شرق شناسي و شئونات عالم مدرن (2)


 





 
پيروزي انقلاب اسلامي بي ترديد در عرصه هاي گوناگون نظم و باور موجود را تحت الشعاع قرار داد؛ يعني آن تعادلي که در معرفت شناسي غربي نسبت به عالم، نسبت به شرق و عالم اسلام وجود داشت، مسلما به هم خورد.اين به هم خوردن تعادل به اين معنا بود که انديشه ديني به ويژه انديشه مبتني بر توحيد، يعني خداباوري حقيقي، مي تواند هم تحول ساز باشد و هم نظام ساز؛ يعني هم مي تواند آن نظم مطلوب و حاکم غربي را زير سؤال ببرد و هم مي توان الگوي جديدي را براي زندگي و حيات انساني به بشر معرفي کند.شرقِ شرق شناسان شرقي است که فقط به کار موزه مي خورد؛ يعني شما مي توانيد به آن نظر کنيد و از آن لذت ببريد و نوعي نياز رواني تان را ارضا کند.اساساً بسياري از وجود اقبال شرق شناسان به ميراث شرقي، فقط بر جنبه هاي زيباشناختي و به اصطلاح رومانتيک استوار است و حداکثر مي تواند مخاطب را به دنيايي از خيال، شعر و خاطره رهنمون کند.حتي نوشته هاي کساني مانند کربن و ايزوتسو نيز از اين ملاحظات برخوردار است.ترديدي نيست که شرق و اشراق مورد نظر کربن بسيار جذاب و ستودني است، اما اولاً فقط با آموزش و تربيت غربي تشخيص داده و معرفي مي شود و ثانياً براي صاحبان ذوق، هنرو طبع لطيف، سرشار از وجود زيباشناختي است.اين ويژگي آثار شرق شناسي چون کربن است که خود را «زائر شرق»معرفي کند، پژوهش ها و نوشته هاي شرق شناسان ديگر مسلما از اين فروتر است.هديه شرق شناسي به عالم اين بود که نه تنها راه را براي مفاهمه و تعامل فرهنگي ميان شرق و غرب باز نکرد، بلکه در نيمه دوم قرن بيستم، زبان، گفتار و عمل غرب (اروپا و به ويژه آمريکا)را نسبت به شرق خشن تر،درشت تر و تحقيرآميزتر کرد.آيا اين گفتار در ادبيات سياسي عالم سابقه داشت که سردمداران آمريکا اعلام کنند که دنيا با ما هستند يا عليه ما؟ آيا پژوهش هاي شرق شناسي توانست در فهم گفتار و گفت و گوي شايع در عالم امروز نيز در رابطه ميان شرق و غرب کوچک ترين تأثير مثبتي داشته باشد؟ يا در عوض به صاحبان قدرت در طمع، حرص و انانيت خويش مدد رساند؟ اما شرقي که در وقوع انقلاب اسلامي ظاهر شده و با پيام ديني و رسالت ديني تکوين يافت، اين تلقي را کاملا زير سؤال برد.ستيز غرب با آن هم پس از پيروزي انقلاب اسلامي تا به امروز به اين دليل است که از برهم خوردن اين تعادل در واقع شگفت زده، حيران و خشمگين شده و شايد با گذشت سي سال از پيروزي انقلاب اسلامي، غرب ابعاد اين موضوع را هم به درستي نتوانسته درک کند؛ يعني چرايي اين موضوع هنوز برايش روشن نيست.بيش از چهارصد سال پس از تجديد حيات فرهنگي با رنسانس اروپا، شرق در حاشيه تاريخ قرار داشت.اما ناگهان در اواخر قرن بيستم در همين گوشه مشرق زمين حرکتي رخ داد که تمام اين تلقي ها را به يکباره دگرگون نمود.بنابراين بدين شکل ديد سنتي غربي ها نسبت به ملل مسلمان و شرقي ها تغيير پيدا کرد و آنها متوجه شدند که آن شرقي که هيچ خاصيت و تواني نداشت، اکنون صاحب تحرک و پيام شده است؛ به نظر من حتي شرق شناسان هم از اين شوک و تحول مبرا نبودند به همين دليل است که الان دانشگاه ها و مؤسسه هاي شرق شناسي دنيا چندان به ميراث هندي، چيني، مصري، آسياي ميانه و ...علاقه ندارند و تمرکز آنها بر اسلام و ايران و باز به طور ويژه مطالعات متمرکز بر تشيع است، حتي مؤسسه هايي که با عنوان مؤسسه هاي مطالعات اسلامي در آمريکا و اروپا دايرند و سابقه به نسبت طولاني هم دارند، مطالعات خود را به طور مشخص بر تفکر شيعي و اين موضوع متمرکز کرده اند که واقعاً چه پيامي در اين باور هست و آرمان خواهي تشيع چگونه مي تواند تحول ساز و تحول زا باشد و به وضع کنوني برسد که غرب را تهديد کند.پيش از اين، تشيع در نظر شرق شناسان با انديشه هاي اسماعيلي مساوي بود، اما در اين سه دهه اخير همين باور نادرست دگرگون شد و روايت جديدي از تفکرات و آرمان هاي اسلامي-شيعي در کانون توجه شرق شناسان قرار گرفت.
ميراث شرق را خود شرقي ها کشف نکردند.هنر، ادبيات، فلسفه، معماري، عرفان و عرصه هايي را که شرق در تاريخ خود به آنها مجهز بود غربي ها کشف کردند.شما همين امروز هم مي بينيد در کشوري مثل هند، چين يا ژاپن وقتي که مي خواهند مثلاً يک کاوش باستان شناسي انجام دهند، متاسفانه به ناچار و از سر ضرورت از غربي ها مي خواهند که وارد ميدان شوند، نظارت بکنند، عامل هم خود آنها باشند و نتيجه تحقيقات را تفسير کنند.غربي ها اگر هم آن ميراث را به موزه ها و اماکن مربوط به نگهداري اينها در کشور خود منتقل نکنند، حاصل آن مطالعات و تحقيقات را براي خودشان نگاه مي دارند و بدين ترتيب ابتکار عمل به دست آنها مي افتد.از آنجا که ميراث شرق به دست غربي ها کشف و به خودشان شناسانده شده، اين مطلب و آسيب مهم در چند صد سال اخير در کشورهاي شرقي و همين طور مسلمان وجود داشته که باور آنها نسبت به تاريخ و سنتشان در مدار باوري است که غربي ها به آنها القا کرده اند؛ يعني باور نوعي از خودبيگانگي، نياز و وابستگي تام و تمام از نظر هويتي و تکنيکي به غرب.اين باورها به شرقي القا مي شود که خود زماني جهت دهنده به علم و عقلانيت غربي بود و در همان قرون وسطي و به طور مشخص در فاصله قرون دوازدهم و سزدهم آثار و منابع مسلمانان و کشورهاي اسلامي به لاتين برگردانده شد و سبب تحولي علمي در دنياي غرب گرديد.بر اين اساس حتي بعضي ها معتقدند که آن ريشه عقلانيتي که در دوره جديد اروپا ظاهر شد در فرهنگ اسلامي بوده است.آن شرق اکنون که در دوره جديد اروپا ظاهر شد در فرهنگ اسلامي بوده است.آن شرق اکنون به خاطرات ازلي پيوسته است.عالم اسلامي که به اين چنين توانايي و استعدادي مجهز بوده و زماني غرب را آموزش و تعليم داده، اکنون در دوره معاصر به چنين تلقي و باوري رسيده که نه تنها از نظر هويتي هم نيازمند تعليم غرب است.چگونه است که وقتي دانش آموز، دانشجو يا استادي چند صباحي در يکي از دانشگاه هاي غربي تحصيل مي کند، پس از بازگشت به کشور خودش، ديگر آدم آن کشور و تاريخ خودش نيست.اين از کجا ناشي مي شود؟ آيا غير از اين است که در آن فاصله، روح و فضاي حاکم بر مطالعه ها عملاً بر مخاطب خودش، يعني همين دانشجوي شرقي، تاثير گذاشته است؟!خواب آلودگي، رخوت، سستي و بي خيالي شرقي ها و ملت هاي مسلمان نسبت به تاريخ خودشان و وضع کنوني که دارند، بي ترديد حاصل القاي همان ديدگاه است.مشکل اصلي ما نداشتن تکنيک نيست.مشکل اصلي ما مجهز نبودن به وسايل و ابزارهاي تکنولوژيک نست که البته آن هم ضعفي بزرگ است.مشکل اصلي ما اين است که حتي پايگاه و جايگاه تاريخي خودمان را فراموش کرده ايم؛ از اين روست که لان تاريخ ما براي ما هيچ پيامي ندارد و به ماهيچ طرحي را براي سازندگي القا نمي کند.اين در حالي است که وقتي ابن خلدن کتاب تاريخي خودش را نوشت،اسم آن را «العبر»گذاشت،العبر جمع عبرت هاست، عبرت چيست؟ عبرت اين است که شما با نظريه به گذشته برا يحال و آينده تان برنامه ريزي کنيد.اکنون مي پرسيم ملل شرق و به طور خاص ملت هاي مسلمان با نگاه به گذشته خودشان مي توانند براي حال و آينده شان برنامه ريزي کنند؟ پاسخ اين پرسش منفي است، ولي با اين حال اميد است که در کشورهاي اسلامي با تحرک و تحولي که در روح انقلاب اسلامي وجود دارد اين توجه به تاريخ قوي تر و زنده تر شود و سبب گردد کشورهاي اسلامي تا اندازه اي از اين فضاي مسلط و ترزيق شده غربي بيرون بيايند و از فراسوي آن به تاريخ خودشان نگاه کنند.
غالب ما الان تلقي اي که از تاريخ و سنت خودمان داريم، آن چيزي است که از چشم جزئي بين،تبليغاتي و رسانه اي،آن هم رسانه هاي مسلط غربي و به روايت و نوشته هاي غربي ها براي ما آشکار شده است؛ يعني ما دچار نوعي از خودبيگانگي و شايد حتي به تعبيري که مرحوم آل احمد از آن ياد کرده است دچار نوعي غربزدگي شده ايم.يک نمونه خدمتتان عرض کنم؛ زماني بود که حتي فلسفه اسلامي، که ميراثي بسيار گران بها در تاريخ ماست، با پژوهش هاي غربي براي ما معرفي مي شد.همين الان هم ما مي بينيم در سطح گسترده منابعي که از فلسفه و عرفانمان مي شناسيم، منابعي است که متأسفانه غربي ها نوشته اند و به همان ها هم استناد مي کنيم.اکنون اگر که به فرض ما شيخ اشراق، شيخ شهاب الدين سهروردي و مکتب اشراق را بخواهيم بشناسيم، مي رويم سراغ پژوهش ها و مطالعات کسي مثل هانري کربن فرانسوي.جاي ترديد نيست که کربن عمر خودش را براي شناخت ميراث شرقي و ميراث اشراقي ما صرف کرد و انصافاً پژوهش هاي او هم بسيار اهميت دارد و هر صاحب نظري در حوزه عرفان، حکمت و سنت اشراقي ما نمي تواند از آنها صرف نظر کند.کار بزرگ کربن هر چند در عداد کارهاي شرق شناسان قرار مي گيرد، ولي او با عبور از حصار تنگ تاريخ انگاري (Historicism)، به عرصه تفکر پديدار شناسي و هرمنوتيک گام گذاردو در نتيجه به فضايي متفاوت با فضاي غالب در پژوهش هاي شرق شناسان التفات کرد؛ اين فضا به امکان گفت و گو و تعامل ميان فرهنگ ها و اديان،در روايت اسلام شناس بزرگ معاصر يعني پروفسور ايزوتسوي فقيد،به امکان«گفت و گوي فراتاريخ» نظر داشت.اما اين جمله کربن که مي گويد حتي براي شناخت کسي مانند شيخ اشراق هم به تربيت غربي نياز است به اين معناست که در سطح وسيع تر، مشرق زمين براي شناخت ميراث خودش بايد دست نياز به سوي غربي ها دراز کند؛ يعني اگر کسي بخواهد شيخ اشراق را بشناسد اول بايد در يکي از نظام ها و روش هاي غربي تحقيق کند وبعد شيخ اشراق را معرفي کند.ببينيد حتي او شيفته سنت اشراقي ايراني، سالامي ماست و عمر خودش را صرف شناخت آن کرده است، در اين باور ترديد نمي کند که شرق را کسي، چيزي و عاملي جز غرب نمي تواند بشناسد و کشف کند.اما بزرگ ترين آفت اين سخت آن است که اين حرف و اين باور را از زبان يک غربي نشنويم، بلکه يک شرقي آن را تکرار کند؛ يعني کسي که در تاريخ و سنت شرقي تربيت شده است، ناخواسته به همين نگاه بيروني امثال ک ربن و شرق شناسان رسيده باشد.بنابراين من اين خطر را در منتها درجه خودش حس مي کنم که ما از آگاهي تاريخي اصيل خودمان دور شويم، روايت تاريخي غربي را بپذيريم و اساساً اين تصور را نفي کنيم که مي تواند تاريخ ديگري به سنخ ديگر نوشته شود.وقتي اين حرف ها زده مي شود ممکن است عده اي بگويند که بنابراين منظور اين است که ما بايد از اول تاريخ را آن گونه که غربي ها نوشته اند ننويسيم و به گونه اي ديگر بنويسيم، مگر مي شود؟ پاسخ اين است که ممکن بودن يا نبودن چنين کاري حرفي است، باور به اينکه امکان چنين چيزي منتفي نيست حرف ديگري است.عرض من اين است که باور کنيم که مي توانيم بنويسيم، باور کنيم که به غير از دريچه و زاويه غربي، که نگاه سوبژکتيو و انسان مدارانه است، ميتوان به تاريخ نظر کرد و اين را ما به خودمان القا مي کنيم، هر چند ممکن است نوشتن تاريخي با آن نگاه جديد ده ها سال و بلکه قرن ها طول بکشد.البته زماني هم که غربي ها خواستند تاريخ خودشان، تاريخ شرقي ها و تاريخ عالم را بنويسند، چند سال تلاش کردند و اين گونه نبود که در يک روز، يک سال، يک دهه و يا ارده يک يا دو نفر چنين کاري روي داده باشد.اساساً طرح تاريخي کار يک يا چند تن يا گروه مشخصي از افراد نيست، بلکه امري است که به تدريج با جان و دل مردم پيوند مي خورد.ما بايد تمرين کنيم تا نسل هاي آينده بتوانند به اين باورقطعي برسند که مي شود ديدگاه و روايت ديگري از تاريخ عرضه کرد.البته از ياد نبريم که تولد تفکر تاريخي و تجهيز پژوهش هايمان، به اين تفکر امري است ضروري و اجتناب ناپذير، هر چند مي توان در امکان آن نيز مناقشه کرد، ولي به هر روي نمي توان انکار کرد که بسياري از محصولات علمي و مکتوب علمي و مکتوب ما از اين عنصر خالي است و در نتيجه گاهي عمق و غناي لازم را نيز ندارد.
هم شرق شناسي و هم مفاهيمي مانند جهاني شدن يا جهاني سازي از شئونات عالم مدرن است.به عبارت ديگر شما تمايز چنداني به لحاظ روح جاري در مبادي شرق شناسي و جهاني شدن يا جهاني شدن يا جهاني سازي نبايد ببينيد.اينها از اين جهت که از انديشه و نگاه خاصي به عالم نشات گرفته اند نسبت مستقيمي با يکديگر دارند.در واقع جهاني شدن يا جهاني سازي با نگاه شرق شناسي تقويت و توجيه شود؛ يعني آن شرقي که شرق شناسان توليد مي کنند نيازمند آن است که در فرايند جهاني سازي قرار گيرند؛ چون در جهاني سازي يا جهاني شدن، عالم به سان يک مرکز و پيرامون فرض مي شود؛ در مرکز عالم غرب قرار دارد و پيرامون آن، غيرغرب است.اين مرکز بايد پيرامون خودش را که عبارت است از غيرخودش، يعني همان شرق را تغذيه کند و به نوعي آموزش دهد.در واقع نه تنها بايد فرآورده ها و محصولات خودش را به آنجا صادر نمايد، بلکه بايد بتواند آنها را به آدميت و آدم شدن و مدنيت رهنمون کند.بنابراين جهاني شدن اين نسبت را با شرق شناسي دارد که احتمالاً مبادي خودش را از شرق شناسي اخذ مي کند.حالا ممکن است افرادي که در عرصه جهاني شدن حرف مي زنند، هيچ کدام از پژوهش هاي شرق شناسي هم خبر نداشته باشند.اساساً الان مباحث جهاني شدن يا جهاني سازي هم بيشتر در حوزه اقتصاد و سياست مطرح است، ولي شما خوب که نگاه کنيد در دعاوي اينها همان جوهره شرق شناسان و نگاه شرق شناسي را مشاهده خواهيد کرد.بنابراين اهدافي که در شرق شناسي و در ذهن شرق شناسان مطرح بود در جهاني شدن هم مطرح است؛ با اين تفاوت که در جهاني شدن يک مقدار شتاب و سرعت انتقال اين نگاه و اراده اي که پشت سر آن است، بيشتر شده است.هيچ قوت شرق شناسي به حرت نظامي با يکسان سازي الگوهاي تجارت و اقتصاد نظر نداشته، اما همواره به اين معتقد بوده است که شرق راه و تقدير و افق خود را بايد از غرب وام بگيرد.در جهاني شدن هم چه بخواهيم و چه نخواهيم اين حرف نهفته است و وجه مشترک و آسيب مشترک اينها براي ملل مسلمان و مشرق زمين است که باور ياد شده را براي خودشان هموار کنند و به فکر اين هم نباشند که مي توان به شکل و سنخ ديگري زندگي کرد و حيات خود را سامان داد.
منبع:زمانه شماره94