جايي شبيه بهشت
جايي شبيه بهشت
جايي شبيه بهشت
آخرين نفر بودم که از اتوبوس پياده شدم. با آن همه نايلون خريد که دستم بود به سختي جلو رفتم و بليت دادم. راننده ي اتوبوس که ديد با آن همه خريد با سختي راه مي روم پرسيد: «کجا مي روي؟ » گفتم: «دور ميدان» و گفت: «بنشينيد دور مي زنم!»
عادت کردم از سر کار که بر مي گردم خريدهايم را از فروشگاه هاي همان جا انجام بدهم. وقتي به جاي مرد نان آور خانه شوي، بايد مثل يک مرد هم عمل کني. سعي کرده بودم شرايط را بپذيرم و با آن کنار بيايم.
در حدي نبودم که بتوانم براي زندگي ام تصميم بگيرم و از زير بار ازدواج تحميلي خارج شوم. بزرگترها انتخاب کردند و من هم بايد مي پذيرفتم. هفده ساله بودم که با اسحاق ازدواج کردم. از اقوام مادري بود و هيچ علاقه يي به او نداشتم. اصلاً در آن زمان دوست نداشتم ازدواج کنم، ولي سرنوشت چيز ديگري خواست.
زماني که زير يک سقف قرار گرفتيم، اسحاق تازه به سربازي رفت. دو سال تمام در طبقه ي دوم خانه يي که فقط يک اتاق داشت به تنهايي سرکردم. چقدر در تاريکي شب هاي زمستان دچار وحشت شدم و حرفي نزدم، حتي اجازه ندادم خانواده ام بفهمند. به خودم اميدواري مي دادم که اين دو سال هم تمام و همه چيز رو به راه مي شود. اما افسوس که اين دو سال تمام شد، ولي چيزي رو به راه که نشد هيچ، وضع از آن هم بدتر شد.
اسحاق تازه يادش افتاده بود که جواني نکرده، تازه فهميده بود که ازدواج برايش خيلي زود بوده، تازه فهميده بود تا مرد شدن راه زيادي در پيش دارد. به همين خاطر بيشتر روزها را با دوستان هم سن و سال مجردش به تفريح و سير و سفر سپري مي کرد و به زور شايد يک روز در هفته سري به خانه مي زد.
معني همسر بودن را نمي فهميد، چه برسد به پدر شدن که دخترمان به دنيا آمد. سعي کردم صبر کنم تا همسرم بزرگ شود، مرد شود و به خودش بيايد، اما فايده نداشت. کمک هاي مالي پدر و مادرم و پدر او بود که تا حدودي زندگي مان را مي چرخاند. از اين وضعيت خسته شده بودم که فهميدم صاحب فرزند ديگري مي شوم. فرزند دوم پسر بود و فهميدم با وجود اين دو بچه بايد تا آخر عمر با اين مرد سر کنم. نمي توانستم با سرنوشت دو انسان بي گناه بازي کنم. اين بود که خودم را آماده کردم تا با وجود مشکلات، فرزندانم را به ثمر برسانم. اما انگار زندگي با من کنار نمي آمد که فهميدم اسحاق توسط همان دوستان سرخوشش به دام اعتياد افتاده. آن لحظه بود که ديگر نه به خودم فکر کردم نه به سرانجام دو بچه و نه به هيچ چيز ديگر. خسته شده بودم و فقط طلاق مي خواستم. مدتي را در دادگاه ها پيگير طلاق شدم و داشتم به نتيجه مي رسيدم که با پا در مياني بزرگترها فرصت ديگري به او دادم. خيلي زود فهميدم هيچ فرصتي نمي تواند اسحاق را عوض کند. بچه ها بزرگ مي شدند و مخارج بيشتر، بايد به سر کار مي رفتم. اوايل مخالفت کرد، اما بعد پذيرفت و از آن پس بود که شدم مرد خانه. به زندگي سر و ساماني دادم. براي بچه ها خريد مي کردم، آنها را به پارک مي بردم و هر شب با دست پر از ميوه وارد خانه مي شدم. بچه ها هم عادت کردند که به جاي مادرشان، پدر را در خانه ببينند. بعضي شب ها که اضافه کار مي ماندم، ديگر قدرتي نداشتم تا به بچه ها رسيدگي کنم. بچه ها که وارد دبيرستان شدند خواسته هاي شان هم شکل ديگري گرفت. کامپيوتر مي خواستند و من اين بار را هم به دوش کشيدم تا حسرت چيزي را نداشته باشند. اقساط کامپيوتر را ماه به ماه از حقوقم پرداخت مي کردم و شب که خسته به خانه مي رفتم جالب بود که اسحاق را پا به پاي بچه ها مشغول بازي هاي کامپيوتري مي ديدم. او حتي به زحمت حاضر مي شد رويش را به سمت من برگرداند و جواب سلامم را بدهد.
همان خانه ي کوچک را هم خودم خريدم. من بودم که با کارگرهاي ساختماني سر و کله زدم تا آنجا شکل بهتري بگيرد. ديگر پذيرفته بودم که من همسر ندارم، بلکه مادر دو بچه هستم که بايد به هر دوي آنها سرويس بدهم. پدر اسحاق که حالش وخيم شد، به منزل ما آمد و همان جا مستقر شد. شب ها که خسته از سر کار بر مي گشتم بايد به پدر اسحاق هم مي رسيدم. بنده خدا حال خوبي نداشت و بايد کسي پرستاري اش را مي کرد. نزديک يک سال پرستاري او را بر عهده گرفتم تا به رحمت خدا رفت. از شرايط ناراضي نبودم. حاضر بودم به جاي همسرم کار کنم و او در خانه نقش مادر را بازي کند، ولي مسأله ي غير قابل تحمل اين بود که پول تهيه ي آن مواد لعنتي را هم از من مي خواست.
منزل پدري ام شهر ري بود. در يکي از شب هاي قدر به خانه نرفتم و به منزل پدرم رفتم. يکي از خواهرهايم هم به همراه همسر و فرزندش آنجا بودند. افطار کرديم و براي مراسم احياء به حرم عبدالعظيم رفتيم. آن شب تا صبح گريه کردم. بغض فروخورده ي تمام اين سال ها را به يکباره شکستم. آرزوهايم آن قدر بزرگ نبود که ميسر نشود، مگر چه مي خواستم جز اينکه همسر داشته باشم، همسر به معناي واقعي کلمه! دلم مي خواست مثل تمام زن هاي ديگر در خانه بمانم، براي فرزندانم مادري کنم، بيشتر وقتم را در آشپزخانه سپري کنم و آخر شب همسرم خسته از کار روزانه با دستي پر از خريد به خانه برگردد... چه رؤياهاي شيريني! چيزي به سحر نمانده بود که خواهرم گفت: بهتر است به خانه برويم و چيزي بخوريم. ماه رمضان تمام شد، اسحاق بي مقدمه گفت: «مي خوام ترک کنم.» حرفش را نشنيده گرفتم و به خرد کردن کاهو براي سالاد ادامه دادم. پرسيد: «باور نمي کني؟!» اهميت ندادم. گفت: «فردا که از سر کار برگشتي و مرا نديدي نگران نشو، بايد چهار هفته در کمپ بمانم.» باز سکوت کردم. حوصله ي مسخره بازي هايش را نداشتم. من که کاري به کارش نداشتم، چرا مي خواست بيشتر از اين عذابم بدهد!
اما انگار مسخره بازي نبود. روز بعد وقتي از سر کار برگشتم جاي خالي اش را به وضوح حس کردم. بچه ها گفتند يک ساک کوچک از وسايل شخصي اش را برداشت و رفت. دقيقاً تا همان چهار هفته يي که گفته بود از او بي خبر بودم. خدا را شکر بچه ها آن قدر بزرگ شده بودند که از بابت آنها نگران نباشم، ولي در طول روز چند بار با آنها تماس مي گرفتم. در اين مدت تازه فهميدم چقدر اسحاق را دوست دارم و چقدر دلم برايش تنگ شده. فهميدم که چقدر خوب است که او را دارم و به عنوان همسر سايه اش روي سرم است. اسحاق برگشت و همانطور که گفته بود سالم و بدون مواد مخدر. چقدر خوشحال بوديم، سلامتي اش را جشن گرفتيم. يک ماه بعد بود که کاري پيدا کرد و مثل بقيه ي همه مردها صبح از خانه بيرون مي زد و غروب بر مي گشت و گاهي او زودتر و گاهي من زودتر به خانه مي رسيديم. تا آن موقع چيزي از کمپ و انجمن خيريه ي تولد دوباره نمي دانستم، اما وقتي اسحاق را سلامت ديدم، باور کردم آنجا هر جا که باشد جايي است شبيه بهشت که روياهاي مرا به حقيقت مبدل کرد و حالا دو سال از آن زمان مي گذرد. دخترم تازه دانشگاه قبول شده و پسرم سال آخر دبيرستان است. اسحاق يک مغازه اجاره کرده و خانه را هم عوض کرده و به خانه يي بزرگتر در محله يي بهتر نقل مکان کرده ايم و تمام اين ها را مديون زحمات انسان هايي از ديار بهشتم.
منبع: 7 روز زندگي- ش 87
عادت کردم از سر کار که بر مي گردم خريدهايم را از فروشگاه هاي همان جا انجام بدهم. وقتي به جاي مرد نان آور خانه شوي، بايد مثل يک مرد هم عمل کني. سعي کرده بودم شرايط را بپذيرم و با آن کنار بيايم.
در حدي نبودم که بتوانم براي زندگي ام تصميم بگيرم و از زير بار ازدواج تحميلي خارج شوم. بزرگترها انتخاب کردند و من هم بايد مي پذيرفتم. هفده ساله بودم که با اسحاق ازدواج کردم. از اقوام مادري بود و هيچ علاقه يي به او نداشتم. اصلاً در آن زمان دوست نداشتم ازدواج کنم، ولي سرنوشت چيز ديگري خواست.
زماني که زير يک سقف قرار گرفتيم، اسحاق تازه به سربازي رفت. دو سال تمام در طبقه ي دوم خانه يي که فقط يک اتاق داشت به تنهايي سرکردم. چقدر در تاريکي شب هاي زمستان دچار وحشت شدم و حرفي نزدم، حتي اجازه ندادم خانواده ام بفهمند. به خودم اميدواري مي دادم که اين دو سال هم تمام و همه چيز رو به راه مي شود. اما افسوس که اين دو سال تمام شد، ولي چيزي رو به راه که نشد هيچ، وضع از آن هم بدتر شد.
اسحاق تازه يادش افتاده بود که جواني نکرده، تازه فهميده بود که ازدواج برايش خيلي زود بوده، تازه فهميده بود تا مرد شدن راه زيادي در پيش دارد. به همين خاطر بيشتر روزها را با دوستان هم سن و سال مجردش به تفريح و سير و سفر سپري مي کرد و به زور شايد يک روز در هفته سري به خانه مي زد.
معني همسر بودن را نمي فهميد، چه برسد به پدر شدن که دخترمان به دنيا آمد. سعي کردم صبر کنم تا همسرم بزرگ شود، مرد شود و به خودش بيايد، اما فايده نداشت. کمک هاي مالي پدر و مادرم و پدر او بود که تا حدودي زندگي مان را مي چرخاند. از اين وضعيت خسته شده بودم که فهميدم صاحب فرزند ديگري مي شوم. فرزند دوم پسر بود و فهميدم با وجود اين دو بچه بايد تا آخر عمر با اين مرد سر کنم. نمي توانستم با سرنوشت دو انسان بي گناه بازي کنم. اين بود که خودم را آماده کردم تا با وجود مشکلات، فرزندانم را به ثمر برسانم. اما انگار زندگي با من کنار نمي آمد که فهميدم اسحاق توسط همان دوستان سرخوشش به دام اعتياد افتاده. آن لحظه بود که ديگر نه به خودم فکر کردم نه به سرانجام دو بچه و نه به هيچ چيز ديگر. خسته شده بودم و فقط طلاق مي خواستم. مدتي را در دادگاه ها پيگير طلاق شدم و داشتم به نتيجه مي رسيدم که با پا در مياني بزرگترها فرصت ديگري به او دادم. خيلي زود فهميدم هيچ فرصتي نمي تواند اسحاق را عوض کند. بچه ها بزرگ مي شدند و مخارج بيشتر، بايد به سر کار مي رفتم. اوايل مخالفت کرد، اما بعد پذيرفت و از آن پس بود که شدم مرد خانه. به زندگي سر و ساماني دادم. براي بچه ها خريد مي کردم، آنها را به پارک مي بردم و هر شب با دست پر از ميوه وارد خانه مي شدم. بچه ها هم عادت کردند که به جاي مادرشان، پدر را در خانه ببينند. بعضي شب ها که اضافه کار مي ماندم، ديگر قدرتي نداشتم تا به بچه ها رسيدگي کنم. بچه ها که وارد دبيرستان شدند خواسته هاي شان هم شکل ديگري گرفت. کامپيوتر مي خواستند و من اين بار را هم به دوش کشيدم تا حسرت چيزي را نداشته باشند. اقساط کامپيوتر را ماه به ماه از حقوقم پرداخت مي کردم و شب که خسته به خانه مي رفتم جالب بود که اسحاق را پا به پاي بچه ها مشغول بازي هاي کامپيوتري مي ديدم. او حتي به زحمت حاضر مي شد رويش را به سمت من برگرداند و جواب سلامم را بدهد.
همان خانه ي کوچک را هم خودم خريدم. من بودم که با کارگرهاي ساختماني سر و کله زدم تا آنجا شکل بهتري بگيرد. ديگر پذيرفته بودم که من همسر ندارم، بلکه مادر دو بچه هستم که بايد به هر دوي آنها سرويس بدهم. پدر اسحاق که حالش وخيم شد، به منزل ما آمد و همان جا مستقر شد. شب ها که خسته از سر کار بر مي گشتم بايد به پدر اسحاق هم مي رسيدم. بنده خدا حال خوبي نداشت و بايد کسي پرستاري اش را مي کرد. نزديک يک سال پرستاري او را بر عهده گرفتم تا به رحمت خدا رفت. از شرايط ناراضي نبودم. حاضر بودم به جاي همسرم کار کنم و او در خانه نقش مادر را بازي کند، ولي مسأله ي غير قابل تحمل اين بود که پول تهيه ي آن مواد لعنتي را هم از من مي خواست.
منزل پدري ام شهر ري بود. در يکي از شب هاي قدر به خانه نرفتم و به منزل پدرم رفتم. يکي از خواهرهايم هم به همراه همسر و فرزندش آنجا بودند. افطار کرديم و براي مراسم احياء به حرم عبدالعظيم رفتيم. آن شب تا صبح گريه کردم. بغض فروخورده ي تمام اين سال ها را به يکباره شکستم. آرزوهايم آن قدر بزرگ نبود که ميسر نشود، مگر چه مي خواستم جز اينکه همسر داشته باشم، همسر به معناي واقعي کلمه! دلم مي خواست مثل تمام زن هاي ديگر در خانه بمانم، براي فرزندانم مادري کنم، بيشتر وقتم را در آشپزخانه سپري کنم و آخر شب همسرم خسته از کار روزانه با دستي پر از خريد به خانه برگردد... چه رؤياهاي شيريني! چيزي به سحر نمانده بود که خواهرم گفت: بهتر است به خانه برويم و چيزي بخوريم. ماه رمضان تمام شد، اسحاق بي مقدمه گفت: «مي خوام ترک کنم.» حرفش را نشنيده گرفتم و به خرد کردن کاهو براي سالاد ادامه دادم. پرسيد: «باور نمي کني؟!» اهميت ندادم. گفت: «فردا که از سر کار برگشتي و مرا نديدي نگران نشو، بايد چهار هفته در کمپ بمانم.» باز سکوت کردم. حوصله ي مسخره بازي هايش را نداشتم. من که کاري به کارش نداشتم، چرا مي خواست بيشتر از اين عذابم بدهد!
اما انگار مسخره بازي نبود. روز بعد وقتي از سر کار برگشتم جاي خالي اش را به وضوح حس کردم. بچه ها گفتند يک ساک کوچک از وسايل شخصي اش را برداشت و رفت. دقيقاً تا همان چهار هفته يي که گفته بود از او بي خبر بودم. خدا را شکر بچه ها آن قدر بزرگ شده بودند که از بابت آنها نگران نباشم، ولي در طول روز چند بار با آنها تماس مي گرفتم. در اين مدت تازه فهميدم چقدر اسحاق را دوست دارم و چقدر دلم برايش تنگ شده. فهميدم که چقدر خوب است که او را دارم و به عنوان همسر سايه اش روي سرم است. اسحاق برگشت و همانطور که گفته بود سالم و بدون مواد مخدر. چقدر خوشحال بوديم، سلامتي اش را جشن گرفتيم. يک ماه بعد بود که کاري پيدا کرد و مثل بقيه ي همه مردها صبح از خانه بيرون مي زد و غروب بر مي گشت و گاهي او زودتر و گاهي من زودتر به خانه مي رسيديم. تا آن موقع چيزي از کمپ و انجمن خيريه ي تولد دوباره نمي دانستم، اما وقتي اسحاق را سلامت ديدم، باور کردم آنجا هر جا که باشد جايي است شبيه بهشت که روياهاي مرا به حقيقت مبدل کرد و حالا دو سال از آن زمان مي گذرد. دخترم تازه دانشگاه قبول شده و پسرم سال آخر دبيرستان است. اسحاق يک مغازه اجاره کرده و خانه را هم عوض کرده و به خانه يي بزرگتر در محله يي بهتر نقل مکان کرده ايم و تمام اين ها را مديون زحمات انسان هايي از ديار بهشتم.
منبع: 7 روز زندگي- ش 87
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}