آتش سركش


 

نويسنده: ترانه ازلي




 
تكه اي نان برداشتم و در آن پنير و گردو گذاشتم و گفتم:
- از كجا معلوم؟
آتنا گفت:
- از كجا معلوم چي؟
به خال كنار چانه اش نگاه كردم و گفتم:
- خودت را به آن راه نزن! تو كه خوب مي داني منظورم چيست.
سرش را برگرداند. نمي خواست توي چشمانم نگاه كند.
- خب، دلم مي خواهد از زبان تو بشنوم.
روبرويش ايستادم:
- از كجا معلوم راست بگويي؟ يعني تو واقعاً اين قدر مرا دوست داري؟!
سرش را بالاتر آورد و:
- آره، اما افسوس كه تو نمي فهمي. آنقدر از آن زن آپاچي ات مي ترسي كه جرأت نداري به حرف دلت گوش كني...
سكوت كردم. حوصله تحقير كردن هايش را نداشتم. من كه بچه نبودم تا با حرفهاي آتنا تحريك شوم. كمي ماءالشعير براي خودم ريختم و در حالي كه ليوان را به طرف لبم مي بردم، گفتم:
- از اين قايم باشك بازي خسته شده ام. مرگ يك بار و شيون يك بار، اما...
آتنا لب ورچيد. اخم كرد. ليوان را از دستم گرفت و ته مانده ماءالشعير را سركشيد و گفت:
- اشكال تو اين است كه جرأت نداري، ترسويي... فقط تا جلو دماغت را مي بيني. اگر واقعاً مرا دوست داري، شهامت داشته باش و به همه اعلام كرد!
- نمي توانم... روزگارم سياه مي شود...
آتنا گره روسري اش را محكم كرد و:
- تو كه مي گويي با زنت اختلاف داري و از او خوشت نمي آيد...
- آره... الان هم مي گويم. من و او مثل دو خط موازي هستيم و هرگز به هم نمي رسيم. ازدواج ما اشتباه بود.
آتنا چشم غره اي به من رفت و:
- شهامت داشته باش شاهرخ... درست است كه من و تو همكاريم، اما دلم مي خواهد به هم محرم شويم.
- مي گويي چكار كنم؟ مي داني كه اين خبر به گوش نغمه-زنم- برسد، چه آشوبي به پا مي شود؟
آتنا سيب پوست كند و به دستم داد و گفت:
- خوب فكرهايت را بكن، من ديگر نمي توانم اين طور ادامه بدهم...
حرفهاي آتنا در واقع يك نوع اتمام حجت بود. دو سال بود كه با هم همكار بوديم و شش- هفت ماه بود كه به همديگر علاقه مند شده بوديم. هر دو از زندگي مان دل پري داشتيم. او يك ازدواج ناموفق داشت و در بيست و سه سالگي مطلقه شده بود و من هم از زندگي مشتركم با نغمه راضي نبودم. نغمه زن زندگي نبود. نه پخت و پز مي كرد، نه به زندگي و من مي رسيد. دائم غر مي زد. خودش را يك سر و گردن از من بالاتر مي ديد. به من و خانواده ام فخر مي فروخت. ازدواج من و او صددرصد اشتباه بود. مادرم نغمه را انتخاب كرده بود و اگر از ترس او نبود، يك لحظه هم نغمه را تحمل نمي كردم. چهار سال از زندگي مشتركم گذشته بود كه با آتنا آشنا شدم. من سي و دو ساله بودم و او بيست و شش سال داشت. مطلقه بودنش خيلي زود لو رفت. يك روز او را از اداره تا در خانه اش رساندم و همين بهانه اي شد تا چند سؤال از او درباره گذشته اش بپرسم. مي گفت شوهرش هم معتاد بود هم فروشنده مواد. خيلي تلاش كرده بود، او را به راه بياورد، اما موفق نشده بود و سرانجام طلاق گرفته بود. خدا را شكر مي كرد كه بچه دار نشده بود. گرم و صميمي حرف مي زد. بار دوم كه سوار ماشينم شد، از من پرسيد:
- از زندگي ات راضي هستي؟
- هي...
لبخندي زد و با تعجب گفت:
- هي؟! هي يعني چه؟...
- يعني يك جوري تحملش مي كنم. راستش زنم با من كنار نمي آيد. از خود راضي است. تنبل است. تا لنگ ظهر مي خوابد. از غذا درست كردن و تميز كردن خانه بدش مي آيد. مدام از من و شغل و سر و وضعم ايراد مي گيرد.
خنديد و:
- با اين همه تفاهم! پس چرا ازدواج كرديد؟
- گفتم كه مادرم مجبورم كرد. مي گفت دور كره زمين را هم بگردي، نمي تواني دختري با اين همه خصال و صفات خوب پيدا كني. نغمه اوايل خوب بود، يعني فقط يكي- دو ماه اول. بعد شروع كرد به بهانه گيري. فكر كردم لابد از من بدش مي آيد، اما او ادعا مي كرد عاشق من است. هر شب دعوا داشتيم. عقل مي گفت بايد طلاق بگيريم، اما نه او از ته دل راضي بود، نه من. از خانواده هايمان حساب مي برديم. يك روز كه كارد به استخوانمان رسيده بود، سنگهامان را واكنديم و تصميم گرفتيم بي سر و صدا در كنار هم زندگي كنيم و سر به سر هم نگذاريم. در اين حيص و بيص با آتنا آشنا شدم و همان طور كه گفتم اين آشنايي به دوستي تبديل شد و تا جايي پيش رفت كه آتنا پيشنهاد داد او را به عقد خودم دربياورم، اما من جرأتش را نداشتم. اگر نغمه مي فهميد آبروي خودم و خانواده ام را مي برد. رابطه عاطفي من و نغمه در حد صفر بود، بنابراين حرفهاي گرم و محبت آميز آتنا خيلي زود مرا به خود جذب كرد.
- تو چقدر قشنگ حرف مي زني آتنا، چقدر مهرباني!
- اگر زنت بشوم، از اين بيشتر به تو محبت مي كنم. حيف از تو كه زنداني نغمه هستي. او قدر تو را نمي داند.
آتنا هر روز مرا تحريك و گاهي تحقير مي كرد كه او را به عقد خودم دربياورم. كم كم به اين باور رسيده بودم كه اگر با او ازدواج كنم، خوشبخت مي شوم و هيچ غم و غصه اي نخواهم داشت.
- من حاضرم تو را به عقد موقت خودم در بياورم. مدتي اين جوري زندگي مي كنيم تا وقتي كه...
- آتنا مرموزانه لبخندي زد و:
- تا وقتي كه ترست بريزد، درست است؟ خب اشكالي ندارد آقا شاهرخ... مطمئن باش كه يكي- دو ماه كه با من زندگي كني، نغمه را طلاق مي دهي و مرا به عقد دائم خودت در مي آوري.
مدت صيغه سه ماه بود. آتنا خيلي به من محبت مي كرد. شبها دير وقت به خانه مي رفتم و چند كلمه اي با نغمه حرف مي زدم. رويه ام خيلي بهتر شده بود. آتنا كه خودش را در دلم جا كرده بود، يك روز گفت:
- شاهرخ، اگر مي خواهي به آينده اميدوار بشوم تضميني به من بده!
- قول مي دهم كه هيچ وقت تركت نكنم.
- قول كافي نيست.
فكري كردم و:
- دوست داري چك سفيد امضا به تو بدهم؟
با تعجب پرسيد:
- واقعاً؟!
- آره، اينطوري شايد بفهمي كه چقدر دوستت دارم.
و قبل از اينكه منتظر حرف ديگري بمانم، دسته چكم را درآوردم و با غرور چكي را امضا كردم و به دستش دادم.
با اشتياق فراوان چك را گرفت و گفت:
- يعني اين قدر به من اعتماد داري؟ مي داني اگر رقم بالايي را در آن بنويسم و به اجرا بگذارم به دردسر خواهي افتاد؟
سرم را تكان دادم و گفتم:
- آره، از قانون چك باخبرم، منتها از چشمم هم به تو بيشتر اطمينان دارم.
آن روز وقتي از آپارتمان آتنا بيرون آمدم، نمي دانستم كه چه آتش مهيب و سركشي را به دست خودم روشن كرده ام. آتشي كه تمام زندگي ام را سوزاند. مدت صيغه كه تمام شد آتنا خيلي جدي گفت:
- مرا به عقد دائم خودت دربياور!
- نه... من كه گفته بودم...
- من اين حرفها سرم نمي شود. اگر بازي دربياوري چك را به اجرا مي گذارم و كاري مي كنم كه يك عمر در زندان بماني.
- غلط مي كني... آن چك را به من بده!
به طرفش هجوم بردم تا با ضرب و شتم چك را از او بگيرم. جيغ بلندي كشيد و گفت:
- اگر يك قدم جلوتر بيايي چنان سر و صدايي راه مي اندازم كه همه همسايه ها بريزند اينجا.
مغزم قفل كرده بود. وقتي به خانه رسيدم آن قدر حالم خراب بود كه نغمه فهميد و پرسيد:
- اتفاقي افتاده؟
- نه، چيزي نيست.
دلم مي خواست با كسي درد دل كنم و بگويم چگونه به دام يك زن افسونگر افتاده ام، اما آدم مطمئن و رازداري را دور و بر خودم نمي ديدم. چند روز از آتنا دوري كردم و حتي به شركت نرفتم. تلفن زد و گفت چك را به اجرا مي گذارم. انگار چاره اي جز تسليم نداشتم. اگر او را به عقد دائم خود درآوردم بهتر از زنداني شدن بود.
- باشد...
جا خورد، خوشحال نشد. تا آخر ماجرا را خواندم. او از خدا مي خواست كه من جواب رد بدهم و در عوض سر چك با او معامله كنم. كما اينكه موذيانه گفت:
- از ازدواج با تو پشيمان شده ام. راست مي گويي به دردسرش نمي ارزد، اما به شرطي كه صدميليون تومان به من بدهي و اين چك را پس بگيري.
- صد ميليون؟!! از كجا بياورم.
- اين ديگر مشكل خودت است. اگر تا بيست روز ديگر اين مبلغ را تهيه نكني، به زندان مي افتي. آن وقت قضيه صيغه را به نغمه و خانواده ات خواهم گفت.
سرسام گرفته بودم. مشكلات گوناگون مثل تارعنكبوت دور مرا گرفته بودند. چنان گرفتار شده بودم كه نمي دانستم چكار كنم. شبها تا صبح بيدار مي ماندم و فكر مي كردم. اخلاق نغمه بهتر شده بود. يك روز با خوشحالي گفت:
- من باردارم... مي خواهم به خاطر بچه اي كه در راه است رفتارم را عوض كنم. تو هم قول بده كه با من مهربان باشي.
شوكه شده بودم. بچه؟! تولد بچه مي توانست زندگي ما را از اين رو به آن رو كند. احساس مي كردم نغمه را دوست دارم و هر دو مي توانيم با كمي گذشت فاصله ها و شكافهايي را كه بين ما به وجود آمده بود، كم كنيم، اما جواب آتنا را چطور بايد مي دادم؟
- آتنا، زنم باردار است. تو را به خدا دست از سرم بردار!
- كور خوندي، ولت نمي كنم. آبروت را مي برم.
چند وقت قبل ده ميليون تومان از كسي قرض گرفتم و به آتنا دادم تا براي مدتي دهانش را ببندم، اما مي دانم كه اين چاره كار نيست. نمي دانم چكار كنم. خواب و خوراك ندارم. اگه نغمه بفهمد، حسابي به هم مي ريزد. دلم براي بچه اي كه در راه است، مي سوزد.
نظريه روان شناسي اين ماجرا:
خودخواه و غيرمنطقي بودن باعث مي شود كه انسان از مسير عدل و انصاف خارج شود و دست به رفتاري بزند كه آينده او را به خطر بيندازد. شاهرخ و نغمه به جاي ريشه يابي مشكلات و برخورد واقع بينانه با آن با لجبازي و رفتار بچگانه به اختلافات دامن زدند و سرانجام شاهرخ فريب آتنا را خورد و به دامي افتاد كه رهايي از آن آسان نيست. بهترين راه حل اين است كه شاهرخ صداقت را پيشه كند و واقعيت را به نغمه بگويد و آتنا را تهديد كند كه اگر دست از باج خواهي برندارد، او را به مقامات قضايي معرفي خواهد كرد.
منبع: نشريه روزهاي زندگي-ش332.