوگراف ها و مقام هاي دولتي كسي چيزي درباره شان مي دانست . دوران كودكي من در خانه اي كه محل رفت و آمد كارتوگراف ها بود، اغلب به شنيدن اين داستان ها مي گذشت ، داستان هايي كه هميشه باعث مي شد محكم تر از قبل به دامن مادرم بچسبم.
ظاهرا مدتي بود كه مناطق خاصي از كشور ماهيت واقعي خود را هر روز بيش از پيش از دست مي دادند و حتي كارتوگراف ها هم كه به شجاعت خود مي نازيدند از اين مناطق بيمناك بودند. مناطق مذكور همه غير مسكوني و فاقد كاربري صنعتي يا كشاورزي بودند. مناطق خاصي از كوه هاي هالورسن ، نواحي وسيعي از كوير بزرگ و نوارهاي طولاني اي از سواحل در زمره مناطقي بودند که به آرامي ناپديد شده بودند ، مثل عكسي كه خوب ظاهر نشده باشد . به خاطر همين مناطق گنگ و محو بود كه استفاده از فيشراسكوپ آغاز شد .
فيشراسكوپ در اساس شباهت زيادي به رادار دارد و حضور هر چيزي را ـ هر چقدر هم ماده زدايي شده و ناموجود ـ تشخيص مي دهد. به اين ترتيب كارتوگراف ها همچنان قادر به نقشه برداري از اين تحت المناطق بودند. وجود حفره هاي خالي روي نقشه چنان موجب ترس و وحشت همه گير مي شد كه كمتر كسي مي توانست ناآرامي هاي اجتماعي پيامد آن را تصور كند. من اكنون به دلايلي باور دارم كه مناطقي از كشور چنان به تمامي ناپديد شده اندكه حتي فيشراسكوپ هم قادر به تشخيصشان نيست و كارتوگراف ها تحت فشارهاي سياسي ، با استفاده از نقشه هاي قديمي نقاط خالي را پر كرده اند. اگر اين فرضيه صحت داشته باشد ـ كه مطمئنا داردـ دليل رويكرد كلبي مسلكانه پدرم به جشن ذرت روشن مي شود.

2 ـ كارتوگراف ازلي
 

پدرم در دهه ششم زندگي اش بود ولي وضع جسماني نسبتا خوبي داشت ؛ پوستش قهوه اي و عضلاتش هنوز محكم بود؛ مردي بلند قد با سري سفيد و پر مو ، سبيلي جو گندمي و دماغي عقابي . روي اسب كه مي نشست به اندازه چنگيزخان متكبر و ستمگر به نظر مي رسيد ولي در حالت درازكش در ساحل تنها با يك لباس شنا و عينك آفتابي هم اقتدار خود را حفظ مي كرد. كنارش اين احساس به ام دست مي داد كه انگار به او خيانت كرده ام. من چندان قوي هيکل نبودم و بيشتر به مادرم رفته بودم.
روز پيش از جشن بود و ما در ساحل بوديم ؛ پدرم ، مادرم ، دوستم و من . مطابق معمول اين جور مواقع پدرم همه جملاتش را خطاب به كارن مي گفت . هيچ وقت اعضاي خانواده خودش را شايسته هم صحبتي نمي ديد . هميشه اين احساس ناگوار را داشتم كه با دوست هايم زيادي گرم مي گيرد و نمي دانستم چه كار كنم. مردم در گروه هاي مختلف گوشه و كنار ساحل ولو شده بودند. نزديك ما يك خانواده پنج نفره با يك توپ بزرگ بازي مي كردند.
پدرم به كارن گفت: «اين احمق ها رو نگاه كن.»
كارن پرسيد : «چرا احمق؟»
پدرم گفت : «چون احمقن . گوساله به دنيا آمدن و گاو از دنيا مي رن . فردا هم تو خيابون بزن و برقص راه مي اندازن و اون قدر مي خورن كه ديگه رو پا بند نباشن.»
كارن با لحني پيروز مندانه و به شيوه كسي كه در جريان اطلاعاتي محرمانه قرار گرفته ، گفت : «پس گزارش كارتوگراف ها خوبه؟»
پدرم از خنده منفجر شد.
كارن با ظاهري رنجيده و لب هاي ورچيده گفت : «منم احمقم.»
پدرم گفت : «نه ، تو واقعا معركه اي.»

3 ـ مشهورترين جشن
 

جشن آن سال چنان كه پيش آمد ، بزرگ ترين فاجعه در تاريخ اين كشور بود . گزارش كارتوگراف ها عالي و هوا خوب بود ولي جايي چيزي خراب شده بود.
اخبار گيج كننده بودند. تلويزيون اعلام كرد به رغم گزارش خوب كارتوگراف ها ، از همان اوايل شب اقلام متعددي به سرقت رفته ، كمي بعد در يك خبر فوري ، اعلام شد خانه اي بزرگ در خيابان هاوي به كلي ناپديد شده است.
كمي بعد وقتي از پنجره بيرون را نگاه كرديم ، گروه بزرگي از مردم را با مشعل هاي روشن ديديم . فريادهاي زيادي به گوش مي رسيد. تلويزيون هم دقيقا همين تصاوير را نشان مي داد و خبرنگاري توضيح مي داد كه گروهي از مردمِ خشمگين به دنبال سارقان هستند.
پدرم پشت پنجره ايستاد و به آتش كشيده شدن خانه رو به رويي را به دست مردم خشمگين تماشا كرد.
مادرم پرسيد كه بايد چه كار كنيم.
پدرم گفت : «بيا اين احمقا رو تماشا كن ، واقعا كه محشرن.»

4 ـ حادثه آي سي آي
 

روز بعد ساختمان آي سي آي جلوي چشم دو هزار نفر ناپديد شد . دو ساعت طول كشيد . جمعيت در سكوت شاهد محو شدن اين سازه غول آساي شيشه اي و فولادي بودند.
كاركنان ساختمان كه تخليه شده بودند، ظاهر رنگ پريده و آشفته داشتند . نگهبان ساختمان كه آخر همه از ساختمان خارج شد، به حالت نيمه شفاف درآمده بود. او طي روزهاي بعد به عنوان يك عارف براي خودش اسم و رسمي به هم زد و مدعي شد كه قادر به مشاهده جهان هاي ديگر است ، لايه به لايه و در كنار هم ، از ميان نسوج ، اينجا و اكنون .

5 ـ شيوه رفتار هنگام مواجهه با ماده زدايي
 

خشم مردم ما هنگام مواجهه با سرقت هميشه زبانزد بوده و مطمئنا تحت تأثير اتفاقات شب جشن تشديد هم شده ، اما غيظ و خشمي كه در اين شب مشهور ديده شد با شدت احساساتي كه در نخستين شاهدان صحنه هاي ماده زدايي بروز كرد، قابل مقايسه نيست .
جمعيتي كه در سكوت ساختمان آي سي آي را نگاه مي كرد پس از اينكه متوجه شد ساختمان به كلي ناپديد شده و خيال بازگشت هم ندارد دچار واكنشي هيستريك شد . اين واقعه به سرقت بزرگي شباهت داشت كه بايد مجازات آن اعمال مي شد .
جمعيت به درون ساختمان شل مجاور سرازير شد ، ميزها را خرد و مبلمان دفاتر را تخريب كرد. گزارشگراني كه در صحنه حاضر بودند كمتر به مشاهده گراني بي طرف شباهت داشتند ولي يكي از خبرنگارها كه از بقيه خونسرد تر بود به شمار عظيم مردان و زنان گرياني اشاره كرد كه ماشين هاي تحرير و فايل هاي اداري را به ميان خيل كارمندان وحشت زده پرتاب مي كنند.
پنج روز بعد وقتي خود ساختمان شل ناپديد شد ، فوران خشم مشابهي بروز كرد.

6‌ ـ رفتار افراد ماده زدايي شده
 

نخستين گزارش ها از ماده زدايي افراد با ناباوري عمومي و سانسور خبري همراه بود ولي چنان به سرعت همه گير شد كه خانواده هاي اندكي از تأثيرات آن بر كنار ماندند . در ميان بسياري از قربانيان اين رويدادها به رغم تفاوت ها ، تمايل به نمايش خشونت و رفتارهاي تهاجمي نسبت به اطرافيان ديده مي شد . ارتكاب قتل و حملات فيزكي توسط اين افراد نگون بخت چندان غير معمول نبود و در بيشتر موارد ، نشانه هاي خشمي باور نكردني در آنها بروز مي كرد، انگار قرباني خيانتي تكان دهنده شده باشند.
يك بار زني بسيار زيبا در خيابان جلوي يكي از دوستانم به اسم جيمز بري را گرفت و به صورتش چنگ كشيد و گفت :« تو اين كارو با من كردي ، عوضي حرومزاده ، همه اش تقصير توئه.» دوستم قبلا اين زن را نديده بود ولي اعتراف كرد كه به گونه اي غير منطقي خود را مسوول مي دانسته و از خود دفاع نكرده . خوشبختانه زن قبل از اينكه آسيب جدي تر به او بزند ، ناپديد شد.

7 ـ برخي تئوري ها كه در آن زمان مطرح شد
 

1 ـ اين جهان روياي خدايي است كه بعد از خوابي طولاني به تدريج بيدار مي شود. وقتي او كاملا بيدار شود ، جهان به كلي ناپديد مي شود. وقتي جهان ناپديد شود ، ماه هم به همراه آن ناپديد مي شويم و سعادتمند خواهيم بود.
2 ـ جهان به نور حساس شده است . همان طور كه مثلا استفاده طولاني از پني سيلين مي تواند به طور ناگهاني منجر به بروز آلرژي هاي خطرناك شود ، قرار گرفتن ِ جهان در معرض نور خورشيد در بلند مدت باعث حساسيت آن به نور شده است . هواداران اين نظريه را مي توان از روي شنل هاي سياه بلند و كلاه دارشان در ميان جمعيت تشخيص داد.
3 ـ اين واقعيت كه جهان در حال ناپديد شدن است ناشي از عملكرد ناشيانه كارتوگراف ها و آمارگيرهاست . كساني كه فرم هاي آمارگيري را به اشتباه پر كرده اند ، اقلامي را كه در فرم ها ذكر نكرده اند از دست مي دهند . افرادي هم كه مأموران عجول سرشماري اطلاعاتشان را ثبت نكرده اند ، ناپديد مي شوند. در همين حال يك گروه فشار قدرتمند خواهان انجام يك سر شماري جديد در اسرع وقت و پيش از وخامت بيشتر اوضاع شد.

8 ـ تئوري پدرم
 

به اعتقاد پدرم ، جهان دقيقا مثل بدن انسان و داراي مكانيسم هاي دفاعي خاص خود است و به اين ترتيب از خود در برابر هر عنصر خطرناك يا نالازمي دفاع مي كند. ساختمان آي سي آي و شركت آي سي آي آشكارا تهديدي براي جهان محسوب مي شده اند يا فقط بي ربط و غير لازم بوده اند؛ به همين خاطر هم ناپديد شده اند و نه به اين خاطر كه يك خداي از همه جا بي خبر از خواب بيدار شده و چشم هايش را ماليده .
پدرم مي گفت : «من به اين چيزا اعتقاد ندارم. بشريت تنها خدايي است كه من شناخته ام. اگر بشر چيزي رو لازم نداشته باشه ، اون چيز ناپديد مي شه . هر چيزي كه دوست داشته نشه از بين مي ره . ما فقط به خاطر عشق ديگران وجود داريم و همه ماجرا همينه.»

9 ـ يك تناقض
 

پدرم گفت : «اون احمقا رو نگاه كن ، خودشون هم نمي دونن توچه مخمصه اي هستن.»

10 ـ يك صحنه ناخوشايند
 

جهان در اين زمان مملو از صحنه هاي ناخوشايند و آزار دهنده بود. يكي از اين صحنه ها كه به روشني در خاطرم مانده‌، بعد از ظهر يك سه شنبه داغ و شرجي درمركز شهر روي داد . ساعت حدود يك و نيم بود و من جلوي اداره پست منتظر كارن بودم كه مردي حدودا چهل ساله به دو از كنارم گذشت . مرد به سرعت ماده زدايي مي شد . به نظر مي رسيد همه از روي عمد نگاهشان را از او بر مي گردانند و اين كار انگار سرعت ماده زدايي مرد را بيشتر مي كرد . من مستقيم به او زل زدم ، به اين اميد كه او را تا رسيدن كمك نگه دارم . سعي كردم دوستش داشته باشم ، چون به تئوري پدرم باور داشتم . با خودم فكر كردم ، بايد اين مرد را دوست داشته باشم ولي قيافه مرد حالم را بد مي كرد . دوست داشتن يك غريبه كارآساني نيست و با شرمندگي بايد بگويم كه مرد ،دهاني كوچك و چشماني نزديك به هم داشت كه هميشه موجب نفرتم بوده .سعي كردم دوستش داشته باشم ولي متأسفانه شكست خوردم.
همان طور كه نگاهش مي كردم ، مرد براي تاكسي هاي مختلف دست تكان مي داد و سعي مي كرد متوقفشان كند ولي راننده تاكسي ها خوب مي دانستند چه اتفاقي در شرف وقوع است و دلشان نمي خواست وقتشان را صرف رساندن كسي كنند كه هر لحظه ممكن است ديگر نباشد . براي همين نگاهشان را بر مي گرداندند يا تابلوهاي «خارج از سرويس» شان را پشت شيشه مي گذاشتند.
مرد بالاخره موفق شد يكي از تاكسي ها را پشت چراغ قرمز خفت كند. در اين لحطه مرد چنان ناموجود بود كه آن سوي بدنش را مي ديدم . با صدايي بسيار زير و خفيف كه مثل سوزن به گوش فرو مي رفت ، داد و فرياد مي كرد. سعي كرد در تاكسي را باز كند ولي راننده در را زودتر قفل كرده بود. صداي مرد را مي شنيدم ، صدايي زير و ناخوشايند «مي خوام برم خونه.» مدام همين را تكرار مي كرد «مي خوام برم خونه پيش زنم.» وقتي چراغ سبز شد تاكسي گاز داد ودور شد . در ترافيك وقفه اي آرام افتاد . مردم فرار كرده بودند و خيابان را خالي گذاشته بودند و در نهايت من تنها شاهد ناپديد شدن مرد بودم.
احساس تهوع كردم . كارن پنج دقيقه بعد رسيد و مرا آشفته و بد حال ديد . گفت : «تو حالت خوبه؟»
«منو دوست داري؟»

11 ـ تحت المناطق
 

پدرم عادت بد و آزار دهنده اي براي توضيح چيزهايي داشت كه از قبل درباره شان مي دانستم ،و هر چقدر هم مي گفتم «مي دونم » يا «اينا رو قبلا هم به ام گفتي » باز دست بر نمي داشت . به همين ترتيب شروع كرد به توضيح پر طول و تفصيل اهميتِ تحت المناطق ، با لحن معلمي كه به كلاسي پر از بچه هاي عقب افتاده درس مي دهد.
گفت: «همون طور كه مي دوني ، تحت المناطق جزو اولين جاهايي بودن كه ناپديد شدن و اين به خودي خود مهمه. اينو مطمئنا مي دوني كه به ندرت كسي به اين مناطق مي ره وكساني هم كه مي رن ، آدمايي مثل من هستن كه تنها كارشون اطمينان از اينكه اين مناطق هنوز سرجاشون هستن. ما هيچ استفاده اي از اين مناطق نمي كرديم ، از اين بيابونا ، مردابا و سواحل و خب ، واسه همين هم هست كه ناپديد شدن . اونا فقط مايملك ما بودن اگر هم استفاده اي داشتن ، تنها به عنوان يه نماد واسه شاعرها ، نويسنده ها و فيلمساز هامون بوده . از اونا به عنوان نماد از خودبيگانگي ، سردي ، بي عاطفگي ، انزوا و چيزايي از اين قبيل استفاده مي شده . منظورم رو مي فهمي ؟»
گفتم : «آره ، مي فهمم چي مي گي.»
پدرم دوباره گفت : «واقعا؟ منظورم اينه كه يعني واقعا مي فهمي؟» بعد سراپايم را برانداز كرد، جوري كه انگار داشت احتمال اين را مي سنجيد كه متوجه منظورش مي شوم يا نه و گفت : «تو چند سالته؟»
گفتم : «بيست سال.»
پدرم گفت : «خودم مي دونم البته . يعني واقعا متوجه اهميت تحت المناطق مي شي؟»
آهي كشيدم ، كمي بيش از حد بلند ، و پدرم چشمانش را ريز كرد . به سرعت گفتم : «اين مناطق درست مثل جاهاي ديگه ن ، مثل شهرها . شهرها هم بيابونن وقتي مردم توشون تنها و بي كسن ، وقتي همديگه رو دوست ندارن.»
پدرم آه كشان با جمله آخر همراهي كرد «همديگه رو دوست ندارن. ما ديگه همديگه رو دوست نداريم .وقتي بفهميم به همديگه احتياج داريم ، ديگه ناپديد نمي شيم . اين برامون يه جور درسه ، درسي كه براش بهاي زيادي مي ديم و اميدوارم لااقل چيزي رو كه بايد ، بفهميم.»
پدرم به صحبت ادامه داد ولي من بي اين كه به حرف هايش گوش دهم فقط نگاهش مي كردم . بعد از چند لحظه ، ناگهان حرفش را قطع كرد و گفت : «به حرفام گوش مي دي؟ » از نگراني صادقانه اي كه در لحنش حس مي كردم ، متعجب شدم. با چشماني پرسشگر مرا نگاه مي كرد «من هميشه از تو مراقبت كردم ، از همون موقعي كه كوچولو بودي.»

12 ـ سقوط يك كارتوگراف
 

نمي دانم دقيقا چه زماني متوجه افسردگي پدرم شدم. اين مساله احتمالا به تدريج و بي آن كه توجه من و مادرم را جلب كند ، اتفاق افتاد. اما حتي وقتي هم كه متوجه اين افسردگي شدم ، فكر كردم پاي زني در ميان است . در زندگي پدرم هميشه زنان ديگري هم بودند و روحيه او اغلب بازتابي از موفقيت و شكست در اين روابط بود.
حالا ديگر مي دانم كه از ماجراي هرست و ياموف با خبر شده بوده ؛ نخستين كارتوگراف هايي كه ناپديد شدند. اين خبر تا چندين هفته بيرون درز نكرد تا بالاخره روزنامه ها به نحوي از ماجرا بو بردند. بي شك كارتوگراف ها دشمناني هم در ميان كارمندان دولت داشتند كه آنها را بيش از حد مغرور و حقوقشان را بيش از حد بالا مي دانستند و احتمالا يكي از همين كارمندان بود كه باعث شد خبر به روزنامه ها درز كند.
وقتي بالاخره خبر منتشر شد . دليل افسردگي پدرم را فهميدم و دلم به حالش سوخت . نمي دانستم بايد چطور كمكش كنم. شديدا دلم مي خواست كه خوشحالش كنم. هيچ وقت نتوانسته بودم به او چيزي بدهم يا كاري برايش بكنم كه خودش قادر به انجامش نباشد . حالا مي خواستم به اش كمك كنم ، نشان دهم كه مي فهمم.
يك شب كه از اداره به خانه برگشتم او را ديدم كه جلوي تلويزيون نشسته و من هم ساكت كنارش نشستم. حالا مهربان تر به نظر مي رسيد ، دستش را روي زانويم گذاشت و به آرامي روي آن زد . مدتي همان طورآن جا نشستم و تحت تأثير گرماي اين رابطه جديد ي، و بعد ناتوان از كنترل بيشتر احساساتم ، ناگهان از دهانم پريد« خب ، مي توني شغلت را عوض كني.»
پدرم ناگهان شق و رق شد و كمرش را راست كرد . فشار دستش روي زانويم بيشتر شد و تا از درد فريادم به هوا رفت ولي باز هم زانوم را رها نكرد و به فشار وحشتناكش ادامه داد. گفت : «تو يه احمقي ، خودت هم نمي دوني كه چقدر نادوني .»
از خلال درد زانويم ، شدت وحشت پدرم را احساس مي كردم.

13 ـ چرا جهان به كارتوگراف ها نياز دارد
 

پدرم ساعت سه صبح از خواب بيدارم كرد كه بگويد چرا جهان به كارتوگراف ها نياز دارد . براي خودش نوشيدني ريخته بود و دوباره به نظر نرم و مهربان شده بود. به نرمي گفت : «جهان به كارتوگراف ها احتياج داره ، چون اگه كارتوگراف ها نبودن اين احمق ها نمي فهميدن كجا هستن. اگه كارتوگراف نبود كه به شون بگه چه خبره ، حتي نمي فهميدن تو چه مخمصه اي هستن . اين دنيا به كارتوگراف ها احتياج داره ، بدجوري هم احتياج داره.»

14 ـ صحنه پاياني
 

اجازه دهيد يك صحنه پاياني را هم برايتان تعريف كنم: روي مبلي نشسته ام كه وقتي پنج سالم بود پدرم به خانه آورد . تلويزيون تماشا مي كنم. پدرم روي يك صندلي دسته دار چرمي نشسته كه زماني به پدرش تعلق داشته و جز خودش كسي حق استفاده از آن را ندارد. مادرم در قسمت ناهار خوري نشسته و ورق هايش را روي ميز پهن كرده ي، مشغول همان بازي صبر و ملال هميشگي .نگاهي به سمت پدرم مي اندازم تا ببينم جز خيره شدن به فضا كار ديگري هم مي كند يا نه ، ودر كمال تعجب و ناباوري متوجه مي شوم كه نخستين نشانه هاي ماده زدايي در او بروز كرده .
«به چي زل زدي؟» در اصل اين پدرم است كه به من زل زده .
«هيچي.»
«پس ديگه بس كن.»
با دستپاچگي نگاهم را به سوي تلويزيون برمي گردانم . نمي دانم چه كار كنم. بايد به پدرم بگويم كه در حال ماده زدايي است ؟ اگر چيزي نگويم ، خودش متوجه مي شود ؟ احساس مي كنم بايد كاري كنم اما از همين حالا خشم را در صدايش حس مي كنم. خشم او چيز تازه اي نيست ولي اين بار احتمالا آغاز يك موج خشم غير قابل كنترل خواهد بود. اگر بفهمد كه دارد ماده زدايي مي شود، فكر مي كند من ديگر دوستش ندارم ، مقصرم و به من حمله مي كند. با وجود سن و سالش ، هنوز هم از من قوي تر است و ممكن است بدجوري زخمي ام كند. مصمم به تلويزيون زل مي زنم و در همين حال سنگيني نگاه پدرم را روي خود احساس مي كنم.
سعي مي كنم پدرم را دوست داشته باشم ، به سختي تلاش مي كنم. سعي مي كنم احساسم را نسبت به او در كودكي به ياد بياورم ، آن روزهايي كه هنوز گهگاه محبتي به من نشان مي داد ، ولي فايده اي ندارد ، چون فقط مي توانم كتك خوردن ها ، تحقيرها و گرم گرفتن هايش را با دوستانم به ياد بياورم . در برقي از ترس و احساس شرم و گناه ، متوجه مي شوم كه او را دوست ندارم . با وجود اين مي گويم : «دوستت دارم.»
مادرم سرش را از روي ورق ها بلند مي كند و شگفت زده جيغ كوتاهي از دهانش خارج مي شود.
به سوي پدرم بر مي گردم . ديگر تقريبا ناپديد شده . از خلال شكمش مي توانم چرم صندلي را ببينم. نمي دانم به خاطر اظهار عشق ناشيانه من است يا تعجب مادرم كه پدرم به خنده مي افتد . به هر دليلي كه هست ، به شكلي غير قابل كنترل مي خندد و بريده بريده مي گويد : «اي احمق هاي كودن ، كاشكي مي تونستين قيافه هاي خنگتون را ببينين.» و ديگر اثري از او نيست .
مادرم در حالي كه هنوز ورقي در دست دارد ، نگاهم مي كند و با دلواپسي مي پرسد : «منو دوست داري؟»

پي‌نوشت‌ها:
 

* اين داستان با عنوان «Do You Love Me» در فوريه 1980 در اولين مجموعه داستان كوتاه پيتر كري با نام «Fat Man in History» منتشر شده است.
 

منبع:خردنامه ، شماره 72