معرفی فیلم سینمایی داستان سرراست 

فیلمنامه نویسان: مری سویینی، جان روچ
کارگردان: دیوید لینچ

مدیر فیلمبرداری: فردی فرانسیس، تدوین: مری سویینی، موسیقی: آنجلو بادالامنتی، طراح صحنه:جک فیسک، طراحی لباس: پاتریشیا نوریس، طراحی چهره پردازی: کریست بالاس

بازیگران: ریچارد فارنزورث (آولین استریت)، سیسی اسپیسک (رز استریت)، جیمز کادا (دنی ریوردن)، ویلی هارکر( ورلین)، هری دین استنتون (لایل استریت) و...
جوایز:

برنده اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد، نامزد دریافت نخل طلا از جشنواره کن، نامزد دریافت جایزه بهترین کارگردانی از انجمن منتقدان شیکاکو، سان دیه گو، لاس و گاس، نامزد دریافت جایزه های بهترین موسیقی و بازیگر نقش اول مرد فیلم های درام از گلدن گلوب و...
سی و پنج میلی متری، رنگی، میلی متری، محصول 1999، آمریکا، 112دقیقه.

*نام فیلم، The Straight Story، یک بازی کلامی است که علاوه بر نام آلوین استریت به معانی دیگر Straight در زبان انگلیسی هم اشاره دارد.

چند دلیل برای دیدن فیلم:

1- کارگردان مطرح

اگر علاقه‌مند سینما باشید، حتما با نام دیوید لینچ آشنا هستید. کارگردان سورئالیست آمریکایی که به روایت‌های غیرخطی و داستان‌های تاریک و رازآلود شهرت دارد. داستان سرراست، همان‌طور که نام فیلم بازیگوشانه اشاره دارد، به کلی با دیگر فیلم‌های او متفاوت است.

2- داستان الهام‌بخش

داستان واقعی سفر آلوین استریت برای ملاقات با برادر بیمارش. آلوین که از شنیدن خبر سکته‌ی برادرش لایل آشفته شده، مصمم است به دیدار او برود. مشکل اینجاست که به دلیل بینایی ضعیفش، امکان گرفتن گواهینامه رانندگی را ندارد. تنها وسیله جابجایی او، یک تراکتور مدل 1966 است که سرعتش به زحمت به 5 کیلومتر در ساعت می‌رسد. او 390 کیلومتر با برادرش فاصله دارد و سفر با چنین وسیله‌ای هفته‌ها طول خواهد کشید! اما آلوین تصمیمش را گرفته…

3- فیلمی برای همه‌ی خانواده

سفر آلوین با تراکتور بیشتر از اینکه به فیلم‌های جاده‌ای شباهت داشته باشد، یادآور فیلم‌های وسترن است. وقتی گله‌داران برای حفظ زندگی خود مجبور به کوچ می‌شوند. تصویربرداری فردی فرانسیس در ساعت جادویی (اصطلاحی در فیلمبرداری به معنی یک ساعت بعد از طلوع و یک ساعت قبل از غروب خورشید) و موسیقی آنجلو بادالامتی پر است از غم غربتی از جنس فیلم‌های وسترن. انگار آلوین دارد به خانه برمی‌گردد… در انتهای سفر آلوین یک مرتع سرسبز یا یک بادیه پرآب نیست. اما چیزیست همان‌قدر ضروری و زندگی‌بخش: خانواده! فیلم را حتما با خانواده ببینید!

داستان فیلم
داستان فیلم درباره الوین استریت، پیرمردی 73 ساله است که پس از دریافت خبر بیماری جدی برادرش، لایل استریت، تصمیم می‌گیرد با او آشتی کند. الوین و لایل سال‌هاست که به خاطر اختلافات قدیمی با هم قطع ارتباط کرده‌اند. الوین به دلیل مشکلات سلامتی نمی‌تواند رانندگی کند، بنابراین تصمیم می‌گیرد با ماشین چمن‌زنی خود سفری 240 مایلی (معادل حدود 380 کیلومتر) را از ایالت آیوا به ویسکانسین (Wisconsin) آغاز کند تا به ملاقات برادرش برود.
این سفر، که برای بسیاری غیرممکن و احمقانه به نظر می‌رسد، به تدریج به یک سفر معنوی و تأمل‌برانگیز برای الوین تبدیل می‌شود. او در مسیر خود با افرادی مختلف روبرو می‌شود که هر یک داستانی دارند و با او گفتگو می‌کنند. از زنی جوان که دچار بحران شده است تا گروهی از دوچرخه‌سواران، هر دیدار به نوعی به رشد و تکامل شخصیت الوین کمک می‌کند. در نهایت، الوین به مقصد خود می‌رسد و با لایل روبرو می‌شود. پایان فیلم، صحنه‌ای ساده و تأثیرگذار است که بر اهمیت بخشش و خانواده تأکید دارد.

سکانس های منتخب فیلمنامه داستان سرراست

The Straight Story

1.خارجی-آسمان شب

یک غروب پاییزی پرستاره. موسیقی آغاز می شود. نوشته های فصل عنوان بندی می آیند و می روند.

2.خارجی-روز، لارنس، آیوا

یک روزگرم از اوایل سپتامبر در لارنس؛ یک منطقه روستایی در شمال آیوای مرکزی. زمین های کشاورزی. یک کمباین روی زمین کشاورزی بزرگی کار می کند. دوربین از بالا منطقه را دور می زند و به یک خیابان می رسد. هیچ ماشینی در خیابان وجود ندارد.

3.خارجی-روز، خانه ای کوچک و خانه همسایه

کنار خانه همسایه یک صندلی تاشو که اکنون مثل یک تخت عمل می کند، دیده می شود. روی آن زنی به نام دوروتی دراز کشیده و آفتاب می گیرد. او زن همسایه است. دوروتی زنی نسبتاً چاق است و موهای طلایی رنگ دارد که آنها را پشت سرش بسته است. او لبا

س بلندی به تن دارد و به چشم هایش چشم بند زده است. کنار او، میز کوچکی قرار دارد که روی آن بشقابی گذاشته است. کمی آن طرف تر، جایی به فاصله ده متر از خانه او و به موازاتش،خانه کوچک دیگری دیده می شود؛ با سقفی شیب دار از چوب و چند پنجره در دیواره های خانه. کنار در خانه، نواری سبز رنگ از گیاهان دیده می شود. رز ازخانه بیرون می آید. او حدود چهل سال دارد. موهایش قهوه ای و کوتاه است. شلوار جین به پا دارد و یک پیراهن کتانی، به تن. در که بسته می شود، رز راه می افتد به طرف جلو و از باریکه راهی که از وسط چمن های اطراف درست شده، می گذرد. دوروتی بی آن که تکانی به خود بدهد یا چشم بندش را بر دارد، چیزی می گوید.
دوروتی: سلام رز.
رز هم نگاه از جلوی خود بر نمی دارد و سر به سوی او بر نمی گرداند، اما زمزمه وار چیزی می گوید.
رز: سلام دوروتی.
رز خارج شده و ما روی آن دو خانه باقی می مانیم. دوروتی هنوز روی تخت دراز کشیده است. لحظاتی می گذرد و دوروتی از روی تخت بلند شده و بشقاب کنار دستش را بر می دارد و به طرف خانه اش به هنگام بسته شدن شنیده می شود، ما آرام آرام حرکت می کنیم و به طرف پشت خانه رز می رویم. حالا که به دیوار خانه نزدیک تر شده ایم، احتمالاً صدای قدم هایی را می شنویم. باز هم نزدیک تر می شویم و صداها واضح تر می شوند. گویی کسی وارد خانه شده است. پشت پنجره خانه توقف می کنیم و ناگهان می شنویم که چیزی روی زمین می افتد. بعد سکوت می شود و ما لحظاتی همان جا باقی می مانیم.

4.خارجی-روز، خانه و خانه همسایه

درست مثل قبل؛ میز و تخت دوروتی. دوروتی بر می گردد. این بار روی بشقاب او مقداری خوراکی دیده می شود و چیزی که بیشتر از همه جلوه می کند، یک لیوان آبمیوه است. دوروتی روی تخت دراز می کشد.

تصویر دیزالو می شود.

5.خارجی-روز، کمی بعد، نوشگاه کوچک شهرلارنس

مقابل نوشگاهی با آجرهای قرمز. دیواره چوبی نوشگاه نیز قرمز است. یک طرف در نوشگاه دو پنجره قرار دارد که روی آن حروف نئونی دیده می شود. طرف دیگر در نیز یک پنجره است. در باز می شود و از داخل، باد بیرون می آید؛ او مردی است هفتاد ساله، اما هنوز چهارشانه است و قوی به نظر می آید. باد شلوار جین و پیراهنی کتان پوشیده و چکمه به پا کرده است. باد نگاهی به پایین خیابان می اندازد و وقتی کسی را نمی بیند، بر می گردد و سرش را داخل در می کند و چیزی می گوید.

باد: دارم می رم اونجا.
در خود به خود بسته می شود و باد به طرف پایین خیابان می رود. مرد دیگری از نوشگاه بیرون می آید. او سیگ است؛ مردی هم سن و سال باد. او یک لباس سرتاسری پیش بنددار پوشیده است و یک کلاه کپ به سر دارد. سیگ یک بطری نوشابه به دست گرفته است. او می بیند که باد به سمت پایین خیابان می رود.
سیگ: منتظریم.

6.خارجی-روز، یک خیابان مسکونی در لارنس

باد قدم زنان خیابان را طی می کند و از کنار چند خانه کوچک که دیوارهایشان از درخشش آفتاب پوسته پوسته شده است، می گذرد. زمین ها چمن کاری شده اند. باد به خانه ای می رسد که ما قبلاً آن را دیده ایم. او جلوی در می ایستد و با کمی عصبانیت در می زند.
باد: آلوین ! آلوین استریت!

7.خارجی-روز، زمین جلوی خانه همسایه

دوروتی وقتی در زدن ها را می شنود، زحمتی به خود نمی دهد که سرش را برگرداند و فقط با کمی بی اعتنایی و دلخوری، چیزی می گوید.

دوروتی: رز دو ساعت پیش رفت بیرون.

8.خارجی-روز، خانه ای کوچک

باد از جا می پرد. باد، قبل از این که دوروتی چیزی بگوید، او را ندیده است.

باد: تو شنیدی که من دارم رز رو صدا می کنم؟ من دنبال رز نیستم.
دوروتی: آلوین رو امروز ندیدم.
باد: مگه من پرسیدم...
باد لحظه ای به دوروتی نگاه می کند. دوروتی هنوز چشم بندهایش را برنداشته است. باد با غضب سرش را تکان می دهد و دوباره به در زدن ادامه می دهد.
باد: استریت... دیرکردی.
وقتی جوابی شنیده نمی شود، او راه می افتد و به پشت خانه می رود، اما آنجا هم کسی نیست. او به در پشتی چند ضربه می زند.

9.داخلی-روز، آشپزخانه

آلوین از داخل آشپزخانه، از جایی که کمی تاریک است، باد را می بیند که دارد در می زند.

باد: آلوین چه بلایی سرت اومده؟
باد از در زدن دست می کشد و ما یک صدای خارج از قاب را می شنویم.
آلوین: بیا تو باد.
باد تعجب کرده و به کف زمین خیره شده است. او در را باز کرده و وارد می شود. او کمی می ایستد تا چشم هایش به تاریکی عادت کند. بعد کورمال کورمال جلو می آید.
باد: آلوین کدوم گوری هستی؟ من که چیزی نمی بینم.
آلوین: درست همین جا ... به کنار پات نگاه کن.
باد چشم هایش را می مالد و بعد با دنبال کردن صدای آلوین و نگاه کردن به کنار پای خود، آلوین را پیدا می کند. آلوین استریت کف آشپزخانه، دراز به دراز افتاده است.
آلوین هفتاد ساله و لاغر اندام است. صورتش تکیده است و ریشی سفید، بلند و تنک دارد. تنش یک پیراهن کتان پیچازی است، پایش چکمه های سیاه کابویی و شلوارش جین است. کنار او، یک عصای چوبی دیده می شود که آن هم روی زمین افتاده است.
باد: چی کار داری می کنی؟ آلوین، کف آشپزخانه داری چه غلطی می کنی؟ دیوونه شدی؟ تو باید یه ساعت پیش توی داومار بودی.
در همین لحظه، سایه ای روی آن دو می افتد و دوروتی چهارچوب در را پر می کند.
دوروتی (وحشت زده): خدای من! آلوین!
آلوین (با آه و ناله): سلام دوروتی.
دوروتی با دستپاچگی به طرف تلفن بر می گردد و گوشی را بر می دارد.
باد: داری چی کار می کنی؟
دوروتی (نفس زنان): شماره 911 چیه؟
باد چشم می گرداند.
آلوین (محکم): دوروتی، گوشی رو بذار سر جاش.
دوروتی کاملاً وحشت زده است و دستپاچه. او مدام به آلوین، بعد به باد و بعد هم به تلفن نگاه می کند. باد به طرف او بر می گردد و به زور تلفن را از دستش در می آورد.
باد: من باید به بار زنگ بزنم و بگم که ما نمی تونیم بیایم.
دوروتی دوباره تلفن را می گیرد و غضبناک به باد نگاه می کند.
دوروتی: باد هیمسترا، مگه دیوونه شدی؟ ما اینجا یه آدم آسیب دیده داریم.
باد مردد است. او به آلوین نگاه می کند و تازه متوجه شرایط او می شود.
باد: آلوین تو صدمه دیدی؟
آلوین: دوروتی گوشی رو بذار.
دوروتی مردد است. باد سعی می کند گوشی را از او بگیرد. ما صدای بسته شدن در را می شنویم. دوروتی و باد بی حرکت می مانند. رز از هال خانه وارد آشپزخانه می شود.
رز: پدر؟ چی شده؟ داری ناله می کنی؟
رز یک لحظه می ایستد. او به صفحه نگاه می کند. باد ایستاده؛ دوروتی تلفن به دست دارد و پدرش روی زمین افتاده است.
رز: چه بلایی سر پدرم آوردین؟
باد: تو رو خدا گریه نکن.
رز: پدر؟ تو...؟
رز گریه می کند.
آلوین: فقط یه کم کمک می خوام تا بلند شم.
اکنون می فهمیم که رز با لکنت زبان حرف می زند.

10.خارجی-روز، پارکینگ

یک ماشین کادیلاک قهوه ای جلو می آید و توقف می کند. باد پشت فرمان است. آلوین کنار او نشسته و رز در صندلی های پشت است. رز پیاده شده و به آلوین کمک می کند تا از ماشین پیاده شود. آلوین یک لحظه می ایستد، گویی نمی خواهد قدمی بردارد. رز بازوی او را می گیرد. آلوین دلخور است و سرش را تکان می دهد.

آلوین: من نمیام.
رز: پدر...
آلوین: من نمیام.
رز: پدر... تو به من قول دادی.
بعد از کمی مکث، آلوین سرش را به تأیید تکان می دهد.
آلوین: باشه رزی.
آنها آرام به راه می افتند تا از پارکینگ کنار مطب دکتر رد شوند.

11.داخلی-روز، اتاق معاینه

پرستار و آلوین وارد اتاق معاینه می شوند. پرستار به طرف آلوین بر می گردد و یک لباس گشاد را به طرف او می گیرد.

پرستار: آقای استریت شما باید تمام لباساتونو در بیارین و این رو بپوشین؟
آلوین (شاکی): برام دکتر رو بیار.

12.داخلی-روز، پذیرش مریض، کمی بعد

رز جلوی یک سری از تابلوهای پرندگان که به دیوار قسمت پذیرش نصب شده، ایستاده است و به آنها نگاه می کند.

رز: می بینم که شما پرنده ها رو دوست دارین. من برای ... پرنده ها... لونه می سازم.
پرستار: خیلی خوبه.
رز: پیت... توی ایس... لونه پرنده های منو می فروشه.
پرستار: شاید یه وقتی خریدم.

13.داخلی-روز، اتاق معاینه

آلوین پیراهنش را در آورده و روی صندلی نشسته است. دکتری میانسال به نام گیبسون بالای سر او ایستاده است.

دکتر: پس مطمئن نیستی که چه مدت روی زمین افتاده بودی؟
آلوین (سررا تکان می دهد): فقط یادم میاد عصام سرخورد و ... من تعادلم رو از دست دادم (مکث می کند) بعدش دیدم باد هیمستر! پشت در آشپزخانه واستاده. دکتر روی کاغذهای خود چیزی می نویسد. آلوین نگاهی به اطراف اتاق می اندازد. بعد به دکتر خیره می شود و می بیند که مردی با نگرانی او را نگاه می کند.
آلوین: دکتر چیز مهمیه؟
دکتر سعی می کند لبخند بزند.
دکتر: گوش کن آلوین. گاهی وقتا من باید به مردم یه چیزایی رو بگم که اونا دوست ندارن بشنون. یه کم نگرانت هستم. فکر می کنم باید روی لگنت یه عمل انجام بشه.
آلوین: عمل نه.
دکتر: ببین... تو امروز صبح افتادی روی زمین و نتونستی از جات بلند شی. لگنت آسیب دیده. تو باید از یه واکر استفاده کنی.
آلوین: واکر نه.
دکتر:خب، پس یه عصای دوم. تو می گی خوب هم نمی بینی. شاید این موضوع به دیابت مربوط بشه. باید آزمایش بدی.
دکتر روی کاغذ چیزی می نویسد.
دکتر: شنیدم و دیدم که سیگار هم می کشی. احساس می کنم داری مبتلا به آمفیزم می شی. آلوین تو مشکل فشار هم داری. نگران رژیم غذایی ت هستم. باید حتماً پرهیز کنی، و گرنه دچار دردسر جدی می شی.
آلوین چیزی نمی گوید. او فقط به دکتر نگاه می کند.

14.داخلی-روز، آشپزخانه

آلوین پشت میز آشپزخانه نشسته و یک سیگار برگ روشن می کند و به آن پک های عمیق می زند. دو عصا به میز آویزان شده است. رز وارد می شود. او یک لانه پرنده در دست دارد. رز لانه پرنده را روی میز می گذارد و لبخند زنان به آلوین نگاه می کند.

رز: براش .... یه سقف قرمز گذاشتم.
آلوین به لانه پرنده نگاه می کند و بعد به رز لبخند می زند.
آلوین: رز اینم خیلی قشنگ شده.
آلوین پکی به سیگار می زند. رز خوشحال از شنیدن جواب آلوین، می خندد. او لانه پرنده را روی زمین می گذارد.
رز: می خوام... سقف بعدی رو... آبی بکنم.
آلوین دوباره لبخند می زند.
آلوین: ایده خوبیه.
رز به طرف پنجره بر می گردد و لحظه ای فکر می کند. بعد روی صورتش، لبخندی نقش می بندد. لحظه ای بعد خنده از صورتش محو می شود.
رز: دکتر.... چی گفت؟
آلوین: گفت صد سال دیگه زنده می مونم.
رز لبخند می زند. آلوین خم شده و عصاهایش را بر می دارد و به طرف درپشتی می رود.
آلوین: وقتشه چمن ها رو بزنم.
رز: پدر... من... می تونم این کار رو ... برات بکنم.
آلوین با دو عصا در دست به جلوی در می رسد.
آلوین: عزیزم، خودم از پسش بر میام.
رز بر می گردد و میز را تمیز می کند و بشقاب ها را داخل سینک می ریزد. از شانه او به بیرون نگاهی می اندازیم؛ آلوین به حیاط خلوت می رود و آنجا سوار یک ماشین چمن زنی می شود.

15-خارجی-روز، حیاط پشتی

آلوین سعی می کند ماشین چمن زنی را روشن کند، اما موفق نیست. او آرام و همراه با درد از ماشین پیاده می شود. بعد در یک حرکت سریع بر می گردد و با عصا بر ماشین می کوبد.

آلوین: لعنتی.

16-داخلی-روز، فروشگاه لوازم یدکی

گروهی از افراد محلی، اینجا جمع شده اند. سیگ، باد، پیت و اپل. این دو تا آخری هم شصت ساله هستند.

سیگ: آلوین استریت داره میاد. خوب نمی تونه راه بره.
پیت: بدجوری خورده زمین.
باد: آره، وقتی رفتم سراغش، دیدم کف آشپزخانه افتاده.
سیگ: اگه اسب بود، الان می کشتنش.
پیت: سیگ خودت الان چند سالته؟
اپل: توی سپتامبر می شه هفتاد سال... «آه از آن روزهای باارزش که رفتند»
سیگ: اپل می شه خفه شی.
آلوین وارد می شود. سر همه به طرف او بر می گردد و سلام می کنند و باد اخم می کند.
پیت: صبح بخیر آلوین. چی کار می تونم برات بکنم؟
آلوین نزدیک پیشخان می آید و دهانش را باز می کند که چیزی بگوید، اما حرف او قطع می شود.
اپل: هواشناسی محلی!

17-داخلی-روز، تلویزیون فروشگاه

کانال هواشناسی. برنامه هواشناسی محلی همراه با یک موسیقی آغاز می شود. حرف های آنها ناگهان تمام شده و همه به تلویزیون خیره می شوند. برنامه هواشناسی اعلام می کند که احتمال باد و توفان در روزهای آینده وجود دارد.

پیت: آلوین چی کار می تونم برات بکنم؟
آلوین: سرباتری برای چمن زن می خوام. روشن نمی شه.

18-خارجی-روز، حیاط پشتی خانه آلوین

آلوین کنار ماشین چمن زنی ایستاده و سرباتری ها را عوض می کند و سیگار می کشد. رز کنار او روی یک صندلی نشسته و میز کوچکی جلویش قرار دارد. روی میز یک لانه پرنده است. رز در حال رنگ کردن سقف لانه است. نیمی از سقف لانه آبی شده است. باد شدیدی می وزد. آلوین به آسمان نگاه می کند.

آلوین: قراره توفان بشه.... امروز نمی شه چمن زد.

19-داخلی-شب، اتاق پذیرایی

رز و آلوین به برنامه هواشناسی نگاه می کنند.

20-داخلی-شب، تلویزیون

مجری برنامه: تا صبح فردا، سراسر غرب آیوای مرکزی توفان در جریانه. ما به شما پیشنهاد می کنیم که توی زیرزمین پناه بگیرین و کنار پنجره ها نباشین...


21-داخلی-شب، اتاق پذیرایی

باران می بارد. رز و آلوین جلوی پنجره نشسته اند و به رعد و برق نگاه می کنند. نور آسمان از پنجره به داخل می تابد و هر از چند گاه، اتاق را کاملاً روشن می کند.
آلوین:عاشق رعد و برقم.
رز: منم همین طور پدر.
صدای تلفن شنیده می شود. رز مایل نیست نمایش روی پنجره را ترک کند. سه یا چهار بار تلفن زنگ می خورد. رز عاقبت بلند شده و از اتاق بیرون می رود. او مجبور است برای جواب دادن به تلفن به آشپزخانه برود.
رز (صدای خارج از قاب): سلام.... من رز هستم. آره... عمو لایل؟
حالت صورت آلوین از خوشحالی به ناراحتی تبدیل می شود. او سرش را برنمی گرداند و چیزی نمی گوید، اما با شنیدن حرف های رز، از درون واکنش نشان می دهد.
رز(صدای خارج از قاب): ا... نه... کی؟ باشه، بهش می گم... آره... حتماً... خداحافظ.
رز بر می گردد و روی صندلی می نشیند. او هیچ چیز نمی گوید و آلوین هم. پرتویی از نور آسمان به داخل اتاق می افتد.
برنامه هواشناسی همچنان ادامه دارد.
رز: بابی بود... عمو لایل... سکته کرده.
روی کلمه سکته، رعد و برق باعث می شود که صورت آلوین کاملاً روشن شود. او با چهره ای سنگی نشسته و به پنجره نگاه می کند. آلوین جواب نمی دهد.
رز: پدر؟

22-خارجی-شب، خانه آلوین

نمایی از خانه آلوین از بالا. نور آسمان بر خانه افتاده و آن را روشن می کند.

23-خارجی-روز، حیاط خانه

آلوین سوار بر ماشین، چمن ها را می زند.

24-داخلی-روز ، آشپزخانه

رز کنار پنجره ایستاده و با تلفن حرف می زند. از شانه رز به بیرون نگاهی می اندازیم و می بینیم که آلوین سوار بر ماشین چمن زن، بالا و پایین می رود. رز با یکی از برادران خود حرف می زند.

رز: به بابی... اون چیزی نگفت ... هر دوتاشون خیلی کله شقن... من یادمه، 17ژولای 1988بود... بابی، من همیشه اون روز رو یادمه.
از پنجره می بینیم که آلوین چمن زن را متوقف کرده است. او نشسته و به جایی خیره شده است. او سیگارش روشن می کند.
رز: من... نمی دونم چی کار... می خواد بکنه.
رز گوشی را می گذارد و به آلوین نگاه می کند که روی چمن زن نشسته است.

25-داخلی/خارجی-شب، اتاق نشیمن/حیاط

رز پشت پنجره نشسته و هر دو دست خود را زیر چانه اش گذاشته است. او خیره به بیرون نگاه می کند و در فکری عمیق فرورفته است. داخل حیاط، شلینگ آب روی چمن های تازه افتاده و آب از آن بیرون می آید. رز بی آن که تکانی بخورد، به منظره روبه روی خود خیره شده است. ناگهان توپی وارد حیاط می شود و وسط حیاط می ماند. رز هیچ عکس العملی در برابر آن ندارد. لحظه ای بعد، پسر بچه ای وارد شده و توپ را بر می دارد و می رود. رز آرام آرام پلک می زند و همچنان محو روبه روی خود است.

آلوین: رز، عزیزم
رز سرش را به طرف منبع صدا بر می گرداند و می بیند که آلوین در آستانه در با دو عصای خود ایستاده است. پشت آلوین روشن است و تصویر او تقریباً به صورت ضد نور دیده می شود.
آلوین: می خوام بزنم به جاده. می خوام برم لایل رو ببینم.
رز: ولی پدر... مگه حالت خوبه؟
آلوین: هنوز کاملاً نمی دونم بیرون چه جوری باشه.
آلوین بر می گردد و به طرف آشپزخانه می رود.

26-خارجی-روز، حیاط پشتی خانه آلوین

رز در اطراف خانه ایستاده و یک تخته سه لای بزرگ را برداشته و آن را به طرفی می کشاند. همچنان که با چوب مشغول است، با آلوین حرف هم می زند. آلوین با فاصله ای از او، روی یک تکه آهن دولا شده و دارد آن را اره می کند. رز با صدای بلند برای خودش دلیل می آورد.

رز: اول این که... چشمات ضعیفه...به خاطر همین نمی خوای با ماشین بری، چون نمی تونی تابلوهای کنار جاده رو ببینی.
رز بر می گردد و مستقیم به آلوین نگاه می کند. آلوین چیزی نمی گوید و به او اجازه می دهد که ادامه دهد.
رز: اول این که ... چشمات ضعیف شدن.
رز به پشت خانه رفته و با یک تکه تخته سه لای بزرگ دیگر بر می گردد. هم زمان با آوردن دلایل، رز آنها را با انگشتان خود شماره می کند.
رز: دوم این که... لایل توی ویسکانسینه که تا اینجا 317 مایل فاصله داره. تو نمی تونی با یه اتوبوس مستقیم بری مونت زاین. تو مجبوری تمام شب رو... تو دس مونیس بمونی و اونجا به مونت زاین اتوبوس نداره.
رز دوباره به آلوین نگاه می کند. بعد به پشت خانه می رود. آلوین همچنان اره می کند. رز از پشت خانه بیرون می آید.
رز: سوم این که... به خاطر باسن ت. تو حتی دو دقیقه هم نمی تونی واستن. وقتی چند دقیقه می شینی و بعدش بلند می شی... تنت شروع می کنه به صدا کردن. اون صدای ورم پاهاته.
آلوین از دلایل رز خنده اش می گیرد. کار رز تقریباً تمام شده است. وقتی او آخرین تکه چوب را می آورد. مجبور می شود آرام حرف بزند.
رز: چهارم این که... تو هفتادسه ساله ت شده... تو وقتی به دنیا اومدی که کلوین کولیج رئیس جمهور آمریکا بوده.
رز کنار آلوین می نشیند. او گرمش شده و خسته به نظر می آید. به حالت های او، نگرانی و پریشانی را نیز باید اضافه کرد. وقتی حرف هایش را تمام می کند، تقریباً دیگر صدایش در نمی آید.
رز: تو هفتادو سه سالته و... منم نمی تونم تو رو برسونم اونجا.
آلوین: رزی... عزیزم... من هنوز نمردم.
حرف آلوین، رز را میخکوب می کند. آلوین به رز نگاه می کند و بعد بر می گردد و با اره و آچار به طرف یک چهارپایه می رود.
رز(خسته): خب ما الان می خوایم چی درست کنیم؟

27-داخلی-روز بعد، سوپرمارکت

رز سبد چرخدار فروشگاه را با خود می کشد و آن را از بین قفسه ها عبور می دهد. بعد به لیستی که در دستش است، نگاه می کند.

رز: قهوه.
رز هشت قوطی بزرگ قهوه به داخل سبد می اندازد و آنها را می شمارد.
رز: یک ... دو... سه...چهار...پنج...شش...هفت...هشت.
او دوباره لیست را نگاه می کند.
رز: کالباس.
رز چند بسته بزرگ کالباس را به داخل سبد می اندازد.
رز:یک...دو...سه...چهار...پنج...شش.
او به قفس مواد غذایی سرد می رسد.
رز: سوسیس جگر پخته.
رز وقتی بسته های سوسیس جگرپخته را می شمارد، حالتی چندش آور دارد.
رز:یک...دو...سه...چهار.
او از سوسیس جگرپخته متنفر است. دوباره به لیست خود نگاه می کند. او به انتهای قفسه می رسد و بعد به قفسه کناری می رود.
رز: حشره کش.
رز یک قوطی حشره کش به داخل سبد می اندازد. او دوباره به لیست نگاه می کند و با رضایت سرش را تکان می دهد و بعد به طرف صندوق می رود.

28-داخلی-روز، صندوق فروشگاه

رز خریدهای خود را روی پیشخان می ریزد. برندا، دختر صندوق دار، با کنجکاوی به رز نگاه می کند. برندا دختری بیست ساله است؛ کمی چاق است و مدام می خندد.

برندا: عجب مهمونی ای؟
رز به برندا نگاه می کند.
رز: وای من مهمونی رو خیلی دوست دارم.
برندا: منم همین طور
رز: خب حالا کجا هست؟
برندا گیج شده است.
برندا: چی کجاست؟
رز: مهمونی ت.
برندا: من مهمونی ندارم. فکر کردم تو مهمونی داری.
رز: من؟
برندا:خب آره... یه نگاهی به این سوسیس جگرپخته بنداز.
رز: آره خیلی ان.
برندا اجناس را حساب می کند.
رز:اونا مال پدرمه ... مال سفرش. پدرم... می خواد بره ویسکانسین.
برندا: ویسکانسین! واقعاً جای خوبیه!
رز وقتی به اجناس خود نگاه می کند، صورتش درهم و برهم می شود.
رز: واقعاً از سوسیس جگرپخته بدم میاد.
برندا هم با تکان سرو از شکل انداختن صورت خود، حرف او را تأیید می کند.

29-خارجی-روز، حیاط پشتی خانه آلوین

رز با اجناسی که خریده وارد می شود و آنها را روی میز داخل حیاط می گذارد و خود به داخل خانه می رود. آلوین مشغول جوش دادن یک تریلر به ماشین چمن زنی است. او کارش را تمام می کند و اجناس خریداری شده را داخل تریلر می گذارد. در پشتی خانه باز شده و رز مقدار زیادی از تکه های بزرگ ابر را به دنبال خود می کشد و آنها را داخل تریلر می گذارد.

30-داخلی-روز، فروشگاه لوازم یدکی

پیت، سیگ، اپل و باد در فروشگاه حضور دارند. آنها به کانال هواشناسی تلویزیون نگاه می کنند. سیگ خلال دندانی را در دهان گذاشته است. اپل روی یک چهارپایه نشسته است. آلوین و رز وارد می شوند.

پیت: صبح بخیر آلوین. رز حالت چطوره؟
آلوین سر تکان می دهد. رز می خندد.
رز: پدرم می خواد... بره برادرش رو ببینه... من ازش پرسیدم اون چه جوری می خواد بره اونجا... ولی پدرم حرفی به من نزده...
آلوین نگاهی به رزمی اندازد. رز می خندد.
پیت: رز لونه پرنده هات خوب فروش می ره. بازم باید برام بیاری.
سیگ: آلوین می خوای بری سفر؟
آلوین: آره.
اپل روی چهارپایه نشسته و یکی از کفش هایش را در آورده است.
آلوین یکی از عصاهایش را به پیشخان آویزان کرده و با عصای دیگرش به گوشه ای از فروشگاه می رود که محل نگه داری قوطی های بنزین است. او یک قوطی پنج گالنی را برداشته و دوباره به طرف پشخان بر می گردد.
سیگ: آلوین برادرت کجاست؟
آلوین قوطی را روی پیشخان می گذارد. دوباره بر می گردد و به کنار قفسه ها می رود.
رز: مونت زاین... شصت و سه مایل از شرق می سی... سی پی.
پیت: رز، شصت و سه مایل؟
اپل: تو می سی سی پی رو می شناسی؟ می دونی اون پر منفعت ترین راه آبی دنیاست؟
پیت: آلوین کمک نمی خوای؟
آلوین: نه ممنونم پیت.
پیت و سیگ نگاهی به رز می اندازند. رز می خندد. آلوین یک قوطی پنج گالنی دیگر هم بر می دارد.
سیگ: با برادرت چی کار داری؟ قراره خانواده استریت دوباره آشتی کنن؟
آلوین نگاهی به سیگ می اندازد.
آلوین: تو می تونی این جوری فرض کنی.
آلوین قوطی را روی پیشخان می گذارد.
سیگ: آلوین تو سه تا قوطی پنج گالنی بنزین برداشتی؛ این یعنی پونزده گالن بنزین.
با این همه بنزین می خوای چی کار کنی؟
رز کم کم از حرف های سیگ عصبانی می شود. او می داند که این فروشگاه برای آلوین، جایی حساس است. او به تلویزیون نگاه می کند.
رز: هواشناسی محلی!
همه به تلویزیون خیره می شوند.

31-داخلی-روز، تلویزیون

تلویزیون نقشه های هواشناسی را نشان می دهد.

به محض این که برنامه هواشناسی محلی تمام می شود، آنها به هم نگاه می کنند و یادشان می آید که کجای گفت و گویشان بوده اند.
سیگ: آلوین، این همه بنزین رو برای چی می خوای؟
آلوین به کنار پیشخان بر می گردد. این بار او دوکولمن سایز متوسط در دست دارد. آلوین می ایستد و نگاهی طولانی به سیگ می کند.
آلوین: سیگ، داری خیلی سرو صدا می کنی.
باد: آره راست می گی.
آلوین به طرف پیت بر می گردد.
آلوین: پیت، می خوام اونو ازت بخرم.
آلوین به چنگکی اشاره می کند که پیت برای برداشتن اجناس روی طبقات بالای قفسه ها از آن استفاده می کند. پیت به چیزی که آلوین به آن اشاره می کند، نگاه کرده و تعجب می کند. پیت به طرف آلوین بر می گردد.
پیت: خدای من، آلوین!
آلوین: خب؟
پیت به چنگک نگاه می کند و بعد به آن سوی فروشگاه نگاهی می اندازد؛ جایی که یک چنگک دیگر آویزان است.
پیت: من دو تا از اونا دارم... شاید بشه یکی شو به تو فروخت.
آلوین: به نظرم پنج چوق می ارزه.
پیت (گیج): اینا خیلی سخت گیر میان آلوین. دو ماه طول می کشه تا یکی شو برام بیارن. اون چنگک خیلی خوبیه. نه نمی تونم اونو کمتر از ... ده دلار بفروشم.
آلوین (چندان خوشحال به نظر نمی آید): خیلی خب، حساب کن.
پیت چنگک را بر می دارد و با حسرت به آن نگاه می کند. چنگک مدت هاست که برای او کار می کند. پیت چنگک را روی پیشخان می گذارد. آلوین می خندد. پیت اجناس آلوین را حساب می کند.
پیت: سه تا قوطی بنزین؛ هر کدومشون 9 دلار و 89 سنت. دو تا کلمن...
صدای صندوق شنیده می شود.
آلوین: رو هم چقدر می شه؟
پیت: رو هم می شه 44 دلار و 25 سنت.
آلوین کیف سیاه رنگ بزرگی را در می آورد که با یک زنجیر به کمربندش وصل شده است. او از کیف دو اسکناس بیست دلاری و یک پنج دلاری بیرون کشیده و آنها را به پیت می دهد.
سیگ: آلوین می خوای با اون چنگک چی کار کنی؟
آلوین به طرف او بر می گردد.
آلوین: چنگ بگیرم.
اپل که تا به حال دستش را تا آرنج داخل چکمه اش کرده؛ چیزی را احساس می کند.
اپل: آهان! یه میخ رفته توش.

32-خارجی-روز، حیاط پشتی خانه آلوین

آلوین و رز در حیاط پشتی هستند. آلوین چند جا ازماشین چمن زنی را روغن کاری می کند و بعد به سراغ هر دو محل اتصال چمن زن و تریلر می رود و به هر دو جا را اسپری می پاشد. رز گیج شده است. آلوین سوار چمن زن می شود و آن را عقب می آورد تا این که با تریلر مماس می شود. صورت رز نشان می دهد که از قضیه سر در آورده است.

رز: وای پدر... وای پدر.

33-خارجی-شب، حیاط پشتی

آلوین روی یک صندلی تاشو نشسته و سیگار می کشد. او به ترکیب چمن زن/تریلر خود نگاه می کند. رز کنار او، روی زمین و روی یک ملحفه دراز کشیده و به ستارگان آسمان نگاه می کند. یک شب زیبای پاییزی است.

رز: تریلر برای اون خیلی سنگینه. اون فقط یه ماشین چمن زنه. توی می خوای با او چمن زن بری یه ایالت دیگه.
آلوین: رز، ما اینجا نمی تونیم نداریم.
آلوین پکی به سیگارش می زند.
آلوین: رز همه چی خوب پیش می ره.
رز: پدر...لطفاً. من یه نفر رو پیدا می کنم تا تو رو برسونه ویسکانسین. پیت... تو پیت رو...دوست داری...پیت...راننده خوبیه.
آلوین: ای بابا، رز، عزیزم...
رز به گریه می افتد. او از آن چه قرار است برای پدرش اتفاق بیفتد، نگران است. آلوین دست رز را می گیرد.
آلوین: من زیاد تو جاده بودم. من و مادرت شماها رو دور این کشور چرخوندیم، یادت نمیاد؟
رز سر تکان می دهد و اشک هایش را پاک می کند و بعد می شمارد.
رز: اول ویسکانسین، دوم مینه سوتا، سوم وایومینگ ولی نه زیاد، چهارم اورگان بود، ما بزغاله داشتیم...پنجم نیومکزیکو...و ششم ...یه جای خوب... آیوا.
آلوین: وقتی سفر می کردیم رو یادت میاد؟ تو و خواهرت و برادرهات.
رز سر تکان می دهد و احساس خوشبختی می کند.
آلوین: ما خیلی جاها رو دیدیم. ما سفر کردن رو دوست داشتیم.
رز: آره (اول می خندد و بعد نگرانی دوباره به سراغش می آید) ولی این یکی فرق می کنه پدر.
آلوین: رز این یکی آسون تره. من که نمی خوام هفت تا بچه رو اون پشت بذارم.
رز سر تکان می دهد. احساساتش مغشوش است.
رز: من اینجا... تنها می شم.
این حرف، آلوین را ساکت می کند. او متوجه می شود که تا به حال به این مسئله فکر نکرده است. او تا اندازه ای ناراحت و نگران می شود، اما نگرانی اش را پنهان می کند.
آلوین: برای تو هم همه چی خوبه. دوروتی کنارته. اون که توی همه کارهای تو دخالت می کنه؛ روزی هفت بار بهت سر می زنه.
رز می خندد.
رز: هنوز چیزی در این... مورد نمی دونه پدر.
هر دو می خندند.
آلوین: رز من باید برم لایل رو ببینم. من باید این سفر رو خودم پیش ببرم. می دونم که تو این موضوع رو می فهمی.
رز: حدس می زنم که...
آلوین: رز به آسمون نگاه کن... امشب پرازستاره ست.

34-خارجی-روز، سوپرمارکت

دوروتی کنار صندوق ایستاده است. برندا اجناس او را حساب می کند.

برندا: یه بسته چیپس سیب زمینی، دو بسته دونات، یه بسته ذرت، شش تا کوکا، دو تا اسنیکر...
دوروتی: دو بسته سیگار هم بده.
دوروتی از پنجره به بیرون نگاه می کند و در همین لحظه آلوین را می بیند که سوار یک ماشین چمن زن است و به ماشین هم یک تریلر بسته شده است.
دوروتی: خدایا... به چشم هام مطمئن نیستم.
برندا سربلند کرده و به بیرون نگاه می کند. او آلوین را می بیند که با چمن زن رد می شود. او به حساب کردن ادامه می دهد.
برندا: آره... داره می ره برادرش رو توی ویسکانسین ببینه.
دوروتی: با یه چمن زن؟
برندا: آره.
دوروتی: ویسکانسین که خیلی دوره.

35-داخلی-روز، فروشگاه لوازم یدکی

تلویزیون هنوز روی کانال هواشناسی است. پیت، سیگ و اپل به تلویزیون نگاه می کنند. به تدریج آنها صدای موتور یک ماشین پرسرو صدا را می شنوند. آنها به کنار پنجره می آیند و به بیرون نگاه می کنند. آلوین سوار بر ماشین چمن زن به جلو می آید.

سیگ (گیج): عجب!
همگی از فروشگاه خارج می شوند.

36-خارجی-روز، خیابان اصلی لارنس

آلوین از وسط خیابان می گذرد و اکنون آدم های همیشگی فروشگاه کنار او هستند.

اپل: فکر می کنی روی این می شه اون همه راه بری؟
باد: لااقل به خاطر اون چشم های کورت نرو.
اپل: کاری که تو می کنی، منو نگران می کنه.
سیگ (روی زمین می نشیند و به زور نفس می کشد): وای... آلوین.
هر سه نفر می ایستند و رفتن آلوین را نظاره می کنند.
پیت: اون حتی به گروتو هم نمی رسه.

37-خارجی-روز، جاده شماره 314منطقه آیوا

نمایی کاملاً بسته از خطوط زرد وسط جاده. از روی این خطوط جلو می رویم. موسیقی این صحنه، از فیلم رایدر گرفته شده است؛ آهنگ «زاده شدن برای وحشی بودن» اثر استین ولف.

38-خارجی-روز، جاده شماره 314منطقه آیوا

نمایی باز از پشت و کنار آلوین که چشم اندازی وسیع را به نمایش می گذارد؛ یک روز زیبای آفتابی. هر یک ساعت، پنج مایل از آمریکا طی می شود.

39-خارجی-روز، جاده شماره 314 منطقه آیوا

نمایی بسته از آلوین. او خوشحال است که روی جاده است. نمایی از مزارعی که در آن خوک ها می چرند. موسیقی آغاز می شود.

40-خارجی-روز، همان جاده

آلوین از کنار یک خانه روستایی می گذرد. زنی روی بند، لباس آویزان می کند. زن دستش را سایبان چشمانش می کند و به او نگاه می کند. پسر کوچک زن نیز همین کار را می کند. سگی بعد از گذرآلوین، او را دنبال می کند. آلوین برای زن و پسر دست تکان می دهد. آنها نیز همین کار را می کنند. سگ پشت سر او می آید. آلوین به طرف سگ بر می گردد.
آلوین: دیگه بروخونه.
سگ برای چند لحظه، به شکلی عمیق به آلوین نگاه می کند. بعد در می یابد که حق با آلوین است. سگ راه خانه را پیش می گیرد.
آلوین از جعبه پشت سر خود، یک تکه سوسیس در آورده و به آن گاز می زند.

41-خارجی-روز، همان جاده

مزرعه داری پشت فرمان یک تراکتور جان دیر نشسته و احتمالاً برای سومین بار، محصول خود را درو می کند. چمن زن و تراکتور، اکنون در یک مسیر قرار دارند و به طور موازی حرکت می کنند. تراکتور از کنار آلوین می گذرد و آنها برای هم دست تکان می دهند.

42-خارجی-روز، همان جاده

آلوین از کنار تابلویی می گذرد که روی آن نوشته: «پنج مایل تا گروتو».

43-خارجی-روز، همان جاده

آلوین کم کم به دامنه شهر نزدیک می شود. او آرامش خود را با شنیدن یک صدای رعد آسا که از دور شنیده می شود، از دست می دهد. کامیونی بزرگ به او نزدیک شده و با صدایی کر کننده از کنار آلوین می گذرد؛ گویی که پرواز می کند. باد کامیون آلوین، چمن زن و تریلر را تکان می دهد. کلاه آلوین از سرش پرت می شود. او مجبور می شود چمن زن را کنار جاده متوقف کند. بعد از چمن زن پیاده شده و عصاهایش را بر می دارد و به طرف کلاهش می رود. آلوین کلاه خود را از روی زمین برداشته و بر می گردد. او به سختی روی چمن زن می نشیند و سعی می کند آن را روشن کند، اما چمن زن روشن نمی شود. آلوین سرش را با تأسف تکان می دهد.

44-خارجی-روز

آلوین همان جا که چمن زن متوقف شده، روی آن نشسته است. او بر می گردد و از جعبه پشت سر خود یک سوسیس سرد برداشته و در حالت نشسته، آن را می خورد.


45-خارجی-روز

آلوین روی در باز پشت تریلر نشسته و به پایین جاده نگاه می کند. او می بیند که اتوبوسی نزدیک می شود. او دست تکان می دهد و اتوبوس نگه می دارد. کنار اتوبوس نوشته شده: «تورسان-ری».

نقد فیلم:
داستان استریت فیلمی است که در سادگی خود قدرت دارد. دیوید لینچ در این فیلم، با کنار گذاشتن جنبه‌های پیچیده و تاریک سینمای خود، به نمایش یک داستان انسانی، عمیق و ملموس پرداخته است. مفهوم اصلی فیلم درباره سفر به سوی بخشش و بازگشت به خانواده است. الوین که سال‌ها از برادرش دور بوده و از او کینه به دل داشته، در نهایت با درک گذشت زمان و نزدیکی به مرگ، تصمیم به آشتی می‌گیرد.
یکی از جنبه‌های کلیدی فیلم، به نمایش گذاشتن ارزش‌های سنتی مانند عشق به خانواده و اهمیت بخشش است. الوین به عنوان نماد انسان‌های ساده‌دل و سرسخت آمریکایی به تصویر کشیده می‌شود. سفر او با ماشین چمن‌زنی، استعاره‌ای است از مسیری که انسان‌ها در طول زندگی طی می‌کنند، مسیری که گاهی پر از سختی است، اما با هدف و عشق همراه می‌شود.
شخصیت الوین به عنوان نمادی از پیری و از دست دادن قدرت‌های جسمانی، اما حفظ عزت‌نفس و تلاش برای تکمیل کارهای ناتمام زندگی، به زیبایی در فیلم به تصویر کشیده شده است. او به رغم ضعف جسمانی و ناتوانی در رانندگی، با عزمی راسخ سفر خود را آغاز می‌کند و در نهایت به هدف خود می‌رسد. این پیام که «هرگز برای جبران دیر نیست» یکی از مفاهیم عمیق فیلم است.
موسیقی و تصاویر فیلم نیز به شدت تأثیرگذار هستند. موسیقی آرام و مینیمالیستی آنجلو بادالامنتی (Angelo Badalamenti) با فضای فیلم هماهنگ است و تصاویر زیبای طبیعت میدوی غرب آمریکا، حس سفر و تأمل را به خوبی منتقل می‌کنند.


چرا باید این فیلم را دید؟
داستان استریت یکی از فیلم‌های خاص و متفاوت در کارنامه دیوید لینچ است که برای هر بیننده‌ای تجربه‌ای احساسی و تأمل‌برانگیز به همراه دارد. فیلم با تمرکز بر موضوعات مهمی همچون خانواده، عشق و بخشش، به یادآورنده این است که در پایان زندگی، آنچه اهمیت دارد، روابط انسانی و پیوندهای عاطفی است. این فیلم با سادگی داستان و زیبایی تصاویرش، هر بیننده‌ای را به فکر فرو می‌برد و نشان می‌دهد که حتی در سفرهای کوچک نیز می‌توان به حقایق بزرگ دست یافت.
همچنین بازی درخشان ریچارد فارنزورث، که در زمان فیلمبرداری خود به بیماری جدی مبتلا بود، باعث شده تا شخصیت الوین استریت به یکی از به‌یادماندنی‌ترین نقش‌های سینمای دهه 90 تبدیل شود. او با بازی خیره‌کننده خود توانسته حس انسانیت، استقامت و عشق به زندگی را به خوبی به تصویر بکشد.

روایت فیلم:

آسمان پرستاره شب دیده می شود، بعد لوگوی «والت دیسنی تقدیم می کند» بر آسمان نقش می بندد، لوگوی والت دیسنی محو می شود، سپس می بینیم «فیلمی از دیوید لینچ» روی ستارگان می آید.
پس از این عنوان بندی سورئال تصاویری با شکوه از مزارع گندم دیده می شود و فیلم « داستان سر راست» (The Straight Story) با سکانسی مشابه «مخمل آبی» (فیلم دیگری از دیوید لینچ محصول ۱۹۸۴) شروع می گردد؛ حیاط خانه ای چمن پوش و خوش رنگ و خانمی که آب میوه می نوشد و زیر آفتاب دراز کشیده است. دوربین از کنار زن رد می شود، به خانه ای نزدیک گشته و صدای تقریبا بلند و گنگی می شنویم.
در صحنه بعدی در می یابیم آنچه شنیدیم صدای افتادن قهرمان فیلم «آلوین استریت» (با بازی ریچارد فارنز وورث) است. پیرمردی هفتاد و چند ساله که نمی تواند از جایش بلند شود و همسایه های مشنگش به جای اینکه دست او را بگیرند و بلندش کنند می خواهند به پلیس زنگ بزنند. «رز» (با بازی سیسی اسپیسک) دختر «آلوین» سر می رسد اما او هم ترسیده، در مقابل واکنش های نامعقول آلوین تنها کمک ناچیزی می خواهد تا از جایش بلند شود.
«آلوین» پیر که بدون کمک دیگران حتی نمی تواند از جای اش برخیزد یکی از دراماتیک ترین شخصیت های فیلم های لینچ و یکی از مصمم ترین قهرمانان سینمای امریکاست. با شرایطی که آلوین دارد دکترش از او می خواهد بیشتر مراقب خودش باشد. در شبی بارانی آلوین و رز در اتاق نشسته اند. سایه قطره های باران روی چهره شان افتاده است و پدر و دختر آرام به بارش باران خیره اند.
زنگ تلفن به گوش می رسد، رز به اتاق دیگر می رود تلفن را بر می دارد و به پدرش اطلاع می دهد؛ عمو لایل مریض است و فردا شب آلوین به دخترش می گوید می خواهد به تنهایی به دیدن برادرش برود. روز بعد «رز» چهار دلیل می آورد که پدرش نباید به این سفر برود: «اول: چشمانت درست نمی بینند، به همین خاطر ناتوان از رانندگی هستی، دوم: عمو لایل ۳۱۷ مایل دورتر از اینجا زندگی می کند، سوم:حتی دو دقیقه به سختی می توانی سرپا بایستی، چهارم:۷۳ سالت است.» با وجود این چهار مانع آلوین مصمم است که به دیدار برادرش برود آن هم با غریب ترین ماشین جهان برای مسافرت: ماشین چمن زنی.
آلوین سوار ماشین چمن زنی کوچک اش می شود و سفرش را آغاز می کند، هنوز به اولین شهر نرسیده است ماشین چمن زنی در راه می ماند و آلوین به خانه اش باز می گردد و اول ماشین چمن زنی اوراق را منفجر می کند، سپس ماشین چمن زن دیگری مدل ۱۹۶۶ می خرد و بالاخره سفر سر راست آلوین آغاز می شود. پیرمرد ۷۳ ساله با مرکب عجیب و جاده های طولانی که پیش رو دارد به کودکی می ماند که بازی جدیدی را در پیش گرفته است.
او در طول این سفر یک دختر فراری را می بیند و با صحبت هایش او را متقاعد می کند تا به خانه اش بازگردد. بعد در مسیر مسابقه دوچرخه سواری قرار می گیرد، بعدتر به خانمی بر می خورد که هر هفته نا خواسته با گوزنی تصادف می کند.
ماشین چمن زن در جاده ای ناهموار تسمه پاره می کند و مجبور می شود چند روزی توقف کند تا ماشین اش تعمیر شود. دوباره راه می افتد و شب را در خانه یک کشیش می گذراند و فردا بالاخره به خانه برادرش خواهد رسید، فردا آمده، او به منزل برادرش خیلی نزدیک شده است که دوباره ماشین اش از حرکت باز می ماند، پیش رویش را می نگرد، این فکر به ذهن می آید که شاید بار دیگر چمن زن را منفجر کند یا شاید این بار خودش را. کشاورزی از راه می رسد و فکر می کنیم در پایان سفر همراهی می یابد و با مرکب دیگری به مقصد می رسد، اما نه، بار دیگر استارت می زند و این بار ماشین روشن می شود.
بالاخره به خانه برادرش می رسد و برادرش را می بیند. برادرش، لایل (هری دین استنتون)، با ناباوری از او می پرسد: «تو این همه راه را با چنین وسیله آمدی تا من را ببینی؟» آلوین می گوید: «بله».
دو برادر کنار هم می نشینند و در شب هنگام به آسمان خیره می شوند، گویی آلوین این همه راه آمده است تا با برادرش همچون کودکی شان در تماشای ستاره ها هم بازی شود و آرام وصبور آسمان شب را تماشا کنند.


منبع:

- ماهنامه فیلمنامه نویسی فیلم نگار 31

- راسخون

- روزیاتو

-ا پزشک

مرتبط:

چگونه مشکلات فیلمنامه مان را حل کنیم؟

چگونه مشکلات فیلمنامه مان را حل کنیم؟ قسمت چهارم

بررسی پرونده فیلم سینمایی دل شکسته

دانلود سریال یوسف پیامبر - قسمت بیست و دوم (کیفیت بالا)