قاچاقچي كوچك
قاچاقچي كوچك
قاچاقچي كوچك
نويسنده: مهران، ب
خاطرات يك خبرنگار صفحه حوادث
حالا حسابش را بكنيد اين اشتباه يعني تاريخي كه در صفحه اول درج مي شود مربوط به چهار ماه قبل باشد! كسي كه مرتكب اين اشتباه شد آقاي بختيارپور بود؛ ناظر چاپ روزنامه كه 27 سال هم سابقه «نظارت چاپ» را داشت. تنها شانسي كه بهاري- و بالاخص بختيارپور- آوردند اين بود كه وقتي سه- چهار هزار نسخه از روزنامه چاپ شده بود، يكي از كارگران چاپخانه به طور اتفاقي چشمش به تاريخ مي خورد و تعجبش را به زبان مي آورد و آقاي بختيارپور بالافاصله دستور توقف چاپ را مي دهد و زينك را عوض مي كند و چاپ را ادامه مي دهد، اما ضرر چند هزار نسخه را چه بايد مي كرديم؟ به هر حال يك اتفاق جالب باعث شد تا بهاري ناراحتي اش را فراموش كند؛ او وقتي به تاريخ صحيح روزنامه نگاه كرد تازه يادش افتاد كه فردا پنجاه ساله مي شود و زمزمه كرد: «چشم برهم گذاشتيم نيم قرن از عمرمان گذشت... چه زود پير شديم...»!
اين گونه بود كه بچه ها به فكر افتادند يك كادو مناسب برايش بخرند تا به نوعي از محبت هاي سردبير قدرداني بشود! بهترين پيشنهاد را كريم داد: «يادتونه ماه قبل دوربين عكاسي حرفه اي آقاي بهاري را دزديدند؟ بهاري هنوز نتوانسته پول خريد يك دوربين را جور كند!»
مسؤوليت خريد دوربين به عهده من گذاشته شد و چون مي دانستم يكي از دوستان فرزان فروشگاه دوربين دارد، به او زنگ زدم و...
جلو مغازه كه پياده شديم متوجه تابلو «تعطيل» شديم و بعد كه ساعت را نگاه كرديم نگرانيمان از بين رفت، زيرا فقط پنج دقيقه تا پايان وقت ناهار باقي مانده بود. لذا روي پله جلو مغازه نشستيم و داشتيم گپ مي زديم كه دخترك دوازده ساله اي از كنارمان رد شد. فرزان لبخندي زد و گفت:
- اين دختر زيبا چقدر شبيه بچه يكي از همكاران ماست و...
اما هنوز حرفش تمام نشده بود كه دخترك برگشت و با نگراني گفت: «چرا دير كردين؟ پول را بدهيد و برويد سوار چرخ فلك بشويد.»
برخلاف سرگرد، من نزديك بود بزنم زير خنده و باعث جلب توجه دخترك كه خيلي هم زيرك بود بشوم! اما فرزان كه خوشبختانه آن روز لباس شخصي بر تن داشت بلافاصله موضوع را جمع كرد تا دخترك فكر كند به پست دو تا آدم ساده خورده است! به همين خاطر با لحني ساده به دخترك گفت: «ببينم دختر جون... اين چرخ فلك كه ميگي كجاست...؟»
دختر بچه ابتدا فكر كرد ما داريم با او شوخي مي كنيم، اما ناگهان حس كرد كه خودش اشتباه كرده! بنابراين نگاهي به چهره ما دو نفر انداخت و بالا و پايين خيابان را برانداز كرد و گويي چيزي ديده باشد، خنديد و بعد از اينكه ببخشيد گفت، از ما دور شد و با عجله به سوي بالاي خيابان دويد. مدام نگاهش به مغازه هاي اطراف بود، طوري كه به نظر مي رسيد دنبال كسي مي گردد.
فرزان چند ثانيه اي او را نگاه كرد و حرف نزد گويي همزمان در مغزش داشت رفتار دخترك را تجزيه و تحليل مي كرد. به همين خاطر وقتي من پرسيدم: «فكر مي كني قضيه چيه؟» او سري تكان داد و گفت: «دقيقاً نمي دونم موضوع چيه؟ اما ترديد ندارم كه موضوع خلاف در ميانه پس حالا معطل نكن و ماشينت را روشن كن تا دير نشده بريم دنبالش...»
ماشين را روشن كردم و همان طور كه در مسير حركت دخترك مي رفتيم فرزان گفت:
- مگه قرار نيست فردا اين دوربين رو به آقاي بهاري كادو بدهيد؟ پس تا آخر شب فرصت خريدنش رو داريم، حالا هم به جاي غر زدن گاز بده تا بفهميم موضوع چيه؟»
همين كار را كردم و براي اينكه توجه او را جلب نكنيم، سعي كرديم با فاصله در پي اش باشيم و...، در همين لحظه دخترك كنار يك باجه تلفن ايستاد، طوري پايين و بالاي خيابان را نگاه مي كرد كه معلوم بود منتظر كسي است. فرزان: «معطل نكن مهران... از ماشين پياده شو و طوري كه او متوجه حضورت نشه، برو ببين منتظر كيه و با كسي كه به سراغش مياد چه حرفي مي زنه و چي ميگه؟ معطل نكن پسر... برو...»
همين كار را كردم و رفتم پشت وانت آبي رنگي كه كنار خيابان پارك بود، بعد به سبك فيلم هاي جاسوسي روزنامه اي گرفتم مقابل صورتم و وانمود كردم كه مشغول مطالعه هستم تا دخترك به چيزي شك نكند...، يك دقيقه اي گذشت تا بالاخره يك موتور سوار از راه رسيد و كنار باجه تلفن ترمز كرد و رو به دخترك گفت: «تو چقدر شبيه دختر مني...»
دخترك نيز بلافاصله حرفي را كه به ما زده بود به او گفت:
- پول را به من بدهيد و برويد سوار چرخ فلك بشويد...
مرد موتور سوار بدون اينكه سؤالي بپرسد دست داخل كاپشن كرد و چهار بسته اسكناس صد توماني به او داد؛ چهار صد هزار ريال، يعني چهل هزار تومان در آن سالها رقم خيلي زيادي بود! دخترك پولها را داخل كيسه اي كه به گردنش آويخته بود انداخت و كيسه را زير لباسهايش پنهان كرد و بلافاصله راه افتاد. من هم برگشتم داخل ماشين و آنچه را ديده و شنيده بودم براي فرزان گفتم. او سري تكان داد و گفت:
- پس حدسم درست بود. يك خلافي داره انجام مي شه كه به احتمال زياد مواد مخدره...
- پس چرا معطلي؟ بريم جلو و دستگيرش كن...
فرزان نه گفت و ادامه داد: «مطمئن باش اون كسي كه اين دختر بچه رو طعمه قرار داده، خوب مي دونه داره چكار مي كنه...، منظورم اينه كه دختر بچه رو بگيريم و بخواهيم به سراغ نفر اصلي بريم، او يا خودش رو نشان نميده، يا اينكه دليل كافي براي بازداشتش نخواهيم داشت. اصلاً همين دخترك رو هم بگيريم دليلي براي بازداشتش نداريم، پس بهتره فعلاً بريم دنبالش تا ببينيم در نهايت به كجا مي رسيم...»
همين كار را كرديم و دنبال دخترك راه افتاديم. او با سه نفر ديگر همان گونه صحبت كرد و از هر كدامشان مقداري پول گرفت و آخر سر داخل يك فروشگاه بزرگ شد و تا ما اتومبيل را پارك كرديم و داخل آنجا شديم، دير شده بود؛ چرا كه وقتي او از فروشگاه خارج شد ديگر كيسه پول به گردنش نبود! داخل فروشگاه هم آنقدر شلوغ بود كه نمي شد حدس زد چه كس طرف حساب دخترك بوده، فرزان با ناراحتي گفت: «اشتباه كردم... بايد همان موقع دخترك رو مي گرفتيم و باهاش حرف مي زديم... ولي هنوز هم دير نشده... شايد بشه كاري كرد، من ميرم سراغش و تو هم با ماشين پشت سرمان بيا، هر وقت بهت علامت دادم بيا و ما را سوار كن...»
فرزان پياده شد و دختر نوجوان را صدا كرد و... او بعداً برايم تعريف كرد كه بينشان چه گذشته بود؛ فرزان او را صدا مي كند و رك و بي پرده مي گويد: «گوش كن دخترم... من پليس هستم و خبر دارم تو چكار مي كني... حالا اگر خودت همه چيز رو توضيح بدي به خودت كمك كردي، و گرنه بايد بريم اداره پليس...!»
دخترك ابتدا با اعتماد به نفس جواب مي دهد: «شما دارين اشتباه مي كنين... منظورم اينه كه منو جاي كس ديگري گرفتين!» فرزان كه متوجه شد او به سادگي حرف نمي زند، به من اشاره كرد تا اتومبيل را جلويش متوقف سازم و هر دو در رديف عقب نشستند. فرزان كه مي دانست او از همه چيز خبر دارد، براي اينكه بترساندش ابتدا از طريق بي سيم با شهابي تماس گرفت و مخصوصاً از الفاظي استفاده كرد تا دخترك بترسد: «جناب سروان من همين الان يكي از اعضاي باند پخش مواد رو دستگير كردم و دارم ميارمش اونجا. لطفاً با زندان كودكان تماس بگيرين و...»
دخترك همين كه اسم زندان را شنيد بغض كرد و گفت: آقا تو روخدا منو نبرين زندان... من كاره اي نيستم... خواهش مي كنم منو آزاد كنين...
فرزان براي اينكه به منظورش برسد، دستبندي را از جيبش درآورد و موقعي كه وحشت دخترك را مشاهده كرد به او گفت: «ببين دخترجون، تو عين بچه مني و من هم اصلاً خيال اذيت كردنت رو ندارم، بهت قول مي دم اگه با پليس همكاري كني و بگي موضوع چيه، شايد يك ساعت هم نيفتي زندان.» دخترك زد زير گريه و گفت: «اگر من حرف بزنم، هاشم مادرم رو مي كشه... خودش اين رو گفت و قسم خورد كه مادرم رو مي كشه...»
فرزان او را تسلي داد و گفت: «پس ما چكاره هستيم دختر جون؟ مطمئن باش نمي گذارم به خودت و مادرت آسيب برسه...»
فرزان آنقدر گفت تا بالاخره خيال دخترك راحت شد و همه چيز را تعريف كرد: «پدرم كه مرد، هاشم آمد و با مادرم ازدواج كرد، مادرم مي دانست كه او معتاده، اما چون نمي توانست شكم من و خواهر دو ساله ام را سير كنه، مجبور به اين ازدواج شد، ده ماه قبل كه هاشم افتاد زندان و چهار ماه بعد آزاد شد، يك دفعه كاملاً تغيير كرد، يعني تبديل شد به يك قاچاقچي حرفه اي، اما چون همه پليس ها مي شناختنش و -به قول مادرم- قيافه اش تابلو بود، اين طوري برنامه ريزي كرد كه خرده فروشي نكنه، يعني ابتدا منو مي فرسته و پول جنسها رو از مشتريها مي گيره، بعداً مادرم ميره و مقداري جنس سفارش داده شده با خودش مي بره و در خرابه هاي نزديك خونه، يك گوشه اي جاسازي مي كنه و سپس وقتي آنها تلفن مي زنند، هاشم بدون اينكه خودش هيچ خطري شاملش بشه، آدرس جنس را به آنها مي ده و مشتريها نيز خودشون ميرن از زير آجر يا زير خاك سفارششون رو برمي دارن و خلاص...»
فرزان لبش را گزيد و به من گفت: «عجب آدم رذل و نامرديه اين هاشم؛ خودش هيچ ريسكي نمي كنه، پولها را توسط اين بچه مي گيره، جنسها را هم زن بيچاره اش مي بره و جاسازي مي كنه و... اين وسط فقط پولها گير او مياد!»
فرزان سپس رو به دخترك گفت: «حالا اگر جاي خرابه اي را كه مواد اونجا جاسازي مي شه به ما بگي، بهت قول مي دم هر كاري از دستم ساخته باشه براي نجات تو و مادرت انجام بدم، يعني به رئيس دادگاه مي گم كه ناپدري نامردت شماها رو تهديد مي كرده...»
دخترك كه به فرزان اعتماد كرده بود؛ آدرس را داد و مأموران حركت كردند.
فردا در روزنامه من دو كادو به آقاي بهاري دادم، يك دوربين كه به كمك همكاران برايش كادو خريديم، به همراه يك گزارش اختصاصي از فعاليت يك باند نوظهور توزيع مواد مخدر!
منبع: نشريه روزهاي زندگي-ش332.
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}