دعواي خدايان


 

نويسنده: علي قهرماني




 
فيلم سينمايي «نبرد تايتان ها » نوروز سال 90 در حالي از رسانه ملي پخش شد که اين فيلم با هدف گذاري عليه باورهاي مسلمانان ساخته شده و در لايه هاي زيرين خود چهره اي پليد از منجي آخر الزمان ارائه مي دهد و در حقيقت براساس باورهاي اسطوره اي يونان است.
گر چه شکل داستان و روند فيلم همان گونه که در اساطير يونان آمده رقم نمي خورد، اما موضوع فيلم خدايان « المپ» و دعواي قديمي قدرت، ميان خدايان نسل دوم يونان يا همان « المپ نشينان » است.

1-خلاصه فيلم 
 

داستان فيلم در دوراني رقم مي خورد که انسان ها با خدايان زندگي مي کنند! خداياني که در فيلم از آن ها ياد مي شود فقط خدايان يوناني اند و بس.
اين فيلم از ميان سه خداي معروف يوناني « زئوس، پوزيدون و هادس» به دعواي قديمي ميان زئوس و هادس اشاره دارد.
زئوس سر برادرانش را کلاه گذاشته و خدايي آسمان را از آن خود کرده و در ميان سهم هادس قعر زمين و جهنم است.
هادس که از اين تقسيم بندي ناراحت و عصبي است و در پي راهي براي قدرت يافتن بر کائنات است.
قهرمان فيلم پسر نامشروع زئوس ( پرسيوس) است که نيمي انسان و نيمي تايتان مي باشد.
پرسيوس به جنگ هادس و کراکن که مخلوق هادس است، مي رود و با نجات دادن شاهزاده سرزمين المپيوس، نابود کردن کراکن و تبعيد هادس به اعماق زمين به کمک شمشير زئوس و شمشير غضب او که در قالب رعد و برقي است خدايي، بقا و توانمندي زئوس را به او بر مي گرداند و به مردم هم شادماني و صلح را هديه مي دهد.

2-تحليل محتوايي فيلم
 

اين فيلم از نظر معناگرايي در راستاي فيلم هايي چون « لژيون »(legion) و « گابريل »(Gabriel) است.
در اين نوع از فيلم ها، به نوعي جبهه گيري و صف آرايي بشر را در برابر خدا و موجودي به نام خالق بشر و عالم بشريت شاهديم. گرچه محتواي هيچ يک از اين سه يکي نيست، اما همه در يک راستا بوده و به نوعي حلقه هاي يک زنجيراند.
مسيري که در « گابريل » با توهين به فرشتگان مقرب خدا و اعلام جنگ فرشتگان با خدا آغاز شد، در « لژيون » به اوج خود مي رسد و مايکل يا همان ميکائيل که در فيلم لژيون در برابر صف فرشتگان نازل کننده عذاب و برپا کنندگان رستاخير مي ايستد تا از تولد کودک نامشروع يک پيش خدمت ساده به نام چارلي که به همراه جمعي در يک فروشگاه ميان راه به نام آبشار بهشت گير افتاده اند، حمايت کند و نسل بشر را از خطر انقراض و آغاز رستاخيز که شروع حکومت و ابتداي سلطنت خداست، بگيرد.
در اين فيلم ديگر اثري از خداي واحد و فرشتگان نيست. خداي واحد در فيلم جاي خود را به خدايان خرد و ستيزه جويي داده که براي به دست گيري قدرت مطلق و خدايي کائنات هر لحظه در نبرد و کشتار مردمان به سر مي برند.

3-منجي زنازاده 
 

آنچه در بسياري از فيلم هاي مهم، استراتژيک و آخر الزماني هاليوود به ويژه در سال هاي اخير بيش از پيش به چشم مي خورد، معرفي موعود و منجي به عنوان يک فرد عادي از درون جوامع غربي است که تنها ويژگي او تهور و نترسي، باور به توانستن، ايمان به قدرت درون و کشف آن توسط ورزش هاي و آئين هاي ورزشي - عرفاني شرق و ... است.
گاه هاليوود پستي را به نهايت مي رساند و شخصيت منجي آخرالزماني را فردي معرفي مي کند که نه تنها از افراد جامعه و انساني بالاتر نيست، بلکه حتي در نهايت ذلت و خواري است و حتي ريشه و عامل تولد او هم مطابق هيچ دين و آئيني صحيح، قانوني و شرعي نيست.
« پرسيوس» که منجي فيلم و موجودي نيمه خداست، نه تنها به خاطر نسبتي که با خداي آسمان دارد، معنوي و روحاني نيست بلکه فيلم تعمد دارد تا او فردي خشک، خشن و بي روح معرفي کند که از رابطه نامشروع زئوس با همسر يکي از همسر پادشاهان زميني متولد شده است!
اين اولين فيلمي نيست که در آن تصريح به زنازادگي منجي مي شود و يقيناً آخرين آن هم نخواهد بود. از جمله فيلم هايي که در آن منجي از راه نامشروع متولد مي شود، مي توان به فيلم « لژيون »، «2102»( DOOMSdaY )و ... اشاره کرد. شايد علتي را بتوان براي اين کار يافت و آن اين که هاليوود با مخاطباني در ارتباط است که به آئين مسيح معتقدند و عيسي بن مريم (ع) را مسيحاي موعود و منجي آخر الزمان مي دانند که قرار است از آسمان باز گردد، اما همين مسيحا در نگاه يهوديان لجوج جز دلي بيش نبوده که خود را مسيحا ناميد!
آنان که تحمل حضرت عيسي و آئينش را نداشت، انگ رابطه نامشروع به مادر او زدند و فرزندش را که معجزه خدا و پيامبري « اولوالعزم » بود، کودکي نامشروع خواندند. اين مسئله در بسياري از فيلم ها به صورت نامحسوس و گاه به صورت مستقيم و در قالبي هتاکانه، مانند فيلم آخرين وسوسه مسيح ساخته مارتين اسکور سيزي تکرار مي شود و به مسيحيان جهان و به ويژه ايالات متحده کنايه زده مي شود که « منجي اي که شما از آن دم مي زنيد، فردي است که از راه رابطه نامشروع پا به اين دنيا نهاده است. »
اين فيلم دراين نوع از توهين به حضرت مسيح گوي سبقت را از فيلم هاي مشابه ربوده؛ زيرا در اين فيلم تصريح به رابطه نامشروع يکي از خدايان يونان با زني از انسان ها و تولد کودکي که منجي است و اين کودک با آن که از خواندن دعا به درگاه خداي پدر بيزار است، اما در نهايت ملک او را از دست خداوندگار شيطاني و پستي چون هادس نجات مي دهد و در سکانس پاياني فيلم زئوس به او مي گويد «گر چه تو خدايي را نپذيرفتي و مي خواهي در قالب انسان زندگي کني، اما مردمان به خاطر فداکاري و ايثار تو و اين که ايشان را از دست موجودي پليد مانند هادس نجات بخشيدي، خواهند پرستيد.»
اين ها که کنار يکديگر قرار مي گيرند، ياد آور مؤلفه هاي مسيحي مي شوند که صهيونيسم دارد وي را دجال معرفي کند.

4-ايران ستيزي
 

چهل دقيقه از ابتداي فيلم مي گذرد ...
« پرسيوس » و دوستانش در تعقيب آکريسيوس هستند که اکنون آلت دست و ابزاري براي پيشبرد اهداف « هادس» شده است. از دل کوه و دشت به ورودي دروازه اديان مي رسند و ستون هاي به جا مانده از تخت جمشيد را مي بينند. وقتي کمي که جلوتر مي روند، نشان « پرسپوليس » يا همان اسب دو سر که بايد روي سرستون باشد روي زمين افتاده. صحنه، نشانه ها و نمادها به گونه اي است که بيانگر سرزمين ايران است. عقرب هاي غول آسايي هم که از خون ريخته شده « آکريسيوس » روي زمين به وجود آمده اند، شايد اشاره به اسطوره هاي ايراني باشد. مطابق اين افسانه ها وقتي اهريمن در کالبد جوان ظاهر مي شد، لباسي بر تن داشت که پر از عقرب بود. اين که عقرب از دل خاک ايران مي جوشد، شايد کنايه از اهريمني بودن ايران از نگاه هاليوود باشد. البته اين نکته فراتر از احتمال است و فيلم هاي بسياري از ضد ايران در هاليوود ساخته مي شود، نشان عداوت و کينه سرشار و هميشگي سردمداران اين شهرک هاي صهيونيستي با ايران اسلامي است. نمونه اين دشمني ها را در فيلم هايي مانند « بدون دخترم هرگز !» ، « سنگسار ثريا» ، «کشتي گير » و ... به وضوح مي توان يافت.

5-شيعه ستيزي
 

از موارد ديگري که در اين فيلم عليه اديان موضع گرفته شده، جايي است که پرسيوس که از معبد آتنا و از نزد مدوسا زنده باز مي گردد، دوباره با آکريسوس که توانسته بود از دست او بگريزد، روبرو مي شود. قبل از اين که پرسيوس بتواند کاري بکند، آکريسيوس شمشير دو سري را که در دست دارد؛ در قلب آيو فرو مي کند. با همين شمشير دو سر شمشير پرسيوس را از وسط دو نيم مي کند.
استفاده از شمشير دوسر در هيچ يک از فيلم هاي هاليوودي رايج نيست. تنها در يک فيلم هاليوودي که کارگزاران آن يک مسلمان سني مذهب به نام «مصطفي عقاد» است؛ اين شمشير به خدمت گرفته شده است و آن هم براي نشان دادن و به تصوير کشيدن شخصيت اميرالمؤمنان (عليه السلام). در فيلم « محمد رسول الله صل الله عليه و آله (ص)» هيچ تصويري از اميرالمؤمنان نشان داده نمي شود و حتي بسياري از مناصب اميرالمؤمنان به زيد پسر خوانده رسول خدا داده شده است. اما در جنگ احد وقتي مي خواهد رشادت حضرت امير را به تصوير بکشد، از مولاي متقيان تنها به نشان دادن شمشيري دو سر بسنده مي کند. اين شمشير که بيانگر ذوالفقار است، به جاي داشتن دو لبه تيز که در واقع اين گونه بوده، به شکل تحريفي نشان داده شده و دو سر جدا از هم دارد.
گر چه در واقع ذوالفقار به اين شکلي که هاليوود ترسيم کرده، نيست اما وقتي تنها شکل عرضه شده است، اين شمشير نشان گر فردي است که آن را در دست دارد و گنجاندن چنين شمشيري در فيلم نبرد تايتان ها آن هم بعد از تخريب چهره ايران و ايران ستيزي چيزي جز اسلام ستيزي آن هم از نوع ستيز با اسلام جهادي و اسلام قيام و شهادت نيست.
آيا شخصيتي برتر و بالاتر از اميرمؤمنان در دفاع از اسلام يافت مي شود؟ چرا غرب نبايد در تخريب ريشه اسلام جهاد و شهادت سياه نمايي آن نکوشد؟! مگر جز علي بن ابيطالب مقتداي ديگري براي اسلام قيام و انتظار وجود دارد؟ مقتدايي که تنها او شايسته است اميرمؤمنان خطاب شود و لاغير!
منبع: نشريه ديدار آشنا - شماره 126