دردسر


 

نويسنده: علي مهر




 
تازه در کتاب خانه را باز کرده بودم. پنج - شش نفري پشت ميزها نشسته بودند که سر و کله اش پيدا شد. آرام و بي سر و صدا و بي سلام و احوال پرسي با يک بغل کتاب از جلويم گذشت و پشت ميز گوشه کتاب خانه نشست. معمولاً يکشنبه ها و چهارشنبه ها مي آمد؛ آن هم با کلي کتاب هاي زبان انگليسي، درسي، حل المسائل، لغت نامه و... اما آن روز سه شنبه بود و کتاب هايش هم غير زبان. چنان سرش توي کتاب ها بود که از رفتن پيشش منصرف شدم. به بخش اماني رفتم و مشغول کار شدم. يک ساعت بعد، به سالن مطالعه آمدم. قدم زنان از بين ميزها به طرف او رفتم. هنوز نرسيده بودم که سر از روي کتاب برداشت. با سر سلام کردم، انگشت اشاره اش را جلوي دهانش گرفت و دوباره سرش را توي کتاب کرد. دوباره به بخش اماني برگشتم. آخرهاي وقت، پشت ميز مشغول نوشتن بودم که صداي پايي آمد. سربلند کردم. خودش بود. کنار ميز آمد و گفت: «مي بخشيد.»
خواستم مثل خودش انگشت جلوي دهان بگيرم، يعني ساکت، ولي نکردم. ادامه داد: «بي زحمت، چايي داريد؟» روي ميزم را نگاه کرد: نه قوري، نه فلاکس، نه استکان و نه نعلبکي بود. چين به پيشاني انداخت. رديف پنجم قفسه ها را نشانش دادم: «آن جاست. » برگشت و به طرف قفسه ها رفت. ايستاد. چند بار به قفسه ها و به من نگاه کرد. کتاب هاي چند قفسه از رديف پنجم را زير و رو کرد. گفتم:
«همان اولي.»
برگشت نگاهم کرد. اولين کتاب را برداشت و با صداي بلند عنوانش را خواند:
«تاريخچه چاي!»
نگاهم کرد و گفت: «داشتيم؟!»
خنديدم. فلاکس چاي را از زير ميز کنار پايم برداشتم و گفتم: «بيا، بنشين.»
دست گذاشت روي پيشاني اش و به طرف ميز آمد: «سرم خيلي درد مي کند.»
يک صندلي را جلو کشيد و نشست:
«همه اش تقصير ننه ام است!»
يک استکان چاي برايش ريختم و گفتم: «براي اين که تازگي ها درس مي خواني؟»
بي تعارف استکان را جلو کشيد و گفت: «نه بابا! يعني آره! شايد... »
يک چايي هم براي خودم ريختم و گفتم: «شايد؟ يک قلپ چايي خورد و گفت: شايد هم مقصر اصلي مهري خانم است!»
استکان چايي را که برداشته بودم، دوباره روي ميز گذاشتم و گفتم: «مهري خانم!»
يک قلپ چاي ديگر خورد و گفت: «يک روز، توي محل فوتبال بازي مي کرديم. از بدشانسي، مهري خانم مثل خروس بي محل سبزي خريده بود و از آن جا مي گذشت. اصغر هم از دروازه بيرون آمده بود. خواستم غافلگيرش کنم. شوت کردم، ولي يک ذره کج رفت و خورد به مهري خانم. او هم سر برگرداند که نفرين کند و ناسزا بگويد. وقتي مرا ديد که توي سر خودم زدم، برگشت و بدون هيچ فحشي رفت و راست چغلي مرا پيش ننه ام کرد.»
ته استکان چاي را سر کشيد و هنوز استکان را روي ميز نگذاشته، پرسيد: «خالي شد؟»
پرسيدم:«چي؟»
گفت: «فلاکس.»
يک استکان ديگر برايش ريختم و چايي سرد شده خودم را سر کشيدم.
يک حبه قند توي دهان گذاشت و يک قلپ چاي رويش خورد. بعد، گفت: «خانه که رفتم، ننه کلي ناله و نفرين کرد و خط و نشان کشيد.»
يک قلپ چاي خورد و ادامه داد: «بد شانسي، آن روز پنجشنبه بود و جمعه هم روز گرفتن پول تو جيبي هفتگي من.
اگر ننه جريان را به بابا مي گفت، معلوم نبود چه سرنوشت سختي در انتظار من بود. براي همين؛ کمي که خشم ننه فروکش کرد، شروع کردم به چاپلوسي؛ از چرب زباني گرفته تا جمع و جور کردن اتاق و مرتب کردن کتاب ها و وسايل هايم تا پيشنهاد خريد داوطلبانه نان و... ننه هم که انگار نقطه ضعف خوبي گير آورده بود، هر چه فرمايش داشت، تند تند مي فرمود. بالاخره، شب شد و بابا آمد. بقيه چاي را سرکشيد و استکان را روي ميز گذاشت. از گوشه چشم به فلاکس نگاه کرد. يک چاي ديگر براي او و يک چاي براي خودم ريختم. لبخندي زد و ادامه داد: «خودت هم نوجوان بودي و اين لحظه را تجربه کردي. نمي دانم چرا در اين لحظه ها آدم خود به خود به سوي کتاب و دفترهايش کشيده مي شود.» يک حبه قند ديگر به دهان گذاشت و يک قلپ چاي رويش نوشيد.
من قبل از اين که بابا وارد اتاق شود، رفتم سراغ کتاب هايم و شانسي يک کتاب را برداشتم. از بد حادثه، کتاب زبان به دستم آمد و مجبور شدم دفترش را هم بردارم و آن شب براي اين که زياد متوجه من نباشند، همه اش سرم توي کتاب بود. و ناخودآگاه چند تا لغت ياد گرفتم. فردا صبح هم همين بساط بود و زير نگاه هاي مشکوک بابا و لبخندهاي معني دار ننه چند تا لغت ديگر ياد گرفتم. آن ماجرا به خير گذشت و با عفو ننه، پول تو جيبي هفتگي را گرفتم، اما خبر نداشتم که تقدير از اين ماجراي ساده چه خوابي برايم ديده است.
هر دو استکان ها را برديم بالا. او استکان خالي را پايين آورد و من استکان نيم پر را روي ميز گذاشتم. دوباره از گوشه چشم به فلاکس نگاه کرد. گفتم: «خالي شد» و فلاکس را برداشتم و تکان دادم.
گفت: «پس زود داستان را تمامش کنم، تو هم به کارهايت برسي. »
خنديدم و گفتم: «خب؟»
گفت: «يکشنبه زنگ دوم زبان داشتيم. يک عادت بدي که دبير زبان مان دارد، اين است که اول، نيم ساعت درس مي پرسد و بعد، درس مي دهد. آن روز هم تقدير لاکردار اسم مرا از آستين در آورد و گذاشت جلوي دبيرمان او هم مرا صدا کرد. خواستم بگويم که غايب است، ولي مي دانستم خنده بچه ها ماجرا را لو مي دهد. براي همين، بلند شدم و سر به زير رفتم پاي تخته. گفتم که پنجشنبه و جمعه کمي زبان خوانده بودم و تقدير بي مروت باعث شد که هر چه بپرسد، جواب دهم. آقاي فتوحي بعد از سه سؤال که پرسيد، براي اطمينان، با تعجب چهارمين لغت را هم پرسيد و من جواب دادم. بلند شد و کنارم آمد. چند بار روي شانه ام زد و گفت: «آفرين، آفرين!»
رو به بچه ها که با لوچه هاي آويزان ما را نگاه مي کردند، گفت: «از آقاي حسني ياد بگيريد. ديديد چه خوب جواب مي دهد. معلوم است که خوانده. معلوم است که تصميم گرفته از حالا به بعد درس بخواند و من مطمئن هستم او موفق مي شود، چون اولين قدم را محکم برداشته است.» کلي هم حرف هاي خوب خوب گفت که خودم هم باورم نمي شد. همين حرف ها کار دستم داد و از آن روز به بعد شب يکشنبه ها و سه شنبه هر کاري داشته باشم، زمين مي گذارم و زبان مي خوانم و تکليف هايش را انجام مي دهم. جلسه بعد هم، سه شنبه با اين که از من نپرسيد، در وقت درس دادن، به دو پرسشي که مطرح کرده بود، جواب دادم و باز همان نگاه هاي محبت آميز و عاشقانه آقاي فتوحي که آدم را توي رو در بايستي مي انداخت. خلاصه، حالا کار به جايي کشيده که حتي شاگرد اول کلاس هم اگر توي زبان انگليسي اشکالي دارد، از من مي پرسد، ولي نمي دانم کدام شير پاک خورده اي ماجراي انگليسي خواندن مرا به آقاي معراجي لو داده است.»
پرسيدم: «آقاي معراجي کيه؟»
گفت: «چايي سرد شد.»
نگاه به استکان انداختم، نصفه بود. سر کشيدم. استکان را روي ميز گذاشتم و به او نگاه کردم. گفت: «دبير رياضي مان مگر امروز کتاب هايم را نديدي؟! ديروز، زنگ تفريح صدايم کرد، رفتم پيشش، جلوي دفتر گوشم را گرفت و يک نيم پيچ داد و گفت: «پس بلدي درس بخواني؟ ها؟»
سرم را يک وري کردم و با آه و ناله گفتم: نه، به جان...»
گفت: «ساکت! پس اين نمره هاي زبان چيه؟ اين تعريف هاي آقاي فتوحي چيه؟
گوشم را ول کرد و گفت که از اين به بعد، اول هر جلسه بايد بروم و يک مسئله از جلسه قبل را حل کنم. اگر بلد نباشم، واي به حالم!» به صندلي تکيه داد و گفت: «حالا، مشکل من دو تا شد.»
نگاهي به ساعت کردم. وقت تعطيلي کتاب خانه بود. بلند شدم و گفتم: «ولي به نظر من زياد هم بد نيست.»
نيم خيز شد و گفت: «چي چي زياد بد نيست؟! فکرش را بکن، اگر بقيه معلم ها هم خبردار شوند، آن وقت چه مي شود.» به طرف سالن رفتم. دو -سه نفر بيشتر در سالن نبودند. گفتم: «مي شوي حسني درس خوان!»
شنيدم که گفت: «آن وقت، حتي وقت سرخاراندن هم ندارم، چه برسد به فوتبال بازي کردن.»
منبع: نشريه انتظار نوجوان، شماره 64