بيست و يک گرم
بيست و يک گرم
بيست و يک گرم
آسمان شهر آبي سياه بود. سياه از پرپر غراب ها و آبي از ابرهاي پاييزي. در گوشه اي از اين شهر، پاول ويليام-استاد دانشکده رياضي-روي تخت بيمارستاني دراز کشيده و داشت فکر مي کرد به زندگي اش که احتمالاً تا چندي ديگر به پايان مي رسيد. دور تادورش را بيماراني همچون خودش فرا گرفته بود. لوله هاي پلاستيکي شفافي را از درون حلقش گذرانده بودند تا او براي به حرکت انداختن ضربان قلبش مجبور نباشد به خودش فشار بياورد. روي سينه اش پر شده بود از سيم هايي که به جايي وصل شده بودند. کنارش يک مخزن حاوي اکسيژن بود و درون يک استوانه اي شيشه اي، پيستوني پلاستيکي گذاشته بودند که هر وقت بالا و پايين مي رفت، مي شد فهميد که پاول هنوز زنده است. پاول کم طاقت شده بود، شايد دلش مي خواست زودتر همه چيز تمام شود و او بتواند آزادانه سيگار بکشد. پاول علاقه عجيبي به سيگار کشيدن داشت و حالا هم که قلبش داشت از حرکت مي ايستاد حاضر نبود اين عادتش را ترک کند. هميشه وقتي چشم زنش را دور مي ديد، کپسول چرخدار اکسيژن را با خودش ذخيره کرده بود، دودي به راه مي انداخت و بعد سرفه امانش نمي داد و حجم دستشويي کوچک، پر مي شد از صداي خشک سينه او. «اينجا اتاق مرگ است. با اين لوله هاي مسخره ... اين سوزن هايي که بازوي من را سوراخ کرده اند. من داخل اين کلوب اجساد نيمه جان چي کار مي کنم؟ من بايد با آنها چه کار کنم؟ نمي دانم ماجرا چه طور شروع شد و به کجا ختم مي شود. چه کسي اول از همه خواهد مرد؟ آن کسي که توي کماست؟ يا من؟ مي گويند هر کس که دارد مي ميرد، درست در لحظه مرگش، بيست و يک گرم از وزن او کم مي شود. چه مي شود اگر بيست و يک گرم از ما کم شود؟ مگر بيست و يک گرم چقدر ارزش دارد؟... وزن يک سکه پنج سنتي ... وزن يک مرغ مگس خوار... وزن يک تکه شکلات. واقعاً بيست و يک گرم چقدر وزن دارد؟ مگر ما چند بار به دنيا مي آييم؟» پاول روي تخت دراز کشيده بود، به آدم هاي کنار دستش نگاه مي کرد و اين جملات را در ذهن مرور مي کرد.
همسر پاول-مري-به نزد دکتر رفت و دکتر به او گفت که به علت عفونت ريه هايش شانش داشتن بچه بسيار کم است، اما حالا که پاول در بستر مرگ بود و از زنده بودنش چيز زيادي باقي نمانده بود، مري مي خواست از پاول بچه اي داشته باشد. بچه دار شدن از طريق لقاح مصنوعي، روشي بود که دکتر پيشنهاد کرد؛ روشي که به عقيده دکتر تا سه چهار ماه ديگر جواب مي داد. اما مشکل مري اين بود که تا مرگ همسرش فقط يک ماه باقي مانده بود. مري وقتي به خانه بازگشت و متوجه شد که او دوباره سيگار کشيده، حسابي عصباني شد. ترس مري از اين بود که مبادا اسم پاول را از ليست آدم هاي نيازمند به پيوند قلب خارج کنند. رابطه چندان خوبي بين اين زن و مرد وجود نداشت، مرد بدخلقي مي کرد و زن نسبت به هر چيز حساسيت به خرج مي داد. زن خسته از مراقبت هايي که براي مردي در آستانه مرگ مي کرد، ديگر به استيصال رسيده بود. او سعي داشت پاول را خوشحال کند، اما پاول هيچ چيز را جدي نمي گرفت، حتي زير بار هم نمي رفت که تن به لقاح مصنوعي بدهد. ولي عاقبت اصرارهاي زن بر پاول اثر کرد و پاول خودش را براي لقاح مصنوعي آماده کرد و اين در حالي بود که او خود را به مرگ نزديک تر مي يافت. نيمه هاي شب بود که صداي زنگ تلفن در اتاق خواب پيچيد. مري بي هيچ دليل خاصي گمان کرد که حتماً قلبي براي پاول پيدا شده است. اما پاول نااميدتر از آني بود که بتواند به اين چيزها فکر کند. هر دو با ناراحتي از تخت بيرون آمدند. زن به تلفن جواب داد و گمانش را به يقين تبديل کرد. کسي در آستانه مرگ مغزي قرار گرفته بود. آن دو بايد خودشان را زود به بيمارستان مي رساندند تا از قلب زنده اهداء کننده استفاده کنند. مري ذوق زده و خوشحال، پاول را به سرعت به بيمارستان برد. اتاق عمل حاضر شد. پزشکان آخرين معاينه ها را انجام دادند و با نوک تيز نشتري، سينه پاول شکاف خورد. چند روز بعد، وقتي دکتر آمد که او را معاينه کند و ببيند عمل پيوند قلب خوب پيش رفته، با خود يک شيشه همراه داشت. اين چيزي بود که پاول خواسته بود. حالا که پاول شيشه را در دست گرفته و به آن نگاه مي کرد، مي توانست درون آن قلب بيمارش را ببيند؛ قلبي که تا چند روز قبل به او تعلق داشت؛ قلبي که به سختي مي تپيد و حالا ديگر از حرکت ايستاده بود؛ قلبي که حالا ديگر به شي اي بدل شده بود که مي توانست در گوشه قفسه اي در اتاق پاول جا خوش کند.
چند روز بعد که پاول خيالش راحت شد زنده مي ماند و قلب تازه کارش را به خوبي انجام مي دهد، يادش آمد دوست دارد بداند که قلب جديد، پيش از اين مال چه کسي بوده است. اما دکترهاي بيمارستان اين کار را خلاف قوانين مي دانستند و به او متذکر شدند که نبايد از نام اهداء کننده چيزي بداند. فقط پيشنهاد کردند که براي خانواده اهداء کننده نامه اي بنويسد و از آنها تشکر کند. اما پاول خيره به دکترها نگاه کرد و پيدا بود که نمي خواهد خيلي هم به قوانين پايبند باشد. مري خوشحال بود و فکر مي کرد که جواب مراقبت هايش را گرفته و از اين پس بايد به آمدن بچه فکر کند. حالا او مي توانست گمان کند که درصد بچه دار شدن شان بالا رفته است. بنابراين به مناسبت خوب شدن پاول يک مهماني داد و به دوستانشان اعلام کرد که تا چند وقت ديگر پاول پدر خواهد شد. اما پاول ديگر آن پاول قبل از عمل نبود. اخلاقش عوض شده بود و حساسيت هايش بالا رفته بود. از اين به بعد، اختلاف بين آن دو بيشتر شد. پاول وقتي که فهميد همسرش پيش از اين سقط جنين کرده، به آدم ديگري تبديل شد. او فکرهاي ديگري در سر داشت. فکر پيدا کردن نام اهداء کننده قلب، هميشه با او بود و فکر مي کرد که بايد دست به کار شود. پاول کمتر به خانه مي آمد و مري ديگر از دست او خسته شده بود. تا آنجا که تصميم به ترک پاول گرفت.
جک جوردن به قدرت و اراده خداوند و همراهي مسيح با انسان ها ا عتقاد داشت. هيچ کس گمان نمي کرد که جک يک روز به چنين اعتقادي دست يابد. او پيش از اين، يک خلافکار تمام عيار بود. از دوره نوجواني همه جور کاري کرده بود؛ از جنايت گرفته تا فروش مواد مخدر و خلاصه همه کثافت کاري هايي که مي شود حدس زد. سال هاي زيادي را نيز در زندان گذرانده بود. اما اکنون در کنار همسر و دو فرزندش زندگي آرامي را مي گذراند و حالا يک مؤمن تمام و کامل بود. او هر وقت که فرصت مي کرد يکي از آن خلافکارهاي جوان را کنار مي کشيد و موعظه مي کرد . جک در يک صبح پاييزي، به جوانکي که هنوز هجده سالش نشده بود، اما در دزدي و سرقت براي خودش مهارتي به هم زده بود، نهيب مي زد که بايد مراقب اعمالش باشد. به او هشدار مي داد که با دزدي فقط لحظاتي را خوش مي گذراند، اما بدبختي و بيچارگي آخر و عاقبت کارش خواهد بود. او معتقد بود که بايد به مسيح ايمان آورد، چرا که اين تنها راه نجات و سعادت بشر است. جک ماشين خود را به جوان نشان داد و گفت که آن ماشين را در بخت آزمايي برده است، اما جک خوب مي دانست که آدم خوش شانسي نيست و اين ماشين فقط هديه اي است از طرف مسيح به او، هيچ شک نداشت آن ماشين را مسيح به او بخشيده و هر گاه که بخواهد آن را از او مي گيرد. جوان اصلاً نمي توانست چنين چيزي را باور کند و فکر مي کرد که جک آن ماشين را دزديده است. جوان فکر مي کرد که مسيح از او روي برگردانده و اصلاً حاضر نيست او را تحويل بگيرد. ولي جک به او فهماند خداوند از رويش حتي يک تار مو بر سر بنده اش باخبر است و تا اين اندازه در کنار اوست. جک زندگي کنوني اش را کم کرده بود، اما هنوز روحيه اي خشن داشت. اين چيزي بود که از ساليان گذشته براي او به ارث رسيده بود و جک نتوانسته بود ميل به خشونت را از درون خود بيرون کند؛ چيزي که اسقف جان را به شدت ناراحت مي کرد.
جک هنگام عصر به خانه برگشت، اما باز هم براي پسرش سگ نخريده بود. مادر اجازه اين کار را نمي داد، چون خواهر کوچک او آلرژي داشت و آنها نبايد در خانه سگ نگه مي داشتند. جک به پسرش قول داد که براي او موش بخرد، اما پسر فکر کرد که اين قول نيز عملي نخواهد شد. فرداي آن روز، مراسم عشاي رباني در کليساي کوچک اسقف برگزار شد. اسقف با شور و حرارت دعا مي خواند و بقيه آمين گويان او را همراهي مي کردند. در رديف هاي مياني، جک سراپا گوش به لب هاي اسقف چشم دوخته بود. بچه ها و همسرش ماريان نيز در کنار او بودند. همسر جک مي ديد که او چگونه با تمام سلول هايش کلام خداوند را به درون خود مي کشد و عاشقانه با آنها به خلسه مي رود. براي او نيز، وضعيت کنوني جک غير قابل باور بود. او در دل خدا را شکر و احساس خوشبختي مي کرد. اما چيزي در وجود او بود که نگران کننده به نظر مي رسيد. نگراني از اين که چنين اوضاعي تا چند وقت دوام مي آورد.
جک در يک کلوپ گلف کار مي کرد؛ جايي که محل رفت و آمد آدم هاي پولدار بود. اين کار را يکي از دوستانش براي او درست کرده بود؛ دوستي که حالا رئيس او نيز به حساب مي آمد. جک آنجا پيشخدمت بود و کارش را خوب انجام مي داد، اما رئيس به او گفت که ديگر نبايد به آنجا بيايد؛ اين يعني که او اخراج شده بود. فقط به اين خاطر که او سال ها قبل روي بدنش را خالکوبي کرده بود و اين مسأله خاطر مشتري هاي مبادي آداب کلوب را آزرده مي کرد.از طرف بالا به رئيس تذکر داده بودند و حالا رئيس هم مجبور شده بود دوست خود را اخراج کند. با وجود اين که جک لباس هاي آستين بلند مي پوشيد و روي خالکوبي هايش را مي پوشاند، اما با خالکوبي روي گردنش نمي دانست چه کار بايد بکند. رئيس هم در موقعيت بدي گرفتار شده بود. او خيلي خوب مي دانست که جک آدم پاکي است. آدمي است که ديگر مشروب نمي خورد، دزدي نمي کرد و اهل هيچ جور خلافي نيست و پاک پاک است. اما چاره اي جز اخراج دوستش نداشت. بنابراين با نوشتن يک چک، سروته قضيه را به هم آورد. آن شب، سر ميز شام بچه ها به هم پريدند و پسر جک روي دست خواهرش زد. وقتي دختر به پدرش اعتراض کرد، جک از دخترش خواست که دوست ديگرش را نيز جلو بياورد تا برادرش بر آن دست نيز بزند. حالا جک زندگي اش را طوري بنا کرده بود که يک دم نيز نمي خواست از آموزه هاي مسيح غافل باشد. او به دخترش گفت که مسيح چه اعتقادي داشته؛ اين که اگر «هر کس بر گونه راست تو سيلي زد، گونه چپ ات را نيز به او تقديم کن». همسر جک با روش تربيتي او کاملاً مخالف بود. وضعيتي که جک درست کرده بود، او را کاملاً عصباني کرده بود، به خصوص که پيشتر نيز از او شنيده بود اخراج شده است. جک پسرش را مجبور کرد بر دست ديگر خواهرش بزند و او نيز اين کار را کرد. اما وقتي مادر و دختر، ميز شام را ترک کردند، جک با روشي خشن به پسرش فهماند که نبايد در خانه او اثري از خشونت باشد.
جک حال و روز خوبي نداشت. کمي عصبي بود. نداشتن کار او را کلافه کرده بود. با اين حال چند شب بعد در خانه آنها ميهماني اي برپا شده بود. غوغايي به پا بود. اسقف هم آمده بود. همه منتظر جک بودند. اما از جک خبري نبود. ميهمانان گرسنه بودند و جيغ و داد به راه انداخته بودند. ماريان کم کم داشت نگران مي شد. جک قول داده بود ساعت شش در خانه باشد، اما ساعت از هفت هم گذشته بود و جک هنوز بيرون بود. وقتي ميهمانان سراغ او را گرفتند، ماريان نمي دانست چه بايد بگويد. بالاخره وانت جک جلوي خانه توقف کرد. ماريان مدتي را منتظر ماند، اما گويا جک خيال آمدن به خانه را نداشت. ماريان وقتي کنار ماشين ايستاده بود، ديد که جک با ناراحتي تمام سرش را روي فرمان خم کرده است. ماريان شروع کرد به اين که چرا دير کرده و ميهماني مال او هم هست و چرا دست تنهايش گذاشته و خلاصه از اين جور حرف ها که معمولاً زن ها قبل از شنيدن هر توضيحي پست سر هم رديف مي کنند. جک اما ساکت بود و چيزي نمي گفت. همه تنش به لرزه افتاده بود. ماريان تازه فهميد که بايد کوتاه بيايد. جک يک راست رفت سر اصل مطلب و گفت که برايش اتفاق ناگواري افتاده. ماريان از شنيدن خبر شوکه شده بود. قرار شد ماريان از ميهمانان خواهش کند بروند و تنها اسقف جان بماند تا از او مشورت بگيرند. ميهماني به هم خورد و هيچ کس نفهميد چه اتفاقي افتاده است. ماريان سعي مي کرد جک را آرام کند و به او دلداري بدهد. چند روز بعد وقتي صداي مهيب به هم خوردن دو تکه فلز سرد در فضا طنين انداز شد، جک دريافت که دوباره روزهاي گذشته اش برگشته است؛ روزهاي زندان و تنهايي، روزهاي فکر، فکر و فکر. البته اين بار کسي او را مجبور نکرده بود اينجا باشد. رفته بود و خودش را معرفي کرده بود و بودن در زندان را پذيرفته بود. فکر مي کرد اين کاري است که خداوند از او خواسته است: تقاص عمل. آن شب ماريان خيلي سعي کرده بود او را از انجام اين کار باز دارد، اما جک کار خودش را کرد و خودش را به پليس معرفي کرد. ماريان مي گفت وظيفه او اين است که کنار خانواده اش باشد، اما جک گوشش به حرف هاي او بدهکار نبود. او فقط به يک چيز مي انديشيد، اين که در برابر خداوند شرمنده نباشد. به همين خاطر بود که به تبعيدي خود خواسته در درون سلولي کوچک تن داد.
اسقف جان در زندان به ديدنش رفت. اسقف مي خواست او را دوباره به زندگي اميدوار کند. چرا که شنيده بود جک کاملاً افسرده شده و لب به غذا نمي زند. حتي به نظر مي آمد که ايمانش را نيز از دست داده. اسقف گفت مهم ترين رسالت مسيح اين بوده که به ما قابليت هايي بدهد تا ما بتوانيم با رنج ها و مصائب مقابله کنيم، اما جک اعتقاد داشت که مسيح مي خواهد او را رنج بکشد. او فکر مي کرد که مسيح او را به عنوان يک گناهکار انتخاب کرده و او تا ابد در آتش دوزخ خواهد سوخت. ناراحتي جک از اين بود که هر کاري را که مسيح از او خواسته، انجام داده. او خودش را وقف مسيح کرده بود، اما حالا مي ديد که مسيح به او خيانت کرده است. اسقف نتوانست جک را متقاعد کند که همه چيز فقط يک حادثه بوده. جک پذيرفته بود عذاب بکشد، حتي وقتي ماريان به ديدنش آمد و گفت ماشين را فروخته تا براي او وکيل بگيرد، جک گفت که بايد به خواست خداوند راضي باشد و لازم نيست پولدارشان را براي او خرج کنند.
کريستينا يک زن جواني بود که مهم ترين مسأله زندگي اش اعتياد او به مواد مخدر بود. اين موضوع حسابي اذيتش مي کرد، به خصوص وقتي به دو دخترش لورا و کتي نگاه مي کرد، از آنها خجالت مي کشيد و همين طور از شوهرش ويليام که رابطه خوبي با او داشت. خانواده، خوشبختي اش کامل بود، فقط مي ماند اعتياد کريستينا که حالا تصميم گرفته بود آن را ترک کند و به همين خاطر بود که در کلاس هاي گروه درماني ترک اعتياد شرکت مي کرد. آن روز، بعد از اينکه براي هم گروهي هايش از زندگي خود گفت، به استخر رفت تا کمي آرام شود. بچه ها را ويليام برده بود رستوران. ويليام به موبايل کريستينا زنگ زد و برايش پيغام گذاشت. خواسته بود اگر کريستينا چيزي مي خواهد، سر راه بخرد و به خانه بياورد. شب بود که کريستينا رسيد خانه. اثري از بچه ها و ويليام نبود؛ يک خانه کاملاً ساکت و بي سروصدا. کتي و لورا را صدا زد. اما از کسي جوابي نشنيد. دوباره به پيغام ويليام گوش داد. خوشحال از شنيدن صداي ويليام، خودش را با جمع و جور کردن وسايل خانه سرگرم کرد و منتظر آنها شد. تلفن زنگ زد و شخص پشت خط گفت که بايد خودش را هر چه زودتر به بيمارستان برساند. هنوز چند لحظه اي نبود که وارد بيمارستان شده بود که خواهر و پدرش هم آمدند. متصدي پذيرش، فهرست بيماران را بالا و پايين کرد و به دکتر گفت بيايد و با کريستينا صحبت کند. دکتر طبق معمول اين جور موقع ها گفت هر کاري کرده اند تا بچه ها زنده بمانند، اما تلاش آنها پي ثمر بوده. اما ويليام در اغما بود. تصادف با اتومبيل باعث شده بود که او مرگ مغزي شود. قلب او هنوز علائم حياتي را نشان مي داد، اما مغزش مرده بود. کريستينا در آغوش پدر فرو رفت و هق هق کرد. گريه کرد و اشک ريخت و پدر دلداري اش داد. به ناگهان او تنها شده بود؛ در يک عصر پاييزي. صبح از خانواده اش گفته بود و اکنون ديگر خانواده اي وجود نداشت. يکي دو ساعت بعد، کريستينا لباس ها و وسايل شخصي اعضاي خانواده اش را از بيمارستان گرفت و از آنجا بيرون زد.
اتفاقي بود که به سرعت افتاده بود. کريستينا فرصت نکرده بود و به آن فکر کند. بايد سکوت مي کرد و مي گذاشت تا اين حادثه شوم در او ته نشين شده و بعد دفع شود. چند روز بعد، کريستينا فهميد که آنها در چند متري خانه خودشان به زير ماشين رفته اند؛ همان وقت که ويليام به موبايل کريستينا زنگ زده بود تا آخرين حرف هاي زندگي اش را بزند. شايد اگر مي دانست که مي ميرد، فقط به آن پيغام کوتاه بسنده نمي کرد. اما با اين وجود از او پيامي باقي مانده بود که براي کريستينا هم يادگاري بود و هم مايه عذاب. کريستينا نمي دانست در آن خانه چه بکند. از اين اتاق به اتاق ديگر مي رفت و مدام فکر مي کرد. آيا مي توانست ادامه دهد؟ به قاب عکس ويليام نگاه مي کرد و در خود فرو مي رفت. به اتاق بچه ها مي رفت و اسباب بازي هايشان را جابه جا مي کرد و اشک مي ريخت. او مستعد اين بود که دوباره به مواد مخدر روي بياورد که همين طور هم شد. ته مانده مواد مخدرش را مصرف کرد و آرام شد. در مجلس ترحيم به پدرش گفت همه چيز دروغ است. گفت که زندگي براي او ديگر ادامه ندارد. پدر اما براي او از مرگ مادرش گفت و اين که چطور بعد از رفتن مادر سعي کرده زندگي را به سان يک نعمت خداداد حفظ کند و آن را ادامه دهد. اما اين حرف ها به گوش کريستينا نمي رفت. خواهرش هم به او گفت بايد به اداره پليس برود و از قاتل شکايت کند، اما او خوب مي دانست که اين کار، ويليام و بچه ها را به او بر نمي گرداند. به همين خاطر بود که هيچ شکايتي نکرد. حالا فقط مي خواست تنها باشد، حتي حضور خواهر و پدرش را نيز تاب نمي آورد.
شب هنگام به دوستش آنا زنگ زد تا از او مواد بگيرد. اما وقتي در يک کلوب شبانه، گوشي تلفن به دست آنا رسيد، کريستينا حرفي براي گفتن نداشت و تلفن قطع کرد. مي خواست مقاومت کند و پاک بماند. اما نمي دانست با غم از دست دادن بچه ها و شوهرش چه کند. وقتي فکر مي کرد نتوانسته آخرين آرزوي کوچک دخترش کتي را برآورده کند، رنج مي کشيد. به خصوص وقتي که مي خواست لباس هاي خونين بچه ها را بشويد، از ميان وسايل باقي مانده، نگاهش افتاد به کتاني هاي دخترش کتي. او در هنگام مرگ کتاني هايي را به پا داشت که بند قرمز داشتند و کتي از اين رنگ متنفر بود و بارها از مادرش خواسته بود براي کتاني هايش بند آبي رنگ بخرد و کريستينا اين خواسته کتي را مدام عقب انداخته بود. او خوشحال به آن دنيا مي رفت و خودش هم کمتر عذاب مي کشيد. سيگار بود که پشت سيگار روشن مي کرد؛ آنها را به لب مي گرفت و پک هاي عميق مي زد و ليوان هاي مشروب که مدام پر و خالي مي شدند. بالاخره طاقت نياورد و نتوانست جلوي خود را بگيرد. به کلوبي که پاتوق آنا بود، رفت. آنا مثل فرشته اي به نجات او شتافت. قرص هاي روان گردان را کف دست او گذاشت و گفت که تا چند دقيقه ديگر همه چيز را فراموش مي کند. از سرشب گذشته بود که کريستينا فهميد نمي تواند روي پايش بايستد. از کلوب بيرون زد و سوار ماشين خود شد. بعد ديگر نفهميد چه اتفاقي افتاد. فردا صبح که از خواب بيدار شد از شب قبل هيچ چيز را به ياد نمي آورد.
پاول جلوي خانه کريستينا ايستاده بود، دکمه زنگ را فشار داد، اما خبري نشد. دوباره زنگ زد. کسي در را باز نکرد. پاول از پنجره به داخل سرک کشيد. کسي داخل خانه نبود. مدت ها بود که دنبال کريستينا مي گشت. از همان روز که قلب خود را داخل شيشه آزمايشگاهي مي ديد، به قلبي فکر مي کرد که جايگزين قلب او شده بود. در همان لحظه دلش مي خواست با اهداء کننده قلب آشنا شود. مي خواست بداند چه کسي موافقت کرده تا قلب اهداء کننده را وارد سينه او کنند. اما مقررات بيمارستان به او اجازه نداده بود که از خانواده بيمار مرگ مغزي شده، آگاه شود. فقط به او گفته بودند که مي تواند نامه اي بنويسد و تشکر کند. اما پاول سمج تر از آني بود که به يک نامه اکتفا کند.
هميشه آدم هايي هستند که مي توانند به همه پرونده ها دست يابند. آدم هايي که پول مي گيرند تا اطلاعات بدهند. پاول يکي از اين آدم ها را پيدا کرد و از او خواست تا نام اهداء کننده قلب را برايش بياورد. آدم پاول به کارش وارد بود و خيلي زود توانست مدارک لازم را پيدا کند. آن دو داخل کافي شاپي قرار گذاشتند و خبرچين گفت نام اهداء کننده قلب، ويليام پک بوده که با ماشين يک خلافکار سابق به نام جک جوردن کشته شده. خبرچين آدرس همسر اهداء کننده را به او داد و رفت. حالا پاول چيزي را داشت که از مدت ها قبل به دنبال آن بود. شب پاول به مري گفت اهداء کننده قلب، يک آرشيتکت 37 ساله بوده، اما مري خيلي موافق نبود که پاول اين مسأله را دنبال کند. او فکر مي کرد که بايد به آينده نظر داشت و گذشته را به حال خود رها کرد. اما پاول دلش مي خواست بداند الان چه کسي است. به هر حال او حالا قلب يک آدم ديگر را در سينه داشت و احساس مي کرد که يک آدم ديگر شده است.به همين خاطر بود که افتاد دنبال کريستينا تا از او تشکر کند. هر جا کريستينا مي رفت او را تعقيب مي کرد؛ در خيابان، استخر، باشگاه ورزشي، رستوران. نمي دانست چه طور بايد سر صحبت را با او باز کند. کريستينا هميشه در خودش مچاله بود و اين کار را براي پاول سخت تر مي کرد. پاول بالاخره دل را به دريا زد و کريستينا را در يک رستوران تنها پيدا کرد. کريستينا داشت غذا مي خورد. پاول جلو رفت و خواست کنار کريستينا بنشيند، اما کريستينا قبول نکرد و گفت شايد دفعه بعد سرحال تر باشد براي اينکه بتواند کسي را کنار خود بپذيرد. پاول اصرار نکرد، اما موقع رفتن گفت که تنها غذا خوردن، ممکن است به کليه ها آسيب برساند و به او توصيه کرد که سعي کند غذايش را همراه با کسي ديگر بخورد. پاول نمي توانست از فکر کريستينا بيرون بيايد. او را هميشه تعقيب مي کرد و تقريباً با برنامه روزانه او هماهنگ شده بود. کريستينا يک شب طاقت از کف داد و به ديدن دوستش آنا رفت. کار آنا در يک کلوب شبانه اين بود که بين مشتري ها مواد مخدر توزيع کند. آنا، کريستينا را به دستشويي کشاند و به او گفت با خوردن قرص هايي که به او مي دهد، بهشت را برايش به ارمغان مي آورد. ساعتي بعد، کريستينا روي هوا بود. نمي توانست قدم از قدم بردارد. او بي خبر بود که پاول نيز در همين کلوب حضور دارد و هر لحظه او را مي پايد. کريستينا از کلوب بيرون رفت و پشت فرمان ماشين خود نشست. پاول هم به دنبال او بيرون آمد. پاول از لحظه پيش آمده استقبال کرد و به کريستينا آشنايي داد. پاول به او گوشزد کرد که اگر در اين حالت رانندگي کند، حتماً به گير پليس مي افتد. کريستينا قبول کرد که پاول او را تا خانه برساند. چاره اي نبود. کريستينا حالش آن قدر بد بود که نمي توانست خود را کنترل کند. کريستينا به محض حرکت ماشين خوابش برد. پاول ماشين کريستينا را وارد گاراژ کرد. کريستينا به خواب عميقي رفته بود. پاول کت خود را در آورد و روي کريستينا انداخت و خود از گاراژ بيرون رفت. کريستينا همان جا در ماشين خوابيد و صبح که از خواب بيدار شد، از حوادث شب قبل هيچ چيز را به ياد نمي آورد. وقتي پاول کريستينا را جلوي باشگاه ورزشي ديد که منتظر ماشين ايستاده، فکر کرد که دوباره زمينه خوبي براي ارتباط پيش آمده است. باران در خيابان سيل به راه انداخته بود. پاول به کنار کريستينا رفت و گفت که مي تواند او را تا خانه اش برساند، اما کريستينا منتظر تاکسي بود و ترجيح مي داد که تنها باشد. پاول گفت از هفته پيش کتش را پيش او جا گذاشته. اين طوري بود که کريستينا داخل ماشين پاول نشست، اما تا جلوي خانه حرفي بين آنها رد و بدل نشد. فقط هنگام خداحافظي بود که پاول از کريستينا خواست فردا ميهمان او باشد و غذا را با هم در يک رستوران بخورند، چون نگران کليه هاي کريستينا بود. هر چند که اين يک شوخي بود، اما شايد به همين خاطر بود که کريستينا پذيرفت فردا را با پاول غذا بخورد. پاول خوشحال شماره موبايلش را به کريستينا داد و از او خداحافظي کرد، اما در راه بالا آورد. حالش کاملاً بد شده بود. پاول قبل از اين که به خانه برود، يک سررفت پيش دکتر و دکتر گفت احتمال دارد عمل پيوند خوب جواب نداده باشد. او از پاول خواست که بيايد و در بيمارستان بستري شود. اما پاول ديگر نمي خواست داخل اتاق منتظر بماند تا يک نفر ديگر دوباره بميرد. او ترجيح مي داد که بيرون از بيمارستان بميرد. فردا بعد از نهار، پاول به خانه کريستينا رفت اما خيلي نتوانست آنجا دوام بياورد. نگاه کردن به عکس بچه ها و ويليام حالش را بد کرد. هنگام خداحافظي و در آستانه در، پاول به کريستينا گفت که کاملاً به او علاقمند شده است. کريستينا ساکت ماند و هيچ نگفت. چند شب بعد، مري و پاول از صداي زنگ تلفن بيدار شدند. پشت خط کريستينا بود که از صدايش مي شد فهميد حسابي قاطي کرده است. پاول زود لباس پوشيد و رفت به خانه کريستينا. سرتا پاي کريستينا مي لرزيد، کاملاً متشنج بود. او خيلي زود رفت سر اصل مطلب و به پاول گفت که نبايد به او ابراز علاقه مي کرده، چرا که باعث شده تا تمام روز به آن فکر کند. معلوم بود کريستينا نيز به او علاقمند شده است. اما پاول شروع کرد به گفتن واقعيتي که بين آنها وجود داشت؛ اين که در يازدهم اکتبر در بيمارستان سنت فرانسيس، کريستينا اجازه داده تا قلب شوهرش را به سينه او منتقل کنند و ادامه داد که از قبل خيال داشته چنين حرفي را به او بزند، اما هيچ گاه فرصتش پيش نيامده. کريستينا با شنيدن اين موضوع احساس کرد که بازيچه پاول قرار گرفته. حسابي عصباني شد و فوراً پاول را از خانه اش بيرون کرد. صبح که کريستينا از خواب بيدار شد، از پنجره به بيرون نگاه کرد و ديد که ماشين پاول جلوي خانه است. پاول تا صبح را در ماشين مانده بود. کريستينا در ماشين را باز کرد و کنار پاول نشست. مي خواست بداند چرا پاول او را دنبال مي کرده؟ پاول جواب داد بايد او را پيدا مي کرده، چون نيازمند چنين چيزي بوده است. نيازمند اين که از او تشکر کند. اما حالا احساس مي کرد که نمي توانست از کريستينا جدا شود. کريستينا ديگر احساس شب قبل را نداشت. کم کم ارتباط آن دو بيشتر شد و مري، پاول را ترک کرد و به لندن رفت. پاول بدون اين که چيزي به کريستينا بگويد به تدريج خود را آماده مرگ مي کرد. کريستينا هم حال و روز خوبي نداشت. تازه يادش آمده بود که مي خواهد قاتل خانواده اش را پيدا کند. دوباره مواد مخدر مصرف مي کرد و هر روز بيشتر از روز قبل خراب مي شد. تازه يادش آمده بود که نبايد مي گذاشته جک جوردن راست راست در خيابان ها قدم بزند. کريستينا از پاول خواست راهي پيدا کند تا جک جوردن را بکشد.
جک جوردن حالا به دور از خانواده در محلي خارج از شهر زندگي مي کرد. اينها را خبرچين گفت. او به دستور پاول محل زندگي جک را پيدا کرده بود. خبرچين يک قبضه اسلحه کمري هم براي پاول آورده بود. چند روز بعد، پاول کريستينا را برد به جاده اي از شهر؛ يک جاي صنعتي که جک در آن کار مي کرد. پيشتر از اين، پاول جک را شناسايي کرده بود و حالا مي خواست جک را به کريستينا نشان دهد. کريستينا به محض ديدن جک، فقط گفت که مي خواهد او را بکشد. به نظر مي رسيد که همه چيز مهيا شده تا جک به سزايش برسد. آنها رفتند و در همان متلي که محل زندگي جک بود اتاقي کرايه کردند تا فرصتي پيش بيايد که جک را بکشند. دم دماي يک صبح سرد پاييزي، پاول تنها از اتاق بيرون زد. کريستينا هنوز خواب بود. پاول اسلحه اش را در جيبش گذاشت. جلو متل، داخل ماشين منتظر ماند تا جک از اتاق خود بيرون بيايد. مي خواست اين روز، جک را به مسلخ ببرد. از ماشين زد بيرون و اسلحه را گرفت جلوي جک. جک تعجب کرد و چند بار تکرار کرد که پولي ندارد و او را اشتباه گرفته. اما پاول با زور اسلحه او را از متل دور کرد. حالا جايي بودند که اثري از کسي نبود. اينجا هيچ کس از مرگ جک باخبر نمي شد. جک نمي دانست چه اتفاقي دارد مي افتد. پاول، جک را مجبور کرد زانو بزندو بعد اسلحه را به طرف او گرفت پاول کاملاً عصبي و ملتهب بود و به او گفت اگر آن سه نفر را در خيابان ول نمي کرد احتمال اين بود که بعضي از آنها زنده بمانند. جک تازه فهميده بود که موضوع از چه قرار است. پاول اين توان را در خود نمي ديد که جک را بکشد. او تيرهاي اسلحه را کنار جک شليک کرد و به او يادآور شد که ديگر هيچ گاه نبايد به آن متل برگردد و بايد سعي کند خودش را گم و گور کند. جک مي لرزيد و زير نگاه عصبي پاول خرد مي شد. جک وقتي به متل بر مي گشت، دوباره بالا آورد. به زور خودش را رساند به متل و در تراس متل نشست و به فکر فرو رفت. کريستينا مدتي بعد، از خواب برخاست و پاول را در تراس ديد. او مي خواست بداند که چه اتفاقي افتاده. وقتي شنيد که جک کشته شده، ناراحت شد از اين که در اين کار شريک نبوده است. حالا او دوست داشت لااقل جنازه جک را ببيند، اما پاول او را نااميد کرد و گفت دست هيچ کس به جنازه او نمي رسد. کريستينا خشاب اسلحه را بازرسي کرد و ديد تيرها خالي شده اند. پاول سرفه کنان به اتاق برگشت و روي تخت افتاد. کاملاً به هم ريخته بود. کريستينا سعي کرد او را آرام کند. پاول به استراحت احتياج داشت.
پاول خوابيد و تا شب بيدار نشد. وقتي صدايي از بيرون شنيده شد، کريستينا وحشت زده پاول را از خواب بيدار کرد. جک به اتاق آنها هجوم آورده بود. جک آمده بود تا خود را دوباره در معرض اسلحه پاول بگيرد. فکر کرده بود نبايد زنده بماند. زنده ماندن براي او عذاب بيشتري داشت. بنابراين حالا که کسي پيدا شده بود تا او را بکشد، بايد فرصت را مغتنم مي شمرد. کريستينا فهميد که پاول به او دروغ گفته است. جک از پاول خواست به طرف او شليک کند، اما پاول به او دروغ گفته است. جک از پاول خواست به طرف او شليک کند، اما پاول نمي توانست. کريستينا با پايه آباژور بر سر و صورت و پشت جک مي کوبيد و جک هيچ کاري نمي کرد. پاول به ديوار تکيه داد و با اسلحه به سينه خود شليک کرد. جک فوري پاول را انداخت داخل ماشين و هر سه به طرف بيمارستان رفتند. خون زيادي از پاول رفته بود و دکترها به خون احتياج داشتند. کريستينا داوطلب شد که از او خون بگيرند. جک خودش را به پليس بيمارستان معرفي کرد و گفت که او به پاول شليک کرده است. اما پليس فهميد که حرف هايش تناقض آميز است و او را آزاد کردند. از خون کريستينا نمي توانستند استفاده کنند، چون مقدار زيادي مواد مخدر در خون او وجود داشت. اين آزمايش شوک ديگري به کريستينا وارد کرد. حالا مي دانست که باردار شده است. وقتي او در راهروي بيمارستان منتظر بود، جک به کنار او آمد. کريستينا نگاهش کرد و به او فهماند که او را بخشيده است. اکنون جک دوباره مي توانست به نزد خانواده اش برگردد. کريستينا هم داشت به اين فکر مي کرد که چگونه کودکش را بزرگ کند.
پاول در يک عصر سرد پاييزي مرد. آسمان شهر آبي سياه بود. سياه از پرپر غراب ها و آبي از ابرهاي پاييزي.
منبع: ماهنامه فيلمنامه نويسي فيلم نگار 29
همسر پاول-مري-به نزد دکتر رفت و دکتر به او گفت که به علت عفونت ريه هايش شانش داشتن بچه بسيار کم است، اما حالا که پاول در بستر مرگ بود و از زنده بودنش چيز زيادي باقي نمانده بود، مري مي خواست از پاول بچه اي داشته باشد. بچه دار شدن از طريق لقاح مصنوعي، روشي بود که دکتر پيشنهاد کرد؛ روشي که به عقيده دکتر تا سه چهار ماه ديگر جواب مي داد. اما مشکل مري اين بود که تا مرگ همسرش فقط يک ماه باقي مانده بود. مري وقتي به خانه بازگشت و متوجه شد که او دوباره سيگار کشيده، حسابي عصباني شد. ترس مري از اين بود که مبادا اسم پاول را از ليست آدم هاي نيازمند به پيوند قلب خارج کنند. رابطه چندان خوبي بين اين زن و مرد وجود نداشت، مرد بدخلقي مي کرد و زن نسبت به هر چيز حساسيت به خرج مي داد. زن خسته از مراقبت هايي که براي مردي در آستانه مرگ مي کرد، ديگر به استيصال رسيده بود. او سعي داشت پاول را خوشحال کند، اما پاول هيچ چيز را جدي نمي گرفت، حتي زير بار هم نمي رفت که تن به لقاح مصنوعي بدهد. ولي عاقبت اصرارهاي زن بر پاول اثر کرد و پاول خودش را براي لقاح مصنوعي آماده کرد و اين در حالي بود که او خود را به مرگ نزديک تر مي يافت. نيمه هاي شب بود که صداي زنگ تلفن در اتاق خواب پيچيد. مري بي هيچ دليل خاصي گمان کرد که حتماً قلبي براي پاول پيدا شده است. اما پاول نااميدتر از آني بود که بتواند به اين چيزها فکر کند. هر دو با ناراحتي از تخت بيرون آمدند. زن به تلفن جواب داد و گمانش را به يقين تبديل کرد. کسي در آستانه مرگ مغزي قرار گرفته بود. آن دو بايد خودشان را زود به بيمارستان مي رساندند تا از قلب زنده اهداء کننده استفاده کنند. مري ذوق زده و خوشحال، پاول را به سرعت به بيمارستان برد. اتاق عمل حاضر شد. پزشکان آخرين معاينه ها را انجام دادند و با نوک تيز نشتري، سينه پاول شکاف خورد. چند روز بعد، وقتي دکتر آمد که او را معاينه کند و ببيند عمل پيوند قلب خوب پيش رفته، با خود يک شيشه همراه داشت. اين چيزي بود که پاول خواسته بود. حالا که پاول شيشه را در دست گرفته و به آن نگاه مي کرد، مي توانست درون آن قلب بيمارش را ببيند؛ قلبي که تا چند روز قبل به او تعلق داشت؛ قلبي که به سختي مي تپيد و حالا ديگر از حرکت ايستاده بود؛ قلبي که حالا ديگر به شي اي بدل شده بود که مي توانست در گوشه قفسه اي در اتاق پاول جا خوش کند.
چند روز بعد که پاول خيالش راحت شد زنده مي ماند و قلب تازه کارش را به خوبي انجام مي دهد، يادش آمد دوست دارد بداند که قلب جديد، پيش از اين مال چه کسي بوده است. اما دکترهاي بيمارستان اين کار را خلاف قوانين مي دانستند و به او متذکر شدند که نبايد از نام اهداء کننده چيزي بداند. فقط پيشنهاد کردند که براي خانواده اهداء کننده نامه اي بنويسد و از آنها تشکر کند. اما پاول خيره به دکترها نگاه کرد و پيدا بود که نمي خواهد خيلي هم به قوانين پايبند باشد. مري خوشحال بود و فکر مي کرد که جواب مراقبت هايش را گرفته و از اين پس بايد به آمدن بچه فکر کند. حالا او مي توانست گمان کند که درصد بچه دار شدن شان بالا رفته است. بنابراين به مناسبت خوب شدن پاول يک مهماني داد و به دوستانشان اعلام کرد که تا چند وقت ديگر پاول پدر خواهد شد. اما پاول ديگر آن پاول قبل از عمل نبود. اخلاقش عوض شده بود و حساسيت هايش بالا رفته بود. از اين به بعد، اختلاف بين آن دو بيشتر شد. پاول وقتي که فهميد همسرش پيش از اين سقط جنين کرده، به آدم ديگري تبديل شد. او فکرهاي ديگري در سر داشت. فکر پيدا کردن نام اهداء کننده قلب، هميشه با او بود و فکر مي کرد که بايد دست به کار شود. پاول کمتر به خانه مي آمد و مري ديگر از دست او خسته شده بود. تا آنجا که تصميم به ترک پاول گرفت.
جک جوردن به قدرت و اراده خداوند و همراهي مسيح با انسان ها ا عتقاد داشت. هيچ کس گمان نمي کرد که جک يک روز به چنين اعتقادي دست يابد. او پيش از اين، يک خلافکار تمام عيار بود. از دوره نوجواني همه جور کاري کرده بود؛ از جنايت گرفته تا فروش مواد مخدر و خلاصه همه کثافت کاري هايي که مي شود حدس زد. سال هاي زيادي را نيز در زندان گذرانده بود. اما اکنون در کنار همسر و دو فرزندش زندگي آرامي را مي گذراند و حالا يک مؤمن تمام و کامل بود. او هر وقت که فرصت مي کرد يکي از آن خلافکارهاي جوان را کنار مي کشيد و موعظه مي کرد . جک در يک صبح پاييزي، به جوانکي که هنوز هجده سالش نشده بود، اما در دزدي و سرقت براي خودش مهارتي به هم زده بود، نهيب مي زد که بايد مراقب اعمالش باشد. به او هشدار مي داد که با دزدي فقط لحظاتي را خوش مي گذراند، اما بدبختي و بيچارگي آخر و عاقبت کارش خواهد بود. او معتقد بود که بايد به مسيح ايمان آورد، چرا که اين تنها راه نجات و سعادت بشر است. جک ماشين خود را به جوان نشان داد و گفت که آن ماشين را در بخت آزمايي برده است، اما جک خوب مي دانست که آدم خوش شانسي نيست و اين ماشين فقط هديه اي است از طرف مسيح به او، هيچ شک نداشت آن ماشين را مسيح به او بخشيده و هر گاه که بخواهد آن را از او مي گيرد. جوان اصلاً نمي توانست چنين چيزي را باور کند و فکر مي کرد که جک آن ماشين را دزديده است. جوان فکر مي کرد که مسيح از او روي برگردانده و اصلاً حاضر نيست او را تحويل بگيرد. ولي جک به او فهماند خداوند از رويش حتي يک تار مو بر سر بنده اش باخبر است و تا اين اندازه در کنار اوست. جک زندگي کنوني اش را کم کرده بود، اما هنوز روحيه اي خشن داشت. اين چيزي بود که از ساليان گذشته براي او به ارث رسيده بود و جک نتوانسته بود ميل به خشونت را از درون خود بيرون کند؛ چيزي که اسقف جان را به شدت ناراحت مي کرد.
جک هنگام عصر به خانه برگشت، اما باز هم براي پسرش سگ نخريده بود. مادر اجازه اين کار را نمي داد، چون خواهر کوچک او آلرژي داشت و آنها نبايد در خانه سگ نگه مي داشتند. جک به پسرش قول داد که براي او موش بخرد، اما پسر فکر کرد که اين قول نيز عملي نخواهد شد. فرداي آن روز، مراسم عشاي رباني در کليساي کوچک اسقف برگزار شد. اسقف با شور و حرارت دعا مي خواند و بقيه آمين گويان او را همراهي مي کردند. در رديف هاي مياني، جک سراپا گوش به لب هاي اسقف چشم دوخته بود. بچه ها و همسرش ماريان نيز در کنار او بودند. همسر جک مي ديد که او چگونه با تمام سلول هايش کلام خداوند را به درون خود مي کشد و عاشقانه با آنها به خلسه مي رود. براي او نيز، وضعيت کنوني جک غير قابل باور بود. او در دل خدا را شکر و احساس خوشبختي مي کرد. اما چيزي در وجود او بود که نگران کننده به نظر مي رسيد. نگراني از اين که چنين اوضاعي تا چند وقت دوام مي آورد.
جک در يک کلوپ گلف کار مي کرد؛ جايي که محل رفت و آمد آدم هاي پولدار بود. اين کار را يکي از دوستانش براي او درست کرده بود؛ دوستي که حالا رئيس او نيز به حساب مي آمد. جک آنجا پيشخدمت بود و کارش را خوب انجام مي داد، اما رئيس به او گفت که ديگر نبايد به آنجا بيايد؛ اين يعني که او اخراج شده بود. فقط به اين خاطر که او سال ها قبل روي بدنش را خالکوبي کرده بود و اين مسأله خاطر مشتري هاي مبادي آداب کلوب را آزرده مي کرد.از طرف بالا به رئيس تذکر داده بودند و حالا رئيس هم مجبور شده بود دوست خود را اخراج کند. با وجود اين که جک لباس هاي آستين بلند مي پوشيد و روي خالکوبي هايش را مي پوشاند، اما با خالکوبي روي گردنش نمي دانست چه کار بايد بکند. رئيس هم در موقعيت بدي گرفتار شده بود. او خيلي خوب مي دانست که جک آدم پاکي است. آدمي است که ديگر مشروب نمي خورد، دزدي نمي کرد و اهل هيچ جور خلافي نيست و پاک پاک است. اما چاره اي جز اخراج دوستش نداشت. بنابراين با نوشتن يک چک، سروته قضيه را به هم آورد. آن شب، سر ميز شام بچه ها به هم پريدند و پسر جک روي دست خواهرش زد. وقتي دختر به پدرش اعتراض کرد، جک از دخترش خواست که دوست ديگرش را نيز جلو بياورد تا برادرش بر آن دست نيز بزند. حالا جک زندگي اش را طوري بنا کرده بود که يک دم نيز نمي خواست از آموزه هاي مسيح غافل باشد. او به دخترش گفت که مسيح چه اعتقادي داشته؛ اين که اگر «هر کس بر گونه راست تو سيلي زد، گونه چپ ات را نيز به او تقديم کن». همسر جک با روش تربيتي او کاملاً مخالف بود. وضعيتي که جک درست کرده بود، او را کاملاً عصباني کرده بود، به خصوص که پيشتر نيز از او شنيده بود اخراج شده است. جک پسرش را مجبور کرد بر دست ديگر خواهرش بزند و او نيز اين کار را کرد. اما وقتي مادر و دختر، ميز شام را ترک کردند، جک با روشي خشن به پسرش فهماند که نبايد در خانه او اثري از خشونت باشد.
جک حال و روز خوبي نداشت. کمي عصبي بود. نداشتن کار او را کلافه کرده بود. با اين حال چند شب بعد در خانه آنها ميهماني اي برپا شده بود. غوغايي به پا بود. اسقف هم آمده بود. همه منتظر جک بودند. اما از جک خبري نبود. ميهمانان گرسنه بودند و جيغ و داد به راه انداخته بودند. ماريان کم کم داشت نگران مي شد. جک قول داده بود ساعت شش در خانه باشد، اما ساعت از هفت هم گذشته بود و جک هنوز بيرون بود. وقتي ميهمانان سراغ او را گرفتند، ماريان نمي دانست چه بايد بگويد. بالاخره وانت جک جلوي خانه توقف کرد. ماريان مدتي را منتظر ماند، اما گويا جک خيال آمدن به خانه را نداشت. ماريان وقتي کنار ماشين ايستاده بود، ديد که جک با ناراحتي تمام سرش را روي فرمان خم کرده است. ماريان شروع کرد به اين که چرا دير کرده و ميهماني مال او هم هست و چرا دست تنهايش گذاشته و خلاصه از اين جور حرف ها که معمولاً زن ها قبل از شنيدن هر توضيحي پست سر هم رديف مي کنند. جک اما ساکت بود و چيزي نمي گفت. همه تنش به لرزه افتاده بود. ماريان تازه فهميد که بايد کوتاه بيايد. جک يک راست رفت سر اصل مطلب و گفت که برايش اتفاق ناگواري افتاده. ماريان از شنيدن خبر شوکه شده بود. قرار شد ماريان از ميهمانان خواهش کند بروند و تنها اسقف جان بماند تا از او مشورت بگيرند. ميهماني به هم خورد و هيچ کس نفهميد چه اتفاقي افتاده است. ماريان سعي مي کرد جک را آرام کند و به او دلداري بدهد. چند روز بعد وقتي صداي مهيب به هم خوردن دو تکه فلز سرد در فضا طنين انداز شد، جک دريافت که دوباره روزهاي گذشته اش برگشته است؛ روزهاي زندان و تنهايي، روزهاي فکر، فکر و فکر. البته اين بار کسي او را مجبور نکرده بود اينجا باشد. رفته بود و خودش را معرفي کرده بود و بودن در زندان را پذيرفته بود. فکر مي کرد اين کاري است که خداوند از او خواسته است: تقاص عمل. آن شب ماريان خيلي سعي کرده بود او را از انجام اين کار باز دارد، اما جک کار خودش را کرد و خودش را به پليس معرفي کرد. ماريان مي گفت وظيفه او اين است که کنار خانواده اش باشد، اما جک گوشش به حرف هاي او بدهکار نبود. او فقط به يک چيز مي انديشيد، اين که در برابر خداوند شرمنده نباشد. به همين خاطر بود که به تبعيدي خود خواسته در درون سلولي کوچک تن داد.
اسقف جان در زندان به ديدنش رفت. اسقف مي خواست او را دوباره به زندگي اميدوار کند. چرا که شنيده بود جک کاملاً افسرده شده و لب به غذا نمي زند. حتي به نظر مي آمد که ايمانش را نيز از دست داده. اسقف گفت مهم ترين رسالت مسيح اين بوده که به ما قابليت هايي بدهد تا ما بتوانيم با رنج ها و مصائب مقابله کنيم، اما جک اعتقاد داشت که مسيح مي خواهد او را رنج بکشد. او فکر مي کرد که مسيح او را به عنوان يک گناهکار انتخاب کرده و او تا ابد در آتش دوزخ خواهد سوخت. ناراحتي جک از اين بود که هر کاري را که مسيح از او خواسته، انجام داده. او خودش را وقف مسيح کرده بود، اما حالا مي ديد که مسيح به او خيانت کرده است. اسقف نتوانست جک را متقاعد کند که همه چيز فقط يک حادثه بوده. جک پذيرفته بود عذاب بکشد، حتي وقتي ماريان به ديدنش آمد و گفت ماشين را فروخته تا براي او وکيل بگيرد، جک گفت که بايد به خواست خداوند راضي باشد و لازم نيست پولدارشان را براي او خرج کنند.
کريستينا يک زن جواني بود که مهم ترين مسأله زندگي اش اعتياد او به مواد مخدر بود. اين موضوع حسابي اذيتش مي کرد، به خصوص وقتي به دو دخترش لورا و کتي نگاه مي کرد، از آنها خجالت مي کشيد و همين طور از شوهرش ويليام که رابطه خوبي با او داشت. خانواده، خوشبختي اش کامل بود، فقط مي ماند اعتياد کريستينا که حالا تصميم گرفته بود آن را ترک کند و به همين خاطر بود که در کلاس هاي گروه درماني ترک اعتياد شرکت مي کرد. آن روز، بعد از اينکه براي هم گروهي هايش از زندگي خود گفت، به استخر رفت تا کمي آرام شود. بچه ها را ويليام برده بود رستوران. ويليام به موبايل کريستينا زنگ زد و برايش پيغام گذاشت. خواسته بود اگر کريستينا چيزي مي خواهد، سر راه بخرد و به خانه بياورد. شب بود که کريستينا رسيد خانه. اثري از بچه ها و ويليام نبود؛ يک خانه کاملاً ساکت و بي سروصدا. کتي و لورا را صدا زد. اما از کسي جوابي نشنيد. دوباره به پيغام ويليام گوش داد. خوشحال از شنيدن صداي ويليام، خودش را با جمع و جور کردن وسايل خانه سرگرم کرد و منتظر آنها شد. تلفن زنگ زد و شخص پشت خط گفت که بايد خودش را هر چه زودتر به بيمارستان برساند. هنوز چند لحظه اي نبود که وارد بيمارستان شده بود که خواهر و پدرش هم آمدند. متصدي پذيرش، فهرست بيماران را بالا و پايين کرد و به دکتر گفت بيايد و با کريستينا صحبت کند. دکتر طبق معمول اين جور موقع ها گفت هر کاري کرده اند تا بچه ها زنده بمانند، اما تلاش آنها پي ثمر بوده. اما ويليام در اغما بود. تصادف با اتومبيل باعث شده بود که او مرگ مغزي شود. قلب او هنوز علائم حياتي را نشان مي داد، اما مغزش مرده بود. کريستينا در آغوش پدر فرو رفت و هق هق کرد. گريه کرد و اشک ريخت و پدر دلداري اش داد. به ناگهان او تنها شده بود؛ در يک عصر پاييزي. صبح از خانواده اش گفته بود و اکنون ديگر خانواده اي وجود نداشت. يکي دو ساعت بعد، کريستينا لباس ها و وسايل شخصي اعضاي خانواده اش را از بيمارستان گرفت و از آنجا بيرون زد.
اتفاقي بود که به سرعت افتاده بود. کريستينا فرصت نکرده بود و به آن فکر کند. بايد سکوت مي کرد و مي گذاشت تا اين حادثه شوم در او ته نشين شده و بعد دفع شود. چند روز بعد، کريستينا فهميد که آنها در چند متري خانه خودشان به زير ماشين رفته اند؛ همان وقت که ويليام به موبايل کريستينا زنگ زده بود تا آخرين حرف هاي زندگي اش را بزند. شايد اگر مي دانست که مي ميرد، فقط به آن پيغام کوتاه بسنده نمي کرد. اما با اين وجود از او پيامي باقي مانده بود که براي کريستينا هم يادگاري بود و هم مايه عذاب. کريستينا نمي دانست در آن خانه چه بکند. از اين اتاق به اتاق ديگر مي رفت و مدام فکر مي کرد. آيا مي توانست ادامه دهد؟ به قاب عکس ويليام نگاه مي کرد و در خود فرو مي رفت. به اتاق بچه ها مي رفت و اسباب بازي هايشان را جابه جا مي کرد و اشک مي ريخت. او مستعد اين بود که دوباره به مواد مخدر روي بياورد که همين طور هم شد. ته مانده مواد مخدرش را مصرف کرد و آرام شد. در مجلس ترحيم به پدرش گفت همه چيز دروغ است. گفت که زندگي براي او ديگر ادامه ندارد. پدر اما براي او از مرگ مادرش گفت و اين که چطور بعد از رفتن مادر سعي کرده زندگي را به سان يک نعمت خداداد حفظ کند و آن را ادامه دهد. اما اين حرف ها به گوش کريستينا نمي رفت. خواهرش هم به او گفت بايد به اداره پليس برود و از قاتل شکايت کند، اما او خوب مي دانست که اين کار، ويليام و بچه ها را به او بر نمي گرداند. به همين خاطر بود که هيچ شکايتي نکرد. حالا فقط مي خواست تنها باشد، حتي حضور خواهر و پدرش را نيز تاب نمي آورد.
شب هنگام به دوستش آنا زنگ زد تا از او مواد بگيرد. اما وقتي در يک کلوب شبانه، گوشي تلفن به دست آنا رسيد، کريستينا حرفي براي گفتن نداشت و تلفن قطع کرد. مي خواست مقاومت کند و پاک بماند. اما نمي دانست با غم از دست دادن بچه ها و شوهرش چه کند. وقتي فکر مي کرد نتوانسته آخرين آرزوي کوچک دخترش کتي را برآورده کند، رنج مي کشيد. به خصوص وقتي که مي خواست لباس هاي خونين بچه ها را بشويد، از ميان وسايل باقي مانده، نگاهش افتاد به کتاني هاي دخترش کتي. او در هنگام مرگ کتاني هايي را به پا داشت که بند قرمز داشتند و کتي از اين رنگ متنفر بود و بارها از مادرش خواسته بود براي کتاني هايش بند آبي رنگ بخرد و کريستينا اين خواسته کتي را مدام عقب انداخته بود. او خوشحال به آن دنيا مي رفت و خودش هم کمتر عذاب مي کشيد. سيگار بود که پشت سيگار روشن مي کرد؛ آنها را به لب مي گرفت و پک هاي عميق مي زد و ليوان هاي مشروب که مدام پر و خالي مي شدند. بالاخره طاقت نياورد و نتوانست جلوي خود را بگيرد. به کلوبي که پاتوق آنا بود، رفت. آنا مثل فرشته اي به نجات او شتافت. قرص هاي روان گردان را کف دست او گذاشت و گفت که تا چند دقيقه ديگر همه چيز را فراموش مي کند. از سرشب گذشته بود که کريستينا فهميد نمي تواند روي پايش بايستد. از کلوب بيرون زد و سوار ماشين خود شد. بعد ديگر نفهميد چه اتفاقي افتاد. فردا صبح که از خواب بيدار شد از شب قبل هيچ چيز را به ياد نمي آورد.
پاول جلوي خانه کريستينا ايستاده بود، دکمه زنگ را فشار داد، اما خبري نشد. دوباره زنگ زد. کسي در را باز نکرد. پاول از پنجره به داخل سرک کشيد. کسي داخل خانه نبود. مدت ها بود که دنبال کريستينا مي گشت. از همان روز که قلب خود را داخل شيشه آزمايشگاهي مي ديد، به قلبي فکر مي کرد که جايگزين قلب او شده بود. در همان لحظه دلش مي خواست با اهداء کننده قلب آشنا شود. مي خواست بداند چه کسي موافقت کرده تا قلب اهداء کننده را وارد سينه او کنند. اما مقررات بيمارستان به او اجازه نداده بود که از خانواده بيمار مرگ مغزي شده، آگاه شود. فقط به او گفته بودند که مي تواند نامه اي بنويسد و تشکر کند. اما پاول سمج تر از آني بود که به يک نامه اکتفا کند.
هميشه آدم هايي هستند که مي توانند به همه پرونده ها دست يابند. آدم هايي که پول مي گيرند تا اطلاعات بدهند. پاول يکي از اين آدم ها را پيدا کرد و از او خواست تا نام اهداء کننده قلب را برايش بياورد. آدم پاول به کارش وارد بود و خيلي زود توانست مدارک لازم را پيدا کند. آن دو داخل کافي شاپي قرار گذاشتند و خبرچين گفت نام اهداء کننده قلب، ويليام پک بوده که با ماشين يک خلافکار سابق به نام جک جوردن کشته شده. خبرچين آدرس همسر اهداء کننده را به او داد و رفت. حالا پاول چيزي را داشت که از مدت ها قبل به دنبال آن بود. شب پاول به مري گفت اهداء کننده قلب، يک آرشيتکت 37 ساله بوده، اما مري خيلي موافق نبود که پاول اين مسأله را دنبال کند. او فکر مي کرد که بايد به آينده نظر داشت و گذشته را به حال خود رها کرد. اما پاول دلش مي خواست بداند الان چه کسي است. به هر حال او حالا قلب يک آدم ديگر را در سينه داشت و احساس مي کرد که يک آدم ديگر شده است.به همين خاطر بود که افتاد دنبال کريستينا تا از او تشکر کند. هر جا کريستينا مي رفت او را تعقيب مي کرد؛ در خيابان، استخر، باشگاه ورزشي، رستوران. نمي دانست چه طور بايد سر صحبت را با او باز کند. کريستينا هميشه در خودش مچاله بود و اين کار را براي پاول سخت تر مي کرد. پاول بالاخره دل را به دريا زد و کريستينا را در يک رستوران تنها پيدا کرد. کريستينا داشت غذا مي خورد. پاول جلو رفت و خواست کنار کريستينا بنشيند، اما کريستينا قبول نکرد و گفت شايد دفعه بعد سرحال تر باشد براي اينکه بتواند کسي را کنار خود بپذيرد. پاول اصرار نکرد، اما موقع رفتن گفت که تنها غذا خوردن، ممکن است به کليه ها آسيب برساند و به او توصيه کرد که سعي کند غذايش را همراه با کسي ديگر بخورد. پاول نمي توانست از فکر کريستينا بيرون بيايد. او را هميشه تعقيب مي کرد و تقريباً با برنامه روزانه او هماهنگ شده بود. کريستينا يک شب طاقت از کف داد و به ديدن دوستش آنا رفت. کار آنا در يک کلوب شبانه اين بود که بين مشتري ها مواد مخدر توزيع کند. آنا، کريستينا را به دستشويي کشاند و به او گفت با خوردن قرص هايي که به او مي دهد، بهشت را برايش به ارمغان مي آورد. ساعتي بعد، کريستينا روي هوا بود. نمي توانست قدم از قدم بردارد. او بي خبر بود که پاول نيز در همين کلوب حضور دارد و هر لحظه او را مي پايد. کريستينا از کلوب بيرون رفت و پشت فرمان ماشين خود نشست. پاول هم به دنبال او بيرون آمد. پاول از لحظه پيش آمده استقبال کرد و به کريستينا آشنايي داد. پاول به او گوشزد کرد که اگر در اين حالت رانندگي کند، حتماً به گير پليس مي افتد. کريستينا قبول کرد که پاول او را تا خانه برساند. چاره اي نبود. کريستينا حالش آن قدر بد بود که نمي توانست خود را کنترل کند. کريستينا به محض حرکت ماشين خوابش برد. پاول ماشين کريستينا را وارد گاراژ کرد. کريستينا به خواب عميقي رفته بود. پاول کت خود را در آورد و روي کريستينا انداخت و خود از گاراژ بيرون رفت. کريستينا همان جا در ماشين خوابيد و صبح که از خواب بيدار شد، از حوادث شب قبل هيچ چيز را به ياد نمي آورد. وقتي پاول کريستينا را جلوي باشگاه ورزشي ديد که منتظر ماشين ايستاده، فکر کرد که دوباره زمينه خوبي براي ارتباط پيش آمده است. باران در خيابان سيل به راه انداخته بود. پاول به کنار کريستينا رفت و گفت که مي تواند او را تا خانه اش برساند، اما کريستينا منتظر تاکسي بود و ترجيح مي داد که تنها باشد. پاول گفت از هفته پيش کتش را پيش او جا گذاشته. اين طوري بود که کريستينا داخل ماشين پاول نشست، اما تا جلوي خانه حرفي بين آنها رد و بدل نشد. فقط هنگام خداحافظي بود که پاول از کريستينا خواست فردا ميهمان او باشد و غذا را با هم در يک رستوران بخورند، چون نگران کليه هاي کريستينا بود. هر چند که اين يک شوخي بود، اما شايد به همين خاطر بود که کريستينا پذيرفت فردا را با پاول غذا بخورد. پاول خوشحال شماره موبايلش را به کريستينا داد و از او خداحافظي کرد، اما در راه بالا آورد. حالش کاملاً بد شده بود. پاول قبل از اين که به خانه برود، يک سررفت پيش دکتر و دکتر گفت احتمال دارد عمل پيوند خوب جواب نداده باشد. او از پاول خواست که بيايد و در بيمارستان بستري شود. اما پاول ديگر نمي خواست داخل اتاق منتظر بماند تا يک نفر ديگر دوباره بميرد. او ترجيح مي داد که بيرون از بيمارستان بميرد. فردا بعد از نهار، پاول به خانه کريستينا رفت اما خيلي نتوانست آنجا دوام بياورد. نگاه کردن به عکس بچه ها و ويليام حالش را بد کرد. هنگام خداحافظي و در آستانه در، پاول به کريستينا گفت که کاملاً به او علاقمند شده است. کريستينا ساکت ماند و هيچ نگفت. چند شب بعد، مري و پاول از صداي زنگ تلفن بيدار شدند. پشت خط کريستينا بود که از صدايش مي شد فهميد حسابي قاطي کرده است. پاول زود لباس پوشيد و رفت به خانه کريستينا. سرتا پاي کريستينا مي لرزيد، کاملاً متشنج بود. او خيلي زود رفت سر اصل مطلب و به پاول گفت که نبايد به او ابراز علاقه مي کرده، چرا که باعث شده تا تمام روز به آن فکر کند. معلوم بود کريستينا نيز به او علاقمند شده است. اما پاول شروع کرد به گفتن واقعيتي که بين آنها وجود داشت؛ اين که در يازدهم اکتبر در بيمارستان سنت فرانسيس، کريستينا اجازه داده تا قلب شوهرش را به سينه او منتقل کنند و ادامه داد که از قبل خيال داشته چنين حرفي را به او بزند، اما هيچ گاه فرصتش پيش نيامده. کريستينا با شنيدن اين موضوع احساس کرد که بازيچه پاول قرار گرفته. حسابي عصباني شد و فوراً پاول را از خانه اش بيرون کرد. صبح که کريستينا از خواب بيدار شد، از پنجره به بيرون نگاه کرد و ديد که ماشين پاول جلوي خانه است. پاول تا صبح را در ماشين مانده بود. کريستينا در ماشين را باز کرد و کنار پاول نشست. مي خواست بداند چرا پاول او را دنبال مي کرده؟ پاول جواب داد بايد او را پيدا مي کرده، چون نيازمند چنين چيزي بوده است. نيازمند اين که از او تشکر کند. اما حالا احساس مي کرد که نمي توانست از کريستينا جدا شود. کريستينا ديگر احساس شب قبل را نداشت. کم کم ارتباط آن دو بيشتر شد و مري، پاول را ترک کرد و به لندن رفت. پاول بدون اين که چيزي به کريستينا بگويد به تدريج خود را آماده مرگ مي کرد. کريستينا هم حال و روز خوبي نداشت. تازه يادش آمده بود که مي خواهد قاتل خانواده اش را پيدا کند. دوباره مواد مخدر مصرف مي کرد و هر روز بيشتر از روز قبل خراب مي شد. تازه يادش آمده بود که نبايد مي گذاشته جک جوردن راست راست در خيابان ها قدم بزند. کريستينا از پاول خواست راهي پيدا کند تا جک جوردن را بکشد.
جک جوردن حالا به دور از خانواده در محلي خارج از شهر زندگي مي کرد. اينها را خبرچين گفت. او به دستور پاول محل زندگي جک را پيدا کرده بود. خبرچين يک قبضه اسلحه کمري هم براي پاول آورده بود. چند روز بعد، پاول کريستينا را برد به جاده اي از شهر؛ يک جاي صنعتي که جک در آن کار مي کرد. پيشتر از اين، پاول جک را شناسايي کرده بود و حالا مي خواست جک را به کريستينا نشان دهد. کريستينا به محض ديدن جک، فقط گفت که مي خواهد او را بکشد. به نظر مي رسيد که همه چيز مهيا شده تا جک به سزايش برسد. آنها رفتند و در همان متلي که محل زندگي جک بود اتاقي کرايه کردند تا فرصتي پيش بيايد که جک را بکشند. دم دماي يک صبح سرد پاييزي، پاول تنها از اتاق بيرون زد. کريستينا هنوز خواب بود. پاول اسلحه اش را در جيبش گذاشت. جلو متل، داخل ماشين منتظر ماند تا جک از اتاق خود بيرون بيايد. مي خواست اين روز، جک را به مسلخ ببرد. از ماشين زد بيرون و اسلحه را گرفت جلوي جک. جک تعجب کرد و چند بار تکرار کرد که پولي ندارد و او را اشتباه گرفته. اما پاول با زور اسلحه او را از متل دور کرد. حالا جايي بودند که اثري از کسي نبود. اينجا هيچ کس از مرگ جک باخبر نمي شد. جک نمي دانست چه اتفاقي دارد مي افتد. پاول، جک را مجبور کرد زانو بزندو بعد اسلحه را به طرف او گرفت پاول کاملاً عصبي و ملتهب بود و به او گفت اگر آن سه نفر را در خيابان ول نمي کرد احتمال اين بود که بعضي از آنها زنده بمانند. جک تازه فهميده بود که موضوع از چه قرار است. پاول اين توان را در خود نمي ديد که جک را بکشد. او تيرهاي اسلحه را کنار جک شليک کرد و به او يادآور شد که ديگر هيچ گاه نبايد به آن متل برگردد و بايد سعي کند خودش را گم و گور کند. جک مي لرزيد و زير نگاه عصبي پاول خرد مي شد. جک وقتي به متل بر مي گشت، دوباره بالا آورد. به زور خودش را رساند به متل و در تراس متل نشست و به فکر فرو رفت. کريستينا مدتي بعد، از خواب برخاست و پاول را در تراس ديد. او مي خواست بداند که چه اتفاقي افتاده. وقتي شنيد که جک کشته شده، ناراحت شد از اين که در اين کار شريک نبوده است. حالا او دوست داشت لااقل جنازه جک را ببيند، اما پاول او را نااميد کرد و گفت دست هيچ کس به جنازه او نمي رسد. کريستينا خشاب اسلحه را بازرسي کرد و ديد تيرها خالي شده اند. پاول سرفه کنان به اتاق برگشت و روي تخت افتاد. کاملاً به هم ريخته بود. کريستينا سعي کرد او را آرام کند. پاول به استراحت احتياج داشت.
پاول خوابيد و تا شب بيدار نشد. وقتي صدايي از بيرون شنيده شد، کريستينا وحشت زده پاول را از خواب بيدار کرد. جک به اتاق آنها هجوم آورده بود. جک آمده بود تا خود را دوباره در معرض اسلحه پاول بگيرد. فکر کرده بود نبايد زنده بماند. زنده ماندن براي او عذاب بيشتري داشت. بنابراين حالا که کسي پيدا شده بود تا او را بکشد، بايد فرصت را مغتنم مي شمرد. کريستينا فهميد که پاول به او دروغ گفته است. جک از پاول خواست به طرف او شليک کند، اما پاول به او دروغ گفته است. جک از پاول خواست به طرف او شليک کند، اما پاول نمي توانست. کريستينا با پايه آباژور بر سر و صورت و پشت جک مي کوبيد و جک هيچ کاري نمي کرد. پاول به ديوار تکيه داد و با اسلحه به سينه خود شليک کرد. جک فوري پاول را انداخت داخل ماشين و هر سه به طرف بيمارستان رفتند. خون زيادي از پاول رفته بود و دکترها به خون احتياج داشتند. کريستينا داوطلب شد که از او خون بگيرند. جک خودش را به پليس بيمارستان معرفي کرد و گفت که او به پاول شليک کرده است. اما پليس فهميد که حرف هايش تناقض آميز است و او را آزاد کردند. از خون کريستينا نمي توانستند استفاده کنند، چون مقدار زيادي مواد مخدر در خون او وجود داشت. اين آزمايش شوک ديگري به کريستينا وارد کرد. حالا مي دانست که باردار شده است. وقتي او در راهروي بيمارستان منتظر بود، جک به کنار او آمد. کريستينا نگاهش کرد و به او فهماند که او را بخشيده است. اکنون جک دوباره مي توانست به نزد خانواده اش برگردد. کريستينا هم داشت به اين فکر مي کرد که چگونه کودکش را بزرگ کند.
پاول در يک عصر سرد پاييزي مرد. آسمان شهر آبي سياه بود. سياه از پرپر غراب ها و آبي از ابرهاي پاييزي.
منبع: ماهنامه فيلمنامه نويسي فيلم نگار 29
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}