گفت و گو با حميد نعمت الله


 

نويسنده: حميد گرشاسبي




 

بچه لاک پشت هايي که در راه تلف مي شوند
 

مي خواهم با يک سؤال فرامتني شروع کنم. چه احساسي پيدا مي کني، وقتي فيلمت را با فيلمي مثل نفس عميق مقايسه مي کنند؟
 

از مقايسه شان احساس خاصي پيدا نمي کنم. اما از خواندن يا شنيدن اين که بوتيک تحت تأثير نفس عميق است، احساس خوبي نمي کنم، چون اصلاً نمي تواند اين طور باشد. بوتيک و نفس عميق هر دو در يک سال ساخته شده ند و قرار بود بوتيک در جشنواره بيست و يکم نمايش داده شود که به خاطر يک اشکال فني در آن جشنواره نمايش داده نشد و افتاد به جشنواره سال بعد. اخبار مراحل توليد آماده شدن فيلم بارها در مطبوعات چاپ شده، بوتيک سال81 فيلمبرداري، مونتاژ و صداگذاري شد و سال 82 ميکس شد و مراحل لابراتواري اش طي شد.

به نظر تو آنهايي که دست به اين مقايسه مي زنند، چه نکات مشترکي در اين دو فيلم مي يابند؟
 

من نفس عميق را در جشنواره نديدم، اما با مطالبي که درباره اين فيلم خوانده بودم کمي نگران شده بودم که مثل اين که چيزهايي در اين فيلم شبيه بوتيک است يا چيزهايي در بوتيک است که شبيه نفس عميق است، چون در اين صورت حدس مي زدم بعد از نمايش بوتيک شايد چنين اظهارنظرهايي بشود که حالا شده. وقتي نفس عميق را در اکران ديدم خيالم راحت شد که اين دو فيلم ربطي به هم ندارند. اما بعد از نمايش بوتيک و برخي اظهار نظرها درباره تأثيرپذيري بوتيک از نفس عميق خيلي تعجب کردم چون من شباهتي نمي ديدم. بعد از مدتي که اينها را خواندم، از يکي از دوستان که چنين نظري داشت براي اولين بار پرسيدم شباهت اين دو فيلم چيست؟ گفت: در هر دو فيلم دختري هست که پرحرفي مي کند و پسري هست که ساکت است و کم حرف است و نکاتي اين چنيني. اساساً فيلم ها اين طور از هم تأثير نمي گيرند که مثلاً چون کاراکتر پرحرف يک فيلم خوب جواب داده پس من هم کاراکتر پرحرف را از نوع ديگري درست کنم.
اتافاقاً من اگر بخواهم بوتيک را با فيلمي مقايسه کنم، آن را با فيلم تنگنا مقايسه مي کنم. چونن تأثيري که بوتيک روي اين نسل مي گذارد، مشابه تأثيري است که فيلم تنگنا روي آدم هاي دهه50 گذاشت. در واقع به نظر من اين فيلم، تنگناي زمانه ماست.
خب تعبير تو براي من غرور انگيز است.
به نظر من هم بوتيک با نفس عميق تفاوت دارد. بوتيک فيلم گرمي است و نفس عميق به شدت سرد است و طبعاً نوع تأثيرگذاري آنها هم با يکديگر فرق دارد. حالا کمي از چگونگي شکل گيري فيلمنامه برايمان حرف بزن. اين که ايده آن از کجا آمده؟ چه چيزهايي باعث نوشتن اين فيلمنامه شد و اصلاً منبع الهامت چه بود؟
قشر وسيعي از جوانان امروز زندگي پر از حرمان، پريشاني و تاريکي را مي گذارند. جوان ترها هنوز روياهايشان را از دست نداده اند. چند سال بعد نفرت فعالي جاي روياها را مي گيرد و چند سال بعدتر يأس، منگي و کسالت مزمني جاي نفرت را و در تمام اين مراحل آنها در موقعيت هاي عمومي ظاهر طبيعيشان را حفظ مي کنند و به نظر وضعيت آنها امن و امان است و فقط کافي است سيگار را ترک کنند تا ديگر مثل ماه بشوند. وجه مشترک همه آنها محروميت مالي است. اگر چه اين همه مشکل نيست اما در طيف وسيعي اين مهم ترين دليل است؛ بيکاري و طبعاً فقر، و بعد هم سرخوردگي ها. اين محروميت ها در مواجهه با جامعه به شدت مادي امروز صدمات را بيشتر مي کند. وضعيت موجود مهم ترين منبع الهام من بود. اما خب، انتخاب سوژه ها نهايتاً خيلي با تصميم گيري صورت نمي گيرد. موضوعي روي من تأثير مي گذارد و موضوع ديگر روي کس ديگري. ما موضوع هايي را انتخاب مي کنيم که از ان متأثر شده ايم. به آن فکر کرده ايم و طبعاً شناخت بهتري از آن داريم و مي توانيم فيلم به درد بخورتري از آن بسازيم، اما جزئيات شکل گيري فيلمنامه و جرقه آن را به خاطر ندارم. اما مي دانم با خود هم مصمم بودم فيلمي درباره اين جوانان بسازم و البته مهم مصداق ها نبود و مهم القاي اتمسفر زندگي آنها بود.

در فيلمنامه تقريباً پنج مکان اصلي هست: خانه شاپوري، بوتيک، خانه مجردي، خانه ژاله و خيابان ها. به نظر تو مکان اصلي فيلم کجاست و آيا اين رفت و آمدها آگاهانه بوده است؟
 

بخش دوم سؤالت را درست متوجه نشدم! اما در مورد مکان اصلي فيلم بايد خانه مجردي باشد. آنجا مي تواند مرکز ثقل قصه باشد. پاساژها و يا محرک هاي قصه اغلب از خانه مجردي شروع مي شود، اگر چه خود افراد اين خانه محرک قصه نيستند. به لحاظ رواني هم فکر مي کنم بيش از ساير مکان ها معرف فيلم بوتيک است. بخش شخصي تر فيلم هم هست و مثلاً به نسبت خانه ژاله يا شاپوري ازجذابيت عمومي کمتري برخوردار است. البته قبلاً به سؤال شما فکر کرده بودم، اما حالا فکر مي کنم اگر امکانش بود دوست داشتم خانه مجردي را مفصل تر نشان بدهم و در شکل خيالبافي اش اصلاً فيلم درباره آن خانه باشد. ساکنانش و آمد و رفت ها و ساکنان موقتي. خب البته نمي شد. و بعد از آن خانه، خيابان شايد مهم ترين مکان باشد، که يا لوکيشن اصلي است و يا در زمينه لوکيشن هاي اصلي ديده مي شود و حس مي شود، مثل زمينه خانه ژاله و مهرداد و يا زمينه لوکيشن بستني فروشي و تريا.

چقدر موافق آن دسته از آدم هايي هستي که بوتيک را يک زير مجموعه از فيلم هاي مثل عشقي مي دانند؟
 

موافق نيستم.

به نظر تو چرا چنين توهمي براي اين افراد پيش آمده؟
 

شايد چون به اين الگو نزديک تر است تا الگوهاي معروف ديگر. خب، دختر و پسري هم هست و به هر حال عشقي يا چيزي شبيه عشق و در حال و هواي عشق، ضلع سوم اين مثلث عشقي کيست؟ شاپوري؟ نه، ربطي به مثلث عشقي ندارد. يعني انرژي در فيلم صرف اين ماجرا نشده. شايد خلاصه داستانش اين گمان را به وجود بياورد اما با ديدن فيلم نبايد ربطي به مثلث عشقي حس شود يا جدي حس نمي شود.

تم کلي اين فيلم به نظر تو چيست؟
 

محروميت و فقر، به نظر تو تم کلي فيلم چيست؟
من هم فکر مي کنم محروميت تم غالب فيلم باشد. چرا صحنه آشنايي را حذف کردي؟ يادم است در فيلمنامه اوليه که من آن را خواندم، صحنه آشنايي اتي و جهان وجود داشت. حذف اين صحنه اين گزک را به دست مخالفان داده که شروع ماجراي فيلم را از سر اتفاق بدانند. در فيلمنامه، جهان بر سر اتي با ديگران دعوايي کرده بود و همين دليلي است که او را بعد از يک ماه در خيابان بشناسد.
دليل همراهي جهانگير در طول فيلم با اتي دليل منطقي به معني رايج «منطقي» نداشت که لازم باشد شروع اين رابطه يک جرقه قانع کننده عشقي و يا غير عشقي داشته باشد. چون به هر حال تماشاگري که معتقد است بايد شروع رابطه حتماً خيلي خاص و با اتفاقي همراه باشد در طول فيلم هم همين منطق را حفظ مي کند و مدام دلايل قانع کننده عيني لازم دارد. به هر حال يا تماشاگر اين رابطه و اين همراهي جهانگير را باور مي کرد و مي پذيرفت و يا نه. يعني اگر من مي خواستم اين تماشاگر را کاملاً قانع کنم بعد بايد خيلي چيزهاي ديگر هم تغيير مي کرد و من اين تغييرات را دوست نداشتم و البته همان طور که قبلاً گفتم آن صحنه ملاقات صبح زود خوب در نيامد و من امکان تکرارش را در لوکيشن مناسب تر و شرايط مناسب تر نداشتم و اگر آن صحنه خوب اجرا شده بود به نظرم حالا اين مشکل آن قدر جدي نبود.
تو در فيلم بوتيک به طور کلي بيشتر از روش حذفي استفاده کرده اي و سعي کرده اي با حذف پيرايه هاي شخصيت ها آنها را مرموز تر جلوه بدهي و به نظرم تنها صحنه اي که اين روش حذفي جواب نداده، همان صحنه اول است. حالا بگذار راجع به شخصيت ها حرف بزنيم. شخصيت هاي بوتيک نسبت به يک فيلم110دقيقه اي خيلي زيادند.

به چه دليل اين همه شخصيت براي فيلم انتخاب کردي؟
 

اگر زمان فيلم باز هم بيشتر مي شد، ترجيح مي دادم تعداد شخصيت ها را بيشتر کنم تا اين كه پيشينه همين شخصيت ها را توضيح دهم. متعدد بودن اين آدم ها را در طول فيلم لازم داشتم. چيزي شبيه به فيلم هاي جاده اي که شخصيت اصلي در طول مسير با آدم هاي مختلفي روبه رو مي شود.
به نظر مي رسد در طول کار به اين که براساس قواعد کلاسيک، روايت را پيش ببري خيلي اعتقادي نداشته اي، به خصوص درباره شخصيت ها اين قضيه بيشتر نمود پيدا مي کند. مثلاً سعي نکردي آنها را به يکباره معرفي کني و بگويي آنها کي و چکاره هستند. اطلاعات خيلي به تدريج به مخاطب داده مي شود. حتي براي اين که بيننده بفهمد اينها کي هستند مجبور است تا آخر فيلم صبر کند. شاهد مثالم جايي است که اتي مي گويد از قبرستان بدم مي آيد و تماشاگر براي اين که بداند چرا اتي از قبرستان بدش مي آيد مجبور است تا آخر صبر کند تا بفهمد شغل پدر او چيست و...
البته اين که اطلاعا ت به تدريج داده مي شود، در فيلم هاي کلاسيک هم رايج است. گاهي اصلاً اساس قصه همين است. اما به هر حال بوتيک کاملاً منطبق برالگوهاي کلاسيک نيست. اين که آدم ها کار خيلي مشخصي انجام بدهند و به قهرمان کمک کنند يا براي او مشکل ايجاد کنند. آدم ها در فيلم بوتيک نقش سرراست به معني اي که گفتم ندارند. بيشتر نقش ايجاد اتمسفر فيلم را دارند و احساس فيلم را گسترش مي دهند.
خيلي به اتمسفر اشاره مي کني. پيداست که خيلي دغدغه اين را داشتي که اتمسفر فيلم درست از آب دربيايد. اما اتمسفر که بيشتر وظيفه کارگردان است. خودت فکر مي کني بيشتر در جايگاه کارگردان براي بوتيک انرژي گذاشتي يا در جايگاه نويسنده.
حقيقتش من فيلمنامه نويسي و کارگرداني را با هم ياد گرفتم. با کم يا زياد اين ياد گرفتن کاري ندارم، اما اين دو زمينه براي من يکي بود. در واقع آميخته به هم بود. اين يادگيري آکادميک و دانشگاهي نبوده و بيشتر کشف و شهودي و شخصي بوده. البته مي توانم درک کنم چطور فيلمنامه نويسي را جدا ياد مي گيرند و کارگرداني را جدا و چطورمي شود اين دو زمينه را جدا از هم بررسي کرد.

پس در مرحله نگارش به نحوي کارگرداني هم مي کردي؟
 

همين طور است. البته فکر مي کنم اغلب فيلمنامه نويسان هم در مرحله نوشتن، شکل اجرا شده صحنه شان را تجسم مي کنند. و اين تجسم يعني کارگرداني اين صحنه. و کارگردان هم تجسم خودش را از همان صحنه عينيت مي بخشد و آن را تقطيع مي کند. اغلب فيلمنامه نويسان وقتي تجسم خوبي از يک صحنه و موقعيت آدم ها در آن صحنه نسبت به هم دارند، با عباراتي آن صحنه را با تجسم کاملشان يعني با ميزانسن پيشنهاديشان مي نويسند وگاهي حتي محترمانه آن را تقطيع هم مي کنند. اما وقتي ميزانسن و تجسم به درد بخوري از آن صحنه ندارند، از نوشتنش منصرف نمي شوند و اين بخش کار را مي سپارند به کارگردان. يعني فيلمنامه نويس فقط ديالوگ ها را مي نويسد و آن بالا مي نويسد که روز است يا شب، داخلي است يا خارجي و آنجا کجاست. اما وقتي قرار است من خودم چيزي را که مي نويسم کارگرداني کنم، همان لحظه وقتي تجسم خوبي از آن صحنه ندارم و صحنه اين امکان را به من نمي دهد، بديهي است عوضش مي کنم. البته در مورد من موضوع افراطي تر از اين حرف هاست. يعني در نسخه دست نويس فيلمنامه که براي خودم خواهد ماند، همان زمان نگارش در حاشيه اش جزئيات ديگري هم نوشته ام. گاهي دکوپاژ صحنه و گاهي منطقه جغرافيايي که شبيه آنجاست. يا حتي اين که يادم باشد براي بازيگر اين صحنه فلان مثال را بزنم تا متوجه اين صحنه بشود و از اين حرف ها.

موقع نوشتن فکر نمي کردي که با يک موضوع کهنه سروکله مي زني؟
 

چرا و خيلي هم نگران بودم. حس مي کردم پايان موج فيلم هاي دختر و پسري است و متوجه بودم که از اين زاويه موضوع کهنه است.
موضوع دگيري که تقريباً اغلب آدمي هايي که بوتيک را ديده اند، مي گويند اين است که خيلي متوجه نمي شوند چرا جهانگير آن قدر با اتي مهربان است و براي او دل مي سوزاند و اصلاً به طور کلي روحيه آسماني جهان خيلي درک نمي شود.
از مرحله نوشتن اين ايراد مطرح بود و حقيقتش با طرح حساب شده اي هم ميزان قطعيت و ابهام را در جهانگير طراحي کرده بودم و علي رغم اين که مي دانستم دليل همراهي جهانگير با اتي کاملاً روشن نيست، ترجيح مي دادم همين طور باشد. فکر مي کردم اگر جهانگير را بعد از قتل احتمالي شاپوري زنده دستگيرش کنند و از او درباره همه چيز باز جويي کنند، خود او احساسش را به اتي اين طور توصيف مي کرد.
ـ«مي خواستي به اتي کمک کني؟ »
ـ «بله. »
ـ «دلت براي او مي سوخت؟ »
ـ«بله»
ـ«عاشقش بودي؟ »
ـ «نمي دونم. »
جهانگير نمي گفت نه عاشقش نبودم و تنها مي گويند نمي دانم. اين احوالات و اين عدم قطعيت احساسات و منطق در زندگي روزمره ما موضوعي رايج است، اما در يک فيلم به اين وضعيت عادت نداريم. دلايل مختلفي براي همراهي جهانگير با اتي وجود دارد که ما نمي دانيم اما احتمالش وجود دارد. مثل حدس هايي که خود اتي درباره جهان و مهرباني اش به او مي زند. ضمن اين که جهان با بقيه آدم هاي پيرامونش تفاوت دارد. او کاملاً محو روزمرگي نشده و خوي متفاوتي دارد.
البته من به ايرادي که ديگران به شخصيت جهان مي گرفتند اشاره کردم، ولي خودم اعتقاد دارم که خالق اثر يک نگاه کلي پشت آن دارد که آسماني بودن جهانگير را براي من توجيه مي کند و آن نگاه بيان آرزومندي ها و حسرت هاست. او دوست دارد در دل يک جامعه تاريک اين چنيني، فرشته اي را از آسمان براي نجات يک دختر محروم بفرستد.
من از تعبير تو متشکرم. به هر حال مي شود با اضافه کردن و کم کردن صحنه هايي جلوي اين انتقادها را گرفت، ولي چيزهاي مهم تري از دست مي رود. اصولاً ما در زندگي روزمره با موضوعاتي که نشانه ها و علامت هاي منطقي کافي ندارند به راحتي برخورد مي کنيم. و آنها را مي پذيريم، اما در سينما و در فيلم ها فقط به حاصل جمع و تفريق نشانه ها و اطلاعات پايبنديم. شايد هم همين درست باشد. اما در زندگي بيشتر به احساسي که داريم تکيه مي کنيم. «فلاني ناراحت شده ها.» هيچ نشانه اي نداريم که او ناراحت شده و خيلي هم دليل قانع کننده اي در حرکات او مبني برناراحتي وجود ندارد ولي همه تأييد مي کننند که «آره. ناراحت شد». اتفاقات نامحسوس تر است و خيلي منطقي نيست که اين طوري شد که آن طوري شد. اما موضوع را با احساسمان تشخيص مي دهيم. من حال و هواها را بيشتر به اين شکل براي جهانگير و بقيه فرض کردم و اميدوار بودم فضا و حالت کلي فيلم و احساس کلي فيلم تأثير به درد خوري داشته باشد.

تصوير آخر فيلم و پايين رفتن آسانسور مي تواند نشان دهنده هبوط يک فرشته آسماني باشد؟
 

احساسي که از شخصيت جهانگير و حضور او ايجاد مي شود، مي تواند اين تعبير زيبا را ايجاد کند و مکمل تعبير قبلي تو مبني برآسماني بودن جهانگير باشد.
به نظرم در اوديسه فيلم، جهانگير به شناخت بيشتري از جامعه اطرافش مي رسد تا اتي.
در واقع تماشاگر. اما چون تماشاگر همه چيز را از چشم جهان مي بيند مي گويد جهانگير به شناخت تازه اي مي رسد. اما در واقع جهانگير به هيچ چيز، نگاه تازه و هيجان زده اي مثل يک کشف را ندارد. چيزي براي او تازه نيست غير از اتي.

اتي براي تو مثل بچه لاک پشت هايي هستند که در راه تلف مي شوند؟
 

بله و بقيه آدم هاي مثل او.
شخصيت شاپوري پرداخت خيلي خوبي دارد. شخصيتي است که حرص آدم را در مي آورد. او تا آخر لجن بودن پيش مي رود و اين لجن بودن خيلي او را واقعي تر جلوه مي دهد. فکر مي کنم او سهم زيادي در موفقيت فيلم دارد. هيچکاک هم گفته که براي اين که فيلمتان خوب شود، شخصيت منفيتان را قوي کنيد.
براي در آوردن شخصيت شاپوري خيلي نگران بودم که يک بدمن سطحي نشود. دوست نداشتم به تمهيداتي که در فيلمنامه نويسي بعضي فيلم هاي ايراني مد است متوسل شوم و به شخصيت پيچيدگي هاي اجتماعي و يا روان شناسانه سطحي بدهم تا مثلاً کليشه نشود و متفاوت باشد. که مثلاً او يک کارخانه دار ظاهر الصلاح و رانت خوار باشد که در زندگي خصوصي اش اين طوري است و... يا او در بچگي عيبي داشته و زن باباي بي رحمي داشته و از اين حرف ها.
چيزي که به چند ساحتي کردن شخصيت مصطلح است و در واقع خيلي مواقع کمکي هم به قصه ما نمي کند.
اغلب مخل فيلم هم مي شود. موضوع اصي اين است که ما آن آدم را باور کنيم. اين کار خيلي هنرمندانه و سخت تر است تا آشنايي زدايي مفصلي که باعث شود تماشاگر آن آدم را به جا نياورد و در عوض فيلمنامه نويس متهم نشود که شخصيتت کليشه اي است. نوشتن شخصيت هاي عجيب و غريب با پيچيدگي هاي ظاهري کار سختي نيست. بيشتر شبيه درس پس دادن در کلاس فيلمنامه نويسي در بخش شخصيت پردازي است. به قول هيچکاک پرده سينما را بايد از احساس انباشت نه از حساب و کتاب. البته بخش دوم اين جمله را بنده خدا هيچکاک نگفته.
در بعضي صحنه هاي فيلم ظرايفي هست که بيشتر به نظر مي رسد بداهه بازيگران باشد تا کار فيلمنامه نويس. مثلاً صحنه خانه شاپوري که ناخن پايش روي زمين افتاده يا صحنه اي که گل شيفته فراهاني در کافي شاپ است. چند درصد از صحنه هاي فيلم نوشته شده و چقدر از آنها بداهه بوده است؟
اگر فرض کنيم در فيلمي ديالوگ ها خوب بوده و عيناً آن چيزي است که فيلمنامه نويس نوشته طبعاً به امتيازي در مورد کار آن فيلمنامه نويس اشاره کرده ايم. و اگر در فيلمي هم بگوييم ديالوگ ها خوب بوده اما سرصحنه خلق شده لابد امتيازي است براي کارگردان که اين تبحر را داشته که اين شرايط را ايجا کند. پس در فيلمي مثل بوتيک که نويسنده و کارگردانش يک نفر هستند، در هر دو صورت من بايد خوشحال باشم چون به هر حال به بخشي از کار من اشاره شده. پس لازم نيست بحثي براي حق و حقوق خودم بکنم. اما چون اين يک مجله تخصصي است ترجيح مي دهم جواب کامل و صحيحي بدهم چون به هر حال تجربه اي است که شايد به درد ديگران هم بخورد. واقعيت اين است که يکي، دو جا بازيگران فيلم بوتيک به من ابراز لطف داشته اند که توانسته ام شرايطي ايجاد کنم که آنها گاهي بداهه هم بگويند. اما بايد بگويم که من مطلقاً چين توانايي جادويي را ندارم. با اين فرض لابد يک فيلمساز با تجربه و خيلي خوب، مي تواند شرايطي را ايجاد کند که بازيگران همه ديالوگ ها را بداهه بگويند و يک فيلمساز بهتر هم لابد مي تواند شرايطي ايجاد کند که بازيگران فيلمنامه را هم بداهه بنويسند. در حالي که به نظر من در يک فيلم به درد بخور ناممکن است که بازيگران ديالوگ هايشان را بداهه بگويند.
اما کار بداهه بازيگران ظاهراً موضوع ثابت شده اي است.
کاري که بازيگران مي کنند اين است که بداهه بازي مي کنند و کارگردان مي تواند مزاحم آنها نشود تا آنها بتوانند وراي تمريني که کرده اند در لحظه ضبط، بازي با طراوت و تازه اي داشته باشند. خيلي از بازيگران هم دوست ندارند و در تمرين ها مو به مو مثل ضبط با تمام انرژي و احساسشان بازي کنند. من سعي مي کنم علاوه بر تمرين مفصلي که براي بعضي از پلان ها مي کنيم بازيگران را مکلف نکنم که اگر لحظه بداهه اي در بازي اش ايجاد شد در برابر آن مقاومت کند. من فکر مي كنم بازي خوب مثل يک راز مي ماند که کسي از آن مطلع نيست، حتي بازيگر و يا کارگردان و فقط وقتي بازي خوب انجام شد از آن راز مطلع مي شويم.

اين چيزي که مي گويي مغاير نيست با توضيح قبلي ات؟
 

نه مغاير نيست. بداهه ديالوگ گفتن با بداهه بازي کردن فرق دارد. وقتي بازيگر هميشه بازي بداهه خود را انجام مي دهد ممکن است کلمه و به ندرت جمله اي را هم در بازي بداهه خود بگويد. جمله او بيشتر عطف به عملي است که اودر حال انجامش است نه عطف به شخصيت پردازي، قصه گويي و ساير وظايف ديالوگ در فيلمنامه. مثلاً در صحنه اي که اتي و جهانگير مي خواهند از خانه شاپوري خارج بشوند و اتي مي گويد خداحافظ و حالا شاپوري دارد اداي رقصيدن عروسک را در مي آورد، بازيگر (رويگري) در بازي خود به طور بداهه پاسخ خداحافظي اتي را مي دهد و با همان لحن و ريتم رقصيدن و با مسخرگي مي گويد «خداحافظ». اين جمله يعني «خداحافظ» رويگري بداهه گفته شده ولي چون توأم با بازي اوست خيلي هم مي چسبد و بجاست. اما اين که بازيگر جمله اي فارغ از لحظه اي که بازي مي کند، بگويد ناممکن است و اصلاً مگر بازيگر فيلمنامه نويس است که بتواند ديالوگ مناسب و صحيح را بگويد؟
من در گفت و گويي از آقاي رويگري خواندم که خود آن رقص هم بداهه بوده!
خير بداهه نبوده. ايشان فراموش کرده اند. احتمالاً هنوز ايشان فيلمنامه بوتيک را دارند و مي توانند به اين جمله مراجعه کنند. ببينيد اين وضعيت بدي است که به نظر بيايد من دارم سعي مي کنم بگويم اين ها کار من است و مثلاً کار بازيگر نيست. اما اميدوارم متوجه باشيد منظور من از اين چيست. آقاي رويگري فوق العاده بوه اند و من بسيار از ايشان ممنونم اما به هر حال آن رقص هم در فيلمنامه بوده. ظاهراً گاهي براي آدم ها خاطرات کاذبي بوجود مي آيد. من پيرمرد مؤمن، محترم و راستگويي را مي شناختم که فکر مي کرد اين بيت را که «آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است- با دوستان مروت با دشمنان مدارا» را خودش سروده، ولي خب اين شعر را حافظ سروده.

پس هيچ ديالوگي در بوتيک بداهه نبوده؟
 

چرا بوده. من اين اشتباه را کردم که در سه صحنه از فيلم در شرايط خاصي از بازيگر خواستم خودش چيزي به ديالوگش اضافه کند تا مشکلي حل شود. مثلاً در صحنه اي که اتي و جهانگير در مترو و از پله برقي بالا مي روند و اتي درباره مترو و اين که جاي خوبي است صحبت مي کند. لازم بود ديالوگ اتي تا بالاي پله برقي ادامه پيدا کند. در حالي که وقتي تمرين مي کرديم ديالوگ هاي نوشته شده او در پله هاي آخر تمام مي شد و احتياج به جمله ديگري هم داشتيم. در شرايطي بوديم که من ديالوگ مناسبي به ذهنم نرسيد و به جاي اين که براي چند دقيقه از گروه بخواهم استراحت کنند تا جمله مناسبي پيدا کنم از گلشيفته فراهاني خواستم ديالوگي در انتها اضافه کند. حاصل کار اين طور شد که او وقتي از خوبي هاي مترو مي گويد به جهانگير مي گويد به کسي نگو من اينجا مي آيم. وقتي جهان ساکت است او باز مي گويد «قول بده، قول بده» و اصلاً اين طور قول گرفتن به نظر من براي کاراکتر اتي صحيح نيست و اين جزو رفتارهاي او نمي تواند باشد و جزو آن دسته از رفتارهاي شيکي هم نيست که به آن تظاهر مي کند. چون در بازي گلشيفته فراهاني در لحظاتي که دروغ مي گويد يا تظاهر مي کند حالتي وجود دارد که در موقع گفتن ديالوگ «قول بده. قول بده» وجود ندارد. يا در همان صحنه مترو وقتي اتي دارد تفريح مي کند، جهانگير به اتي مي گويد: «مث يويو مي مونه» اين جمله بداهه بود که اصلاً ربطي به شخيصيت جهانگير ندارد و مثلاً اين شوخي را ممکن است پدر جهانگير بگويد، ولي اين جمله جهانگير با آن سن و سال نيست و متأسفانه ما نمي توانستيم اين دو جمله را حذف کنيم چون مشکل ديگري به وجود مي آمد. يا در خانه شاپوري در سکانس آخر که جهانگير سراغ شاپوري آمده و شاپوري به او مي گويد «مدرسه بودي؟ » و بعد شاپوري از کادر خارج مي شود تا جهانگير جلو بيايد و حرفشان را ادامه بدهند، در فاصله جلو آمدن جهانگير و خارج شدن شاپوري از کادر، من دوست داشتم شاپوري جمله ديگري هم بگويد، اما جمله اي ننوشته بودم و از آقاي رويگري خواستم با توجه به اين که جهانگير صورتش را اصلاح کرده جمله اي بگويد تا برسيم به ديالوگ بعدي که اقاي رويگري گفت: «صورتو ببين چه کرده مورچه روش ليز مي خوره»اين جمله را بارها در مرحله مونتاژ و صداگذاري حذف کرديم که سکوت نامناسبي پيش مي آمد و وقتي به جايش برمي گردانديم جمله نامناسبي بود و در آخر طاقت اين جمله را نداشتم و حذفش کردم. اين شوخي مال ده، پانزده سال پيش بود که آن موقع شوخي با مزه اي بود و چون بامزه بود و مناسبت روز هم داشت خيلي زود رايج شد و بعد طنزش را از دست داد و فراموش شد و حالا فقط آدم هاي بي مزه ممکن است اين شوخي را بکنن. اصولاً اين رفتار غيرحرفه اي است که از بازيگر بخواهيم خودش جمله مناسبي بگويد. يعني بازگير تمرکزي را که بايد براي بازي اش صرف کند صرف کاري کند که فيلمنامه نويس بايد انجامش دهد و اصولاً اين توقع که بازيگر خوب جملات بداهه خوبي هم بايد بگويد حرف بي معني اي است و اين فيلمنامه نويسان خوب هستند که بايد بتوانند جمله هاي خوب بنويسند. وضعيت دگيري هم البته وجود دارد. گاهي بازيگري براي بازي بهترش نياز دارد جمله اي اضافه کند و جمله اي هم به نظرش مي رسد. طبيعي است اين جمله ها را با کارگردان در ميان مي گذارد، اما رفتار بدي که بعضي از بازيگران دارند اين است که جمله و حرکتي را که از قبل به آن فکر کرده اند و ربطي هم به بداهه ندارد بدون اين که با کارگردان در ميان بگذارند در موقع ضبط مي گويند که گاهي دردسر مي شود. مثلاً در آن برداشت همه چيز مناسب بوده و امکان تکرارش هم نيست و بازيگر آن وسط هنرنمايي بيهوده اي کرده. اما همان طور که گفتم بازيگران گاهي جمله اي را به کارگردان پيشنهاد مي کنند که گاهي فوق العاده هم است. مثلاً حامد بهداد ذهن فعال و همه جانبه اي در مورد نقش داشت. موقع دعوايش با ژاله چند جمله نوشته بود که خيلي هم خوب و مؤثر بو د که از آن استفاده نشد.

من فکر مي کردم ديالوگ هاي بداهه اين فيلم بيشتر از اين حرف هاست.
 

خير همين ها بود. من ديالوگ بداهه ديگري در ذهن ندارم، اگر بازيگري چيزي يادش هست بگويد، منتها قبلش به فيلمنامه نگاهي بيندازد. با همه اين حرف ها من منکر نمي شوم که ممکن است گاهي بازيگري ديالوگ فوق العاده خوبي را بداهه بگويد، اما وضعيت کميابي است و من تا به حال به آن برنخورده ام مگر در فيلم هاي خاصي که لابد شرايط بداهه گويي را از قبل در موردش طراحي کرده اند و برآن اساس بازيگر انتخاب کرده اند و ميزانسن ايجاد کرده اند و خلاصه شرايط ويژه اي براي اين موضوع ايجاد کرده اند که البته من اين کار را بلد نيستم. در برنامه هاي تلويزيوني مثل طنزهاي شبانه که با چند دوربين ضبط مي شود، اين بداهه گويي از ارکان کارشان است. کاري به فيلم بوتيک و نتيجه اش ندارم، اما در هيج فيلم پدر و مادر داري واقعاً نمي شود بدون مشورت با فيلمنامه نويس و بدون حضور او ديالوگي اضافه کرد و انتخاب ديالوگ ها از جانب فيلمنامه نويس سنجيده تر و فکر شده تر از اين حرف هاست. فيلمنامه نويس خوب مي داند شخصيتي که نوشته از چه کلماتي استفاده مي کند و از چه کلماتي استفاده نمي کند و هيچ کس ديگري به اندازه او اين اشراف را ندارد، همان طور که گاهي خود من به عنوان فيلمنامه نويس در ديالوگ ها تغييري ايجاد مي کردم و چيزي را اضافه و کم مي کردم.

بنابراين تو معتقدي نبايد در فيلمنامه تغييري ايجاد کرد.
 

البته اين کمال مطلوب است که فيلمنامه اي آن قدر دقيق باشد که نشود در آن تغييري ايجاد کرد. اما هميشه اين طور نيست. از لحظه اي که کارگردان و گروهش کارشان را شروع مي کنند مدام چيزهايي در فيلمنامه تغيير مي کند. حتي اگر ظاهراً چيزي حذف نشود و چيزي هم به فيلمنامه اضافه نشود. انتخاب بازيگران، گريم آنها، طراحي لباس، دکوپاژ، ميزانسن، موسيقي همه اينها مدام برچيزهايي تأکيد مي کنند و چيزهايي تأثيرشان را کم مي کنند و فيلمنامه مدام در حال بازنويسي است. به ويژه در مرحله مونتاژ. آن چه من تأکيد کردم اين بود که ديالوگي را نمي شود بدون هماهنگي با فيلمنامه نويس اضافه کرد. اگر چه براي کم کردن ديالوگ هم، همفکري با فيلمنامه نويس کار عاقلانه اي است، اما ضرورت دخالت فيلمنامه نويس در اين مورد کمتر است و بيشتر به حوزه کار تدوينگر مربوط مي شود.

رابطه ات با موئيني-تدوينگر فيلم-چگونه بود؟
 

فوق العاده. رابطه ما رابطه استاد و شاگردي بود و من بسيار مشتاق بودم موئيني درباره زمينه هاي مختلف موتاژ و اصولا ً سينما اظهار نظر کند تا از او بياموزم. ما درباره تصميمات مختلف درباره فيلم بوتيك با هم بحث مي كرديم و سعي مي كرديم بهترين تصميم را بگيريم و هميشه او بود كه درست مي گفت. به نظر من نتيجه نهايي، نهايت استعدادي بود كه در فيلم بوتيك وجود داشت و در مونتاژ هيچ استعدادي از اين فيلم ضايع نشد و اين اتفاق به ندرت در فيلم ها مي افتد.

فيلمنامه بعدي ات چه حال و هوايي دارد؟
 

شوخ و شنگ تر و شاداب تر از فيلم بوتيک است.

فيلم تو از آن فيلمنامه هايي است که خيلي ها اعتقاد دارند که بسيار خوب است و پديده است و... خودت چقدر فکر مي کردي فيلم به چنين توفيقي برسد؟
 

در خيالبافي هاي غيرمنطقي که خودم جوابش را همان موقع مي دادم که «پا شو مرد گنده بي خيال شو» به اينجاها مي رسيد، اما در فکرهاي منطقي تر فکر مي کردم بوتيک طرفداراهايي خواهد داشت و کساني آن را دوست خواهند داشت اما هيچ وقت فکر نمي کردم تعداد آن قدر وسيع و از طبقات تا اين حد متنوع باشد.
منبع: فيلم نگار شماره 21