شرق شناسي و ناخرسندي هايش


 

نويسنده:محمد ملاعباسي




 
در مطالعات اسلامي آنچه بيش از موضوع هاي ديگر مدنظر غريبان قرار گرفت، ساختن شرقي بود که مطلوب غريبان واقع شود.در اين ميان عوامل بسياري به تحقيق اين گزاره غريبان ياري رساند که از آن ميان مي توان به رنسانس، عصر روشنگري و استعمار اشاره کرد. با اين حال رفته رفته افرادي از ميان همين غريبان به نقد اين شرق بر ساخته غرب دست زدند و بنيان هاي آن را زير سوال بردند.درنوشتار حاضر، هرچند به شکلي خلاصه، انديشه غرب درباره شرق و نيز نقدهاي آن مرور گرديده است.
جنگ پرهزينه، خون بار و فاجعه انگيز آمريکا در ويتنام، شورش هاي دانشجويي در فرانسه و کشورهاي اروپايي ديگر، نهضت هاي سياه پوستان، انقلاب اسلامي ايران، جريان هاي آزادي خواه در آمريکاي لاتين، اعتراض هاي گسترده کشورهاي آفريقاي شمالي عليه اروپاييان استعمارگر، نهضت هاي فمينيسيتي و بسياري از رويدادهاي اجتماعي ديگر، دهه هاي 1960 و 1970 م، قرن گذشته را به دوره اي تحول ساز در تاريخ جهان و به دنبال آن، در نظريه هاي علوم انساني تبديل کرده است.در اين دهه ها، فضايي عمومي در بين تحصيل کردگان و روشنفکران کشورهاي گوناگون به وجود آمد که سبب شد آنها در عرصه نظر به انتقاد از «امپرياليسم»آمريکا و اروپا، که دامن همه کشورهاي جهان را گرفته و وضعيتي بحراني در آنها پديد آورده بود، دست زنند.«بحران»،«فروپاشي»، «هژموني»، «ديگري»، «استعمار»و ...واژه هاي پرطنين آن روزگار بود که مهم ترين مناقشات نظري جهان را هدايت مي کرد.انديشمندان علوم انساني و روشنفکران در غرب، براي نخستين بار، در اين دوران به شکلي گسترده، به «ديگري»هايي که طي تاريخ غرب براي خود برساخته بود، علاقه مند شدند.بدين ترتيب مطالعات فرودستان و محرومان اوج گرفت و غرب درصد برآمد آن علوم انساني را فروتن کند که دستش تامفرغ به خون جنايت هاي آغشته بود که نظام هاي سياسي و سلطه گر غرب درسراسر جهان مرتکب شده بودند.آن علوم انساني، که روزگاري از استعمار حمايت نظري مي کرد، امروز در پي شکستن پيش فرض هاي پيشين خود برآمده بود.بدين ترتيب در آن دهه فضا فضايي معترض بود، «فضاي در عين حال تهي و پرهمه آن واژگان بدون زبان که به شخصي که گوش مي سپارد امکان مي دهد تا صداي خفه اي را بشنود که از فرود تاريخ برمي آيد، تمجمج سرسختانه زباني که به نظر مي آيد يکسر با خود سخن مي گويد، بدون فاعلي که سخنگو و بدون مخاطب، کز کرده در خود، و با تکه قلنبه اي در گلو، در هم مي شکند پيش از آنکه هيچ گونه فرمولي به دست آورد و به سکوتي گرفتار آيد که هرگز از آن جدا نشده است.»
يکي از انديشمندان مهم و تأثيرگذار متفکران اين دوران، ميشل فوکو است؛ فيلسوف و جامعه شناسي فرانسوي که تأملات درخشان او، کوبنده ترين و ريشه اي ترين انتقادات موجود به شيوه رايج انديشه غربي بود.او در کتاب «تاريخ جنون»اين موضوع را توضيح داد که چگونه علوم انساني غربي از قرن هاي گذشته،با ترويج نوع ويژه اي از انديشيدن، انديشه هاي ديگر را طرد کرده اند.آنها فقط نوع خاصي ازانسان، يعني مرد سفيدپوست اروپايي به دنبال سود اقتصادي، را نمونه کامل انسان دانستند و هرکس ديگري را با برچسب هاي گوناگون راندند. آنچه فوکو را به سوي مطالعه مجنونان، زندانيان، منحرفان جنسي و گروه هاي ديگر طرد شده از اجتماع مي کشاند، يافتن راه هايي بود که «رژيم علوم انساني»غرب، با تکيه بر آنها، رقيبان خود را به کنار رانده بود.فوکو و در کنار او بسياري از سرآمدان علوم اجتماعي وانساني آن دوره در جهان، نه تنها در پي سخن گفتن از خاموشان و مطرودان برآمدند، بلکه کوشيدند فضايي به وجود آورند که در آن خاموشان بتوانند به سود خود سخن بگويند.در اين زمان اين بحث مطرح شد که اصولاً چگونه مطرودان و محرومان مي توانند از خود سخن بگويند.در کتاب پرآوازه ي ادوارد سعيد،انديشمند عرب فلسطيني، يعني «شرق شناسي»درباره اين موضوع، به راه حل هايي اشاره شد.سعيد در شرق شناسي با به کار گرفتن روش تحليل گفتماني فوکو، تصويري را مطالعه کرد که غرب، از آغاز دوران سلطه و نفوذ جهاني خود، از شرق و کشورهاي شرقي، به ويژه کشورهاي اسلامي، برخاسته است.او در اين کتاب، با مطالعه اي نظام مند در ادبيات، نشان مي دهد که غرب در تلاشي بسيار کوشيده است تصويري که خود مي خواهد يا بدان نيازمند است، به شرق قالب کند.شرق شناسي، شرقي را مي سازد که هويتي منفعل و کودک وار دارد و مي تواند عاشق شود، هدف تجاوز قرار گيرد، تعليم ببيند، شکل بپذيرد و اداره و مصرف شود، از آن بالاتر، شرق از چشم غرب، «داراي لذت عجيب و غريب و گنه آلود جنسي است که همگي در لفافه اي از سنتي کهن، رازآلود و پر رمز و راز پيچيده شده اند».کافي است براي فهم اين نکته، نگاهي بيندازيد به تصويري که حتي امروز غرب در فيلم هاي هاليوودي اش از شرق نشان مي دهد.حرمسراي خشايارشاه در فيلم «300»و تصويرهاي گوناگوني که فيلمي مانند «اسکندر»از شرق ارائه مي دهد، نشان دهنده اين امر است که غرب هنوز مي خواهد درباره شرق اين گونه بينديشد.شرق شناسي ادوارد سعيد، حوزه اي از مطالعات را پديد مي آورد که اکنون به نظريه پسا استعماري مشهور است.موضوع محوري اين مطالعه ها، روابط بين شرق و غرب و تصوير بازسازي شده از شرق به دست غرب است که در تار و پود رشته هاي علوم انساني پيچيده شده و اغلب به خود همان کشورها نيزبه وسيله تأسيس دپارتمان علوم انساني در آن کشورها تحميل گرديده است؛ چنان که استادان و انديشمندان آن کشورها در موارد بسيار،به گونه اي تعليم و تربيت داده شده اند که خودشان و مردمشان را طوري بشناسند که غرب به آنها القا کرده است.
ضياء الدين سردار، يکي ديگر از استادان دانشگاه هاي غرب است که در ادامه راه ادوارد سعيد، مطالعه هايي درباره رابطه غرب و اسلام انجام داده است.ضياء الدين سردار مطالعه خود را بر اسلام متمرکز کرد.او معتقد بود تصوير غرب از شرق، بيش از هرچيز ناشي از تصويري بود که غربي ها از «اسلام»داشتند؛ آن هم نه تصويري جامع از اسلام، بلکه تصويري که بر اثر همسايگي با عثماني ها در ذهن اروپاييان جا افتاده بود.ضياء الدين سردار نوشته است:«مرکز اصلي توجه غرب، اسلام بود.غرب نخستين بار در مواجه اش با اسلام بود که تصوير خود از شرق را به مثابه محلي فهم ناشدني، عجيب و غريب و شهواني به وجود آورد.مکاني که گنجينه اسرار بوده و در آنجا صحنه هاي بي رحمانه و وحشيانه پديد مي آيد».سردار معتقد است که اساس شرق شناسي به دليل خصومتي بود که بين اسلام و مسيحيت پديد آمد و در جنگ هاي صليبي، از عرصه نظر به عمل درآمد.اين جنگ ها، اگرچه سبب نوعي تماس بين اسلام و غرب گرديد، طي آنها تصويري هيولاوار، ناواقعي، کافر و شهوتران از مسلمانان، پيامبر و دين شان در اروپاييان ارائه و نهادينه شد.تأثيرات فکري و عقيدتي اين جنگ ها تا قرن ها بعد از پايان يافتن آنها ادامه يافت.
ضياء الدين سردار از شخصي نام برده به اسم يوحناي دمشقي که روايتش از اسلام و بلاد اسلامي تا سال هاي سال،سرمشق بي بديل مسيحيان در تصوير سازي از شرق مسلمانان بوده است.
پس از اکتشاف هاي حاصل از آغاز دوره رنسانس بود که شرق شناسي جديدي پديد آمد که هنوز تأثيرهاي آن باقي است.«نيروهاي مرکب از رنسانس، اصلاح ديني و اکتشافات مقدماتي، موضع به کلي جديدي در برابر غيرغرب به وجود آورد.»در اين دوره پرسش هاي اساسي فراواني درباره اين تمدن هاي جديد کشف شده براي ذهن غربي پديد آمد که براي پاسخ به اين پرسش ها، سرزمين هاي شرقي، در حکم آزمايشگاهي انساني و اجتماعي مطرح بودند.در اين ميان، امپراطوري عثماني هم به تثبيت اين تصوير جديد کمک کرد.عثماني ها نماينده اي از شرق به شمارمي آمد.«ارزيابي ها از حکومت عثماني عينکي ساخت که از خلال آن، بايد به همه مشرق زمين نگريسته مي شد.»طي سال هاي بسيار نظريه استبداد شرقي، نظريه اي مسلط در انديشمنداني که تفکري کلاسيک تر دارند و غرب را به عنوان مقصدي مفروض مي گيرند که شرق مي خواهد و بايد به آن برسد،از آن دفاع مي شود.(بهترين نمونه ايراني آن در حال حاضر، دکتر محمدعلي همايون کاتوزيان، استاد ايراني دانشگاه آکسفورد، است که اعتقاد دارد تاريخ ايران شوره زاري است که براي هميشه در آن نظريه استبداد ايراني حکم رانده است.)
نکته اساسي درک اين مطلب است که غرب، براي پاسخ گفتن به خلا ها و مشکلات خود، کوشيده است تصوير آن خلاها را به صورت افسانه اي در شرق بازبتاباند و در اين راه، همواره خيالات غربي ها، بيشتر از حقيقت شرق، راهنماي ذهني آنها بوده است.شرق شناسي بر اساس بن بست غرب در برابر شرق و به ويژه اسلام پديد مي آيد.واقعيت اين است که هيچ حوزه تمدني در جهان، به اندازه تمدن اسلامي در برابر غرب از خود مقاومت نشان نداده است.سرزمين هاي اسلامي نه تنها بيشترين مقاومت ها را در برابر حمله فکري و فرهنگي غرب کرده، بلکه مؤثرترين هجوم ها را نيز سامان داده اند.اسلام، بزرگ ترين مانع و بن بست غرب براي رسيدن به کمال مطلوب هميشگي اش، يعني «جهاني شدن»، بوده است.راه حل غرب براي اين بن بست، شرق شناسي بوده است.
به هر عنوان،گروهي از انديشمندان، که همگي کمابيش از ادوار سعيد الهام گرفته بودند، حوزه اي مطالعاتي را پديد آوردند که عليه اين گفتمان افسانه پرداز، تقليل گرا و يکدست کننده غرب درباره شرق، شوريد و ساز و کارهاي مخاطره آفرين آن را به خوبي نشان داد.اکنون نيز مطالعه هاي پسا استعماري از حوزه هاي مطالعاتي جديد و نيرومند در علوم اجتماعي دنيا به شمار مي آيد.
اما نوعي ديگر از شرق شناسي وجود دارد که سيد حسين العطاس آن را «شرق شناسي وارونه»يا معکوس ناميده است.اين فرايندي است که در آن، انديشمندان کشورهاي جهان سوم، در راه اعتراض به تجاوزهاي غرب، در وادي تصويرسازي خيالين از حقيقت غرب مي افتند. شرق شناسي معکوس، يکي از مشکلاتي است که امروز کشور ما نيز درگير آن است؛ فرايندي که قابليت دارد با تبديل کردن غرب به ايدئولوژي، همه پرسش هاي جدي ما درباره غرب و تمدن جديد مدرن را در نزد خود با خيالات خود، پاسخ دهد؛ پاسخ نمايي که را را بر هر پاسخ عميقي و راه گشايي خواهد بست.
منبع:زمانه شماره94