روياي مادر
روياي مادر
روياي مادر
نويسنده:موراميا گارسيا /مرجان توکلي
تنها چيزي که براقبال بد فايق مي آيد. تلاش فراوان و سخت کوشي است "هري گلدن" من در کشوري بسيار فقير به دنيا آمدم. ونزوئلا. پدرم راننده کاميون بود مادرم در کارخانه سس مايونز کار مي کرد که آنها يکديگر را ديدند و سخت دل بسته هم شدند. هر دوي آنها را جست وجوي فرصت هاي بهتر، موطن خود را ترک کرده بودند، و بنا به تحليل خودشان بالاخره آن فرصت مناسب نصيبشان شد. حداقل، آنها درخانه تازه خود، برق داشتند.
پدر و مادرم هيچ کدام به مدرسه نرفته بودند، اما پدرم علاقه بسيار زيادي به خواندن کتاب داشت و هميشه ما را تشويق مي کرد تا مثل او بشويم. بنابراين آنها راه درازي را پيمودند تا مطمئن شوند که ما مي توانيم از پس کارهاي ناتماشان بربياييم. من، سخت درس خواندم تا باعث سربلندي و افتخار آنها بشوم . هميشه شاگرد اول کلاس بودم. و دوست داشتم. هر روز مطلب جديدي ياد بگيرم.
پانزده سالم که شد، مدام دراين بحث مي کرديم که وقتي بزرگ شدم مي خواهم چه کاره بشوم. پدرم هميشه آرزو داشت که وکيل بشوم. اما چون در مملکت ما رشوه گيري، بسيار رواج داشت. بنابراين هيچ وقت اصرار نمي کرد. از اين رو وقتي گفتم که مي خواهم روزنامه نگار بشوم، حمايت همه جانبه خودش را از من اعلام کرد.
مادر هم سخت نگران آينده ام بود. يک روز بعد ازظهر به خانه آمد و کتابچه راهنماي يکي از معروف ترين دانشگاه هاي کشور را به من نشان داد. اين دانشگاه اتفاقاً در نزديکي خانه ما قرار داشت آن روز مادر از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد -يک بخش روزنامه نگاري در آن دانشگاه نيز داير بود و آزمون ورودي به آن مدرسه چند ماه بعد برگزار مي شد. مادر گفت: بسيار خوب ، بايد هرچه سريعتر خودت رو براي شرکت درامتحان ورودي آماده کني !
با تعجب نگاهي به مادرانداختم. نه اين امکان نداشت. حتماً مادر قصد داشت با من شوخي کند. اين دانشگاه يکي ازگران ترين دانشسراهاي کشور بود، به خصوص براي من و خانواده ام که حتي گاهي اوقات لنگ سوار شدن به اتوبوس بوديم. البته در اين مورد چيزي به مادرم نگفتم؟ فقط به او گفتم که دوست ندارم با يک عده بچه لوس و ننري که اصلاً نمي دانند معني زندگي واقعي چيست، سر يک کلاس بنشينم. من قصد داشتم وارد يکي از دانشگاه هاي دولتي بشوم؟ يعني همان جايي که خيلي هاي ديگر مثل من بودند.
سعي کردم به مادرم بقبولانم که پذيرش چنين پيشنهادي ناممکن است. درست، نمره هاي خوبي داشتي، اما هزاران هزار نفر بعد از گرفتن مدرک روزنامه نگاري بايد سخت تلاش مي کردند تا شغلي مناسب پيدا کنند.
اما به قول معروف مرغ مادرم يک پا داشت: من بايد در امتحان ورودي شرکت مي کردم. بالاخره آخرين برگ به اصطلاح برنده خود را رو کردم -پول. به مادر گفتم که از همان اول صحبت
هايمان، مشکلات مالي مد نظرم بوده. گفتم که ما نمي توانيم از پس هزينه سنگين تحصيل در دانشگاه خصوصي بربياييم. اما مادر لبخندي از سر پبروزي زد و بعد کتابچه را باز کرد.
در ميان توضيحاتي که درباره رشته هاي دانشگاهي و تسهيلات اعطايي و ديگر اطلاعات تکميلي داده بود، پارگراف کوچکي به چشم مي خورد مبني براين که دانشگاه تسهيلات بورس تحصيلي را نيز اعطا مي کند. تصميم گرفتم بگذارم به خيال بافي اش قدري بيشتر ادامه دهد. بنابراين قبول کردم که فرم پذيرش را پرکنم. تا روز شرکت در امتحان ورودي، اصلاً توجهي به موضوع بورس تحصيلي نشان ندادم. از شما چه پنهان، در امتحان شرکت کردم تا مادرم را دست بيندازم.
اولين سورپرايز زماني بود که اسمم را در فهرست پذيرفته شدگان ديدم! آن سال تنها يک نفرديگراز هم کلاسي هاي من در آن دانشگاه قبول شده بود.
پدرم که معمولاً بدبين ترين آدم روي زمين است، از شنيدن خبر قبولي من سخت تعجب کرد و به وحشت افتاد. ما چطور مي توانستيم از پس پرداخت شهريه بربيايبم؟ مادرم يکي از آن جواب هاي هميشگي اش را داد و گفت: نمي دونم، اما مطمئنم که بالاخره راهي ييدا مي شه. حتي اگه مجبور بشيم هر دو نفرمون شب و روز کار کنيم باز هم بچه مون بايد وارد اون دانشگاه بشه.:"مادر به قدري مصمم بود که نه من و نه پدر جرأت نکرديم چيزي بگوييم. قفط پدرم نبود، بلکه تمام فاميل فکر مي کردند که مادرم به سرش زده است. اين دانشگاه فقط خاص ثروتمندها بود - حتي نمي شد فکرش را هم کرد که من وارد آن بشوم.
تا اين زمان، به خودم اجازه داده بودم که از ايده ادامه تحصيل هيجان زده شوم. مي دانستم که راه يابي به دانشگاه درهايي را به روي من مي گشايد که تصورش را هم نمي کردم"اما هنوز هم از اين که به چنين چيزي دل ببندم دچار هراس مي شدم. ما فرم مخصوص دريافت بورسيه را پر کرديم و چندين و چند هفته درميان موجي از بيم و اميد دست و پا زديم. مي خواستيم ببينيم بالاخره جواب چه مي شود.
سرانجام جواب آمد. بورسيه اي که به من تعلق مي گرفت، هشتاد وپنج درصد شهريه سه ساله را تحت پوشش قرار مي داد، و اگر نمره هاي خوبي مي گرفتم، براي دو سال وام دانشجويي به من پرداخت مي کردند که مي توانستم بعد از شروع به کار، وام را کم کم باز پرداخت بکنم. آن چيزي که چند ماه قبل رويايي بيش نبود، حال مي رفت که شکل واقعيت به خود بگيرد. من مي خواستم در يکي از مطرح ترين دانشگاه هاي ونزوئلا مشغول به تحصيل شوم.
نمي خواهم بگويم ادامه تحصيل کار آساني است. خيلي وقت ها شديداً احساس ياس و نااميدي مي کردم. من مجبور بودم برخي از کتاب هاي دانشگاه را از اين و آن قرض بگيرم، زيرا براي پرداخت پانزده درصد شهريه اي که تحت پوشش بورس نبود به سختي مي افتاديم؟ حالا گذشته از لوازم التحرير و جزواتي که بايد از آنها کپي مي گرفتيم. من از دار دنيا فقط يک دست شلوار جين داشتم و دو دست بلوز آستين کوتاه.
حتي براي تعطيلات هم به ميامي يا کشورهاي اروپا يي نمي رفتم، اما کماکان نمره هاي خوبي مي گرفتم و از همه اينها گذشته با کساني دوست شدم که حتي تصورش را هم نمي توانستم بکنم. ما با هم روي چمن هميشه سبز و تازه دانشگاه مي نشستيم، حرف مي زديم، مي خنديديم و درس مي خوانديم.
روزي که فارغ التحصيل شدم، نشان افتخاري را که به همين مناسبت به من اهدا کردند، در گردن مادرم انداختم. وقتي دست در دست از دانشگاه خارج مي شديم، هر کسي که به ما مي رسيد با لبخند از ما استقبال مي کرد. مادرم از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. من مايه افتخار او بودم. يادم مي آيد به مادرم گفتم که اگر او نبود، هيچ وقت دست به چنين کاري نمي زدم. مادر با خونسردي که ويژگي منحصر به فردش بود جواب داد: "نگران نباش عزيز دلم. حتي قبل از به دنيا اومدن تو" من هر روز موقع رفتن به کارخونه از جلوي اين دانشگاه مي گذشتم. از پنجره اتوبوس به بيرون نگاه مي کردم و مي ديدم يک عالمه دانشجو روي علف هاي سبز محوطه دانشگاه نشسته اند و با خودم فکر مي کردم: يه روزي دخترمن هم توي همين دانشگاه درس مي خونه و مثل همه اينها روي علف هاي سبز مي شينه. من مي دونستم که تو موفق مي شي. من بارها و بارها تصوير اين علف هاي سبز رو پيش چشم خودم مجسم مي کردم. حالا خودت مي بيني که روياي من به حقيقت پيوست".
من توانستم بعد از فارغ التحصيلي شغل خوبي پيدا کنم، بدهي هايم را بپردازم، و بورسيه تحصيلي ديگري بگيرم تا بتوانم در مقطع فوق ليسانس ادامه تحصيل بدهم. در حال حاضر، در يک شرکت بين المللي کار مي کنم. به تمام دنيا سفر مي کنم. به نيويورک نقل مکان کرده ام، و آن سال هايي را که پول خريد بليت اتوبوس نداشتم پشت سر گذاشته ام. گويي هزاران سال گذشته است. اما هرگز فراموش نمي کنم که روياي مادرم باعث شد دست به همان کاري بزنم که ديگران انجام آن را ناممکن مي پنداشتند.
منبع: chicken soup for the soul
منبع:نشريه موفقيت، شماره 186.
پدر و مادرم هيچ کدام به مدرسه نرفته بودند، اما پدرم علاقه بسيار زيادي به خواندن کتاب داشت و هميشه ما را تشويق مي کرد تا مثل او بشويم. بنابراين آنها راه درازي را پيمودند تا مطمئن شوند که ما مي توانيم از پس کارهاي ناتماشان بربياييم. من، سخت درس خواندم تا باعث سربلندي و افتخار آنها بشوم . هميشه شاگرد اول کلاس بودم. و دوست داشتم. هر روز مطلب جديدي ياد بگيرم.
پانزده سالم که شد، مدام دراين بحث مي کرديم که وقتي بزرگ شدم مي خواهم چه کاره بشوم. پدرم هميشه آرزو داشت که وکيل بشوم. اما چون در مملکت ما رشوه گيري، بسيار رواج داشت. بنابراين هيچ وقت اصرار نمي کرد. از اين رو وقتي گفتم که مي خواهم روزنامه نگار بشوم، حمايت همه جانبه خودش را از من اعلام کرد.
مادر هم سخت نگران آينده ام بود. يک روز بعد ازظهر به خانه آمد و کتابچه راهنماي يکي از معروف ترين دانشگاه هاي کشور را به من نشان داد. اين دانشگاه اتفاقاً در نزديکي خانه ما قرار داشت آن روز مادر از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد -يک بخش روزنامه نگاري در آن دانشگاه نيز داير بود و آزمون ورودي به آن مدرسه چند ماه بعد برگزار مي شد. مادر گفت: بسيار خوب ، بايد هرچه سريعتر خودت رو براي شرکت درامتحان ورودي آماده کني !
با تعجب نگاهي به مادرانداختم. نه اين امکان نداشت. حتماً مادر قصد داشت با من شوخي کند. اين دانشگاه يکي ازگران ترين دانشسراهاي کشور بود، به خصوص براي من و خانواده ام که حتي گاهي اوقات لنگ سوار شدن به اتوبوس بوديم. البته در اين مورد چيزي به مادرم نگفتم؟ فقط به او گفتم که دوست ندارم با يک عده بچه لوس و ننري که اصلاً نمي دانند معني زندگي واقعي چيست، سر يک کلاس بنشينم. من قصد داشتم وارد يکي از دانشگاه هاي دولتي بشوم؟ يعني همان جايي که خيلي هاي ديگر مثل من بودند.
سعي کردم به مادرم بقبولانم که پذيرش چنين پيشنهادي ناممکن است. درست، نمره هاي خوبي داشتي، اما هزاران هزار نفر بعد از گرفتن مدرک روزنامه نگاري بايد سخت تلاش مي کردند تا شغلي مناسب پيدا کنند.
اما به قول معروف مرغ مادرم يک پا داشت: من بايد در امتحان ورودي شرکت مي کردم. بالاخره آخرين برگ به اصطلاح برنده خود را رو کردم -پول. به مادر گفتم که از همان اول صحبت
هايمان، مشکلات مالي مد نظرم بوده. گفتم که ما نمي توانيم از پس هزينه سنگين تحصيل در دانشگاه خصوصي بربياييم. اما مادر لبخندي از سر پبروزي زد و بعد کتابچه را باز کرد.
در ميان توضيحاتي که درباره رشته هاي دانشگاهي و تسهيلات اعطايي و ديگر اطلاعات تکميلي داده بود، پارگراف کوچکي به چشم مي خورد مبني براين که دانشگاه تسهيلات بورس تحصيلي را نيز اعطا مي کند. تصميم گرفتم بگذارم به خيال بافي اش قدري بيشتر ادامه دهد. بنابراين قبول کردم که فرم پذيرش را پرکنم. تا روز شرکت در امتحان ورودي، اصلاً توجهي به موضوع بورس تحصيلي نشان ندادم. از شما چه پنهان، در امتحان شرکت کردم تا مادرم را دست بيندازم.
اولين سورپرايز زماني بود که اسمم را در فهرست پذيرفته شدگان ديدم! آن سال تنها يک نفرديگراز هم کلاسي هاي من در آن دانشگاه قبول شده بود.
پدرم که معمولاً بدبين ترين آدم روي زمين است، از شنيدن خبر قبولي من سخت تعجب کرد و به وحشت افتاد. ما چطور مي توانستيم از پس پرداخت شهريه بربيايبم؟ مادرم يکي از آن جواب هاي هميشگي اش را داد و گفت: نمي دونم، اما مطمئنم که بالاخره راهي ييدا مي شه. حتي اگه مجبور بشيم هر دو نفرمون شب و روز کار کنيم باز هم بچه مون بايد وارد اون دانشگاه بشه.:"مادر به قدري مصمم بود که نه من و نه پدر جرأت نکرديم چيزي بگوييم. قفط پدرم نبود، بلکه تمام فاميل فکر مي کردند که مادرم به سرش زده است. اين دانشگاه فقط خاص ثروتمندها بود - حتي نمي شد فکرش را هم کرد که من وارد آن بشوم.
تا اين زمان، به خودم اجازه داده بودم که از ايده ادامه تحصيل هيجان زده شوم. مي دانستم که راه يابي به دانشگاه درهايي را به روي من مي گشايد که تصورش را هم نمي کردم"اما هنوز هم از اين که به چنين چيزي دل ببندم دچار هراس مي شدم. ما فرم مخصوص دريافت بورسيه را پر کرديم و چندين و چند هفته درميان موجي از بيم و اميد دست و پا زديم. مي خواستيم ببينيم بالاخره جواب چه مي شود.
سرانجام جواب آمد. بورسيه اي که به من تعلق مي گرفت، هشتاد وپنج درصد شهريه سه ساله را تحت پوشش قرار مي داد، و اگر نمره هاي خوبي مي گرفتم، براي دو سال وام دانشجويي به من پرداخت مي کردند که مي توانستم بعد از شروع به کار، وام را کم کم باز پرداخت بکنم. آن چيزي که چند ماه قبل رويايي بيش نبود، حال مي رفت که شکل واقعيت به خود بگيرد. من مي خواستم در يکي از مطرح ترين دانشگاه هاي ونزوئلا مشغول به تحصيل شوم.
نمي خواهم بگويم ادامه تحصيل کار آساني است. خيلي وقت ها شديداً احساس ياس و نااميدي مي کردم. من مجبور بودم برخي از کتاب هاي دانشگاه را از اين و آن قرض بگيرم، زيرا براي پرداخت پانزده درصد شهريه اي که تحت پوشش بورس نبود به سختي مي افتاديم؟ حالا گذشته از لوازم التحرير و جزواتي که بايد از آنها کپي مي گرفتيم. من از دار دنيا فقط يک دست شلوار جين داشتم و دو دست بلوز آستين کوتاه.
حتي براي تعطيلات هم به ميامي يا کشورهاي اروپا يي نمي رفتم، اما کماکان نمره هاي خوبي مي گرفتم و از همه اينها گذشته با کساني دوست شدم که حتي تصورش را هم نمي توانستم بکنم. ما با هم روي چمن هميشه سبز و تازه دانشگاه مي نشستيم، حرف مي زديم، مي خنديديم و درس مي خوانديم.
روزي که فارغ التحصيل شدم، نشان افتخاري را که به همين مناسبت به من اهدا کردند، در گردن مادرم انداختم. وقتي دست در دست از دانشگاه خارج مي شديم، هر کسي که به ما مي رسيد با لبخند از ما استقبال مي کرد. مادرم از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. من مايه افتخار او بودم. يادم مي آيد به مادرم گفتم که اگر او نبود، هيچ وقت دست به چنين کاري نمي زدم. مادر با خونسردي که ويژگي منحصر به فردش بود جواب داد: "نگران نباش عزيز دلم. حتي قبل از به دنيا اومدن تو" من هر روز موقع رفتن به کارخونه از جلوي اين دانشگاه مي گذشتم. از پنجره اتوبوس به بيرون نگاه مي کردم و مي ديدم يک عالمه دانشجو روي علف هاي سبز محوطه دانشگاه نشسته اند و با خودم فکر مي کردم: يه روزي دخترمن هم توي همين دانشگاه درس مي خونه و مثل همه اينها روي علف هاي سبز مي شينه. من مي دونستم که تو موفق مي شي. من بارها و بارها تصوير اين علف هاي سبز رو پيش چشم خودم مجسم مي کردم. حالا خودت مي بيني که روياي من به حقيقت پيوست".
من توانستم بعد از فارغ التحصيلي شغل خوبي پيدا کنم، بدهي هايم را بپردازم، و بورسيه تحصيلي ديگري بگيرم تا بتوانم در مقطع فوق ليسانس ادامه تحصيل بدهم. در حال حاضر، در يک شرکت بين المللي کار مي کنم. به تمام دنيا سفر مي کنم. به نيويورک نقل مکان کرده ام، و آن سال هايي را که پول خريد بليت اتوبوس نداشتم پشت سر گذاشته ام. گويي هزاران سال گذشته است. اما هرگز فراموش نمي کنم که روياي مادرم باعث شد دست به همان کاري بزنم که ديگران انجام آن را ناممکن مي پنداشتند.
منبع: chicken soup for the soul
منبع:نشريه موفقيت، شماره 186.
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}