نگاهي به فيلمنامه «هوانورد»


 

نويسنده: امير قادري




 

نذار همين جور درک نشده باقي بمونم *
 

ghaderi_68@yahoo.com
اين هنوز اول كار است. چند سال است كه دارم با گاو خشمگين مارتين اسكورسيزي ور مي روم و به نتيجه نرسيده ام. فيلمي با يک شخصيت اصلي پر از افكار و اعمال ضد و نقيض و مبهم كه در هيچ چهارچوبي نمي شود بسته بندي اش كرد. به اين سادگي ها نمي شود شناختش. حالا هوانورد، نمونه نرم تر و لايت تر و آرام تر گاو خشمگين است. ولي اين دليل نمي شود كه به سادگي ادعا كنيم هاوارد هيوزاسكورسيزي را شناخته ايم. او هم، گيرم نه به قدر جيک لاموتا، پيچيده و غريب و غير قابل درک به نظر مي رسد. اين پيچيدگي و غير قابل درک بودن باعث مي شود تا به عنوان يک شخصيت داستاني با او راحت نباشيم. ازش فاصله بگيريم و نفهميمش. اين اتفاقي است كه در زندگي واقعي هم براي هيوز و هم براي لاموتا افتاده و اين بلاها را سرشان آورده است. هوا نورد هم مثل گاو خشمگين داستان مردي است كه مرزهاي قدرت و شهرت را رادر مي نوردد، بهايش را هم مي پردازد، تا حضورش را به مردم تحميل كند. اين شهرت قرار است به كار جبران كمبودها بيايد. هيوز به يک زندگي عادي راضي نيست. مي خواهد بزرگ ترين و سريع ترين و پولدارترين باشد و بيشترين بهره را از زندگي ببرد. اما شهرتي كه از تلاش براي رسيدن به چنين مرزهايي به دست آورده، نه تنها ارتباطش با بقيه مردم را راحت تر نمي كند كه بر عكس باعث گرفتاري بيشترش مي شود و بين او و بقيه آدم ها فاصله مي اندازد. اين تنها راهي است كه او براي ارتباط با مردم بلد است. اين كه مرعوبشان كند يا بخردشان.(در صحنه اي از فيلم، آواگاردنر، يكي از زن هاي زندگي هيوز، به مرد بلند پرواز تأكيد مي كند كه نمي تواند به اين سادگي ها او را بخرد.) در هوانورد مي بينيم كه حتي به قدر يک ناهار، هيوز و خانواده كاترين (زني كه همديگر را دوست دارند) نمي توانند كنار همديگر بنشينند و طرف مقابل را تحمل كنند، همان طور كه لاموتا نمي داند چطور با زن و برادرش رفتار كند. هيوز و لاموتا مستقل اند و يكي باتكيه بر پول و هوش و ديگري به كمک قدرت بدني اش ، مي كوشند تا حضورشان را به رخ مردم بكشند. اما اين شهرت به كار درمان عقده ها و كمبودها نمي آيد. پس مرد تنهاي اسكورسيزي، از تراويس بيكل راننده تاكسي گرفته تا لاموتا و هيوز، همان قدر كه در مسير شهرت و قدرت پيش مي روند، در عين حال گوشه نشين تر و تنهاتر هم مي شوند. آنها به نمايش پناه مي برند و خودشان را در برابر چشم مردم عريان تر از پيش مي كنند، هيوز سراغ سينما مي رود و لاموتا در رينگ بوكس در برابر تماشاچي هاي ديوانه، مشت مي خورد، اما اين نمايش هم در مسير همان شهرتي است كه گفتم، بيشتر بين آنها و مردم فاصله مي اندازد. چون اين شهرت همان قدر كه او را به مردم مي شناساند، در عين حال وجودش را در معرض ديد قرار مي دهد. هيوز پس از سقوط، به خبرنگار عكاسي كه براي تهيه گزارش از اين سقوط آمده، تأكيد مي كند كه او هاوارد هيوز است: «هيوز هوانورد.»اما چند لحظه بعد، از نور و صداي فلاش عكاس به خودش مي لرزد. نمايش، راهي براي برقراري ارتباط است كه در چنين شرايطي كاركردش را از دست داده است. در گاو خشمگين لاموتا فقط وقتي مي تواند از شر اين عدم ارتباط و جنگ و جدال با اطرافيانش خلاص شود، كه فارغ از دغدغه شهرت، در يک كافه شبانه، براي گروهي اندک برنامه اجرا مي كند. اين تنها باري است كه آرامش را در چهره او مي بينيم. چيزي كه در كنار همه آن موفقيت ها نديده بوديم.
از طرف ديگر به اين مشكل عدم ارتباط و تنهايي قهرمان از يک زاويه ديگر هم مي شود نگاه كرد. هيوز و لاموتا آدم هاي معمولي نيستند و بهايش را هم بايد بپردازند. هيوز مي خواهد سريع ترين و قوي ترين آدم روي زمين باشد، پس تجربه زندگي آرام و بي تنش در كنار بقيه مردم برايش حرام مي شود. قرار است با بقيه فرق داشته باشد و جوش و خروش و احساسات رها شده اش را به فرق زندگي معمولي بكوبد. اين كه چنين موفقيت و لذتي ارزش اين را دارد تا چنين بهايي برايش پرداخته شود، سؤالي است كه هر كسي خودش بايد جوابش را پيدا كند. احساسات فرو خفته قهرمان اسكورسيزي در هنگام بروز، به شدت به ديواره هاي اجتماع مي خورد و تغيير شكل و كاركرد مي دهد و به ابزاري براي شكنجه خودش تبديل مي شود. به اين ترتيب پس از مدتي به اين نتيجه مي رسيم كه شايد هيوز مي خواهد آن قدر سريع برود كه ديده نشود و لاموتا آن قدر در رينگ مشت بخورد كه شناخته نشود، آنها آزادي و رهايي و آرامش را يا توي رينگ بكس و يا در دل آسمان تجربه مي كنند. به هر حال اين اتفاقي است كه براي اين مردان، هيچ وقت در كنار مردم نمي افتد. خشونت لاموتا ووسواس هيوز، دو عاملي هستند كه آخرين ضربه را وارد مي كنند و بين قهرمان و مردم فاصله مي اندازند، يا برعكس وجودشان عاملي است براي اين كه نتوانند با مردم ارتباط برقرار كنند. آدم وسواسي دلش مي خواهد با هيچ كس تماس نداشته باشد و يک مرد خشن، اين خشونت را معمولا در برابر بقيه آدم ها اعمال مي كند. كلمه قرنطينه كه از دوران كودكي ورد زبان هيوز شده، اينجا معني درست و بجايش را پيدا مي كند. آرزوي داشتن چنين مكاني براي دور شدن از مردم، آرزويي است كه مثل سايه هيوز را تعقيب مي كند و بالاخره به سرش مي آيد.
اين در ضمن يک جور گله از اسطوره روياي آمريكايي هم هست. اسطوره اي كه بر مبناي شكست شهرت و ثروت بنا شده و تعريفي از موفقيت ارائه داده كه با افزودن لحظه به لحظه بر شهرت و قدرت و موفقيت معنا پيدا مي كند و گير آدم مي آيد. رويايي كه در سينما بهترين نمونه هايش را موقع تصوير كردن زندگي گانگستر ها به دست آورده. گانگستر به شكل اغراق شده اي تلاش مي كند هر چه قدرت و ثروت و زن است را به دست بياورد، اما حاصل اين كوشش، نه فقط سقوط او كه مرگش به بدترين شكل و در اوج تنهايي است. پيوند اسطوره روياي آمريكايي و گانگستريسم از همين جا مي آيد. يک گانگستر، نمونه غلو شده و حتي كارتوني مردي است كه در اين راه مثل يك بادكنک باد مي شود و بعد مي تركد. اين درست همان ديدگاهي است كه اسكورسيزي در يكي از بهترين آثار كارنامه فيلم سازي اش يعني رفقاي خوب، از اين مقولات ارائه مي كند؛ با آن لحن پيچيده ناشي از كنار هم گذاشتن اسطوره و طنز و هجو.
مجموعه اين تناقض ها، يعني آرزوي شهرت و در عين حال گوشه نشيني، طلب محبت و بروز خشونت، در برابر جمع بودن و پنهان ماندن، كسب قدرت و ضعف در خلوت، به شكلي عيني پيكر ضد قهرمان اصلي فيلم هاي اسكورسيزي را از هم مي درد. چه توي رينگ بوكس و چه موقع سقوط هواپيما. اين دو نفر مثل ايكاروس به خورشيد موفقيت نزديک مي شوند؛ در حالي كه مي دانند موم بال هايشان آب خواهد شد و پيكرشان روي زمين، جايي پيش پاي مردم در هم خواهد شكست. مردمي كه قهرمان براي كسب محبتشان همه زور خودش را مي زند و در عين حال تمام تلاشش را به خرج مي دهد تا با آنها تماسي نداشته باشد تا به عنوان يک فرد مغرور پرشور، چهارچوب هاي خودش را بشكند و در موقعيتي برتر از آنها قرار بگيرد.
زندگي هاوارد هيوز، مزرعه پربركتي براي نويسنده فيلمنامه اي مثل جان لوگان است. او مردي بود با آرزوي شكستن حدود دو اهل نمايش و با روياي پولدار و قدرتمند شدن.زندگي پر حادثه و پيچيده مردي با ذهن چند وجهي كه چند تا درام محكم و تأثير گذار مي شود از داخلش بيرون كشيد. مشكل لوگان نه پيدا كردن وجوه دراماتيک اين ماجراي واقعي (گرفتاري اي كه اغلب فيلمنامه نويس هايي كه مي خواهند بر اساس يک ماجراي واقعي فيلم بسازند، با آن دست به گريبانند) كه جدا كردن بخش هايي از اين زندگي است. هيوز سينمايي زندگي كرد و سينما گرها براي جذب از كار در آوردن اين زندگي مشكل چنداني ندارند. اما لوگان توانسته سه عشق بزرگ زندگي هيوز، يعني سينما و زن و هوانوردي را به هم پيوند دهد و دلايل اوج و فرود زندگي هيوز را از دل اين اتفاق هاي گوناگون بيرون بكشد. او انسجام و حدود مشخص و معيني براي فيلمنامه اي بر اساس داستان زندگي مردي فراهم كرده كه هيچ نظم و محدوديتي را نمي پذيرفت. ساختار فيلمنامه هوانورد بر اساس مجموعه اي از حوادث اپيزوديک بنا شده. جان لوگان كه نمي توانسته تمام زندگي هيوز را به فيلمنامه تبديل كند، بايد بخش هايي را انتخاب مي كرده و در همين مسير پيش مي رفته. در اولين مرحله، لوگان عوض روايت تمام زندگي اين مرد، بيست سالش را جدا و حوادث فيلمنامه را محدود به بازه زماني سال هاي 1930-1950 كرده. تمهيد بجايي كه باعث شده فيلمنامه انسجام بيشتري پيدا كند. و اين حوادث ظاهرا گسسته را، زندگي يک مرد مشهور، به همديگر ربط مي دهد و به شكلي كرونولوژيک پيش مي رود.مثلا ماجراي ساخته شدن فيلم فرشتگان جهنم، آشنايي هيوز و كاترين هپبورن، شكستن ركورد سرعت، ساختن بزرگ ترين هواپيماي جهان و بالاخره سقوط هواپيما و خرد و خاكشير شدن استخوان هاي بدن مرد. اينها بيشتر مربوط به نيمه اول فيلم هستند و نقطه اوج هاي متعددي را بنا مي كنند كه در كنار تنوع حاصل از كنار هم گذاشتن اين ماجراها، تماشاي فيلم را به تجربه لذت بخشي براي تماشاگرش بدل مي كنند. ضمن اين كه اغلب اين داستانک ها با هدف روشن كردن وجوه مختلف شخصيت يک آدم پيچيده مطرح مي شوند و كاركرد تماتيكشان، از آشفتگي ساختار فيلمنامه جلوگيري مي كند. اين شيوه داستان گويي با راه و روش معمول در كار اسكورسيزي هماهنگ است و باعث مي شود داستان؛ سريع، مقطع و ضرب دار جلوه كند و كوشش چنداني صرف جلب هم ذات پنداري تماشاگر نشود. اما نيمه دوم فيلمنامه، قضيه اش فرق مي كند. اينجا تمركز بر يكي از جذاب ترين مايه هاي داستان گويي گذاشته شده كه اگر خوب به كار برده شود، در سينما معمولا جواب مي دهد. آن هم مطرح شدن ماجراي يک پرونده حقوقي و دادگاهي است كه با حاضر جوابي هاي هيوز پيش مي رود و او مي تواند بر توطئه اي كه عليه او سازمان داده شده غلبه كند. نقطه اوج نهايي داستان هم به نوعي همين پيروزي هيوز در دادگاه است. جان لوگان مي دانسته كه اين داستان مبتني بر مجموعه داستانک هاي جدا از هم، به يک نقطه اوج گيرم نه خيلي واضح و شديد احتياج دارد و اين پرونده دادگاهي هيوز، فرصت خوبي بوده تا اين نقطه اوج فراهم شود. اما به هر حال معمولي بودن اين تمهيد از بين نرفته و يک سوم نهايي فيلمنامه هر چه هست، به تر و تازگي و جذابيت بقيه بخش هاي داستان نيست. هر چند هنوز آن قدر مايه دارد و حوادث ديگري در كنار ماجراي دادگاه اتفاق مي افتد كه تماشاگر متوجه افتي در مسير داستان نشود.
ظاهرا اين داستان زندگي يک آدم واقعي است. اما مارتين اسكورسيزي به عنوان يک كارگردان مؤلف، از دل اين ماجراهاي واقعي، يكي از شخصي ترين آثارش را بيرون كشيده. اسكورسيزي بر اساس زندگي دو تا از اسطوره هاي قرن بيستم فرهنگ آمريكا، يعني هاوارد هيوز و جيک لاموتا، سراغ نقاط تاريک و روشن اين فرهنگ رفته و يک ضد قهرمان اسكورسيزي وار از دل اين مجموعه خلق كرده، ضد قهرماني مثل خودش. مي گويند اسكورسيزي در دهه هفتاد آن قدر در كشيدن مواد زياده روي كرد كه وقتي او را به بيمارستان رساندند، از تمام بدنش داشت خون بيرون مي زد. مي گفته مي خواسته بداند تا كجا مي تواند پيش برود! درست مثل هيوز. يک مؤلف واقعي، هر چيزي كه جذب كند، با رنگي از درون و ذهنيات خودش آن را بيرون مي دهد. اسكورسيزي چند سال قبل كه شاهكار ظاهرا مستند سفر شخصي را درباره تاريخ سينماي آمريكا ساخت، زندگي حرفه اي تمام آن كارگردان هاي مشهور را طوري ستايش مي كرد كه انگار همگي قهرمان فيلم هاي خودش بوده اند.
منبع: ماهنامه فيلم نامه نويسي فيلم نگار شماره33-34