كوچه گردهاي عاشق (1)
كوچه گردهاي عاشق (1)
كوچه گردهاي عاشق (1)
من اهل دوستي و ارتباط گرفتن با همكلاسی ها هم نيستم چه برسه به ...
آقاي سليمانيان گفت:
ـ طوري نشده پسرم، دلت مي خواسته جغرافيا قبول بشي اما نشده، حالا مي ري ادبيات مي خوني، دلت مي خواسته توي شهر خودت باشي، بازم نشده و مي ري يه شهر ديگه، اين كه غصه نداره...
تلاش كردم تا بغض سينه ام راهي به چشمانم نيابد وگرنه جلو آقاي سليمانيان آبروريزي مي شد. آقاي سليمانيان معلم جغرافياي ما بود و خيلي دوستش داشتم، اصلاً به خاطر اخلاق خوب او بود كه مي خواستم در رشته جغرافي ادامه ي تحصيل بدهم.
سكوت كرده بودم و حرفي نمي زدم، مي ترسيدم اگر زبان باز كنم اشكم در بيايد و بد بشود. آقاي سليمانيان، كه انگار به راز دروني ام پي برده بود خنده اي سر داد و پس از مكثي چند لحظه اي گفت:
ـ ببين آقا احسان! من تو رومثل پسر خودم مي بينم، اونم به سن و سال تو نزديكه،اون سال ديگه كنكور امتحان مي ده، باور كن الان كه دارم با تو حرف مي زنم انگار پسر خودم جلوم وايساده،اصلاً فكرش رونكن، اصلاً خوبه اين رو بدوني كه خدا برات ساخته كه بري يه شهر ديگه. مگه نخوندي كه خودش توي قرآن مي گه در زمين گردش كنيد و ...
با تمام احترامي كه براي آقاي سليمانيان قائل بودم نتوانستم جلو حرف هايش ساكت بمانم و حرفش را بريدم و گفتم:
ـ آقا ببخشيد!... كاش خودتون رو مي ذاشتيد جاي من!
ـ آقاي سليمانيان باز هم لبخندش را روي صورتش حفظ كرد وگفت:
ـ آقا احسان!اگه جاي شما بودم خدا رو هم سپاسگزار مي شدم به خاطر اين لطفش...
ناباورانه گفتم:
ـ جدي مي فرماييدآقا؟!
آقاي سليمانيان انگار كه حرفي معمولي شنيده باشد،جواب داد:
ـ كاملاً جدي مي گم...
دلايلم را آماده كرده بودم كه اگر جدي حرف زده باشد آنها را بيان كنم تا متوجه بشود من چه آسيبي ديده ام از اين نوع قبولي در كنكور. گفتم:
ـ آقا خيلي ببخشيد! ... من الان دارم توي شهر خودمون فوتبال بازي مي كنم، اگه برم هم خودم موقعيتم رو از دست مي دم هم تيممون ضربه مي خوره، از اون گذشته... من الان دارم توي حجره ي آقام توي بازار تموم كاراش رو روبه راه مي كنم، اگه برم يه جاي دور كه ديگه آقام تنها مي شه...
آقاي سليمانيان انگار كه باز هم حرف ساده اي شنيده باشد، نگاهش را به آسمان دوخت و دست هايش را از هم باز كرد و گفت:
ـ اوووه ... آقا احسان، خيلي خودت رو درگير كردي، باباجون! فكر مي كني دنيا همين يه تيكه جاييه كه توش زندگي مي كني؟ اتفاقاً خدا خيلي بهت لطف كرده كه مي ري راه دور... بايد بري ببيني چه خبره، تو الان فكر مي كني مركز مدار عالمي ... برو بگرد آفريده هاي خدا رو ببين و به بزرگي آفريدگار پي ببر، چيه كه خودت رو محدود كردي به يه حجره ي آقات و يه بازي فوتبال...
نمي توانستم حرف هاي آقاي سليمانيان را هضم كنم. شايد به اين خاطر كه در اوج احساسات بودم. از طرفي، ديدم بيشتر از آن هم شايسته نيست كه با معلم مان بحث كنم، به همين خاطر علي رغم اين كه قانع نشده بودم با لحني مطيعانه گفتم:
ـ باشه چشم آقا، ايشالا كه خدا بازم كمكم مي كنه...
آقاي سليمانيان حرفم را شنيد و با خوشحالي گفت:
ـ آفرين پسرم، نه به خاطر اين كه حرف من رو قبول كردي، نه! به خاطر اين كه مطمئنم با تواني كه تو داري آينده ي درخشاني هم پيش رو خواهي داشت. مطمئنم، يادتم باشه كه اين درس ها رو دانشگاه ها فقط به راه معموليه كه آدم تجربه مي كنه، والا اگه آدمي خوش مايه ي ارتقاء رو نداشته باشه با اين چيزا خيلي حال و روزش تفاوتي نمي كنه...
بعد هم در حالي كه با كف دستش آرام به پشت شانه هايم مي كوبيد، ادامه داد:
ـ برو ببينم چيكار مي كني، ايشالا كه موقع پيري ما يه عصاي دست خوبي برامون مي شي...
ـ شما لطف داريد آقا، ايشالا بچه هاتون مثل شما موفق بشن و به جامعه خدمت كنن....
اين را گفتم وخداحافظي كردم. رفتم سراغ پدرم توي بازار. قصه را كه برايش گفتم، جواب:
ـ ايشالا پيرشي پسرم، تا الانم كه به من خدمت كردي خدا اجرت بده، برو، برو دنبال درس و دانشگاهت، نگران خرج و مخارج هم نباش چون خودم همه جوره كمكت مي كنم . كاراي منم يه طوري انجام مي شه،غصه نخور!
پدر،آب پاكي را راحت روي دستم ريخت و خلاصم كرد. از حرفش دلگير شدم و با حالت قهر از مغازه اش زدم بيرون و يكراست رفتم سراغ مربي مان .او هم وقتي موضوع را فهميد گفت:
ـ احسان جون، تو براي من مثل داداشمي،دلم مي خواد بري سراغ درس و دانشگاهت،اين فوتبال واسه ي تو نون و آب نمي شه، از اين گذشته،تو بايد به مردم خدمت كني، تا حالا فوتبال بازي مي كردي دستت درد نكنه، حالا بايد به وظيفه ي جديدت فكر كني، تو ديگه يه دانشجو هستي، زود برو ثبت نام كن و اگه تونستي همون جا فوتبال رو هم دنبال كن، مهم اينه كه ورزش كني تا روح و جسمت سلامت باشه...
حرف هاي مربي مان هم مثل حرف هاي پدرم آب سردي بود كه بر پيكر گرم و احساساتي ام، كه باعث شد حتي دو روز زودتر از موعد مقرر راهي شهر محل قبولي ام شوم و منتظر روز ثبت نام بمانم. با خودم فكر كردم حالا كه پدرم و مربي مان كه من به خاطر آنها مي خواستم در شهرمان بمانم اين همه اصرار دارند كه من روانه ي شهري دورتر با چند صد كيلومتر فاصله بشوم چرا دل من به حال آنها بسوزد؟
به لطف خدا دانشگاه محل تحصيلم مكاني را آماده كرده بود براي شهرساني ها. من هم مثل دانشجويان ديگري كه زودتر آمده بودند در آن مكان اقامت كردم و تا زمان ثبت نام فرا برسد زمان مناسبي نصيبم شد براي گشت و گذار در شهر. خوشبختانه همان طوري كه آقاي سليمانيان گفته بود تجربه اي جديد نصيبم شد و اميدوار شدم كه اين شهر غريب هم مي تواند جايي مثل شهر خودم بشود، يادش به خير. در همان زمان باقي مانده تا موقع ثبت نام هر گاه دلم مي گرفت اين قطعه شعر سهراب سپهري را زمزمه مي كردم و آرام مي شدم؛ « هر كجا هستم باشم، آسمان مال من است، پنجره كوه زمين آب هوا مال من است، چه گناهي دارد،گاه اگر مي رويد ف،قارچ هاي غربت.»
و بدين ترتيب لحظه ها و دقيقه ها و ساعت ها گذشتند و روزگار دانشجويي ام شروع شد. روزها و هفته هاي اول به خاطر اين كه مي خواستم اندكي وسايل و كتاب از خانه مان بياورم هر دو سه هفته يك بار به شهرمان مي رفتم اما مدتي كه گذشت عزيمتم به خانه گاهي در حد چندماه و هنگام استراحت ميان دو ترم بود و چهار سال تحصيلم اين گونه سپري شد، چهار سالي كه...
ترم دوم بودم كه مريم به دلم نشست، باور كنيد آن موقع خودم هم نفهميدم چرا. خدا را شاهد مي گيرم كه در پس پرده دل بستنم به او هيچ هوا و هوسي نهفته نبود،من تازه داشتم ماه هاي اوليه نوزده سالگي را تجربه مي كردم و هنوز نه آمادگي تشكيل زندگي را داشتم و نه قصدش را،اما مريم را كه ديدم خودم هم نفهميدم چه شد كه ديگر با ديدنش آرام مي شدم و با نديدنش ناآرام.
مريم ظاهراًخيلي معمولي بود، ساكت مي آمد و ساكت تر مي رفت. اهل همان شهر هم بود و خانه ي پدرش زندگي مي كرد،هميشه هم در جاي ثابتي از كلاس مي نشست و خيلي هم با بقيه كلاس نمي جوشيد، شايد ديگران هم خيلي به او توجه نداشتند،اما توجه من به او طوري بود كه جبران تمام بي توجهي ها را مي كرد، من چنان او را رصد مي كردم كه گاه مي ترسيدم نكند يك وقت كاسه ي صبرش لبريز شود و مرا بگيرد و به باد انتقاد. شما كه غريبه نيستيد، بگذاريد اعتراف كنم كه بدم نمي آمد او برخوردي توبيخ گونه هم با من داشته باشد تا تكليفم را با دلم يكسره كنم، يا رومي روم،يا زنگي زنگ.
حدود يك ترم اين گونه گذشت و علي رغم اين كه حس مي كردم مريم متوجه در به دري دل من شده است اما او هيچ واكنشي نشان نمي داد، من هم كه جوان بودم و خام و احساساتي و دلم مي خواست كنجكاوي ام را رفع كنم،به همين خاطر يكي از روزها وقتي ديگر كارد به استخوانم رسيد، او را تعقيب كردم و خانه شان را ياد گرفتم.
فهميدن نشاني خانه ي محل زندگي مريم از يك سو شادي خاصي نصيبم كرد و از سويي ديگر غمي خاص تر. خوشحال بودم كه خانه شان را ياد گرفته ام اما غصه دار بودم كه خانه شان در يكي از محله هاي فقير نشين شهر است،فهميدن اين موضوع بود كه آرامي و گوشه گيري مريم را برايم تفسير كرد.
سه روز بعد كه باز هم با هم كلاس داشتيم طوري توي كلاس نشستم كه انگار حامل خصوصيتي ويژه هستم،احساسم مي گفت همين كه محل زندگي مريم را فهميده ام به كشف بزرگي رسيده ام، غافل بودم از اين كه ...
كلاس كه تمام شد مثل هر روز توي راهرو دانشكده ايستادم تا رفتن مريم را تماشا كنم، مريم هم مثل هر روز آرام و باوقار از آن سوي راهرو به طرف محوطه ي دانشكده حركت كرد و همين كه به من رسيد قدم هايش سست شد و ايستاد،ايستادنش ضربان قلبم را دو چندان كرد،نگاهم را كه مي خواستم بياورم بالا انگار مي خواستم سخت ترين كار دنيا را انجام بدهم،نگاهم هنوز پايين بود و قامت مريم را پيچيده در چادر در دو قدمي ام مي ديدم،داشتم آب دهانم را با زحمت قورت مي دادم كه ناباورانه شنيدم گفت:
ـ سلام!
با زحمت و جان كندن و از ته حلق جوابش را دادم، نگاهم تا زير چشمانش بالا آمده بود و تكان خوردن لب هايش را مي ديدم كه مي گفت:
ـ كار خوبي نكرديد كه من رو تعقيب كرديد،اما چون كه من واسه ي حرمت آدما خيلي احترام قائلم دلم نيومد كه شما رو توي همون حال و هوا نگه دارم...
هنوز تا زير چشمانش را مي ديدم. مريم كه اين را فهميده بود،چند لحظه اي مكثي كرد و ادامه داد:
ـ اگه نگاهتون رو بياوريد بالا بقيه ي حرفم رو مي گم...
تا همان موقع هم دلم مي خواست زمين دهان باز كند و يكجا وجودم را ببلعد اما او گفته بود نگاهم را بياورم بالا. خيلي سخت بود اما توانستم بر خودم مسلط بشوم و نگاهم را به نگاهش پيوند بزنم. نگاهمان كه در هم گره خورد مريم با تبسمي كه بر چهره داشت، گفت:
ـ حالا قصه مون مردونه شد...
سپس سرش را اندكي تكان داد و گفت:
ـ شايد همون حسي كه باعث شده شما مدتي وقتت و فكرت رو به من اختصاص بدي بهم مي گه بهتون پيشنهاد بدم اگر مايليد امروز باهام همراه بشيد و بريم به اون خونه،حداقل خاصيتش اينه كه متوجه مي شيد اون جا خونه ي ما نيست،شايدم....
طرز حرف زدن او، وقار كلامش،نحوه ي برخوردش و پيشنهادي كه داده بود باعث شد جسارت به خرج بدهم و به حرف زدن بيفتم،اولين حرفي را هم كه زدم چيزي بود كه چند ماه روي دلم مانده بود،گفتم:
ـ بالاخره بايد شما رو متوجه مي كردم كه فكرم رو مشغول كرديد...
مريم به تبسمي كه بر چهره داشت رنگ بيشتري داد و گفت:
تا الان هر چي بوده ديگه گذشته،از اين به بعدش مهمه،خودمم نمي دونم چرا،اما همون طوري كه بهتون گفتم يه حسي بهم گفت به شما اعتماد كنم و بكشونمتون جلو تا بيشتر وارد اين قصه بشيد...
اين را گفت و خيره نگاهم كرد و در حالي كه قيافه اي متفكرانه گرفته بود، ادامه داد:
ـ گر مرد رهي ميان خون بايد رفت،از پاي فتاده سرنگون بايد رفت...
اين را خواند و حيرتم را كه فهميد آهي كشيد و گفت:
ـ تكليف منم معلوم مي شه، تكليف شما هم معلوم مي شه،خدا رو چه ديدي ... شايد قراره من واسطه ي خير بشم...
حرفهايش برايم نا مفهوم شده بود. نمي دانستم از چه واقعه يا حكايتي سخن مي گويد. منظورش را از رفتن ميان خون نمي دانستم،علت از پاي افتادن و سرنگون رفتن را هم نمي دانستم، فقط مي دانستم دلم نه يك دل كه صد دل بيش از پيش اسير او شده است.
غرق در سكوت بودم كه مريم گفت:
ـ بريم؟!
نتوانستم سكوتم را بشكنم، فقط سر تكان دادم و حالي اش كردم كه آماده ام. او راه افتاد و من هم در كنارش حركت كردم و قند توي دلم آب مي شد، اگر چه كنجكاوي ام از حرف هايي كه گفته بود بدجوري آزارم مي داد و بي صبرانه منتظر بودم تا مقصودش را از « ميان خود بايد رفت» بفهمم.
از دانشگاه كه بيرون آمديم مريم گفت:
ـ خودتون كه مسير رو بلديد..
اين را گفت و خنديد. سپس با همان وقار هميشگي ادامه داد:
ـ بايد مقداري پياده بريم تا برسيم به اتوبوس شركت واحد. تا آخر خط كه رفتيم باز پياده مي شيم و ...
جسارت و جراتم زياد شده بود احساس خودماني شدنم با او بدجور قلقلكم مي داد،نگذاشتم حرفش تمام بشود،حرفش را بريدم و گفتم:
ـ من چشم بسته هم بلدم برم اون جا.
سپس لحن صدايم را آهسته تر كردم و ادامه داد:
ـ چون توي دو روز گذشته كه كلاس نداشتيم براي ديدن اتفاقي شما چند مرتبه اون جا آفتابي شدم،اما...
اين بار نوبت مريم بودكه حرف مرا ببرد و بگويد:
ـ شرمنده ام كه وقتتون رو تلف كرديد،اين نكته رو هم اگه بدونيد بد نيست... من اهل دوستي و نزديكي و ارتباط گرفتن با دختر خانم هاي كلاسمون هم نيستم چه برسه به...
مكثي كرد و سرش را گرفت طرف آسمان، دست هايش را هم از زير چادر بالا آورد و زمزمه كرد:
ـ خدايا تو خودت شاهد باش كه همراهي من با اين برادر محترم از سر لطف و مرحمت توست...
بايد جاي من باشيد كه آن رفتارها و كردارها و گفتارهاي مريم را حس كنيد. بايد جاي من باشيد تا تمام وجود معنوي آن دختر در روزهايي كه براي من بهترين روزهاي خدا شد مست تان كند.
رسيديم به خانه اي كه گمان كرده بودم خانه و كاشانه ي مريم است، رسيديم پشت در، مريم از توي كيفش كليدي بيرون آورد و فرو كرد توي قفل،در كه آهني بود و زنگ زده و زهوار در رفته، با سر و صدايي باز شد،مريم سرش را كرد لاي در كه نيمه باز بود و فرياد گونه گفت:
ـ يا الله... مهمون داريم...
چند لحظه اي تامل كرد و رفت داخل . توي حياط كه رسيد اشاره كرد من هم بروم داخل . سنگ هاي خشتي كف حياط با حوضي كه آبي مكدر داشت نظرم را جلب كرد، ضربان قلبم باز هم دو چندان شده بود،آرام و آهسته زمزمه كردم ياالله و رفتم داخل. مريم چادر سياهش را از سر برداشت و انداخت روي طناب، روسري بلند و مانتو گشادش را هم وارسي كرد و رو به من گفت: بسم الله !
و اشاره كرد به گرداگرد خانه و حرفش را زد... مي دانم كه شما هم مثل من يخ مي كنيد از آن چه كه مريم گفت و كرد و من هم ... قربان بزرگي خدا بروم كه آن لحظه هاي آسماني را برايم رقم زد...
منبع: جوانان امروز شماره 2089
آقاي سليمانيان گفت:
ـ طوري نشده پسرم، دلت مي خواسته جغرافيا قبول بشي اما نشده، حالا مي ري ادبيات مي خوني، دلت مي خواسته توي شهر خودت باشي، بازم نشده و مي ري يه شهر ديگه، اين كه غصه نداره...
تلاش كردم تا بغض سينه ام راهي به چشمانم نيابد وگرنه جلو آقاي سليمانيان آبروريزي مي شد. آقاي سليمانيان معلم جغرافياي ما بود و خيلي دوستش داشتم، اصلاً به خاطر اخلاق خوب او بود كه مي خواستم در رشته جغرافي ادامه ي تحصيل بدهم.
سكوت كرده بودم و حرفي نمي زدم، مي ترسيدم اگر زبان باز كنم اشكم در بيايد و بد بشود. آقاي سليمانيان، كه انگار به راز دروني ام پي برده بود خنده اي سر داد و پس از مكثي چند لحظه اي گفت:
ـ ببين آقا احسان! من تو رومثل پسر خودم مي بينم، اونم به سن و سال تو نزديكه،اون سال ديگه كنكور امتحان مي ده، باور كن الان كه دارم با تو حرف مي زنم انگار پسر خودم جلوم وايساده،اصلاً فكرش رونكن، اصلاً خوبه اين رو بدوني كه خدا برات ساخته كه بري يه شهر ديگه. مگه نخوندي كه خودش توي قرآن مي گه در زمين گردش كنيد و ...
با تمام احترامي كه براي آقاي سليمانيان قائل بودم نتوانستم جلو حرف هايش ساكت بمانم و حرفش را بريدم و گفتم:
ـ آقا ببخشيد!... كاش خودتون رو مي ذاشتيد جاي من!
ـ آقاي سليمانيان باز هم لبخندش را روي صورتش حفظ كرد وگفت:
ـ آقا احسان!اگه جاي شما بودم خدا رو هم سپاسگزار مي شدم به خاطر اين لطفش...
ناباورانه گفتم:
ـ جدي مي فرماييدآقا؟!
آقاي سليمانيان انگار كه حرفي معمولي شنيده باشد،جواب داد:
ـ كاملاً جدي مي گم...
دلايلم را آماده كرده بودم كه اگر جدي حرف زده باشد آنها را بيان كنم تا متوجه بشود من چه آسيبي ديده ام از اين نوع قبولي در كنكور. گفتم:
ـ آقا خيلي ببخشيد! ... من الان دارم توي شهر خودمون فوتبال بازي مي كنم، اگه برم هم خودم موقعيتم رو از دست مي دم هم تيممون ضربه مي خوره، از اون گذشته... من الان دارم توي حجره ي آقام توي بازار تموم كاراش رو روبه راه مي كنم، اگه برم يه جاي دور كه ديگه آقام تنها مي شه...
آقاي سليمانيان انگار كه باز هم حرف ساده اي شنيده باشد، نگاهش را به آسمان دوخت و دست هايش را از هم باز كرد و گفت:
ـ اوووه ... آقا احسان، خيلي خودت رو درگير كردي، باباجون! فكر مي كني دنيا همين يه تيكه جاييه كه توش زندگي مي كني؟ اتفاقاً خدا خيلي بهت لطف كرده كه مي ري راه دور... بايد بري ببيني چه خبره، تو الان فكر مي كني مركز مدار عالمي ... برو بگرد آفريده هاي خدا رو ببين و به بزرگي آفريدگار پي ببر، چيه كه خودت رو محدود كردي به يه حجره ي آقات و يه بازي فوتبال...
نمي توانستم حرف هاي آقاي سليمانيان را هضم كنم. شايد به اين خاطر كه در اوج احساسات بودم. از طرفي، ديدم بيشتر از آن هم شايسته نيست كه با معلم مان بحث كنم، به همين خاطر علي رغم اين كه قانع نشده بودم با لحني مطيعانه گفتم:
ـ باشه چشم آقا، ايشالا كه خدا بازم كمكم مي كنه...
آقاي سليمانيان حرفم را شنيد و با خوشحالي گفت:
ـ آفرين پسرم، نه به خاطر اين كه حرف من رو قبول كردي، نه! به خاطر اين كه مطمئنم با تواني كه تو داري آينده ي درخشاني هم پيش رو خواهي داشت. مطمئنم، يادتم باشه كه اين درس ها رو دانشگاه ها فقط به راه معموليه كه آدم تجربه مي كنه، والا اگه آدمي خوش مايه ي ارتقاء رو نداشته باشه با اين چيزا خيلي حال و روزش تفاوتي نمي كنه...
بعد هم در حالي كه با كف دستش آرام به پشت شانه هايم مي كوبيد، ادامه داد:
ـ برو ببينم چيكار مي كني، ايشالا كه موقع پيري ما يه عصاي دست خوبي برامون مي شي...
ـ شما لطف داريد آقا، ايشالا بچه هاتون مثل شما موفق بشن و به جامعه خدمت كنن....
اين را گفتم وخداحافظي كردم. رفتم سراغ پدرم توي بازار. قصه را كه برايش گفتم، جواب:
ـ ايشالا پيرشي پسرم، تا الانم كه به من خدمت كردي خدا اجرت بده، برو، برو دنبال درس و دانشگاهت، نگران خرج و مخارج هم نباش چون خودم همه جوره كمكت مي كنم . كاراي منم يه طوري انجام مي شه،غصه نخور!
پدر،آب پاكي را راحت روي دستم ريخت و خلاصم كرد. از حرفش دلگير شدم و با حالت قهر از مغازه اش زدم بيرون و يكراست رفتم سراغ مربي مان .او هم وقتي موضوع را فهميد گفت:
ـ احسان جون، تو براي من مثل داداشمي،دلم مي خواد بري سراغ درس و دانشگاهت،اين فوتبال واسه ي تو نون و آب نمي شه، از اين گذشته،تو بايد به مردم خدمت كني، تا حالا فوتبال بازي مي كردي دستت درد نكنه، حالا بايد به وظيفه ي جديدت فكر كني، تو ديگه يه دانشجو هستي، زود برو ثبت نام كن و اگه تونستي همون جا فوتبال رو هم دنبال كن، مهم اينه كه ورزش كني تا روح و جسمت سلامت باشه...
حرف هاي مربي مان هم مثل حرف هاي پدرم آب سردي بود كه بر پيكر گرم و احساساتي ام، كه باعث شد حتي دو روز زودتر از موعد مقرر راهي شهر محل قبولي ام شوم و منتظر روز ثبت نام بمانم. با خودم فكر كردم حالا كه پدرم و مربي مان كه من به خاطر آنها مي خواستم در شهرمان بمانم اين همه اصرار دارند كه من روانه ي شهري دورتر با چند صد كيلومتر فاصله بشوم چرا دل من به حال آنها بسوزد؟
به لطف خدا دانشگاه محل تحصيلم مكاني را آماده كرده بود براي شهرساني ها. من هم مثل دانشجويان ديگري كه زودتر آمده بودند در آن مكان اقامت كردم و تا زمان ثبت نام فرا برسد زمان مناسبي نصيبم شد براي گشت و گذار در شهر. خوشبختانه همان طوري كه آقاي سليمانيان گفته بود تجربه اي جديد نصيبم شد و اميدوار شدم كه اين شهر غريب هم مي تواند جايي مثل شهر خودم بشود، يادش به خير. در همان زمان باقي مانده تا موقع ثبت نام هر گاه دلم مي گرفت اين قطعه شعر سهراب سپهري را زمزمه مي كردم و آرام مي شدم؛ « هر كجا هستم باشم، آسمان مال من است، پنجره كوه زمين آب هوا مال من است، چه گناهي دارد،گاه اگر مي رويد ف،قارچ هاي غربت.»
و بدين ترتيب لحظه ها و دقيقه ها و ساعت ها گذشتند و روزگار دانشجويي ام شروع شد. روزها و هفته هاي اول به خاطر اين كه مي خواستم اندكي وسايل و كتاب از خانه مان بياورم هر دو سه هفته يك بار به شهرمان مي رفتم اما مدتي كه گذشت عزيمتم به خانه گاهي در حد چندماه و هنگام استراحت ميان دو ترم بود و چهار سال تحصيلم اين گونه سپري شد، چهار سالي كه...
ترم دوم بودم كه مريم به دلم نشست، باور كنيد آن موقع خودم هم نفهميدم چرا. خدا را شاهد مي گيرم كه در پس پرده دل بستنم به او هيچ هوا و هوسي نهفته نبود،من تازه داشتم ماه هاي اوليه نوزده سالگي را تجربه مي كردم و هنوز نه آمادگي تشكيل زندگي را داشتم و نه قصدش را،اما مريم را كه ديدم خودم هم نفهميدم چه شد كه ديگر با ديدنش آرام مي شدم و با نديدنش ناآرام.
مريم ظاهراًخيلي معمولي بود، ساكت مي آمد و ساكت تر مي رفت. اهل همان شهر هم بود و خانه ي پدرش زندگي مي كرد،هميشه هم در جاي ثابتي از كلاس مي نشست و خيلي هم با بقيه كلاس نمي جوشيد، شايد ديگران هم خيلي به او توجه نداشتند،اما توجه من به او طوري بود كه جبران تمام بي توجهي ها را مي كرد، من چنان او را رصد مي كردم كه گاه مي ترسيدم نكند يك وقت كاسه ي صبرش لبريز شود و مرا بگيرد و به باد انتقاد. شما كه غريبه نيستيد، بگذاريد اعتراف كنم كه بدم نمي آمد او برخوردي توبيخ گونه هم با من داشته باشد تا تكليفم را با دلم يكسره كنم، يا رومي روم،يا زنگي زنگ.
حدود يك ترم اين گونه گذشت و علي رغم اين كه حس مي كردم مريم متوجه در به دري دل من شده است اما او هيچ واكنشي نشان نمي داد، من هم كه جوان بودم و خام و احساساتي و دلم مي خواست كنجكاوي ام را رفع كنم،به همين خاطر يكي از روزها وقتي ديگر كارد به استخوانم رسيد، او را تعقيب كردم و خانه شان را ياد گرفتم.
فهميدن نشاني خانه ي محل زندگي مريم از يك سو شادي خاصي نصيبم كرد و از سويي ديگر غمي خاص تر. خوشحال بودم كه خانه شان را ياد گرفته ام اما غصه دار بودم كه خانه شان در يكي از محله هاي فقير نشين شهر است،فهميدن اين موضوع بود كه آرامي و گوشه گيري مريم را برايم تفسير كرد.
سه روز بعد كه باز هم با هم كلاس داشتيم طوري توي كلاس نشستم كه انگار حامل خصوصيتي ويژه هستم،احساسم مي گفت همين كه محل زندگي مريم را فهميده ام به كشف بزرگي رسيده ام، غافل بودم از اين كه ...
كلاس كه تمام شد مثل هر روز توي راهرو دانشكده ايستادم تا رفتن مريم را تماشا كنم، مريم هم مثل هر روز آرام و باوقار از آن سوي راهرو به طرف محوطه ي دانشكده حركت كرد و همين كه به من رسيد قدم هايش سست شد و ايستاد،ايستادنش ضربان قلبم را دو چندان كرد،نگاهم را كه مي خواستم بياورم بالا انگار مي خواستم سخت ترين كار دنيا را انجام بدهم،نگاهم هنوز پايين بود و قامت مريم را پيچيده در چادر در دو قدمي ام مي ديدم،داشتم آب دهانم را با زحمت قورت مي دادم كه ناباورانه شنيدم گفت:
ـ سلام!
با زحمت و جان كندن و از ته حلق جوابش را دادم، نگاهم تا زير چشمانش بالا آمده بود و تكان خوردن لب هايش را مي ديدم كه مي گفت:
ـ كار خوبي نكرديد كه من رو تعقيب كرديد،اما چون كه من واسه ي حرمت آدما خيلي احترام قائلم دلم نيومد كه شما رو توي همون حال و هوا نگه دارم...
هنوز تا زير چشمانش را مي ديدم. مريم كه اين را فهميده بود،چند لحظه اي مكثي كرد و ادامه داد:
ـ اگه نگاهتون رو بياوريد بالا بقيه ي حرفم رو مي گم...
تا همان موقع هم دلم مي خواست زمين دهان باز كند و يكجا وجودم را ببلعد اما او گفته بود نگاهم را بياورم بالا. خيلي سخت بود اما توانستم بر خودم مسلط بشوم و نگاهم را به نگاهش پيوند بزنم. نگاهمان كه در هم گره خورد مريم با تبسمي كه بر چهره داشت، گفت:
ـ حالا قصه مون مردونه شد...
سپس سرش را اندكي تكان داد و گفت:
ـ شايد همون حسي كه باعث شده شما مدتي وقتت و فكرت رو به من اختصاص بدي بهم مي گه بهتون پيشنهاد بدم اگر مايليد امروز باهام همراه بشيد و بريم به اون خونه،حداقل خاصيتش اينه كه متوجه مي شيد اون جا خونه ي ما نيست،شايدم....
طرز حرف زدن او، وقار كلامش،نحوه ي برخوردش و پيشنهادي كه داده بود باعث شد جسارت به خرج بدهم و به حرف زدن بيفتم،اولين حرفي را هم كه زدم چيزي بود كه چند ماه روي دلم مانده بود،گفتم:
ـ بالاخره بايد شما رو متوجه مي كردم كه فكرم رو مشغول كرديد...
مريم به تبسمي كه بر چهره داشت رنگ بيشتري داد و گفت:
تا الان هر چي بوده ديگه گذشته،از اين به بعدش مهمه،خودمم نمي دونم چرا،اما همون طوري كه بهتون گفتم يه حسي بهم گفت به شما اعتماد كنم و بكشونمتون جلو تا بيشتر وارد اين قصه بشيد...
اين را گفت و خيره نگاهم كرد و در حالي كه قيافه اي متفكرانه گرفته بود، ادامه داد:
ـ گر مرد رهي ميان خون بايد رفت،از پاي فتاده سرنگون بايد رفت...
اين را خواند و حيرتم را كه فهميد آهي كشيد و گفت:
ـ تكليف منم معلوم مي شه، تكليف شما هم معلوم مي شه،خدا رو چه ديدي ... شايد قراره من واسطه ي خير بشم...
حرفهايش برايم نا مفهوم شده بود. نمي دانستم از چه واقعه يا حكايتي سخن مي گويد. منظورش را از رفتن ميان خون نمي دانستم،علت از پاي افتادن و سرنگون رفتن را هم نمي دانستم، فقط مي دانستم دلم نه يك دل كه صد دل بيش از پيش اسير او شده است.
غرق در سكوت بودم كه مريم گفت:
ـ بريم؟!
نتوانستم سكوتم را بشكنم، فقط سر تكان دادم و حالي اش كردم كه آماده ام. او راه افتاد و من هم در كنارش حركت كردم و قند توي دلم آب مي شد، اگر چه كنجكاوي ام از حرف هايي كه گفته بود بدجوري آزارم مي داد و بي صبرانه منتظر بودم تا مقصودش را از « ميان خود بايد رفت» بفهمم.
از دانشگاه كه بيرون آمديم مريم گفت:
ـ خودتون كه مسير رو بلديد..
اين را گفت و خنديد. سپس با همان وقار هميشگي ادامه داد:
ـ بايد مقداري پياده بريم تا برسيم به اتوبوس شركت واحد. تا آخر خط كه رفتيم باز پياده مي شيم و ...
جسارت و جراتم زياد شده بود احساس خودماني شدنم با او بدجور قلقلكم مي داد،نگذاشتم حرفش تمام بشود،حرفش را بريدم و گفتم:
ـ من چشم بسته هم بلدم برم اون جا.
سپس لحن صدايم را آهسته تر كردم و ادامه داد:
ـ چون توي دو روز گذشته كه كلاس نداشتيم براي ديدن اتفاقي شما چند مرتبه اون جا آفتابي شدم،اما...
اين بار نوبت مريم بودكه حرف مرا ببرد و بگويد:
ـ شرمنده ام كه وقتتون رو تلف كرديد،اين نكته رو هم اگه بدونيد بد نيست... من اهل دوستي و نزديكي و ارتباط گرفتن با دختر خانم هاي كلاسمون هم نيستم چه برسه به...
مكثي كرد و سرش را گرفت طرف آسمان، دست هايش را هم از زير چادر بالا آورد و زمزمه كرد:
ـ خدايا تو خودت شاهد باش كه همراهي من با اين برادر محترم از سر لطف و مرحمت توست...
بايد جاي من باشيد كه آن رفتارها و كردارها و گفتارهاي مريم را حس كنيد. بايد جاي من باشيد تا تمام وجود معنوي آن دختر در روزهايي كه براي من بهترين روزهاي خدا شد مست تان كند.
رسيديم به خانه اي كه گمان كرده بودم خانه و كاشانه ي مريم است، رسيديم پشت در، مريم از توي كيفش كليدي بيرون آورد و فرو كرد توي قفل،در كه آهني بود و زنگ زده و زهوار در رفته، با سر و صدايي باز شد،مريم سرش را كرد لاي در كه نيمه باز بود و فرياد گونه گفت:
ـ يا الله... مهمون داريم...
چند لحظه اي تامل كرد و رفت داخل . توي حياط كه رسيد اشاره كرد من هم بروم داخل . سنگ هاي خشتي كف حياط با حوضي كه آبي مكدر داشت نظرم را جلب كرد، ضربان قلبم باز هم دو چندان شده بود،آرام و آهسته زمزمه كردم ياالله و رفتم داخل. مريم چادر سياهش را از سر برداشت و انداخت روي طناب، روسري بلند و مانتو گشادش را هم وارسي كرد و رو به من گفت: بسم الله !
و اشاره كرد به گرداگرد خانه و حرفش را زد... مي دانم كه شما هم مثل من يخ مي كنيد از آن چه كه مريم گفت و كرد و من هم ... قربان بزرگي خدا بروم كه آن لحظه هاي آسماني را برايم رقم زد...
منبع: جوانان امروز شماره 2089
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}