گرانبهاترين گوهر دنيا


 






 
بعد از سالها به ايران برگشته بودم. هم خودم مي دانستم علت مسافرتم چيست و هم دور و بري هايم که با شور و اشتياق منتظر ازدواجم بودند و حالا که مي ديدند بالاخره بعد از دو نامزدي نافرجام با دخترهاي خارجي بالاخره قانع شده ام با يک هموطن عروسي کنم، سر از پا نمي شناختند. قبل از سفر خاله و دختر خاله هايم در هر تماسي مي گفتند چندين نفر را برايت در نظر گرفته اند و ساعت ها با مادرم در موردشان حرف مي زدند. اما من رغبتي به دانستن جزييات نداشتم. فقط دنبال کسي مي گشتم که حس خوبي نسبت به او داشته باشم. بالاخره که نمي شد تا ابد يکه و تنها ماند. زندگي مجردي با همه جذابيت هاي اوليه اش، بعد از مدتي خيلي يکنواخت و بي معني مي شد، آدم چقدر مي توانست با دوستانش سفر برود يا ساعت هاي بعد از کار و روزهاي تعطيل را کنار بگذراند؟ راستش ميل و انتخاب اوليه من هيچ وقت داشتن همسر ايراني نبود. يک طورهايي خودم را به آدم هاي آن طرف نزديکتر مي ديدم. آخر وقتي مهاجرت کرديم فقط پنج سال داشتم و تمام اين 22 سال گذشته را در نروژ گذرانده بودم. به خاطر همين هم وقتي سال آخر دبيرستان احساسي نسبت به کريستينا- يکي از همکلاسي هايم- پيدا کردم سريع تصميم گرفتم با او ازدواج کنم. اما نه با کريستينا و نه با سونيا- نامزد بعدي ام- به توافق نرسيدم. بين ما هميشه دريايي از فاصله وجود داشت و آن گذشتي که در خانواده خودم آموخته بودم، برايشان معني نداشت.
هر دوي آنها مي گفتند دليلي نمي بيند وقت و عمر خودشان را صرف رابطه اي کنند که در آن شاد نيستند. انگار شاد بودن، آن هم به ميزان صد در صد تنها علت پيوند بود! اين حرف ها را نمي فهميدم. شايد به اين دليل که هر چند در آنجا زندگي کرده بودم اما فرهنگ ايراني و اصول اخلاقي حرف اول را در خانه و تربيت و مناسبات ما مي زد. ما دوستان هموطن زيادي داشتيم و بيشتر رفت و آمدهايمان با آنها بود. پدر و مادرم اهميت زيادي به ارتباطهاي خانوادگي مي دادند و نمي گذاشتند احساس بي ريشگي کنيم. با تمام اين احوالات، خودم را نه کامل ايراني مي دانستم و نه نروژي و در ميان هر دو گروه احساس بيگانگي مي کردم. مسئله ديگر هم در اين ميان وجود داشت. در سالهاي نوجواني ام وقتي عمويم را يک قهرمان مي ديدم و صميمانه دوستش داشتم شاهد شکست ازدواج ايراني او بودم. عمو فرهاد از عموهايم خواسته بود برايش دختري در ايران پيدا کنند. آنها همديگر را در ترکيه ديدند و سه چهار روز بعد، در سفارت ايران ازدواج کردند. چند ماه بعد، عروس خانم به اسلو آمد. خوب يادم هست که همه از پذيرش همچنين وصلتي توسط دختري در موقعيت او متعجب مانده بودند. نه اينکه عمو آدم بدي باشد. اما هفده سال از ستاره مسن تر بود و از لحاظ زيبايي و تحصيلات و ظاهر و حتي برخورد اجتماعي هم نمي شد آنها را با هم مقايسه کرد. ستاره خيلي زود جاي خودش را بين ما باز کرد. به سرعت در کلاس زبان اسم نوشت و شروع به پيدا کردن دوستان نروژي کرد. همه ما با تعجب توانايي تطبيق پذيري سريع اش را نظاره مي کرديم و اصلاً نمي توانستيم تصور کنيم چه داستاني در پيش است. بعد از يک سال، وقتي ماجراي اقامتش درست شد، زن عموي مهربان و شيرين من چهره ديگرش را نشان داد. طي يک دعواي خانوادگي که بالاخره در هر منزلي پيش مي آيد به پليس زنگ زد و از آن به بعد، کارش همين شد.
بيچاره عمو فرهاد نمي دانست چکار بايد بکند. تا اين که يک شب از اداره پليس به ما زنگ زدند. عمو بازداشت شده بود. صرفاً به خاطر شکايت دروغ همسرش. همانطور که مي دانيد در بعضي از کشورها دادگاه ها به طرز ناعادلانه اي طرفدار زنها هستند و اغلب، حقوق آقايان پايمال مي شود. در مورد عمو هم همين طور شد. بدتر از همه اين که فهميديم کل ماجراي ازدواج از اول فقط سناريويي براي گرفتن اقامت بوده و ستاره خانم از مدت ها قبل با پسري هم سن و سال خودش در ايران قرار ازدواج داشته و از عموي بيچاره من به عنوان وسيله اي براي رسيدن به هدفش استفاده کرده. ستاره از زندگي خانوادگي ما خارج شد اما تأثيرش بر من باقي ماند. نامردي او را هرگز فراموش نکردم و حالا بي آنکه بفهمم آن حس مخفي منفي را لحظه به لحظه همراه خود مي کشيدم. توسط خانواده ام با چند دختر خانم و خانواده هايشان آشنا شدم و سرانجام همگي به اين نتيجه رسيديم که مهناز مناسب ترين فرد براي من است. طبيعتاً عاشق اش نشده بودم اما تحت تأثير متانت، شعور و آراستگي اش قرار گرفتم. مثل همه ازدواج هاي اين چنيني ما به سرعت عقد کرديم تا در فاصله اي که من به اسلو بر مي گردم و کارهاي قانوني را رديف مي کنم دوران به اصطلاح نامزدي را بگذرانيم. حس جديدي وارد زندگي ام شده بود. به کسي- حتي خود مهناز هم- نمي گفتم ولي بيشترساعت هاي روز را در انتظار دقايقي مي گذراندم که با او حرف مي زدم و از پشت صفحه مانيتور مي ديدمش. يادم هست که يک بار در همان دوران، مهناز گفت به نظرش مي آيد که من هم تحت تأثير فرهنگ سرد و بي رنگ اسکانديناوي قرار گرفته و صاحب قلبي يخي شده ام ولي بايد مطمئن باشم که حضور او همه کوه هاي يخ را هم آب مي کند. جوابش را ندادم. انگار نه انگار اظهار نظرش را شنيده ام ولي ته دلم آرزو کردم همين طور شود. يک سال بعد از عقدمان، من به تهران رفتم و مهناز را با خودم آوردم. خوب يادم هست که همان موقع دختر عمه مهناز داشت ازدواج مي کرد و همسرم چقدر به خاطر مهريه 1368سکه اي او عصباني بود و حتي بارها سپيده را نصيحت کرد که اين چيزها خوشبختي نمي آورد ولي سپيده و مادرش دفعه آخر مستقيماً به او گفتند که نمي تواند سپيده را بالاتر از خودش ببيند و بهتر است دخالت نکند. دليل شان هم مهريه 110سکه اي همسر من بود. برگشتيم و فصل تازه اي از زندگي من آغاز شد. مهناز با خودش روح و تازگي به خانواده ما آورده بود. پدر و مادر و خواهرم خيلي سريع جذب مهرباني هاي او شدند. آنها مدام به من يادآوري مي کردند بايد قدر حسن خلق او را بدانيم و هوايش را داشته باشيم. چون مهناز در اين غربت و در شرايطي که از تمام نزديکان و عزيزان خود دور شده روحيه اش را از دست نداده است و علاوه بر اين سعي نمي کند مرا از خانواده ام جدا کند و انحصاراً براي خودش نگه دارد. مي دانستم راست مي گويند و تلاش هاي همسرم را براي عميق تر شدن ارتباطمان را مي ديدم. ولي ته دلم، هنوز يک نقطه سياه بزرگ نشسته بود که نمي توانستم ناديده اش بگيرم. هر وقت مي خواستم به محبت هايش جواب بدهم، منفي ترين فکرهاي دنيا مي آمد توي ذهنم. دست خودم نبود، نمي توانستم به مهناز اعتماد کنم. گاهي که از خانه مي رفت بيرون مي رفتم سر لپ تاپ و يادداشت هايش را زير و رو مي کردم تا ببينم آيا بي خبر از من با کسي ارتباط دارد يا نه. چند بار حتي پرينت مکالمات تلفني را گرفتم و با شماره هاي دوستان و اقوامش در ايران تطبيق دادم. با اين که هيچ شماره مشکوکي در فهرست وجود نداشت قانع نشدم. خدا شيطان را لعنت کند. واقعاً فکرهايي به سر آدم مي اندازد که حتي يادآوريشان هم شرم آوراست چه برسد به اعتراف شان اما او بالاي سرهمه ما شاهد است، شما هم بدانيد به يکي از پسرهاي فاميل شان شک کرده بودم و مي ترسيدم ارتباطي مخفي ميانشان باشد. همين، خواب و خوراک را از من گرفته بود. به روي مهناز نمي آوردم اما هر وقت داشت با ايران صحبت مي کرد با وجود گرفتن ژستي بي تفاوت و بي خيال، تمام هوش و حواسم به حرفهايش بود و اگر موضوعي را نمي فهميدم، چنان عصبي مي شدم که دلم مي خواست هر چي کامپيوتر و خط تلفن توي دنياست را از بين ببرم. من درک نمي کردم با اين کارها، فقط دارم خودم را زجر مي دهم و تيشه به ريشه زندگي مشترکم مي زنم. پنج شش ماهي از عروسي مان مي گذشت. يکي دو بار مادرم سربسته به من اشاره کرد مراقب مهناز باشم. بيچاره همسرم ديگر آن نشاط و سرخوشي هفته هاي اول را نداشت. زندگي ما خيلي زود عادي شده بود. مثل زوج پيري که هيچ حرفي براي گفتن ندارند، از او مي گريختم. کنارش بودم ولي قلب و احساسش را لمس نمي کردم و اجازه نمي دادم به عواطف من نزديک شود. به شدت از شکست مي ترسيدم از اينکه با اين او هم مثل دو نامزدم به نتيجه نرسم و رها شوم. به همين خاطر ترجيح مي دادم با نقاب بي تفاوتي از کنارش بگذرم. به خوبي مي دانستم که بدجنس شده ام. ولي آن را به شکل هاي فريب کارانه اي بروز مي دادم. مثلاً وقتي عمه و شوهر عمه همسرم- والدين همان جوان- به هلند آمدند و از آنجا که ويزاي شينگن نداشتند، دعوتمان کردند به ديدنشان برويم، تا لحظه آخر مهناز را منتظر نگه داشتم و آخر سر به بهانه کار ضروري سفرمان را لغو کردم. اگر به جاي او بودم حتماً دعوايي راه مي انداختم اما او باز هم با بلند نظري سکوت کرد. فقط چند هفته اي از سالگرد ازدواج مان گذشته بود که وزنم شروع کرد به پايين آمدن و يک روز موقع اصلاح حس کردم غده هاي لنفاوي زير گردنم متورم شده اند. با تصور اينکه چيز مهمي نيست به پزشک مراجعه کردم اما مهم بود. بعد از بررسي و آزمايش گفتند به نوعي سرطان غدد لنفاوي مبتلا شده ام که احتمالاً خوش خيم است و به درمان پاسخ مي دهد اما پيش از آغاز مراحل درماني نمي توانند اظهار نظر قطعي کنند. از درون منفجر شده بودم. انتظار هر چيزي را داشتم به جز چنين اتفاقي.
مگر همش چند سالم بود؟ به کسي بروز نمي دادم اما اگر تصورات و پيش بيني هايم در مورد مهناز صحيح بود الان بهترين فرصت براي جدايي به حساب مي آمد. به خصوص که آن پسر عمه کذايي به تازگي در هلند مستقر شده و درس مي خواند. به اين شکل، با دو بحران دست و پنجه نرم مي کردم و حسابي خودم را باخته بودم. اما باز هم اشتباه مي کردم. خانواده و همسرم پشتم بودند. مهناز مثل پروانه دورم مي چرخيد و لحظه اي تنهايم نمي گذاشت. حتي وقتي پزشک پيشنهاد کرد در مورد بستري شدن من در يک آسايشگاه، طي دوران شيمي درماني و نقاهت پس از آن فکر کنيم، به سرعت عکس العمل نشان داد. همسرم تمام سختي ها را به جان مي خريد فقط به خاطر اينکه من از عشق و عاطفه برخوردار باشم و زودتر خوب شوم. صبوري مهناز و لطف بي دريغش مثل باراني بهاري بر سرم مي ريخت. او بدخلقي هاي من بعد از جلسات شيمي درماني را با مهر و شجاعتي مثال زدني تحمل مي کرد. کاري که حتي از مادرم هم بر نمي آمد. احساس مي کردم، همين طور که مداواي جسم من پيش مي رود روحم هم پاک مي شود. کينه کور و بي دليل، حسادت و بدبيني از قلبم خارج مي شد و من فرشته اي را مي شناختم که تا آن روزها هرگز نديده و قدرش را ندانسته بودم. به لطف خدا، سلامتي ام را به دست آوردم و مهمتر از آن، عشقي را باور کردم که به زندگي ام معنا بخشيد. مسئله فقط احساس دين نبود، از صميم قلب مي خواستم تمام روزهاي باقيمانده عمرم را به پاي مهناز و روح بزرگش بريزم. بي خبر از همه به يک روانشناس رجوع کردم و خواستم کمکم کند تا به افکار و احساساتم سر و ساماني بدهد تا خداي نکرده روزي دوباره انديشه هاي شيطاني آسمان دنيايم را سياه نکند. تازه مي فهمم خوشبختي مفهوم خيلي ساده اي دارد. به سادگي يک لبخند وقتي صبح زود چشمانت را باز مي کني و همسرت را در کنار خود مي بيني که در خواب شيرين فرو رفته و چهره زيبايش با قشنگ ترين گوهر هستي آذين شده است.
منبع: نشريه راه زندگي-ش288