بهترين خانه دنيا


 

نویسنده : سيده افروز ارزه‌گر




 

من مينا هستم. اسم برادر كوچك من هم مهدي است.

من، مهدي، مامان و بابا، در خانه كوچك و زيبايي زندگي مي‌كنيم. من و مهدي صبح‌هاي زود از خواب بيدار مي‌شويم. بابا به ما نماز خواندن ياد داده. صبح‌ها با بابا و مامان نماز مي‌خوانيم. قبل از مدرسه صبحانه مي‌خوريم و آماده مي‌شويم براي رفتن به مدرسه.

مهدي بلد نيست ساعت را بخواند. من به او مي‌گويم: هر وقت عقربه بزرگ رفت روي شش و عقربه كوچك روي هفت بود، ساعت هفت و نيم است. آن وقت ما به مدرسه مي‌رويم و مامان و بابا به سر كار.

مامان و بابا در يك كارخانه كار مي‌كنند. در آن‌جا لباس‌هاي قشنگ و مانتو و شلوارهاي مدرسه‌مان را مي‌دوزند.

مامان از نمره‌هاي بيست و لبخند خانم معلم خوش‌حال م‌شود. ما خوب درس مي‌خوانيم تا مامان را خوش‌حال كنيم. مامان ظهر از سر كار مي‌آيد. بابا شب از سر كار مي‌آيد. مامان كه از سر كار مي‌آيد، نمره‌هاي خوب و درس‌هاي جديدمان را نشان مي‌دهيم. بابا كه از سر كار مي‌آيد، برايش چاي مي‌ريزيم و لباس‌هايش را روي جا لباسي مي‌گذاريم. امروز خانم معلم گفت: روز كارگر است. برايمان از كارگرهاي زحمت‌كش و با ايمان گفت.

من به صورت مهربان و خسته بابا نگاه مي‌كنم. دوست دارم زود بزرگ شوم و به او كمك كنم. او با دست‌هاي قوي و توانايش مرا بغل مي‌كند و مي‌گويد: «خوب درس بخوان تا بزرگ شوي و خوب كار كنيم.

او مي‌گويد: «آدم باسواد مثل كسي است كه موقع كار كردن، يك چراغ روشن همراهش است و آدم بي‌سواد مانند يك نابيناست».

من به دست‌هاي بابا و مامان نگاه كردم. دست‌هاي بابا خيلي قوي بود. يواشكي به دست‌هايش بوسه زدم، چون خجالت مي‌كشيدم كه من كار نمي‌كنم و آنها خيلي كار مي‌كنند.

گفتم: مامان! بابا! خانه ما بهترين خانه دنياست، چون هر روز مهربان‌ترين كارگران دنيا را مي‌بينم و بر دستشان بوسه مي‌زنم.
منبع ماهنامه قاصدک شماره 52