واسازي و مدرنيته


 

نويسنده:علي پيمان (زارعي)




 
نوعي ابهام و گنگي ذاتي آثار ساموئل بکت، نويسنده ايرلندي، است که نوشته هاي او را متمايز مي سازد.ابهامي که شايد نتوان آن را ابهام ناميد، نقطه اي مجهول، که از به مفهوم درآمدن و شناخته شدن سرباز مي زند و هر متن و خاطري را بر مي آشوبد.لرزش و جنبشي که به رغم ظاهر مستحکم و يکدست متن سراسر آن را فرا مي گيرد و هر آن، متن را فرو مي پاشد و در عين حال باز داستان ادامه مي يابد؛زنجيره بي پاياني از بيان و کلمات استوار و نااستوار که کوچک ترين بخش متصور آن بلافاصله در معرض فروپاشي و واسازي (deconstruction)است.گويا اين امر ناشناختني ناانديشيدني، که بنياد همه چيز را بر بي بنيادي مي نهد، تنها سرمايه نويسنده است تا از دسته بندي شدن و بسته بندي شدن و هدايت شدن به وسيله نهادهاي اجتماعي، سياسي و نظام هاي فکري-عقيدتي و ايدئولوژي پراز رهايي يابد.اين نقطه مجهول همان نقطه اميد بکت به رهايي از دام ايدئولوژي هاي به زعم دريدا، لوگوس محور (logocenteric)و آوارمحور (phonocenteric)است.اين قلمرو نام ناپذير مايه حيرت فيلسوفاني چون کانت، نيچه، هايدگر، آدورنوو دريداست که دوتاي آخر بکت را آشکارا تحسين کرده اند.دريدا در مصاحبه اي که در آغاز کتاب «کنتش هاي ادبيات»با ويراستار انگليسي آن را انجام داده اظهار کرده که هرگز نتوانسته است درباره بکت چيزي بنويسد؛ هرچند درباره کافکا، جويس يا سلان قلم زده و گفته است:«اين کار را با بکت نتوانسته ام بکنم، کسي که از(پرداختن به)او دوري مي کنم.اگرچه آثارش را هميشه خوانده ام و بسيار خوب آنها را مي فهمم».واقعيت آن است که بکت هر آنچه را که دريدا مي خواهد از خلال گفتماني شبه فلسفي مطرح سازد از مجراي ادبيات بيان کرده است،آن هم ادبياتي که از مرزهاي ادبيات درمي گذرد و از خود ادبيات نيز پرسش مي کند.بيان بکت درصدد است بيان ناپذيري بيان را نشان دهد، شکست و استيصال حاصل از بيان کردن را.
بکت و دريدا با بحراني دست و پنجه نرم مي کنند که بحران شناخت و بازنمايي (representation)نام دارد.همچنين با سلطه و اعمال قدرت کور و فجايع حاصل از سيستم ها ونهادهاي مبتني بر شناخت بازنمايانه و تکنيک سرستيز دارند، از اين روست که نقدهاي بنيادين خود را متوجه هر ساخت ونظامي مي کنند و به شيوه اي مطايبه گون و کنايي ناسازه وار بودنشان را برملا مي نمايند.اين امر به انديشه درنيامدني، اين گنگي نام ناپذير و آپوريا يا سرگشتگي و حيرت ملازم آن نقطه اميد دريدا و بکت است که به رغم آگاهي از بحران بيانگري بر اين روشنگاه و روزنه گشوده تاکيد مي کنند.بيانگري و بازنمايي دچار بحراني عميق است، با اين حال ناگزير از بيان کردن و ادامه دادن هستيم.آنها اين نقطه فرار را دائم نشان مي دهند، نقطه فرار از ايدئولوژي و فريب، نقطه اي تسخيرناپذير، آن امر مجهولي که از شناخته شدن سرباز مي زند و اميدگاه ماست براي رهايي از بند دسته بندي شدن، تعقل شدن، بدل و به ساخت و گفتمان شدن و سوق داده شدن به وسيله ايدئولوژي ها و روايت هاي کلان حق به جانب، اعم از ديني و فلسفي، که در واقع همگي سياسي اند و متمرکز بر قدرت.واسازي بر آن نيست که با پوچ انديشي عنان گسيخته و بي قيد و بند هر آنچه را سر راهش قرار مي گيرد ويران و نابود سازد، تخريب يک جانبه از عمل واسازانه است، روي ديگر آن انديشيدن به اين امر غايب ناانديشيدني و تاب آوردن تضادها و حيرت ها و معضلات ناشي آن است.به عبارت ديگر واسازي حرکتي است دردو جهت مخالف،نوساني است ميان دو قطب مختلف که هيچ يک از اين دو قطب،دو جهت و دوکارکرد را نمي توان تماماً ديگري فرو کاست؛ دو قطب حاضر و غايب، موجود و ناموجود ونهاد، سيستم، قانون و آزادي، عدالت يا امر شناختي و امر ناشناختي.تخريب و شالوده شکني فقط در سويه اول اعمال شدني است و در هر امر حاضر و موجود و هر نمود و ساختي واسازي در هر لحظه اي سر خود در حال اتفاق افتادن است.واسازي رخ مي دهد و ما فقط از آن خبر مي دهيم.
هايدگر در«هستي و زمان»با تحليل ساختار دازاين به دنبال روزنه ها و گشودگي هايي مي گشت تا مداخله و تأثير امري غريب، يعني هستي، يا وجود را در ظهور موجودات نشان دهد.پروا (care)، يافت حال (befindlichkeit)و ترس آگاهي (anxiety)هريک به گونه اي حاکي از تأثير و مداخله هستي اند.در«متافيزيک چيست؟»ترس آگاهي از ناموجودات خبر مي دهد و تصور ما از ناموجود هيچ نيست مگر عدم.پس اين عدم است که وجود و هستي حقيقي است و ظهور و حضور موجودات وابسته به آن است.موجود و وجود، حاضر و غايب، ظاهر و باطن، امر تجربي و امر استعلايي همبسته هم اند، تقابل هايي گذرناپذير که فقط صورت بندي و مواجهه فيلسوفان با اين دو قطب از کانت تا دريدا متفاوت است.
براي نزديک شدن به انديشه دريدا يا همراه شدن با مسير فکري وي دو مطلب ضروري است:نخست توجه به تقابل گذرناپذير حضور و غياب که صورت ديگر آن تقابل امر واسازي پذير و امر واسازي ناپذير است؛ دوم، توجه به امکان غايتمندي بي غايت که بي ارتباط با مطلب اول نيست و کانت در نقد سوم خود در بحث از حکم زيبايي شناختي آن را شرح داده است.اين نکته آخر در فهم مواضع سياسي و اخلاقي دريدا و مباحث متأخر او درباره معادشناسي بي معاد و فرجام، مسيحاباوري بدون مسيح يا به تعبيري ديگر، يوتوپياباوري بدون يوتوپيا اهميت مي يابد.
فلسفه دريدا فلسفه اي است جدي در خور تأمل.شايد عده اي تصورشان از انديشه دريدا ويرانگري بنيادها، نهاد و نوعي نسبي انگاري افراطي است که رهاسازي ميلي سياه به شکاکيتي بي پايان و نابودي را در دستور کار خود قرار داده است؛ فلسفه اي که هر نظم و معيار و ضابطه اي را به ريشخند مي گيرد.اگر چنين باشد آن گاه نتيجه جز پوچي و آنارشيسمي نابودگر نيست، اما قدري درنگ در نوشته هاي دريدا بر نادرستي يا دست کم ناقص بودن چنين برداشتي صحه مي نهد.بي ترديد در واسازي، بنيادها زير سؤال مي روند.نقد راديکال دريدا نقدهاي نيچه را به ياد مي آورد؛ البته زبان و ادبيات دريدا با نيچه تفاوت دارد؛ براي مثال در نوشته هاي دريدا، به زباني منضبط تر، که از اصطلاحات نشانه شناختي فردينالد دو سوسور نيز متاثر است، متناقض بودن بنياد، مرکز و مدلول استعلايي، مرگ خدايي نيچه را به ذهن متبادر مي سازد.در کل مي توان گفت دريدا بينش هاي نيچه و تأملات هايدگر درباره وجود به مثابه غياب و حقيقت به مثابه انکشاف را در هيئتي جديد صورت بندي مي کند و در عين حال متناسب با مسائل زمانه خويش آنها را بسط مي دهد و تکمله ها و تعليق هاي نوآورانه و نافذ خود را نيز بر آنها مي افزايد.بسياري از مضامين و امکانات به کار رفته در رهيافت واسازنه الهام گرفته از متون کانت، مارکس، نيچه، هايدگر، هوسرل و فرويد است.شايد گنجاندن نام کانت در اين مجموعه قدري عجيب به نظر برسد، ولي واقعيت آن است که به رغم انتقادهاي جدي به مضامين و اصول برجاي مانده از عصر روشنگري چون عقل، نظام، ساخت (structure)، بنياد استوار، منطق، خودآييني، سوژه و ...انديشه انتقادي دريدا-که انديشه انتقادي خود از دستاوردهاي اصلي عصر روشنگري است-فعال سازي امکاناتي در متون فيلسوفان معتقد به نظام و بنياد است.واسازي همواره رخ مي دهد و دست عدم همواره در کار بي بنياد کردن امر حاضر است.شايد امر حاضر، نظام، موجود يا نهاد به کار خود ادامه دهد وکارکردش هم عموماً با خللي اساسي همراه نباشد، اما عوامل ناشناخته واسازي کننده از فعاليت باز نايستاده اند و در ممکن ساختن همان سيستم و امر حاضر سهم دارند.تلاش کانت در آشتي امر تجربي و امر استعلايي و تأکديد وي بر اصول پيشيني تفکر باعث شد هايدگر به تمايز هستي شناختي موجود و وجود را در آثار کانت توجه کند.اين تمايز همراه با نقد متافيزيک حضور نزد دريدا از اهميتي همسنگ اهميت اين مضامين در انديشه هايدگر برخوردار است.افزون بر اين، سبک شاعرانه و استعاري نيچه، طرح ناخودآگاه از سوي فرويد و نيز يوتوپياباوري مارکس البته بدون اشاره به يوتوپيايي معين(مسيحاباوري بدون مسيح)در کنار نظريه نشانه شناسانه فرديناند دو سوسور جهان انديشه و زبان دريدا را شکل داده اند.
فلسفه دريدا پسامدرن به معناي گذر تمام عيار و گسستي کامل از گفتمان مدرنيته نيست، بلکه تلاشي است بي وقفه در توجه به امر نامدرن.فلسفه دريدا ضد عقلاني نيست، بلکه کوششي است پيگير در توجه به امر ناعقلاني.چنين نگرشي را قبلاً نيچه و هايدگر نيز مطرح کرده بودند و بخشي از کار دريدا گسترش چنين بينش هايي و تامل در مسايل زمانه خود بر اساس آنهاست.نيچه به عوامل ناعقلاني مي انديشد که زمينه ظهور عقل، معنا و دانش را فراهم آورده اند.هايدگر نيز به ناموجود فکر مي کرد که زمينه ساز و ممکن کننده امور حاضر و ظاهري اند که در اختيار ما قرار دارند.به اين ترتيب نمي توان به طور کامل از مدرنيته و امر مدرن بريد و گذر کرد و دريدا نيز چنين سودايي در سر نمي پروراند.او تنها نامدرنيته، امر نامدرن، نهست (به تعبير بديو)را بررسي کرده است تا از اين طريق ابعاد مدرنيته را بهتر روشن سازد.حال بايد ديد چگونه تمايز هستي شناختي هايدگري در رويکرد واسازانه به کار گرفته مي شود و دريدا چگونه آن را گسترش مي دهد.
يکي از مضامين اصلي و مکرر نهفته در آثار هايدگر توجه به ديگري در معناي بنيادين آن است که لويناس افکار خود را بر اساس آن پرورانده است.انديشيدن به غير از آن چه هست و در اختيار و دسترس ماست، انديشيدن به شرايط ناديدني و ناشناختني، فکر کردن به ديگري موجودات (يعني ناموجودات)، ديگري متافيزيک کلاسيک (يعني هستي بنيادين يا همان عدم)، ديگري امر حاضر(يعني غايب)در آثار هايدگر مکررا بحث و شايسته تأمل مي شود، به گونه اي که مي توان گفت ايده اصلي هايدگر، که کل پروژه او حول آن مي گردد، بحث درباره رابطه ميان دو سويه همبسته حضور و غياب است که در تاکيد هايدگر بر در نظر گرفتن حقيقت به مثابه انکشاف و نه مطابقت، پس از نگارش «هستي و زمان»مکرر خود را نشان مي دهد.نکته اي که مدام بايد تذکر داده شود اين است که نمي توان گفت موجود حاضر و همه آنچه به ظهور مي رسد تنها نمود و ظاهري است که علت آن بود و باطني است که خود قائم به ذات است و بود و نبود نمودهاي ظاهري در حقيقت آن بي تاثير است.از نوشته هاي هايدگر اين گونه برمي ايد که ما پژوهش خود را از موجودات و ظهورات آغاز مي کنيم و از راه نشانه ها و عواملي از جمله ترس آگاهي به دريافتي خاص از ناموجود مي رسيم که در ظاهر شدن موجودات دخيل اند.اما ادعا نمي شود که رابطه موجود و ناموجود رابه اي سر راست و علي در معناي متعارف است؛ به اين معنا که هستي با وجود است که اصل است و موجود و پديدار، بود و نبودش فرقي نمي کند.پديدارها و نمودها فقط اموري فرعي و تبعي نيستند و بلکه بود و نمود، ظهار و باطن و هستي و نيستي وابسته به يکديگرند.نکته در اينجاست که عدم و ناموجود، که همان وجود است، هرلحظه به کار ظاهر کردن موجودات مشغول است.به بياني ديگر، حضور و غياب دو قطب ملازم و فروکاست ناپذيرند که تصور يکي بدون ديگري ممکن نيست.
دشواري و ابهامي که در فلسفه هايدگر و دريدا وجود دارد به همين معضل مربوط است.غيرمفهومي و غيرمقولي بودن، تضادي است که بايد تاب آورده شود.براي هايدگر، به ويژه در دوره اول، انديشيدن به «وجود»بدون توجه به موجودات و ظهورات وود ممکن نبود و هرگاه هايدگر مي خواست از هستي محض سخن بگويد شايد خود نيز در دام متافيزيک حضور گرفتار مي آمد؛ هرچند به اولويت وجود بر موجود اشاره مي کرد.لازمه هوشياري در فراز از بند متافيزيک حضور و تخريب و واسازي آن، وفاداري به وضعيت سرگشتگي سان و حيرت زاي منتج از تقابل دو سويه حضور و غياب است.اين نکته در دستيابي به تصوري مناسب تر از واسازي محوري است.واسازي از موجودات و ظهورات (اعم از گفتارها، نمادها، ساخت ها و بنيادها)ساخت زدايي و مرکز زدايي مي کند.هنگام ساخت زدايي و مرکز زدايي گونه اي ناموجود و نيستي و عدم(يا همان وجود در برابر موجود)دست اندرکار است.بي مرکزي و بي ساختاري نشان از نفي، هيچي و عدم دارد؛ يعني اينکه در واسازي ساخت و سازمان نابود مي شود، اما به موازات آن به سبب همبسته بودن و فروکاست پذيري دو قطب حضور و غياب، اتفاق افتادن واسازي نيز با آمد و شدي ميان اين دو قطب، ميان امر واسازي پذير(موجود، ساخت، نهاد، نظام، مرکز)و امر واسازي ناپذير(وجود، عدم، آزادي، عدالت، امر در راه)ممکن است؛ به بياني دقيق تر، با تعويض نقش ها ميان اين دوسويه و تکميل کننده بودن هر يک نسبت به ديگري.اين کليد انديشه دريدا و فهم مواضع اوست.اعتبار مدلول هاي استعلايي مانند جوهر، ذات، بنياد، روح، سوژه و مرکز زير سؤال مي رود؛ زيرا همگي در حيطه موجودات، ظهورات و امور حاضرند و واسازي پذير، اما در همان حال همه اين امور قابل واسازي به مدد مداخله مستمر و هر لحظه امري واسازي ناپذير ممکن شده است.
در همين زمينه، موضوع ديگري که در قاموس فکري دريدا اهميت دارد توجه او به مسئله گفتمان (discourse)است.دريدا نيز مانند فوکو پيرامون خود را غرق در گفتارها يا همان گفتمان مي يابد.گفتمان ظهور زبان است.گفتمان همان موجود يا امر حاضر است در برابر زبان، که همان هستي و غياب است.اما مسئله اين است که امر حاضر اعم از موجودات، نظام ها، نهادها و علوم گوناگون همگي از مجراي گفتمان مي گذرند و ما با نوعي جبر گفتمان روبه روييم.علم زبان شناسي اغلب به گفتمان توجه مي کند و درباره زبان تحقيق نمي کند؛ به همين دليل هماهنگ با نقد لوگوس محوري حاکم بر انديشه غربي (لوگوس به معناي زبان، عقل، منطق)، رهيافت دريدا بر اساس اصلات زبان شناسي نيست.درست است که دريدا بر زباني بودن و مستغرق بودن کرد و کارهاي ما در گفتمان و زبان گفتاري (نه زبان در کليت آن)پاي مي فشرد، اما به رغم اذعان به جبر گفتار، به نوشتار مي انديشد به ناگفتار، به غياب و هستي.آن زبان و هستي غايب يا معنا يا حقيقت در دسترس نيست؛ زيرا ماهيتش پا پس کشيدن و گريختن و فرار است؛ معنا هنگام فاصله گذاري و تفاوت (difference)به تأخير مي افتد.بديو به خوبي مسئله دريدا را اين گونه معرفي کرده است:«گرفتن فرار چيست؟»به گفته بديو نقطه فرار نقطه اي است در مکان و در عين حال خارج از مکان.
بينش دوم، که به فهم مواضع دريدا ياري مي رساند، تصور غايتمندي بدون غايت است که با مسئله قبل، يعني توجه به تقابل حضور و غياب، بي ارتباط نيست و بلکه در همان باره است.با وجود اينکه دريدا مفهوم غايت و معاد را زير سؤال برده است، در عين حال به معادشناسي بدون معاد و مسيحاباوري بدون مسيح اعتقاد دارد؛ غايت و پاياني که مدام به تعويق مي افتد و همواره آن را انتظار مي کشيم فارغ از آنکه از غايتي مشخص و معين اسم ببريم و آن را به مفهوم درآوريم.در دقيقه سوم از کتاب اول «نقد قوه حکم»آمده است:«زيبايي، صورت غايتمندي يک عين است تا جايي که اين صورت بدون تصور غايتي، در عين دريافت شود».ما نمي گوييم اين گل يا موسيقي زيباست به اين علت(غايت)که در ما حسي مطبوع ايجاد مي کند، براي ما سود و منفعتي در بردارد يا از تناسب و کمال برخوردار است، ما فقط در برابر زيبايي درنگ مي کنيم؛ چنان که گويي غايتي هم وجود دارد که خوشايند است و دسوت داريم آن حالت خوشايند را حفظ کنيم، اما هرگز دقيقاً روشن نمي سازيم که آن علت و غايت زيبايي چه بود، علت و غايت فقط به صورت نوعي ايدئال باقي مي ماند که از چنگ تعين مي گريزد.اگر زيبا را چنين تصور کرديم و آن را از تمامي علايق و غايات زدوديم، آن گاه به زيبايي محض رسيده ايم، زيبايي که حکم به آن در زبان و منطق ما وجود دارد و همگان به آن اذعان دارند.زيبايي از چنگ مفهوم مي گريزد و نمي توان به گونه ايجادبي درباره آن صحبت کرد.همان گونه که در تصور زيبا هيچ هدف و غايت معيني را نمي توان برشمرد، در مسيحا باوري بدون مسيح نيز دريدا به هيچ موعود واقعي اشاره نمي کند و در باور به دموکراسي نيز از هيچ رژيم دموکراتيک خاصي نام نمي برد.اينها اموري اند که دائم انتظار فرارسيدنشان را داريم، اما چون به قلمرو ناانديشدني ها تعلق دارند، سخن گفتن ازآنها دشوار است.دريدا درباره دموکراسي، عدالت و روشنگري با اعمال همين منطق (يا بهتر بگوييم نامنطق)اظهار نظر کرده است.در واسازي، مدرنيته به مثابه حيطه انديشيده شده و متعين به طور کامل نفي نمي شود، بلکه همراه زمينه انديشيده شده اش بررسي و بازبيني مي گردد.
دريدا طي مصاحبه اي به روشني اعلام کرده است که با وجود ضرورت و اولويت واسازي تماميت گرايي و سلطه نبايد فکر کنيم که بايد براي محو «کامل»همه قدرتهاي حاکم مبارزه کنيم، «مسئله اي که نه واقع گرايانه است و نه مطلوب».افزون بر سه مضمون محوري انديشه دريدا، که تاکنون بر شمرده شده اند، يعني مضمون محوري انديشه دريدا، که تاکنون بر شمرده شده اند، يعني ابهام، همبسته حضور و غياب و غايتمندي بي غايت، يکي ديگر از درون مايه هاي اصلي فلسفه دريدا به تاسي از نيچه تأييد، آري گويي يا هايش (affirmation) است.در هم کوبيدن نام هاي بزرگ و فرو پاشيدن مدلول هاي استعلايي و بنيادهاي فکر بشر نوعي رهايي منحصر به فرد را به ارمغان مي رود.به اين ترتيب بشر از زير يوغ بسياري مفاهيم سرکوبگر و مهارکننده آزاد مي شود، اما اين آزادي بي همتا و بي قيد و بند ابهامات و مشکلاتي نيز دارد.آيا به راستي مي توان از قيد همه چيز آزاد شد و به رهايي ناب و محض رسيد؟ با تخريب و واسازي همه چيز با دو رويداد هم زمان رو به رو خواهيم شد:از يک سو، رهايي ااز بند ساخت و نظام و سلطه قدرت متمرکز و از سوي ديگر نيهيليسم و معناباختگي حاصل از اين ويراني و بي بنيادي.اما آيا با اين نهيليسم همه چيز پايان مي يابد و جز بن بست و استيصال بشر را اميد و بشارتي نيست؟ نزد نيچه، درست پس از فرو ريختن بناهاي رفيع و کاخ هاي عظيم معاني و مفاهيم و روايت هاي بزرگ، زندگي آغاز مي شود.پس از واسازي و تخريب است که زندگي بازکشف مي شود و زايش و خلاقيت انسان تاييدگر، حيات او را پويا و در مسير تحول و صيرورت مدام قرار مي دهد.اين شدن مداوم، تأييد و خلاقيت از همان نيستي و نهيليسم مايه مي گيرد.دو قطب مرگ و زندگي، نيستي و هستي، ويراني و سازندگي، ياس و آري گويي هر دو در دل نهيليسم نهفته اند.مرگ است که حيات را ممکن و معني دار مي کند، نيستي است که هستي را، و ويراني و واسازي است که خلاقيت و سازندگي را ممکن مي کند.از اين جبر تأييد و آري گويي گريزي نيست، انسان محکوم است به آزادي و خلاقيت همين مضمون را دريدا درباره مفاهيمي همچون عدالت، دموکراسي و روشنگري نيز به کار مي گيرد.در«اشباح مارکس»دريدا نوشته است.«انديشه واسازنه، آن انديشه اي است که در اينجا براي من مهم است، همين تقليل ناپذيري در «تأييد»و در نتيجه نويد(قول)(the promise)را خاطر نشان کرده است، همين طور واسازي ناپذيري تصوري خاصي از عدالت را (که در اينجا از قانون مجزاست).چنين تفکري بدون مواجه دانستن اصول نقدي راديکال، مفصل و بي انتها (هم عملي و هم نظري)نمي تواند عملي شود.اين نقد تجربه اي را به جنبش درمي آورد که به روي آينده مطلق گشوده است، به روي آنچه فرا مي رسد، بايد گفت اين تجربه اي است نامعين و انتزاعي که در معرض انتظار ديگري و رخداد قرار دارد، بدان محدود گشته است و با آن متوقف مي شود.»
به اين ترتيب واسازي از عمل روي گردان نيست، بلکه جانب نوعي خلاقيت و شدن مستمر را مي گيرد.همان گونه که فوکو در برابر اخلاق وظيفه گراي کانتي، انسان خلاق بودلري-نيچه اي را مطرح مي کند، واسازي نيز با گونه اي آري گويي به زندگي با خلاقيت و عمل همراه است.الکس کالينيکوس، منتقد مارکسيست، در نوشته کوتاهي درباره ميراث دريدا اعتراف کرده که در کتاب «عليه پسامدرنيسم»به رغم اشاره به اهميت نوشته هاي دريدا او را آماج انتقادات فراواني قرار داده و باور کريستوفر نوريس درباره نقد ايدئولوژي از سوي واسازي را رد کرده، در حالي که اکنون روشن است که آن رد و انکار نادرست بوده و دريدا به راستي ابزاري براي نقد سلطه فراهم کرده است.دريدا در«اشباح مارکس»آشکارا بيان کرده که در زمانه فجايع سياسي و اقتصادي است که واسازي سر بر مي آورد.همين طور وي به انتقادهايي که به پيامدهاي سياسي تفکر هايدگر وارد مي شود توجه کرده و از جمله اين است که انديشه هايدگر«تجربه باقي مي ماند و فلسفه به او اجازه نمي دهد که بتواند تاريخمندي تجريدي خود را کنار بگذارد و به تاريخ واقعي نظري بيافکند.»در اينجاست طرح مفاهيمي مانند سکنا گزيدن و نقد تکنيک حالتي نوستالژيک به خود مي گيرد، اما دريدا کوشيده است.تقابل تکنيک و حقيقت و مثابه انکشاف هايدگري را درصورتبندي جديدي را ارائه کند که خود مي تواند در عرصه سياست و اجتماع گره گشا باشد.
به نظر مي رسد که به رغم بحران معنا، حقيقت، بازنمايي، بي اعتبار شدن کلان روايت ها تو سخن از پايان ها، همين مضامين خود به گونه اي کنايه وار (ironic)در عرصه سياست به کار گرفته شده اند و گرايش هاي گوناگون فمينيستي، پسا استعماري، دگرباشي جنسي، حاميان حقوق حيوانات، حاميان محيط زيست و ...نتيجه تلقي هاي شبکه اي از قدرت به باور فوکو و اهميت يافتن ديگري نزد دريداست.نکته اي که نبايد آن را از نظر دور کرد اين است که تفکر دريدا با نوعي تکثر گرايي کلاژ مانند مساوي نيست.
سخن آخر اين است که مسئله آزادي، به منزله مفهومي مدرن، در انديشه دريدا محوري است.چنان که مي دانيم در دنياي پيشامدرن مفهوم آزادي، آن گونه که پس از انقلاب فرانسه و در انديشه کانت و هگل بحث و بررسي شده، مطرح نبوده است.در همين زمينه، انديشه دريدا، با وجود نقد سيستم، ساخت، اخلاق و کليت گرايي موجود در فلسفه مدرن، با سپهر مدرن و مدرنيته شباهتي خانوادگي دارد.او مارکس را فراموش نکرده (البته مارکسيسم بدون مارکسيسم)و در انتظار عدالت و سوسياليسمي در راه مانده است.او حتي از واسازي به مثابه نوعي «روشنگري جديد»ياد کرده است.البته نزد دريدا روشنگري نيز داراي ويژگي مسيحايي است.او از عقلانيت و روشنگري دفاع کرده؛ البته عقلانيتي که به روي صورت بندي هايي جديد در آينده گشوده است و دغدغه اش طردشدگان و ديگري هاي محذوف است.
او آشکارا اعلام کرده است که:«اين خود عقل است که به ما فرمان مي دهد اين را بگوييم، عقل است که چنين انديشه اي راجع به رخداد (event)را به ما اعطا مي کند و نه ضد عقلانيتي مغشوش».بديهي است که دستيابي به روشنگري و دموکراسي آينده نيازمند واسازي سلطه و ساخت است.
منبع:زمانه شماره94