سگهاي انباري قسمت اول Reservoir Dogs
سگهاي انباري قسمت اول Reservoir Dogs
سگهاي انباري قسمت اول Reservoir Dogs
فيلمنامه نويس و کارگردان: کوئنتين تارانتينو
مدير فيلمبرداري: آندرژ سکولا، تدوين: سالي منک، ترانه ها: مارک جيمز، جاني کِي، جوتکس، طراح صحنه: ديويد واسکو، طراح چهره پردازي: ميشل بوهلر، بازيگران: هاروي کايتل (آقاي سفيد/لارنس ديميک)، تيم راث (آقاي نارنجي/فردي نيونديک)، مايکل مدسن (آقاي بلوند/ويک وگا)، کريس پن(ادي کابوت)، استيو بوسمي(آقاي صورتي)،لارنس تيرني(جوکابوت)، ادوارد بانکر (آقاي آبي)، کوئنتين تارانتينو (آقاي قهوه اي)، رندي بروکس (هولداوي) و...
رنگي، 35ميلي متري، محصول1992آمريکا.
آقاي قهوه اي : «مثل يه باکره» از اول تا آخر درباره دختريه که پسره رو[...] چال مي کنه. تمام آواز، يه استعاره ست براي [...]
آقايبلوند: نه، اين جوري نيست. درباره يه دختره که خيلي ضعيف و حساسه و[...]
آقاي قهوه اي: اوهوي... زياد وقت نداريم... اين مزخرفات رو براي توريست ها تعريف کن.
جو(به دفتر تلفن نگاه مي کند): تويي... تويي ديگه کدوم خريه؟ تويي... تويي... فکر کن... فکر کن... فکر کن... .
آقاي قهوه اي: نه... اون ترانه اصلاً راجع به يه دختر خوب که يه پسر حساس رو ملاقات مي کنه نيست. حالا دارم مي فهمم که «آبي واقعي» درباره چيه، ديگه بحثي نيست.
آقاي نارنجي: «آبي واقعي» کدوم بود؟
ادي: «آبي واقعي» رو يادت نمياد؟ همون که بهترين ترانه مدونا از آب در اومد ديگه. من که اصلاً کارهاي برجسته موسيقي پاپ رو دنبال نمي کنم. ولي دست کم يه چيزايي راجع به «آبي واقعي» مي دونم.
آقاي نارنجي: ببين الاغ جون! من نگفتم چيزي راجع بهش نشنيدم. فقط پرسيدم چه جور ترانه ايه؟ خيلي ببخشين که شنيدن ترانه هاي مدونا بزرگ ترين تفريح من نيست.
آقاي سفيد: از مدونا متنفرم.
آقاي ابي: من ترانه هاي قديميش رو دوست دارم، مي دوني، مثل «ستاره خوشبخت» و «خط مرزي». اما از وقتي تو فيلم پاپا ديگه موعظه نکن بازي کرد، ازش بدم اومد.
آقاي قهوه اي: هي... مرده شور همه تون رو ببرن. من مي خوام يه موضوعي رو بگم، اما شما کاري مي کنين که رشته کلام از دستم در بره
جو: اگه هي ... توبي همون دختر کوچولوي چينيه...
آقاي قهوه اي : اون چيه دستت؟
جو: اين کتابچه قديمي رو توي جيب يکي از کت هايي که ديگه نمي پوشم پيدا کردم. توبي چي چي؟ ... اسم فاميل لعنتيش چي بود؟
آقاي قهوه اي : داشتم چي مي گفتم؟
آقاي صورتي: گفتي «آبي واقعي» درباره يه دختر خوبه که يه دوست حساس پيدا مي کنه. اما «مثل يه باکره» استعاره ايه براي[...]
آقايقهوه اي : بذار بهت بگم «مثل يه باکره» راجع به چيه.[...]
آقايصورتي: خب.
آقاي قهوه اي : بعد يه روز دختره، اون جان هولمز نامرد رو مي بينه. اون نره خر مثل چارلز برانسون تو فيلم فرار بزرگ مي مونه. هي تونل حفر مي کنه پدرسوخته.
جو: چي بود؟ توبي چي يو بود ديگه؟ نه.
آقاي قهوه اي: [...]
همه از خودشان سرو صداهايي در مي آورند.
جو: وونگ؟
آقاي قهوه اي: لعنتي تو اشتباه مي کني. حق با منه! پس تو چي راجع به اين چيزها مي دوني؟ هنوز داري به ترانه هاي جري وال آشغال گوش مي کني.
جو: درسته! خودشه! وونگ! يه اسم چينيه.
آقاي سفيد کتابچه را از دست جو قاپ مي زند. با هم دعوا مي کنند، اما خيلي هم به پرو پاي هم نمي پيچند.
آقاي سفيد: بدش من اون صاب مرده رو.
جو: غلط زيادي نکن، بده من اون دفتر رو.
آقاي سفيد: فعلاً دارم گوش مي کنم جو، وقتي داريم مي ريم بهت پس مي دم.
جو: يعني چي وقتي داريم مي ريم بهت پس مي دم؟ مي گم همين الان رد کن بياد.
آقاي سفيد: تو اين يه ربع ساعت تو همه ش سرت توي اين دفتر تلفنه و داري دنبال يه اسم مي گردي. تو بي... تو بي... تو بي ... تو بي وونگ، توبي وونگ، ... توبي چونگ، [...]
جو: از چي ناراحتي؟
آقاي سفيد: وقتي تو انقدر اعصاب خورد کن مي شي، کفرم در مياد.
جو: دفتر تلفن رو بده.
آقاي سفيد: مي خواي بذاريش کنار؟ بذارش کنارها!
جو: هر کاري دلم بخواد باهاش مي کنم.
آقاي سفيد: پس متأسفم. بايد پيش خودم بمونه.
آقاي بلوند: جو، دلت مي خواد يه گلوله حرومش کنم؟
آقاي سفيد: دهه... تو که هي توي خواب به من شليک مي کني...بهتره بيدار بشي و عذرخواهي کني.
ادي: شماها اون ترانه معرکه «تعطيلات پايان هفته» کي. بيلي رو شنيدين؟
آقاي صورتي: آره ... خيلي عاليه ... اين طور نيست؟
ادي: مي توني باور کني مي شه همچنين ترانه هايي رو خوند؟
آقاي صورتي: مي دوني روز بعد چي گوش دادم؟ «ضربان قلب-صداي عشق». که توني دو فرانکوي کوچيک و خانواده فرانکو خونده بودن. من نمي تونستم اون آهنگ رو بخونم. چون اون موقع کلاس پنجم بودم.
ادي: وقتي داشتم مي اومدم اينجا، داشتم به اين ترانه گوش مي دادم. و بعدش ترانه «در شب چراغ هاي جورجيا خاموش شدن» رو شنيدم. خيلي وقت بود نشنيده بودم. اما قبل تر، يک ميليون بار گوش کرده بودم. امروز صبح که دوباره شنيدم، اولين بار بود که فهميدم اون خانمي که مي خونه همون کسي يه که اندي رو کشت.
آقاي قهوه اي: تو نمي دونستي که ويکي لارنس اونو کشته؟
ادي: فکر مي کردم همسرحقه بازش اين کار رو کرده.
آقاي بلوند: توي اون ترانه اينها رو مي گه.
ادي: مي دونم، شنيدم. هر بار که به اونجاي ترانه مي رسيد، بايد دوباره گوش مي کردم. فکر مي کردم وقتي اون مي گه اون خواهر عوضي، داره درباره خواهر شوهرش حرف مي زنه، اون زنيکه حقه باز.
جو: نه، اون زنه اين کار رو کرده. اون زنيکه حقه باز رو هم اون کشته.
همه دور ميز مي خندند. پيشخدمت سرميز مي آيد. يک قوري قهوه و يک صورت حساب در دستش است.
پيشخدمت: کسي باز هم قهوه مي خواد؟
جو: نه، ديگه داره زياديمون مي شه. من صورت حساب را مي پردازم.
پيشخدمت صورت حساب را به او مي دهد.
پيشخدمت: بفرماييد. لطفا اگه اشکالي نداره، صورت حساب رو به صندوق بپردازيد.
جو: حتماً.
پيشخدمت: روز خوبي داشته باشين.
همه زير لب چيزهايي زمزمه مي کنند. پيشخدمت خارج مي شود و جو برمي خيزد.
جو: من مي رم پول رو بدم. آقايون بلند شين.(رو به آقاي سفيد)و وقتي برمي گردم دفتر تلفنم رو مي خوام.
آقاي سفيد: متأسفم، الان ديگه کتاب منه.
جو: آبي، يه گلوله حروم اين کثافت کن! مي توني؟
آقاي آبي با انگشتش به سمت آقاي سفيد نشانه مي رود.
آقاي سفيد وانمود مي کند تير خورده است. جو خارج مي شود.
ادي: خيلي خب، همه براي اون خانم کوچولو انعام هاشون رو رد کنن.
همه يک دلار از جيب هايشان بيرون مي آورند و روي ميز مي گذارند؛ همه به جز آقاي صورتي.
ادي: يالا ديگه... يه دلار رد کن.
آقاي صورتي : اوه...من انعام نمي دم.
ادي:منظورت چيه؟ انعام نمي دي؟
آقاي صورتي: از اين کار خوشم نمياد.
ادي: از انعام دادن خوشت نمياد؟
آقاي قهوه اي (با خنده): من از اين پسره خوشم مياد.
آقاي بلوند: مگه فکر مي کني اين خانم هاي پيشخدمت چقدر درآمد دارن؟
آقاي صورتي : اينو به من نگو، اگه پول کافي در نمياره مي تونه ديگه اينجا کار نکنه. همه مي خندند.
ادي: حتي يه يهودي رو هم نمي شناسم که بتونه همچين حرفي بزنه. بذار ببينم، تا حالا هيچ وقت انعام ندادي؟
آقاي صورتي: من انعام نمي دم، چون جامعه مي گه بايد اين کار رو بکنم، من به کسي انعام مي دم که مستحقش باشه. وقتي کسي واقعاً يه کاري يا تلاشي از خودش نشون بده، ارزش يه کم بيشتر رو داره. اما انعام دادن به اين شکل اتوماتيک خيلي مسخره ست. تا اونجاييکه به من مربوطه، اونها فقط دارن وظيفه شونو انجام مي دن.
! آقاي آبي: ولي اين دختره که کارش خيلي خوبه.
آقاي صورتي: دختره کارش ايرادي نداره. ولي کار خاصي که انجام نمي ده.
آقاي آبي: منظورت از کار خاص چيه؟
همه مي خندند.
ادي: من بايد دوازده درصد ش رو خودم بدم.
آقاي صورتي: ببين، من قهوه سفارش دادم. ما اين همه وقت اينجا بوديم و اين دختره فقط سه بار فنجون منو پر کرد. وقتي من قهوه سفارش مي دم. دلم مي خواد شش بار فنجونم پر بشه.
آقاي بلوند: اگه سرش خيلي شلوغ باشه چي؟
آقاي صورتي: در قاموس پيشخدمت ها کلمه «شلوغ بودن سر» نبايد وجود داشته باشه.
ادي: ببخشين، آقاي صورت، اما تنها چيزي که الان مي خواين يه فنجون قهوه ديگه ست.
همه مي خندند.
آقاي صورتي: اين خانم هاي پيشخدمت آنقدر گرسنگي نمي کشن که بميرن. اونها حداقل دستمزد رو مي گيرن. زماني که من براي حداقل دستمزد کار مي کردم، اين قدر خوش شانس نبودم که شغلي داشته باشم که به خاطرش انعام بگيرم.
ادي: عجب گيري افتاديم... همه ش به خاطر اينکه اون يه حرومزاده عوضيه.
آقاي نارنجي: درسته همين طوره.
ادي: آره... ولي اون هيچ وقت يه پيشخدمت نبوده. تو مثل يه ظرفشور مست پاتيل حرف مي زني «مرده شور اون آشغال ها رو ببرن با او انعام هايي که مي دن».
آقاي آبي: پس با اين حساب براي تو اهميتي نداره که اونها روي انعام تو براي زندگيشون حساب مي کنن.
آقاي سفيد دو انگشت خود را به هم مي مالد.
آقاي صورتي: مي دوني اين چيه؟ اين کوچک ترين ويولن دنياست که فقط براي پيشخدمت ها به صدا در مياد.
آقاي سفيد: تو نمي فهمي چي داري مي گي. اينها پدر خودشون رو در ميارن. کار خيلي سختي دارن.
آقاي صورتي: توي رستوران هاي مک دونالد هم که بري همين کارها رو مي کنن . اما اونجا احساس نمي کني که مجبوري انعام بدي. غذات رو برات سرو مي کنن اما لازم نيست بهشون انعامي بدي. جامعه مي گه بايد به اينهايي که اينجا هستن انعام بدي، ولي به اونهايي که اونجا هستن ندي. خيلي مسخره ست.
آقاي آبي: کار اينها خيلي سخت تر از کار اون جوجه هاييه که توي مک دونالد کار مي کنن.
آقاي صورتي: اوه، آره، تا حالا نديدم اونها ماهيتابه شسته باشن.
آقاي آبي: اين خانم ها بايد از انعامي که مي گيرن ماليات هم بدن. وقتي انعام نمي دي داري يه پولي هم مي ندازي گردنشون.
آقاي سفيد: پيشخدمتي توي اين کشور شغل شماره يک زن هاييه که تحصيلات دانشگاهي ندارن. اين شغليه که هر زني، اساساً مي تونه داشته باشه و زندگيش رو دنبال کنه. دليلش هم انعامه.
آقاي صورتي: اي همه شونو...
همه مي خندند.
آقاي صورتي: خيلي متأسفم که دولت براي انعام هايي که مي گيرن ماليات وضع مي کنه. خيلي مسخره ست. اما تقصير من که نيست. به نظر مي رسه که پيشخدمت ها هم فقط يکي از گروه هاي زيادي هستن که دولت داره از يه راه قاعده مند پدرشون رو درمياره. تو يه ورقه به من نشون بده که توش نوشته باشه دولت نبايد اين کار رو بکنه، من امضاش مي کنم. بذارش به رأي گيري، من بهش رأي مي دم، اما اين کاري رو که مي گي نمي کنم. وارد اين بازي نمي شم و اين چيزهايي هم که راجع به تحصيلات دانشگاهي و اينها مي گي... فقط دو کلمه در موردش بگم: به نوع حالگيري فکر کن، چون اگه توقع داشته باشي تو اجازه دادن بهت کمک کنم، جوري حالت رو مي گيرم که برات سورپريز باشه.
آقاي نارنجي: منو متقاعد کرد. پول منو پس بده.
همه مي خندند. جو سرميز برمي گردد.
جو: خيلي خب، آقايوني که پياده روي مي کنن، راه بيفتن. يه دقيقه صبرکنين، کي پولش رو نداده؟
آقاي نارنجي: آقاي صورتي
جو(به آقاي نارنجي): گفتي آقاي صورتي؟ (رو به آقاي صورتي)چرا؟
آقاي نارنجي: اون انعام نمي ده.
جو(به آقاي نارنجي): انعام نمي ده؟ (رو به آقاي صورتي)انعام نمي دي؟ چرا؟
آقاي نارنجي: مي گه اعتقادي به اين کار نداره.
جو(به آقاي نارنجي): اعتقادي به اين کار نداره؟ (به آقاي صورتي)اعتقادي به اين کار نداري؟
آقاي نارنجي: نه.
جو(به آقاي نارنجي): خفه شو! (به آقاي صورتي) پول رو رد کن بياد حرومزاده، پول صبحونه شماها رو من دادم.
آقاي صورتي: چون پول صبحونه منو دادي انعام مي دم. ولي معمولاً اين کار رو نمي کنم
جو: به هر حال، پولت رو بده که مي خوايم راه بيفتيم (رو به آقاي سفيد) تو رو خدا ببين من اينجا با چه آدم هايي سروکار دارم. يه مشت بچه. سروکارم با يه مشت ني ني کوچولوئه.
هشت مرد بلند مي شوند تا بروند. کمر آقاي سفيد در پيش زمينه است. وقتي دگمه کتش را مي اندازد، براي يک لحظه مي بينيم که با خود اسلحه اي حمل مي کند. آنها از رستوران عموباب خارج مي شوند و بين خودشان با هم حرف مي زنند.
ميان نويس: يکي از مردها پليس است.
سپس در ادامه:
در انتها، همه به جز يکي خواهند مرد.
خارجي-کافه عموباب-روز
فصل عنوان بندي:
به پايان رسيدن فصل عنوان بندي، تصوير سايه مي شود. روي سياهي صداي کسي را مي شنويم که از روي ناراحتي فرياد مي کشد. زير صداي فرياد، صداي اتومبيل در ترافيک شنيده مي شود. روي صداي فرياد و همهمه ترافيک، صداي کس ديگري را مي شنويم که مي گويد:
نفر دوم (صداي خارج از قاب): صبرداشته باش، آروم بگير.
نفر اول از فرياد زدن دست برمي دارد تا بگويد که:
نفر اول: متأسفم. نمي تونم باور کنم که اون دختره منو کشت! کي مي تونست همچين فکر احمقانه اي بکنه؟
قطع به:
آقاي سفيد نفر دوم است. با سرعت هشتاد مايل در ساعت مشغول رانندگي است و ميان ترافيک نسبتاً شلوغ ويراژ مي دهد. در همان حال که دارد براي نجات جان او اين چنين رانندگي مي کند، به گفت و گو با سرنشين زخمي اتومبيل خود ادامه مي دهد. فقط اين دو نفر داخل اتومبيل هستند.
آقاي سفيد: هي، نگران نباش! تو صدمه ديدي، بد جوري هم صدمه ديدي، اما نمي ميري.
آقاي نارنجي(با فرياد): اين همه خون نگران کننده نيست؟ من دارم مي ميرم، مي دونم.
آقاي سفيد: اوه ببخشين. نمي دونستم که مدرک پزشکي هم داري. تو يه دکتري؟ تو يه دکتري؟ جواب بده لطفاً تو يه دکتري؟
آقاي نارنجي: نه نيستم.
آقاي سفيد: اه... پس قبول داري که نمي دوني راجع به چي داري حرف مي زني. پس به جاي اين که اين جوري آماتوري اظهار نظر کني، دراز بکش و به اخبار گوش کن. تو رو به محل قرارمون برمي گردونم، جو داره يه دکتر برات جور مي کنه، دکتر حسابي بهت مي رسه و حالت خوب مي شه. حالا اين جمله رو بگو: تو حالت خوب مي شه. بگو: تو حالت خوب مي شه.
آقاي نارنجي جواب نمي دهد. آقاي سفيد فرمان را مي چرخاند.
آقاي سفيد: اين چند تا کلمه لعنتي رو به زبون بيار: تو حالت خوب مي شه.
آقاي نارنجي: من حالم خوب مي شه.
آقاي سفيد(به نرمي): درست شد.
آقاي سفيد: فقط يه کم صبرکن. صبرکن و منتظر جو باش. من نمي تونم هيچ کاري برات انجام بدم. اما وقتي جو از راه برسه، که هر لحظه هم ممکنه پدايش بشه، مي تونه کمکت کنه. ما فقط اينجا مي شينيم و منتظر مي مونيم. [پس] ما منتظر کي مي مونيم؟
آقاي نارنجي: جو
آقاي سفيد: سرهيکلت شرط مي بندم که همين طوري مي شه که مي گم.
آقاي نارنجي: لاري ... من خيلي مي ترسم. ممکنه منو محکم بگيري؟
آقاي سفيد (نجوا): ادامه بده و بترس، امروز به اندازه کافي شجاعت به خرج دادي. الان فقط مي خوام که راحت باشي. تو نمي ميري، حالت خوب مي شه . وقتي جو از راه برسه، تو رو صد در صد از اين رو به اون رو مي کنه.
آقاي سفيد، آقاي نارنجي را به پشت مي خواباند. هنوز دستانش را در دست گرفته است. آقاي نارنجي به بالا نگاه مي کند تا دوستش را ببيند.
آقاي نارنجي: ببين، من نمي خوام بدقلقي کنم، اما اگه خيلي زود کمک نرسه، مجبورم برم سراغ يه دکتر. برام مهم نيست که سراز زندون در بيارم. فقط مي خوام زنده بمونم.
آقاي سفيد: تو لعنتي قرار نيست بميري، خب؟
آقاي نارنجي: من که همين ديروز به دنيا نيومدم. من زخمي شدم. بد جوري هم زخمي شدم.
آقاي سفيد: اصلاً خوب نيست.
آقاي نارنجي: ببين، خيلي ازت ممنوم براي کاري که سعي داشتي انجام بدي. من براي يه لحظه حسابي وحشت کردم، اما حالا تونستم ذهنم رو متمرکز کنم. موقعيت من اينه که من تير خوردم و بدون مراقبت هاي پزشکي مي ميرم.
آقاي سفيد: من نمي تونم تو رو ببرم بيمارستان.
آقاي نارنجي: مرده شور ببره اين زندون رو! من که اصلاً اهميتي نمي دم بيفتم زندون. اما نمي تونم راضي بشم که بميرم. تو که قرار نيست حتماً منو ببري تا وسط بيمارستان. کافيه منو تا جايي که بيمارستان برسوني و منو از ماشين پرت کني تو پياده رو. من مواظب مردم هستم. بهشون هم هيچي نمي گم. به اون خدا قسم مي خورم بهشون هيچي نمي گم. به چشمام نيگا کن، درست به چشمام نيگا کن.(آقاي سفيد به چشمان آقاي نارنجي نگاه مي کند) من بهشون هيچي نمي گم. تو کاملاً در امان هستي
آقاي سفيد: اون عقب دراز بکش و سعي کن که...
آقاي نارنجي: من دارم مي ميرم! به دکتر احتياج دارم! التماست مي کنم، منو به يه دکتر برسون.
آقاي سفيد: گوش کن بچه. تو نمي ميري! ببين ... شکم هم مثل کاسه زانو وقتي تير مي خوره دردش وحشتناکه...
آقاي نارنجي: نه... اکّه هي
آقاي سفيد: اما زمان خيلي زيادي طول مي کشه تا آدم به خاطر اون زخم بميره. منظورم اينه که حتي ممکنه چند روز هم طول بکشه. طوري که آرزو مي کني کاش مي مردي. اما چند روز طول مي کشه تا از اون زخم دردناک بميري. زمان به نفع توئه . وقتي جو برسه اينجا، يه دکتر حسابي دل و روده ت رو وصله پينه مي کنه. مي دوني که کاراي جو چه جوريه . يهو از جيب عقبش يه دکتر در مياره. فقط کافيه دندون رو جيگر بذاري تا جو از راه برسه.
آقاي نارنجي سرش را پايين مي آورد و دراز مي کشد. به آرامي با خودش غرولند مي کند.
آقاي نارنجي: منو ببر پيش يه دکتر، برم پيش يه دکتر، خواهش مي کنم.
ناگهان در انبار باز مي شود و آقاي صورتي وارد مي شود.
آقاي صورتي : اين ديگه چه جور افتضاحيه؟
آقاي صورتي آقاي نارنجي را کف زمين، تيرخورده و خون آلود مي بيند.
آقاي صورتي : لعنت بر شيطون، نارنجي چه ش شده؟
آقاي سفيد: تير به شکمش خورده.
آقاي صورتي: عجب وضعيتي! ... قهوه اي کجاست؟
آقاي سفيد: مرده.
آقاي صورتي: لعنتي، لعنتي! چه جوري مرد؟
آقاي سفيد: مي خواستي چه جوري بميره؟ خب پليس ها بهش شليک کردن.
آقاي صورتي: اين خيلي بده . خيلي بده (به آقاي نارنجي اشاره مي کند) خيلي اوضاع بده؟
آقاي سفيد: منظورت بد در مقابل خوبه؟
آقاي صورتي: اوضاع خيلي بده. يه کسي حسابي دخلمون رو آورده.
آقاي سفيد: تو واقعاً فکر مي کني ما سرکار بوديم، کسي ما رو لو داده؟
آقاي صورتي: تو شک داري؟ من فکر مي کنم اين طوري باشه. ولي فکر مي کنم اين طور باشه! منظورم اينه که واقعاً، جداً اين همه پليس يه دفعه از کجا پيداشون شد؟ هان؟ اون موقع هيچ کدوم اونجا نبودن، ولي يه دقيقه بعد همه شون سر رسيدن. من اصلاً صداي آژيري نشنيدم. صداي بوق خطر قطع شد، خب؟ خب، وقتي صداي بوق قطع مي شه، حدوداً چهار دقيقه فرصت باقي مي مونه تا کسي پيداش بشه. مگه اين که يه ماشين گشت زني در حال رد شدن از اون خيابون باشه، اون هم توي همون لحظه. همه شون مي دونستن بايد چي کار کنن و چرا اونجا هستن! يادت مياد اون دسته دومي که يهو از ماشين هاشون بيرون اومدن؟ فقط اونها به خاطر صداي آژير اومده بودن، اما بقيه اون مادر به خطاها درست همون جامنتظر ما بودن! (مکث) تو راجع به اين قضيه فکر نکرده بودي، درسته؟
آقاي سفيد: من اصلاً فرصتي براي فکر کردن نداشتم. اول سعي کردم از اون جاي لعنتي بيام بيرون و وقتي هم فرار کردم، حسابي سرم گرم نارنجي بود.
آقاي صورتي: خب، پس بهتره کم کم شروع کني به فکر کردن درباره چيزي که الان گفتم. چون من هم دارم بدجوري بهش فکر مي کنم. ماشين رو همين نزديکي ها ول کردم و پياده اومدم. هر کي ما رو لو داده باشه، از اين محل هم اطلاع داره و تا اونجايي که مي دونيم، پليس ها با اون ماشين هاي لعنتيشون تخت گاز دارن ميان اينجا.
آقاي سفيد: بيا بريم اتاق بغلي.
دوربين آهسته در امتداد ديواري پيش مي رود و به گوشه اتاق مي رسد. از آنجا رد مي شويم و سالني را در آن پايين مي بينيم.
آقاي صورتي (صداي خارج از قاب): من اينجا چي کار مي کنم؟ من از اين شغلي که حالا ديگه وجود نداره احساس خوبي نداشتم. به محض اين که همچين احساسي بهم دست داد، بايد مي گفتم «نه، خيلي ممنون» و مي رفتم. اما من هيچ وقت اهميتي ندادم. هر بار که اون ماري جواناها رو مي خريدم، مي دونستم که اون پسره بهم دروغ مي گه. من فقط اينو حس مي کردم. اما مي خواستم باورش کنم. اگر اون به من دروغ نمي گه و اين واقعاً همون جنس تايلنديه، پس کي داره دروغ مي گه؟ اما امکان نداره تايلندي باشه. و من قبلاً گفتم که اگه درباره کار همچين حسي پيدا کنم، ... مي رم پيکارم... و اين کار رو کردم. و اين کار رو نکردم، به خاطر پول!
آقاي سفيد: کاري که شده، شده. دلم مي خواد آروم باشي، هستي؟
آقاي صورتي: آره. آرومم.
آقاي سفيد: برو يه آبي به صورتت بزن.
صداي دستشويي را مي شنويم . آقاي صورتي به صورتش آب مي زند. اسلحه اش را بيرون مي آورد و جلوي سکو مي گذارد.
آقاي سفيد: مي خوام يه سيگار دود کنم.
آقاي سفيد در دستشويي را باز مي کند، از سالن عبور مي کند واز قاب خارج مي شود. آقاي صورتي را مي بينيم. پشتش به سمت ماست و روي کاسه دستشويي خم شده است. حوله اي را برمي دارد و صورتش را خشک مي کند. آقاي سفيد با يک پاکت سيگار در دستانش وارد قاب مي شود.
آقاي سفيد: سيگار مي کشي؟
آقاي صورتي: چرا که نه؟
هر دو سيگار را روشن مي کنند.
آقاي سفيد: خب بذار ببينم. چه اتفاقي افتاد. ما اونجا بوديم. همه چيز داشت خيلي خوب پيش مي رفت. بعد صداي آژير بلند شد. من تا دور خودم چرخيدم، همه پليس ها اون بيرون بودن. حق با توئه. همين که چشمام رو به هم زدم، اونها اونجا بودن. همه شروع کردن به کاراي احمقانه. بعد آقاي بلوند شروع کرد به شليک کردن به همه اون...
آقاي صورتي: کار درستي نبود.
آقاي سفيد: چه ايرادي داشت؟
آقاي صورتي: موقع قطع صداي آژيرسر و کله پليس ها پيدا نشد. اونها تا زماني که آقاي بلوند شروع به تيراندازي نکرده بود، پيداشون نشد.
آقاي سفيد: به محض اين که صداي آژير رو شنيدم، پليس ها رو ديدم.
آقاي صورتي: بهت بگم... انقدرها هم زود نبود. اونها تا بعد از اين که آقاي بلوند غيبش بزنه نذاشتن کسي از حضورشون بويي ببره. نمي گم که اونجا نبودن، مي گم که بودن. اما تا وقتي که بلوند به سرش نزده بود، از جاشون تکون نخوردن. به اين دليله که مي گم برامون نقشه کشيده بودن. مي توني بفهمي که ؟... آقاي سفيد؟
آقاي سفيد: ببين، وقتي مي گي آقاي سفيد. حالم رو به هم مي زني. ديگه کافيه.
آقاي صورتي: اسمت رو به من نگو، نمي خوام بدونم! مطمئناً من هم اسمم رو نمي گم.
آقاي سفيد: حق با توئه. اين جوري بد مي شه.(مکث) تو چطوري اومدي بيرون؟
آقاي صورتي: تير مي انداختم و راهم رو باز مي کردم. هر کي اونجا بود داشت تيراندازي مي کرد، من هم همين کار رو کردم و تونستم بيام بيرون.
قطع به:
چهار پليس به دنبال آقاي صورتي هستند. سه نفرشان همراه هم و آن که چاق تر است چند قدم عقب تر.
با حرکت دالي، همراه آنها مي آييم. آقاي صورتي در شتاب ديوانه وار خود به سمت خيابان، با اتومبيلي تصادف مي کند. روي کاپوت مي افتد، شيشه جلو مي شکند و آنجا تا کف خيابان غلت مي خورد.
آقاي صورتي: از ماشين بيا بيرون! از اون ماشين لعنتي پياده شو.
زن که شوکه شده، شروع به جيغ زدن مي کند. آقاي صورتي سعي مي کند در سمت راننده را باز کند. اما در از داخل قفل شده.
آقاي صورتي: اون در لعنتي رو باز کن.
آقاي صورتي زن شوکه شده را از پشت فرمان بيرون مي اندازد و پليس ها به سر تقاطع مي رسند و از گوشه ديوار نشانه گيري مي کنند. آقاي صورتي پشت اتومبيل سنگر مي گيرد و سه بار به آنها شليک مي کند . اما گلوله ها به هدف اصابت نمي کند. پليس ها شليک مي کنند. آقاي صورتي اسلحه اش را خالي مي کند. پليس چاق تير مي خورد، به عقب و روي بازوان پليس جوان مي افتد. پليس چاق از درد فرياد مي کشد و پليس جوان از عصبانيت. آقاي صورتي داخل ماشين مي پرد. پليس ها شليک مي کنند.
برمي گرديم به:
آقاي صورتي: دو تا پليس. کسي رو کشتي؟
آقاي سفيد: چندتايي پليس.
آقاي صورتي: آدم هاي عادي رو نکشتي؟
آقاي سفيد: دهه... گفتم که فقط پليس.
آقاي صورتي: تو آقاي بلوند رو قبول داري؟
آقاي سفيد: اين احمقانه ترين چيزيه که تا حالا ديدم. آخه چرا بايد جو يه همچين آدمي رو بياره توي کار؟
آقاي صورتي: من دلم نمي خواد کسي رو بکشم. اما اگه از اين در خارج بشم و تو سرراه من باشي، حالا يا اين راه يا اون راه... بايد از سرراهم بري کنار.
آقاي سفيد: من به قضيه اين جوري نگاه مي کنم. انتخابي که بين ده سال کار و حبس و استفاده از آدم هاي احمقي مثل بلوند باشه که اصلاً انتخاب نيست. جو چي فکر مي کنه؟ تو نمي توني با يکي مثل اون کار کني. ما خيلي خيلي خوش شانس بوديم که تا حالا دخلمون نيومده، نزديک بود که کلاهمون بره تو هم.(دو انگشتش را بالا مي گيرد و فضاي کوچکي بين آنها باقي مي گذارد)
آقاي صورتي: همه وحشتن مي کنن. وقتي اوضاع پرتنش مي شه، هر کسي وحشت مي کنه. هر کسي. اهميتي نمي دم که اسمت چيه. مهم اينه که نمي توني کمکي به اين قضيه بکني. اين طبيعت آدميزاده . اما در درونت وحشت مي کني. تو سرت وحشت موج مي زنه. ظرف دو ثانيه دچار وحشت حسابي مي شي، بعد، وارد موقعيت مربوطه مي شي. اما کاري که هيچ وقت انجامش نمي دي اينکه که شروع به تيراندازي به دور و بر نمي کني و همه رو نمي کشي.
آقاي سفيد: کاري که تو داري راجع بهش حرف مي زني کاريه که يه حرفه اي انجام ميده. يه آدم رواني، حرفه اي نيست. تو نمي توني با يه رواني کار کني. چون اصلاً نمي دوني اين آدم هاي اشغال قراره بعدش چي کار کنن. منظورم اينه که ... يا عيسي مسيح، فکر مي کني اون دختر سياهپوست چند سالش بود؟ بيست. شايدم بيست و يک؟
آقاي صورتي: تو ديدي براي کس ديگه اي اتفاقي بيفته؟
آقاي سفيد: من و آقاي نارنجي سوار ماشين شديم و آقاي قهوه اي نقش زمين شد. بعدش ديگه نمي دوم چه اتفاقي افتاد.
آقاي صورتي: تو اون لحظه هر کي به فکر خودشه، مثل آقاي بلوند و آقاي آبي که از همه دورتر بودن، من هم بدجوري حواسم به خودم بود . وقتي بيرون اومدم، حتي يه بار هم پشت سرم رو نگاه نکردم.
آقاي سفيد: فکر مي کني چه اتفاقي براشون افتاده؟
آقاي صورتي: من چي فکر مي کنم؟ به نظرم پليس ها يا اونها رو گرفتن يا کشتنشون.
آقاي سفيد: يعني حتي يه شانس کوچيک هم گيرشون نيومده؟ تو بالاخره يه سوراخ که پيدا کردي واسه در رفتن.
آقاي صورتي: آره... و اين بيشتر شبيه معجزه بود. اما اگه اونها هم تونستن در برن الان کجا هستن؟
آقاي سفيد: تو فکر نمي کني احتمال داره الماس ها پيش يکي از اونها باشه و...
آقاي صورتي: نه
آقاي سفيد: چطور مي توني اين قدر مطمئن باشي؟
آقاي صورتي: الماس ها پيش منه.
آقاي سفيد: کجا؟
آقاي صورتي: قايمشون کردم. مي خواي با من بياي و برشون داري؟ مطمئناً مي تونيم همين حالا بريم، مي تونيم همين لحظه بريم ولي فکر مي کنم بايد کله مون رو به کار بندازيم و همين اطراف منتظر بمونيم.
آقاي سفيد: نقشه اين بود که اينجا همديگر رو ببينيم.
آقاي صورتي : پس بقيه کجان؟ از همون لحظه اي که فهميديم يه موش توي اين خونه مي پلکه، من گفتم که نقشه مون نمي گيره. ما خيلي هم با اطمينان نمي تونيم بگيم براي آقاي آبي يا آقاي بلوند چه اتفاقي افتاده. هر دو شون مي تونن يا دستگير شده باشن يا مرده باشن. ممکنه الان دارن توي مرکز پليس عرقشون رو در ميارن. اونها اسم ماها رو نمي دونن. اما دارن راجع به اينجا صحبت مي کنن.
آقاي سفيد: به خدا قسم مي خورم که من صاب مرده نفرين شدم.
آقاي صورتي: چي؟
آقاي سفيد: دو دفعه پيش، که چهار نفر بوديم، فهميديم که يکي از اعضاي گروه يه پليس مخفيه.
آقاي صورتي: نه... خداي من... لعنتي.
آقاي سفيد: خدا رو شکر، به موقع فهميديم. بايد اين قضيه رو به کل فراموش کنيم.
آقاي صورتي: پس اين بار کي مي تونه موش کوچولوي ما باشه؟ آقاي آبي؟ آقاي بلوند؟ جو؟ برنامه ها همه ش مال جوئه، همه برنامه ها رو اون ترتيب داده. شايد ترتيبي داده که ما لو بريم؟
آقاي سفيد: نمي تونم باور کنم. من و جو خيلي وقته با هم دوستيم. مي تونم با اطمينان بهت بگم جو يقيناً هيچ ربطي به اين افتضاح نداره.
آقاي صورتي: خب، تو و جو مدت زيادي با هم بودين. من جو رو از زماني که بچه بودم مي شناختم. اما گفتن اين که جو يقيناً هيچ ربطي به ماجرا نداره مسخره به نظر مياد. من مي تونم بگم که مطمئناً فلان کار رو نکردم، چون مي دونم چي کار کردم و چي کار نکردم. اما نمي تونم با اطمينان درباره کس ديگه اي حرف بزنم. چون يقيناً نمي دونم، ولي مي تونم بگم که تو اون موش هستي.
آقاي سفيد: من هم مي تونم بگم تو اون موش هستي.
آقاي صورتي: حالا داري کله تو به کار مي ندازي. با چيزهايي که ما مي دونيم، اون، مي تونه موشه باشه.
آقاي سفيد: اون پسره رو خودم ديدم که گلوله خورده بود و داشت مي مرد. بنابراين به اون نگو موش.
آقاي صورتي: ببين الاغ... حق با منه! يه نفر هست که بايد اون موشه باشه. يه چيز رو چند بار بايد بگم تا توي کله پوکت فرو بره؟
گفت و گو متوقف مي شود، هر دو به هم خيره مي شوند. آقاي صورتي سکوت را مي شکند.
آقاي صورتي: مي خوام برم دستشويي. توالت اين خراب شده کجاست؟
آقاي سفيد: برو پايين سالن، بپيچ سمت چپ، بالاي پله ها بپيچ سمت راست.
آقاي صورتي از قاب خارج مي شود و آقاي سفيد را تنها مي گذارد.
ميان نويس: «آقاي سفيد»
قاب خالي
در پس زمينه چيزي شبيه به فضاي يک دفتر کار را مي بينيم.
صدا: اوضاع آلا باما چطوره؟
آقاي سفيد: آلا با ما؟ من يه سال و نيم مي شه که آلا باما نبودم.
صدا: فکر مي کردم شما دو تا يه تيم هستين.
آقاي سفيد: يه مدت کوتاهي اونجا بوديم. حدوداً چهار تا کار رو با هم انجام داديم بعد هم تصميم گرفتيم دست برداريم و از اونجا بريم.
حالا قطع مي شود به جو که او را پشت ميز کارش مي بينيم.
چو: دختره الان چي کار مي کنه؟
آقاي سفيد: با فرد مک گر مي پره، يه دو تا کار با هم کردن. ظاهراً عاشق زنه شده. دزد کوچولوي خوبيه.
جو(مي خندد): خب تامي تيکه خوبيه لا مصب!
آقاي سفيد: شنيدم اهل آرکانزاسه.
جو: تنسي. نشويل تنسي. خيلي اهل هر هر و کر کره. مي دوني همه آدم هايي که تو اين ايالت زندگي مي کنن، دهاتي و پشت کوهي ان
آقاي سفيد: من مي دونم هر هر و کر کر يعني چي.(مکث) پس چرا باهاش ازدواج نکردي؟
جو: دوستش داشتم. يه احمق گوگوري مگوري، يه باد معده قديمي، درست مثل خودم. نه؟
آقاي سفيد: يه جورايي احمقه... يه جورايي هم با نمک و تو دل برو.
جو: مي دوني چي واقعاً احمقانه ست؟ اون دوباره عاشق من شد. مي دونم که باور نمي کني، اما من حرفي ندارم، چون مي دونم که اون عاشق من شد. مي دوني اون با من چي کار کرد لاري؟... کاري کرد کتاب بخونم. يه چيزي رو مي خوند و بعد مي اومد پيش من و با اون لهجه بامزه ش که صداش مثل ليل آبنره مي گفت: «جو، اين کتاب رو خوندم، واقعاً کتاب خوبيه و دلم مي خواد تو هم بخوني، چون مي خوام راجع بهش باهات صحبت کنم. » و اگه بدونم چي برام خوبه، بهتر مي خونمش. دارم يه خوره کتاب حرفه اي مي شم. هميشه يه کتاب جلد شميز باهامه.
جو کشوي ميزش را باز مي کند و کتاب بل جار را که گوشه هاي آن برگشته، روي ميز پرت مي کند. آقاي سفيد به آن نگاهي مي اندازد.
جو: تا حالا اين کتاب رو خوندي؟
آقاي سفيد سرش را تکان مي دهد.
جو: تامي، اين دختره سيلويا پلات رو خيلي دوست داره. من خودم خيلي مطمئن نيستم که دوستش داشته باشم، مي دوني که ... خودش رو کشت.
آقاي سفيد: تامي؟
جو: نه الاغ، پلات. همون زني که اون کتاب لعنتي رو نوشته. ببين، من مي دونم که همه فکر مي کنن من يه شامپانزه ام، اما اشتباه مي کنن. من مي دونم احساس اون دختره نسبت به من چيه و وقتي من با اون هستم، مي خواد چه احساسي داشته باشم. و همين براي من کافيه.
آقاي سفيد: پلات؟
جو نگاه تندي به سفيد مي اندازد. آقاي سفيد مي خندد.
آقاي سفيد: کجاش عجيبه؟ خب معلومه تو يه مرد دوست داشتني هستي. جو، توضيح دادن بعضي چيزها چقدر سخته.
جو(مي خندد): باشه... خيلي خب... سربه سر من نذار آقاي وايزنماير، تا بالاخره آقاي بوت رو ملاقات کني.
آقاي سفيد کنار ميز قدم مي زند.
آقاي سفيد: ما باهاش ملاقات کرديم و آقاي بوت مي خواد از قضيه دور بمونه.
بنابراين حالا تلگرام رو توضيح بده.
جو: يه کارپنج نفره. دستبرد به يه جواهر فروشي بزرگ.
آقاي سفيد: فکر مي کني بتوني کسي رو پيدا کني که جنس ها رو آب کنه؟ من که کسي رو سراغ ندارم.
جو : مشکلي از اين بابت نيست. مي تونيم کمي صبر کنيم. ولي... براي مارچلوس اسپيوي چه اتفاقي افتاده؟ مگه اون هميشه جنس هات رو آب نمي کرد؟
آقاي سفيد: اون الان بيست ساله که داره اين کار رو تو سوزان ويل انجام مي ده.
جو: چرا؟
آقاي سفيد: فقط بدشانسي . دلش نمي خواد گير بيفته.
جو: همه دستبرد ظرف دو دقيقه انجام مي شه. دودقيقه سخت و فشرده. زمان دستبرد قبل از ظهره. در ساعات اداري، موقعي که جمعيت توي خيابون در حال رفت و امده. اما برو بچه هاي گروه طبق نقشه بايد از پس جمعيت بر بيان.
آقاي سفيد: چند نفر کارمند توي اون جواهر فروشي کار مي کنن؟
جو: حدود بيست نفر. اقدامات امنيتي و حفاظتي ساختمون زياد تعريفي نداره.معمولاً الماس ها رو به شکل بسته بندي هاي بزرگ تحويل مي گيرن. سنگ هاي بزرگ از معدن به سنديکاي جواهر فروش ها تحويل داده مي شه و اونها هم از سنديکا سهميه شون رو مي گيرن. تو يه روز بخصوص، اين جواهر فروشي يه بسته بزرگ از الماس هاي تراشيده شده رو از اسرائيل تحويل مي گيره . اما قرار نيست اونها رو همون جا نگه داره. روز بعدش اونها رو مي فرسته به يه جاي ديگه در ورمون.
آقاي سفيد : نه اونها اين کار رو نمي کنن! (همه مي خندند)سهم ما چقدره پاپا؟ خيلي کمه؟ يه خورده؟ هيچي!
تصوير رو به سياهي مي رود.
به انبار برمي گرديم.
منبع: فيلم نگار شماره 21
مدير فيلمبرداري: آندرژ سکولا، تدوين: سالي منک، ترانه ها: مارک جيمز، جاني کِي، جوتکس، طراح صحنه: ديويد واسکو، طراح چهره پردازي: ميشل بوهلر، بازيگران: هاروي کايتل (آقاي سفيد/لارنس ديميک)، تيم راث (آقاي نارنجي/فردي نيونديک)، مايکل مدسن (آقاي بلوند/ويک وگا)، کريس پن(ادي کابوت)، استيو بوسمي(آقاي صورتي)،لارنس تيرني(جوکابوت)، ادوارد بانکر (آقاي آبي)، کوئنتين تارانتينو (آقاي قهوه اي)، رندي بروکس (هولداوي) و...
رنگي، 35ميلي متري، محصول1992آمريکا.
1ـ داخلي -کافه عموباب-صبح
آقاي قهوه اي : «مثل يه باکره» از اول تا آخر درباره دختريه که پسره رو[...] چال مي کنه. تمام آواز، يه استعاره ست براي [...]
آقايبلوند: نه، اين جوري نيست. درباره يه دختره که خيلي ضعيف و حساسه و[...]
آقاي قهوه اي: اوهوي... زياد وقت نداريم... اين مزخرفات رو براي توريست ها تعريف کن.
جو(به دفتر تلفن نگاه مي کند): تويي... تويي ديگه کدوم خريه؟ تويي... تويي... فکر کن... فکر کن... فکر کن... .
آقاي قهوه اي: نه... اون ترانه اصلاً راجع به يه دختر خوب که يه پسر حساس رو ملاقات مي کنه نيست. حالا دارم مي فهمم که «آبي واقعي» درباره چيه، ديگه بحثي نيست.
آقاي نارنجي: «آبي واقعي» کدوم بود؟
ادي: «آبي واقعي» رو يادت نمياد؟ همون که بهترين ترانه مدونا از آب در اومد ديگه. من که اصلاً کارهاي برجسته موسيقي پاپ رو دنبال نمي کنم. ولي دست کم يه چيزايي راجع به «آبي واقعي» مي دونم.
آقاي نارنجي: ببين الاغ جون! من نگفتم چيزي راجع بهش نشنيدم. فقط پرسيدم چه جور ترانه ايه؟ خيلي ببخشين که شنيدن ترانه هاي مدونا بزرگ ترين تفريح من نيست.
آقاي سفيد: از مدونا متنفرم.
آقاي ابي: من ترانه هاي قديميش رو دوست دارم، مي دوني، مثل «ستاره خوشبخت» و «خط مرزي». اما از وقتي تو فيلم پاپا ديگه موعظه نکن بازي کرد، ازش بدم اومد.
آقاي قهوه اي: هي... مرده شور همه تون رو ببرن. من مي خوام يه موضوعي رو بگم، اما شما کاري مي کنين که رشته کلام از دستم در بره
جو: اگه هي ... توبي همون دختر کوچولوي چينيه...
آقاي قهوه اي : اون چيه دستت؟
جو: اين کتابچه قديمي رو توي جيب يکي از کت هايي که ديگه نمي پوشم پيدا کردم. توبي چي چي؟ ... اسم فاميل لعنتيش چي بود؟
آقاي قهوه اي : داشتم چي مي گفتم؟
آقاي صورتي: گفتي «آبي واقعي» درباره يه دختر خوبه که يه دوست حساس پيدا مي کنه. اما «مثل يه باکره» استعاره ايه براي[...]
آقايقهوه اي : بذار بهت بگم «مثل يه باکره» راجع به چيه.[...]
آقايصورتي: خب.
آقاي قهوه اي : بعد يه روز دختره، اون جان هولمز نامرد رو مي بينه. اون نره خر مثل چارلز برانسون تو فيلم فرار بزرگ مي مونه. هي تونل حفر مي کنه پدرسوخته.
جو: چي بود؟ توبي چي يو بود ديگه؟ نه.
آقاي قهوه اي: [...]
همه از خودشان سرو صداهايي در مي آورند.
جو: وونگ؟
آقاي قهوه اي: لعنتي تو اشتباه مي کني. حق با منه! پس تو چي راجع به اين چيزها مي دوني؟ هنوز داري به ترانه هاي جري وال آشغال گوش مي کني.
جو: درسته! خودشه! وونگ! يه اسم چينيه.
آقاي سفيد کتابچه را از دست جو قاپ مي زند. با هم دعوا مي کنند، اما خيلي هم به پرو پاي هم نمي پيچند.
آقاي سفيد: بدش من اون صاب مرده رو.
جو: غلط زيادي نکن، بده من اون دفتر رو.
آقاي سفيد: فعلاً دارم گوش مي کنم جو، وقتي داريم مي ريم بهت پس مي دم.
جو: يعني چي وقتي داريم مي ريم بهت پس مي دم؟ مي گم همين الان رد کن بياد.
آقاي سفيد: تو اين يه ربع ساعت تو همه ش سرت توي اين دفتر تلفنه و داري دنبال يه اسم مي گردي. تو بي... تو بي... تو بي ... تو بي وونگ، توبي وونگ، ... توبي چونگ، [...]
جو: از چي ناراحتي؟
آقاي سفيد: وقتي تو انقدر اعصاب خورد کن مي شي، کفرم در مياد.
جو: دفتر تلفن رو بده.
آقاي سفيد: مي خواي بذاريش کنار؟ بذارش کنارها!
جو: هر کاري دلم بخواد باهاش مي کنم.
آقاي سفيد: پس متأسفم. بايد پيش خودم بمونه.
آقاي بلوند: جو، دلت مي خواد يه گلوله حرومش کنم؟
آقاي سفيد: دهه... تو که هي توي خواب به من شليک مي کني...بهتره بيدار بشي و عذرخواهي کني.
ادي: شماها اون ترانه معرکه «تعطيلات پايان هفته» کي. بيلي رو شنيدين؟
آقاي صورتي: آره ... خيلي عاليه ... اين طور نيست؟
ادي: مي توني باور کني مي شه همچنين ترانه هايي رو خوند؟
آقاي صورتي: مي دوني روز بعد چي گوش دادم؟ «ضربان قلب-صداي عشق». که توني دو فرانکوي کوچيک و خانواده فرانکو خونده بودن. من نمي تونستم اون آهنگ رو بخونم. چون اون موقع کلاس پنجم بودم.
ادي: وقتي داشتم مي اومدم اينجا، داشتم به اين ترانه گوش مي دادم. و بعدش ترانه «در شب چراغ هاي جورجيا خاموش شدن» رو شنيدم. خيلي وقت بود نشنيده بودم. اما قبل تر، يک ميليون بار گوش کرده بودم. امروز صبح که دوباره شنيدم، اولين بار بود که فهميدم اون خانمي که مي خونه همون کسي يه که اندي رو کشت.
آقاي قهوه اي: تو نمي دونستي که ويکي لارنس اونو کشته؟
ادي: فکر مي کردم همسرحقه بازش اين کار رو کرده.
آقاي بلوند: توي اون ترانه اينها رو مي گه.
ادي: مي دونم، شنيدم. هر بار که به اونجاي ترانه مي رسيد، بايد دوباره گوش مي کردم. فکر مي کردم وقتي اون مي گه اون خواهر عوضي، داره درباره خواهر شوهرش حرف مي زنه، اون زنيکه حقه باز.
جو: نه، اون زنه اين کار رو کرده. اون زنيکه حقه باز رو هم اون کشته.
همه دور ميز مي خندند. پيشخدمت سرميز مي آيد. يک قوري قهوه و يک صورت حساب در دستش است.
پيشخدمت: کسي باز هم قهوه مي خواد؟
جو: نه، ديگه داره زياديمون مي شه. من صورت حساب را مي پردازم.
پيشخدمت صورت حساب را به او مي دهد.
پيشخدمت: بفرماييد. لطفا اگه اشکالي نداره، صورت حساب رو به صندوق بپردازيد.
جو: حتماً.
پيشخدمت: روز خوبي داشته باشين.
همه زير لب چيزهايي زمزمه مي کنند. پيشخدمت خارج مي شود و جو برمي خيزد.
جو: من مي رم پول رو بدم. آقايون بلند شين.(رو به آقاي سفيد)و وقتي برمي گردم دفتر تلفنم رو مي خوام.
آقاي سفيد: متأسفم، الان ديگه کتاب منه.
جو: آبي، يه گلوله حروم اين کثافت کن! مي توني؟
آقاي آبي با انگشتش به سمت آقاي سفيد نشانه مي رود.
آقاي سفيد وانمود مي کند تير خورده است. جو خارج مي شود.
ادي: خيلي خب، همه براي اون خانم کوچولو انعام هاشون رو رد کنن.
همه يک دلار از جيب هايشان بيرون مي آورند و روي ميز مي گذارند؛ همه به جز آقاي صورتي.
ادي: يالا ديگه... يه دلار رد کن.
آقاي صورتي : اوه...من انعام نمي دم.
ادي:منظورت چيه؟ انعام نمي دي؟
آقاي صورتي: از اين کار خوشم نمياد.
ادي: از انعام دادن خوشت نمياد؟
آقاي قهوه اي (با خنده): من از اين پسره خوشم مياد.
آقاي بلوند: مگه فکر مي کني اين خانم هاي پيشخدمت چقدر درآمد دارن؟
آقاي صورتي : اينو به من نگو، اگه پول کافي در نمياره مي تونه ديگه اينجا کار نکنه. همه مي خندند.
ادي: حتي يه يهودي رو هم نمي شناسم که بتونه همچين حرفي بزنه. بذار ببينم، تا حالا هيچ وقت انعام ندادي؟
آقاي صورتي: من انعام نمي دم، چون جامعه مي گه بايد اين کار رو بکنم، من به کسي انعام مي دم که مستحقش باشه. وقتي کسي واقعاً يه کاري يا تلاشي از خودش نشون بده، ارزش يه کم بيشتر رو داره. اما انعام دادن به اين شکل اتوماتيک خيلي مسخره ست. تا اونجاييکه به من مربوطه، اونها فقط دارن وظيفه شونو انجام مي دن.
! آقاي آبي: ولي اين دختره که کارش خيلي خوبه.
آقاي صورتي: دختره کارش ايرادي نداره. ولي کار خاصي که انجام نمي ده.
آقاي آبي: منظورت از کار خاص چيه؟
همه مي خندند.
ادي: من بايد دوازده درصد ش رو خودم بدم.
آقاي صورتي: ببين، من قهوه سفارش دادم. ما اين همه وقت اينجا بوديم و اين دختره فقط سه بار فنجون منو پر کرد. وقتي من قهوه سفارش مي دم. دلم مي خواد شش بار فنجونم پر بشه.
آقاي بلوند: اگه سرش خيلي شلوغ باشه چي؟
آقاي صورتي: در قاموس پيشخدمت ها کلمه «شلوغ بودن سر» نبايد وجود داشته باشه.
ادي: ببخشين، آقاي صورت، اما تنها چيزي که الان مي خواين يه فنجون قهوه ديگه ست.
همه مي خندند.
آقاي صورتي: اين خانم هاي پيشخدمت آنقدر گرسنگي نمي کشن که بميرن. اونها حداقل دستمزد رو مي گيرن. زماني که من براي حداقل دستمزد کار مي کردم، اين قدر خوش شانس نبودم که شغلي داشته باشم که به خاطرش انعام بگيرم.
ادي: عجب گيري افتاديم... همه ش به خاطر اينکه اون يه حرومزاده عوضيه.
آقاي نارنجي: درسته همين طوره.
ادي: آره... ولي اون هيچ وقت يه پيشخدمت نبوده. تو مثل يه ظرفشور مست پاتيل حرف مي زني «مرده شور اون آشغال ها رو ببرن با او انعام هايي که مي دن».
آقاي آبي: پس با اين حساب براي تو اهميتي نداره که اونها روي انعام تو براي زندگيشون حساب مي کنن.
آقاي سفيد دو انگشت خود را به هم مي مالد.
آقاي صورتي: مي دوني اين چيه؟ اين کوچک ترين ويولن دنياست که فقط براي پيشخدمت ها به صدا در مياد.
آقاي سفيد: تو نمي فهمي چي داري مي گي. اينها پدر خودشون رو در ميارن. کار خيلي سختي دارن.
آقاي صورتي: توي رستوران هاي مک دونالد هم که بري همين کارها رو مي کنن . اما اونجا احساس نمي کني که مجبوري انعام بدي. غذات رو برات سرو مي کنن اما لازم نيست بهشون انعامي بدي. جامعه مي گه بايد به اينهايي که اينجا هستن انعام بدي، ولي به اونهايي که اونجا هستن ندي. خيلي مسخره ست.
آقاي آبي: کار اينها خيلي سخت تر از کار اون جوجه هاييه که توي مک دونالد کار مي کنن.
آقاي صورتي: اوه، آره، تا حالا نديدم اونها ماهيتابه شسته باشن.
آقاي آبي: اين خانم ها بايد از انعامي که مي گيرن ماليات هم بدن. وقتي انعام نمي دي داري يه پولي هم مي ندازي گردنشون.
آقاي سفيد: پيشخدمتي توي اين کشور شغل شماره يک زن هاييه که تحصيلات دانشگاهي ندارن. اين شغليه که هر زني، اساساً مي تونه داشته باشه و زندگيش رو دنبال کنه. دليلش هم انعامه.
آقاي صورتي: اي همه شونو...
همه مي خندند.
آقاي صورتي: خيلي متأسفم که دولت براي انعام هايي که مي گيرن ماليات وضع مي کنه. خيلي مسخره ست. اما تقصير من که نيست. به نظر مي رسه که پيشخدمت ها هم فقط يکي از گروه هاي زيادي هستن که دولت داره از يه راه قاعده مند پدرشون رو درمياره. تو يه ورقه به من نشون بده که توش نوشته باشه دولت نبايد اين کار رو بکنه، من امضاش مي کنم. بذارش به رأي گيري، من بهش رأي مي دم، اما اين کاري رو که مي گي نمي کنم. وارد اين بازي نمي شم و اين چيزهايي هم که راجع به تحصيلات دانشگاهي و اينها مي گي... فقط دو کلمه در موردش بگم: به نوع حالگيري فکر کن، چون اگه توقع داشته باشي تو اجازه دادن بهت کمک کنم، جوري حالت رو مي گيرم که برات سورپريز باشه.
آقاي نارنجي: منو متقاعد کرد. پول منو پس بده.
همه مي خندند. جو سرميز برمي گردد.
جو: خيلي خب، آقايوني که پياده روي مي کنن، راه بيفتن. يه دقيقه صبرکنين، کي پولش رو نداده؟
آقاي نارنجي: آقاي صورتي
جو(به آقاي نارنجي): گفتي آقاي صورتي؟ (رو به آقاي صورتي)چرا؟
آقاي نارنجي: اون انعام نمي ده.
جو(به آقاي نارنجي): انعام نمي ده؟ (رو به آقاي صورتي)انعام نمي دي؟ چرا؟
آقاي نارنجي: مي گه اعتقادي به اين کار نداره.
جو(به آقاي نارنجي): اعتقادي به اين کار نداره؟ (به آقاي صورتي)اعتقادي به اين کار نداري؟
آقاي نارنجي: نه.
جو(به آقاي نارنجي): خفه شو! (به آقاي صورتي) پول رو رد کن بياد حرومزاده، پول صبحونه شماها رو من دادم.
آقاي صورتي: چون پول صبحونه منو دادي انعام مي دم. ولي معمولاً اين کار رو نمي کنم
جو: به هر حال، پولت رو بده که مي خوايم راه بيفتيم (رو به آقاي سفيد) تو رو خدا ببين من اينجا با چه آدم هايي سروکار دارم. يه مشت بچه. سروکارم با يه مشت ني ني کوچولوئه.
هشت مرد بلند مي شوند تا بروند. کمر آقاي سفيد در پيش زمينه است. وقتي دگمه کتش را مي اندازد، براي يک لحظه مي بينيم که با خود اسلحه اي حمل مي کند. آنها از رستوران عموباب خارج مي شوند و بين خودشان با هم حرف مي زنند.
ميان نويس: يکي از مردها پليس است.
سپس در ادامه:
در انتها، همه به جز يکي خواهند مرد.
خارجي-کافه عموباب-روز
فصل عنوان بندي:
به پايان رسيدن فصل عنوان بندي، تصوير سايه مي شود. روي سياهي صداي کسي را مي شنويم که از روي ناراحتي فرياد مي کشد. زير صداي فرياد، صداي اتومبيل در ترافيک شنيده مي شود. روي صداي فرياد و همهمه ترافيک، صداي کس ديگري را مي شنويم که مي گويد:
نفر دوم (صداي خارج از قاب): صبرداشته باش، آروم بگير.
نفر اول از فرياد زدن دست برمي دارد تا بگويد که:
نفر اول: متأسفم. نمي تونم باور کنم که اون دختره منو کشت! کي مي تونست همچين فکر احمقانه اي بکنه؟
قطع به:
3ـ داخلي -اتومبيل فرار-روز
آقاي سفيد نفر دوم است. با سرعت هشتاد مايل در ساعت مشغول رانندگي است و ميان ترافيک نسبتاً شلوغ ويراژ مي دهد. در همان حال که دارد براي نجات جان او اين چنين رانندگي مي کند، به گفت و گو با سرنشين زخمي اتومبيل خود ادامه مي دهد. فقط اين دو نفر داخل اتومبيل هستند.
آقاي سفيد: هي، نگران نباش! تو صدمه ديدي، بد جوري هم صدمه ديدي، اما نمي ميري.
آقاي نارنجي(با فرياد): اين همه خون نگران کننده نيست؟ من دارم مي ميرم، مي دونم.
آقاي سفيد: اوه ببخشين. نمي دونستم که مدرک پزشکي هم داري. تو يه دکتري؟ تو يه دکتري؟ جواب بده لطفاً تو يه دکتري؟
آقاي نارنجي: نه نيستم.
آقاي سفيد: اه... پس قبول داري که نمي دوني راجع به چي داري حرف مي زني. پس به جاي اين که اين جوري آماتوري اظهار نظر کني، دراز بکش و به اخبار گوش کن. تو رو به محل قرارمون برمي گردونم، جو داره يه دکتر برات جور مي کنه، دکتر حسابي بهت مي رسه و حالت خوب مي شه. حالا اين جمله رو بگو: تو حالت خوب مي شه. بگو: تو حالت خوب مي شه.
آقاي نارنجي جواب نمي دهد. آقاي سفيد فرمان را مي چرخاند.
آقاي سفيد: اين چند تا کلمه لعنتي رو به زبون بيار: تو حالت خوب مي شه.
آقاي نارنجي: من حالم خوب مي شه.
آقاي سفيد(به نرمي): درست شد.
4ـ داخلي-انبار-روز
آقاي سفيد: فقط يه کم صبرکن. صبرکن و منتظر جو باش. من نمي تونم هيچ کاري برات انجام بدم. اما وقتي جو از راه برسه، که هر لحظه هم ممکنه پدايش بشه، مي تونه کمکت کنه. ما فقط اينجا مي شينيم و منتظر مي مونيم. [پس] ما منتظر کي مي مونيم؟
آقاي نارنجي: جو
آقاي سفيد: سرهيکلت شرط مي بندم که همين طوري مي شه که مي گم.
آقاي نارنجي: لاري ... من خيلي مي ترسم. ممکنه منو محکم بگيري؟
آقاي سفيد (نجوا): ادامه بده و بترس، امروز به اندازه کافي شجاعت به خرج دادي. الان فقط مي خوام که راحت باشي. تو نمي ميري، حالت خوب مي شه . وقتي جو از راه برسه، تو رو صد در صد از اين رو به اون رو مي کنه.
آقاي سفيد، آقاي نارنجي را به پشت مي خواباند. هنوز دستانش را در دست گرفته است. آقاي نارنجي به بالا نگاه مي کند تا دوستش را ببيند.
آقاي نارنجي: ببين، من نمي خوام بدقلقي کنم، اما اگه خيلي زود کمک نرسه، مجبورم برم سراغ يه دکتر. برام مهم نيست که سراز زندون در بيارم. فقط مي خوام زنده بمونم.
آقاي سفيد: تو لعنتي قرار نيست بميري، خب؟
آقاي نارنجي: من که همين ديروز به دنيا نيومدم. من زخمي شدم. بد جوري هم زخمي شدم.
آقاي سفيد: اصلاً خوب نيست.
آقاي نارنجي: ببين، خيلي ازت ممنوم براي کاري که سعي داشتي انجام بدي. من براي يه لحظه حسابي وحشت کردم، اما حالا تونستم ذهنم رو متمرکز کنم. موقعيت من اينه که من تير خوردم و بدون مراقبت هاي پزشکي مي ميرم.
آقاي سفيد: من نمي تونم تو رو ببرم بيمارستان.
آقاي نارنجي: مرده شور ببره اين زندون رو! من که اصلاً اهميتي نمي دم بيفتم زندون. اما نمي تونم راضي بشم که بميرم. تو که قرار نيست حتماً منو ببري تا وسط بيمارستان. کافيه منو تا جايي که بيمارستان برسوني و منو از ماشين پرت کني تو پياده رو. من مواظب مردم هستم. بهشون هم هيچي نمي گم. به اون خدا قسم مي خورم بهشون هيچي نمي گم. به چشمام نيگا کن، درست به چشمام نيگا کن.(آقاي سفيد به چشمان آقاي نارنجي نگاه مي کند) من بهشون هيچي نمي گم. تو کاملاً در امان هستي
آقاي سفيد: اون عقب دراز بکش و سعي کن که...
آقاي نارنجي: من دارم مي ميرم! به دکتر احتياج دارم! التماست مي کنم، منو به يه دکتر برسون.
آقاي سفيد: گوش کن بچه. تو نمي ميري! ببين ... شکم هم مثل کاسه زانو وقتي تير مي خوره دردش وحشتناکه...
آقاي نارنجي: نه... اکّه هي
آقاي سفيد: اما زمان خيلي زيادي طول مي کشه تا آدم به خاطر اون زخم بميره. منظورم اينه که حتي ممکنه چند روز هم طول بکشه. طوري که آرزو مي کني کاش مي مردي. اما چند روز طول مي کشه تا از اون زخم دردناک بميري. زمان به نفع توئه . وقتي جو برسه اينجا، يه دکتر حسابي دل و روده ت رو وصله پينه مي کنه. مي دوني که کاراي جو چه جوريه . يهو از جيب عقبش يه دکتر در مياره. فقط کافيه دندون رو جيگر بذاري تا جو از راه برسه.
آقاي نارنجي سرش را پايين مي آورد و دراز مي کشد. به آرامي با خودش غرولند مي کند.
آقاي نارنجي: منو ببر پيش يه دکتر، برم پيش يه دکتر، خواهش مي کنم.
ناگهان در انبار باز مي شود و آقاي صورتي وارد مي شود.
آقاي صورتي : اين ديگه چه جور افتضاحيه؟
آقاي صورتي آقاي نارنجي را کف زمين، تيرخورده و خون آلود مي بيند.
آقاي صورتي : لعنت بر شيطون، نارنجي چه ش شده؟
آقاي سفيد: تير به شکمش خورده.
آقاي صورتي: عجب وضعيتي! ... قهوه اي کجاست؟
آقاي سفيد: مرده.
آقاي صورتي: لعنتي، لعنتي! چه جوري مرد؟
آقاي سفيد: مي خواستي چه جوري بميره؟ خب پليس ها بهش شليک کردن.
آقاي صورتي: اين خيلي بده . خيلي بده (به آقاي نارنجي اشاره مي کند) خيلي اوضاع بده؟
آقاي سفيد: منظورت بد در مقابل خوبه؟
آقاي صورتي: اوضاع خيلي بده. يه کسي حسابي دخلمون رو آورده.
آقاي سفيد: تو واقعاً فکر مي کني ما سرکار بوديم، کسي ما رو لو داده؟
آقاي صورتي: تو شک داري؟ من فکر مي کنم اين طوري باشه. ولي فکر مي کنم اين طور باشه! منظورم اينه که واقعاً، جداً اين همه پليس يه دفعه از کجا پيداشون شد؟ هان؟ اون موقع هيچ کدوم اونجا نبودن، ولي يه دقيقه بعد همه شون سر رسيدن. من اصلاً صداي آژيري نشنيدم. صداي بوق خطر قطع شد، خب؟ خب، وقتي صداي بوق قطع مي شه، حدوداً چهار دقيقه فرصت باقي مي مونه تا کسي پيداش بشه. مگه اين که يه ماشين گشت زني در حال رد شدن از اون خيابون باشه، اون هم توي همون لحظه. همه شون مي دونستن بايد چي کار کنن و چرا اونجا هستن! يادت مياد اون دسته دومي که يهو از ماشين هاشون بيرون اومدن؟ فقط اونها به خاطر صداي آژير اومده بودن، اما بقيه اون مادر به خطاها درست همون جامنتظر ما بودن! (مکث) تو راجع به اين قضيه فکر نکرده بودي، درسته؟
آقاي سفيد: من اصلاً فرصتي براي فکر کردن نداشتم. اول سعي کردم از اون جاي لعنتي بيام بيرون و وقتي هم فرار کردم، حسابي سرم گرم نارنجي بود.
آقاي صورتي: خب، پس بهتره کم کم شروع کني به فکر کردن درباره چيزي که الان گفتم. چون من هم دارم بدجوري بهش فکر مي کنم. ماشين رو همين نزديکي ها ول کردم و پياده اومدم. هر کي ما رو لو داده باشه، از اين محل هم اطلاع داره و تا اونجايي که مي دونيم، پليس ها با اون ماشين هاي لعنتيشون تخت گاز دارن ميان اينجا.
آقاي سفيد: بيا بريم اتاق بغلي.
دوربين آهسته در امتداد ديواري پيش مي رود و به گوشه اتاق مي رسد. از آنجا رد مي شويم و سالني را در آن پايين مي بينيم.
5ـ داخلي -راهروي دستشويي -روز
آقاي صورتي (صداي خارج از قاب): من اينجا چي کار مي کنم؟ من از اين شغلي که حالا ديگه وجود نداره احساس خوبي نداشتم. به محض اين که همچين احساسي بهم دست داد، بايد مي گفتم «نه، خيلي ممنون» و مي رفتم. اما من هيچ وقت اهميتي ندادم. هر بار که اون ماري جواناها رو مي خريدم، مي دونستم که اون پسره بهم دروغ مي گه. من فقط اينو حس مي کردم. اما مي خواستم باورش کنم. اگر اون به من دروغ نمي گه و اين واقعاً همون جنس تايلنديه، پس کي داره دروغ مي گه؟ اما امکان نداره تايلندي باشه. و من قبلاً گفتم که اگه درباره کار همچين حسي پيدا کنم، ... مي رم پيکارم... و اين کار رو کردم. و اين کار رو نکردم، به خاطر پول!
آقاي سفيد: کاري که شده، شده. دلم مي خواد آروم باشي، هستي؟
آقاي صورتي: آره. آرومم.
آقاي سفيد: برو يه آبي به صورتت بزن.
صداي دستشويي را مي شنويم . آقاي صورتي به صورتش آب مي زند. اسلحه اش را بيرون مي آورد و جلوي سکو مي گذارد.
آقاي سفيد: مي خوام يه سيگار دود کنم.
آقاي سفيد در دستشويي را باز مي کند، از سالن عبور مي کند واز قاب خارج مي شود. آقاي صورتي را مي بينيم. پشتش به سمت ماست و روي کاسه دستشويي خم شده است. حوله اي را برمي دارد و صورتش را خشک مي کند. آقاي سفيد با يک پاکت سيگار در دستانش وارد قاب مي شود.
آقاي سفيد: سيگار مي کشي؟
آقاي صورتي: چرا که نه؟
هر دو سيگار را روشن مي کنند.
آقاي سفيد: خب بذار ببينم. چه اتفاقي افتاد. ما اونجا بوديم. همه چيز داشت خيلي خوب پيش مي رفت. بعد صداي آژير بلند شد. من تا دور خودم چرخيدم، همه پليس ها اون بيرون بودن. حق با توئه. همين که چشمام رو به هم زدم، اونها اونجا بودن. همه شروع کردن به کاراي احمقانه. بعد آقاي بلوند شروع کرد به شليک کردن به همه اون...
آقاي صورتي: کار درستي نبود.
آقاي سفيد: چه ايرادي داشت؟
آقاي صورتي: موقع قطع صداي آژيرسر و کله پليس ها پيدا نشد. اونها تا زماني که آقاي بلوند شروع به تيراندازي نکرده بود، پيداشون نشد.
آقاي سفيد: به محض اين که صداي آژير رو شنيدم، پليس ها رو ديدم.
آقاي صورتي: بهت بگم... انقدرها هم زود نبود. اونها تا بعد از اين که آقاي بلوند غيبش بزنه نذاشتن کسي از حضورشون بويي ببره. نمي گم که اونجا نبودن، مي گم که بودن. اما تا وقتي که بلوند به سرش نزده بود، از جاشون تکون نخوردن. به اين دليله که مي گم برامون نقشه کشيده بودن. مي توني بفهمي که ؟... آقاي سفيد؟
آقاي سفيد: ببين، وقتي مي گي آقاي سفيد. حالم رو به هم مي زني. ديگه کافيه.
آقاي صورتي: اسمت رو به من نگو، نمي خوام بدونم! مطمئناً من هم اسمم رو نمي گم.
آقاي سفيد: حق با توئه. اين جوري بد مي شه.(مکث) تو چطوري اومدي بيرون؟
آقاي صورتي: تير مي انداختم و راهم رو باز مي کردم. هر کي اونجا بود داشت تيراندازي مي کرد، من هم همين کار رو کردم و تونستم بيام بيرون.
قطع به:
6ـ خارجي -خيابان شلوغ شهر-روز
چهار پليس به دنبال آقاي صورتي هستند. سه نفرشان همراه هم و آن که چاق تر است چند قدم عقب تر.
با حرکت دالي، همراه آنها مي آييم. آقاي صورتي در شتاب ديوانه وار خود به سمت خيابان، با اتومبيلي تصادف مي کند. روي کاپوت مي افتد، شيشه جلو مي شکند و آنجا تا کف خيابان غلت مي خورد.
7ـ داخلي-اتومبيل(پارک شده)-روز
آقاي صورتي: از ماشين بيا بيرون! از اون ماشين لعنتي پياده شو.
زن که شوکه شده، شروع به جيغ زدن مي کند. آقاي صورتي سعي مي کند در سمت راننده را باز کند. اما در از داخل قفل شده.
آقاي صورتي: اون در لعنتي رو باز کن.
نماي بسيار نزديک-شيشه سمت راست.
8ـ خارجي-خيابان -روز
آقاي صورتي زن شوکه شده را از پشت فرمان بيرون مي اندازد و پليس ها به سر تقاطع مي رسند و از گوشه ديوار نشانه گيري مي کنند. آقاي صورتي پشت اتومبيل سنگر مي گيرد و سه بار به آنها شليک مي کند . اما گلوله ها به هدف اصابت نمي کند. پليس ها شليک مي کنند. آقاي صورتي اسلحه اش را خالي مي کند. پليس چاق تير مي خورد، به عقب و روي بازوان پليس جوان مي افتد. پليس چاق از درد فرياد مي کشد و پليس جوان از عصبانيت. آقاي صورتي داخل ماشين مي پرد. پليس ها شليک مي کنند.
9ـ داخلي -اتومبيل (در حال حرکت)-روز
10ـ خارجي -خيابان-روز
برمي گرديم به:
11ـ داخلي -دستشويي -روز
آقاي صورتي: دو تا پليس. کسي رو کشتي؟
آقاي سفيد: چندتايي پليس.
آقاي صورتي: آدم هاي عادي رو نکشتي؟
آقاي سفيد: دهه... گفتم که فقط پليس.
آقاي صورتي: تو آقاي بلوند رو قبول داري؟
آقاي سفيد: اين احمقانه ترين چيزيه که تا حالا ديدم. آخه چرا بايد جو يه همچين آدمي رو بياره توي کار؟
آقاي صورتي: من دلم نمي خواد کسي رو بکشم. اما اگه از اين در خارج بشم و تو سرراه من باشي، حالا يا اين راه يا اون راه... بايد از سرراهم بري کنار.
آقاي سفيد: من به قضيه اين جوري نگاه مي کنم. انتخابي که بين ده سال کار و حبس و استفاده از آدم هاي احمقي مثل بلوند باشه که اصلاً انتخاب نيست. جو چي فکر مي کنه؟ تو نمي توني با يکي مثل اون کار کني. ما خيلي خيلي خوش شانس بوديم که تا حالا دخلمون نيومده، نزديک بود که کلاهمون بره تو هم.(دو انگشتش را بالا مي گيرد و فضاي کوچکي بين آنها باقي مي گذارد)
آقاي صورتي: همه وحشتن مي کنن. وقتي اوضاع پرتنش مي شه، هر کسي وحشت مي کنه. هر کسي. اهميتي نمي دم که اسمت چيه. مهم اينه که نمي توني کمکي به اين قضيه بکني. اين طبيعت آدميزاده . اما در درونت وحشت مي کني. تو سرت وحشت موج مي زنه. ظرف دو ثانيه دچار وحشت حسابي مي شي، بعد، وارد موقعيت مربوطه مي شي. اما کاري که هيچ وقت انجامش نمي دي اينکه که شروع به تيراندازي به دور و بر نمي کني و همه رو نمي کشي.
آقاي سفيد: کاري که تو داري راجع بهش حرف مي زني کاريه که يه حرفه اي انجام ميده. يه آدم رواني، حرفه اي نيست. تو نمي توني با يه رواني کار کني. چون اصلاً نمي دوني اين آدم هاي اشغال قراره بعدش چي کار کنن. منظورم اينه که ... يا عيسي مسيح، فکر مي کني اون دختر سياهپوست چند سالش بود؟ بيست. شايدم بيست و يک؟
آقاي صورتي: تو ديدي براي کس ديگه اي اتفاقي بيفته؟
آقاي سفيد: من و آقاي نارنجي سوار ماشين شديم و آقاي قهوه اي نقش زمين شد. بعدش ديگه نمي دوم چه اتفاقي افتاد.
آقاي صورتي: تو اون لحظه هر کي به فکر خودشه، مثل آقاي بلوند و آقاي آبي که از همه دورتر بودن، من هم بدجوري حواسم به خودم بود . وقتي بيرون اومدم، حتي يه بار هم پشت سرم رو نگاه نکردم.
آقاي سفيد: فکر مي کني چه اتفاقي براشون افتاده؟
آقاي صورتي: من چي فکر مي کنم؟ به نظرم پليس ها يا اونها رو گرفتن يا کشتنشون.
آقاي سفيد: يعني حتي يه شانس کوچيک هم گيرشون نيومده؟ تو بالاخره يه سوراخ که پيدا کردي واسه در رفتن.
آقاي صورتي: آره... و اين بيشتر شبيه معجزه بود. اما اگه اونها هم تونستن در برن الان کجا هستن؟
آقاي سفيد: تو فکر نمي کني احتمال داره الماس ها پيش يکي از اونها باشه و...
آقاي صورتي: نه
آقاي سفيد: چطور مي توني اين قدر مطمئن باشي؟
آقاي صورتي: الماس ها پيش منه.
آقاي سفيد: کجا؟
آقاي صورتي: قايمشون کردم. مي خواي با من بياي و برشون داري؟ مطمئناً مي تونيم همين حالا بريم، مي تونيم همين لحظه بريم ولي فکر مي کنم بايد کله مون رو به کار بندازيم و همين اطراف منتظر بمونيم.
آقاي سفيد: نقشه اين بود که اينجا همديگر رو ببينيم.
آقاي صورتي : پس بقيه کجان؟ از همون لحظه اي که فهميديم يه موش توي اين خونه مي پلکه، من گفتم که نقشه مون نمي گيره. ما خيلي هم با اطمينان نمي تونيم بگيم براي آقاي آبي يا آقاي بلوند چه اتفاقي افتاده. هر دو شون مي تونن يا دستگير شده باشن يا مرده باشن. ممکنه الان دارن توي مرکز پليس عرقشون رو در ميارن. اونها اسم ماها رو نمي دونن. اما دارن راجع به اينجا صحبت مي کنن.
آقاي سفيد: به خدا قسم مي خورم که من صاب مرده نفرين شدم.
آقاي صورتي: چي؟
آقاي سفيد: دو دفعه پيش، که چهار نفر بوديم، فهميديم که يکي از اعضاي گروه يه پليس مخفيه.
آقاي صورتي: نه... خداي من... لعنتي.
آقاي سفيد: خدا رو شکر، به موقع فهميديم. بايد اين قضيه رو به کل فراموش کنيم.
آقاي صورتي: پس اين بار کي مي تونه موش کوچولوي ما باشه؟ آقاي آبي؟ آقاي بلوند؟ جو؟ برنامه ها همه ش مال جوئه، همه برنامه ها رو اون ترتيب داده. شايد ترتيبي داده که ما لو بريم؟
آقاي سفيد: نمي تونم باور کنم. من و جو خيلي وقته با هم دوستيم. مي تونم با اطمينان بهت بگم جو يقيناً هيچ ربطي به اين افتضاح نداره.
آقاي صورتي: خب، تو و جو مدت زيادي با هم بودين. من جو رو از زماني که بچه بودم مي شناختم. اما گفتن اين که جو يقيناً هيچ ربطي به ماجرا نداره مسخره به نظر مياد. من مي تونم بگم که مطمئناً فلان کار رو نکردم، چون مي دونم چي کار کردم و چي کار نکردم. اما نمي تونم با اطمينان درباره کس ديگه اي حرف بزنم. چون يقيناً نمي دونم، ولي مي تونم بگم که تو اون موش هستي.
آقاي سفيد: من هم مي تونم بگم تو اون موش هستي.
آقاي صورتي: حالا داري کله تو به کار مي ندازي. با چيزهايي که ما مي دونيم، اون، مي تونه موشه باشه.
آقاي سفيد: اون پسره رو خودم ديدم که گلوله خورده بود و داشت مي مرد. بنابراين به اون نگو موش.
آقاي صورتي: ببين الاغ... حق با منه! يه نفر هست که بايد اون موشه باشه. يه چيز رو چند بار بايد بگم تا توي کله پوکت فرو بره؟
گفت و گو متوقف مي شود، هر دو به هم خيره مي شوند. آقاي صورتي سکوت را مي شکند.
آقاي صورتي: مي خوام برم دستشويي. توالت اين خراب شده کجاست؟
آقاي سفيد: برو پايين سالن، بپيچ سمت چپ، بالاي پله ها بپيچ سمت راست.
آقاي صورتي از قاب خارج مي شود و آقاي سفيد را تنها مي گذارد.
ميان نويس: «آقاي سفيد»
قاب خالي
در پس زمينه چيزي شبيه به فضاي يک دفتر کار را مي بينيم.
صدا: اوضاع آلا باما چطوره؟
آقاي سفيد: آلا با ما؟ من يه سال و نيم مي شه که آلا باما نبودم.
صدا: فکر مي کردم شما دو تا يه تيم هستين.
آقاي سفيد: يه مدت کوتاهي اونجا بوديم. حدوداً چهار تا کار رو با هم انجام داديم بعد هم تصميم گرفتيم دست برداريم و از اونجا بريم.
حالا قطع مي شود به جو که او را پشت ميز کارش مي بينيم.
چو: دختره الان چي کار مي کنه؟
آقاي سفيد: با فرد مک گر مي پره، يه دو تا کار با هم کردن. ظاهراً عاشق زنه شده. دزد کوچولوي خوبيه.
جو(مي خندد): خب تامي تيکه خوبيه لا مصب!
آقاي سفيد: شنيدم اهل آرکانزاسه.
جو: تنسي. نشويل تنسي. خيلي اهل هر هر و کر کره. مي دوني همه آدم هايي که تو اين ايالت زندگي مي کنن، دهاتي و پشت کوهي ان
آقاي سفيد: من مي دونم هر هر و کر کر يعني چي.(مکث) پس چرا باهاش ازدواج نکردي؟
جو: دوستش داشتم. يه احمق گوگوري مگوري، يه باد معده قديمي، درست مثل خودم. نه؟
آقاي سفيد: يه جورايي احمقه... يه جورايي هم با نمک و تو دل برو.
جو: مي دوني چي واقعاً احمقانه ست؟ اون دوباره عاشق من شد. مي دونم که باور نمي کني، اما من حرفي ندارم، چون مي دونم که اون عاشق من شد. مي دوني اون با من چي کار کرد لاري؟... کاري کرد کتاب بخونم. يه چيزي رو مي خوند و بعد مي اومد پيش من و با اون لهجه بامزه ش که صداش مثل ليل آبنره مي گفت: «جو، اين کتاب رو خوندم، واقعاً کتاب خوبيه و دلم مي خواد تو هم بخوني، چون مي خوام راجع بهش باهات صحبت کنم. » و اگه بدونم چي برام خوبه، بهتر مي خونمش. دارم يه خوره کتاب حرفه اي مي شم. هميشه يه کتاب جلد شميز باهامه.
جو کشوي ميزش را باز مي کند و کتاب بل جار را که گوشه هاي آن برگشته، روي ميز پرت مي کند. آقاي سفيد به آن نگاهي مي اندازد.
جو: تا حالا اين کتاب رو خوندي؟
آقاي سفيد سرش را تکان مي دهد.
جو: تامي، اين دختره سيلويا پلات رو خيلي دوست داره. من خودم خيلي مطمئن نيستم که دوستش داشته باشم، مي دوني که ... خودش رو کشت.
آقاي سفيد: تامي؟
جو: نه الاغ، پلات. همون زني که اون کتاب لعنتي رو نوشته. ببين، من مي دونم که همه فکر مي کنن من يه شامپانزه ام، اما اشتباه مي کنن. من مي دونم احساس اون دختره نسبت به من چيه و وقتي من با اون هستم، مي خواد چه احساسي داشته باشم. و همين براي من کافيه.
آقاي سفيد: پلات؟
جو نگاه تندي به سفيد مي اندازد. آقاي سفيد مي خندد.
آقاي سفيد: کجاش عجيبه؟ خب معلومه تو يه مرد دوست داشتني هستي. جو، توضيح دادن بعضي چيزها چقدر سخته.
جو(مي خندد): باشه... خيلي خب... سربه سر من نذار آقاي وايزنماير، تا بالاخره آقاي بوت رو ملاقات کني.
آقاي سفيد کنار ميز قدم مي زند.
آقاي سفيد: ما باهاش ملاقات کرديم و آقاي بوت مي خواد از قضيه دور بمونه.
بنابراين حالا تلگرام رو توضيح بده.
جو: يه کارپنج نفره. دستبرد به يه جواهر فروشي بزرگ.
آقاي سفيد: فکر مي کني بتوني کسي رو پيدا کني که جنس ها رو آب کنه؟ من که کسي رو سراغ ندارم.
جو : مشکلي از اين بابت نيست. مي تونيم کمي صبر کنيم. ولي... براي مارچلوس اسپيوي چه اتفاقي افتاده؟ مگه اون هميشه جنس هات رو آب نمي کرد؟
آقاي سفيد: اون الان بيست ساله که داره اين کار رو تو سوزان ويل انجام مي ده.
جو: چرا؟
آقاي سفيد: فقط بدشانسي . دلش نمي خواد گير بيفته.
جو: همه دستبرد ظرف دو دقيقه انجام مي شه. دودقيقه سخت و فشرده. زمان دستبرد قبل از ظهره. در ساعات اداري، موقعي که جمعيت توي خيابون در حال رفت و امده. اما برو بچه هاي گروه طبق نقشه بايد از پس جمعيت بر بيان.
آقاي سفيد: چند نفر کارمند توي اون جواهر فروشي کار مي کنن؟
جو: حدود بيست نفر. اقدامات امنيتي و حفاظتي ساختمون زياد تعريفي نداره.معمولاً الماس ها رو به شکل بسته بندي هاي بزرگ تحويل مي گيرن. سنگ هاي بزرگ از معدن به سنديکاي جواهر فروش ها تحويل داده مي شه و اونها هم از سنديکا سهميه شون رو مي گيرن. تو يه روز بخصوص، اين جواهر فروشي يه بسته بزرگ از الماس هاي تراشيده شده رو از اسرائيل تحويل مي گيره . اما قرار نيست اونها رو همون جا نگه داره. روز بعدش اونها رو مي فرسته به يه جاي ديگه در ورمون.
آقاي سفيد : نه اونها اين کار رو نمي کنن! (همه مي خندند)سهم ما چقدره پاپا؟ خيلي کمه؟ يه خورده؟ هيچي!
تصوير رو به سياهي مي رود.
به انبار برمي گرديم.
منبع: فيلم نگار شماره 21
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}