فقط مي توانم بگويم متأسفم


 






 
مي خواست بداند که کريسمس آن سال نزدشان خواهم رفت يا نه؟ پدر خوانده ام را مي گويم، جو مارتين، کارمند بازنشسته ي راه آهن که مانند هميشه اواسط هر ماه، نامه اش را درون صندوق پستي ام يافتم. «فرزند عزيز، احساس خوبي است که انسان بداند کيلومترها دورتر هنوز در ياد کسي زنده است...» پدر خوانده ام تمام نامه هايش را با همين جملات آغاز مي کرد. با کمي تأخير يا تعجيل، نامه هايش اواسط هر ماه به دستم مي رسيد. جو تعلق به نسلي داشت که لزوم حفظ پيوندهاي خانوادگي را يکي از ارکان مهم زندگي تلقي مي کرد و با من که کيلومترها دورتر از او و مادر خوانده ام، رزي زندگي مي کرد با مکاتبه ارتباط داشت و به ندرت از تلفن استفاده مي کرد. پدر خوانده ي پير و سالخورده ام، با عينک ته استکاني و گونه هاي برآمده اش به سنت ها عشق مي ورزيد و داشتن يک دستخط از دوستي را، نشاني ملموس و واقعي تر از اصوات رد و بدل شده از طريق گوشي تلفن تلقي مي کرد. در اين بين نامه هاي دسامبر حال و هواي ديگري داشتند. پدر خوانده ام نامه هاي ماه آخر سال را با کاغذهاي زرد و اهدايي راه آهن مي فرستاد. او اين کاغذها را به عنوان بخشي از هداياي روز بازنشستگي اش در گاو صندوق نگهداري مي کرد و در مواقع خاص از آنها سود مي جست. نامه ماه آخر سال از همين مواقع خاص به شمار مي آمدند، ماهي که او «دسامبر عزيز» مي خواندش.
«دسامبر عزيز باز از راه رسيد. اين زمان، موسم آشنايي تازه مي شود. عزيزان از دست رفته به خواب مي آيند و دوستان سفر کرده به منزل باز مي گردند... فرزند عزيز حال و روز چندان مساعدي ندارم. هر چه زودتر به خانه برگرد.»
پدر خوانده از اوضاع بد جسمي اش گفته بود. از اين بدي اوضاع نامه اش هم سهمي برده بود و ديگر از دستخط زيباي چشم نواز او خبري نبود. نامه را که با آن وضع ديدم خوب دانستم که شرايط در خانه يي که در آنجا بزرگ شده بودم، چندان مساعد نيست. اگر حالش واقعاً بد نبود، امکان نداشت جو به خودش اجازه دهد نامه يي با آن دستخط افتضاح براي کسي بفرستد. من که از پنج سالگي با او و مادر رزي بزرگ شده بودم خوب اين واقعيت را از لابه لاي خطوط کج و معوج نامه استخراج کردم. اما مشغوليات شرکت را چه مي کردم؟ ويليام، شريک بد عنقم، دنبال بهانه يي مي گشت تا دعاوي اش را بر سر اختلافات مالي مان تجديد کند. شيطنت هاي شرکت رقيب هم که ديگر هيچ!
نرفتم، اما وقتي که عصر همان روز دريافت نامه، مادر رزي به من زنگ زد و بدي حال جو را گوشزد کرد، به او قول دادم که هر چه زودتر خودم را به خانه خواهم رساند. گوشي را که گذاشتم، همان جا به خودم هم قول دادم که قولم را فراموش نکنم. روز بعد، برنامه ام سرو کله زدن با ويليام و راضي کردن او براي غيبت قبل از تعطيلات بود. براي اين کار يک روز کاري را کافي مي دانستم، اما پيش بيني ام کمي طول کشيد و شد سه روز کاري.بعد از ويليام نوبت شرکت رقيب بود. براي اين يکي سه روز را در نظر گرفتم که رأس روز سوم کاري تمام شد، حالا من مانده بودم و رفتن به يکي از دفاتر شرکت هواپيمايي نزديک محل کارم براي رزرو بليت هواپيما. تقريباً با تمامي کارمندان شرکت آشنايي قبلي داشتم و مي توانستم تلفني هم بليت را تهيه کنم، اما ترجيح دادم حضوري بروم و با ماري، کارمند خوش برخورد شرکت، ديداري تازه کنم. ماري پيشتر در شرکت خودم منشي بود. زماني خيالاتي براي ازدواج با او در ذهن مي پروراندم که با مهيا شدن کاري بهتر براي ماري در شرکت هواپيمايي، جدايي بين مان از تب اين خيالات اندکي کاست. ماري طبق معمول چشمان ميشي رنگش را به ميز کار خود دوخته و مشغول نوشتن بود. هر زمان که او را در چنين حالتي مي ديدم، ترجيح مي دادم اندکي تأمل کنم تا هر چه بيشتر و بهتر تصويري از متانت محض را در ذهنم حک کنم. اما اين بار او خيلي زود متوجه من شد و به احترام مدير سابقش از جا برخاست. خوش و بشي کرديم و ماري چيزي را که ماه ها انتظارش را مي کشيدم، بر زبان جاري کرد:
- راستش اسميت، من چند وقتي يه نامزديم رو با هري بهم زدم. خيلي احساس تنهايي مي کنم. گفتم شايد بتونيم فردا شب با هم شام بخوريم و کمي درد دل کنيم.
با حرف هاي ماري، به ناگاه دروازه ي قلبم به روي مهر او گشوده شد و خاطرات روزهاي نه چندان دور گذشته مثل سريالي از مقابل چشمانم عبور کردند. من هنوز او را از صميم قلب دوست داشتم. هر چند واژه ي فردا شب، مرا به ياد رفتن به سوي جوي بيمار انداخت، اما يکي دو روز ديرتر چيزي را تغيير نمي داد. پس قبول کردم و روز بعد شام را با هم در يک رستوران گرانقيمت خورديم. بعد از شام نوبت قدم زدن در کنار رودخانه ي کوچک شهر بود و بازسازي خاطراتي که هر دو آنجا داشتيم. تصميم داشتم همان جا موضوع جو را بگويم و از ماري بخواهم ترتيب پرواز روز بعد را بدهد، اما باز ماري غافلگيرم کرد و گفت که عمه اش براي دو روز ديگر او را به يک ميهماني مجلل دعوت کرده و با وجود هري، نامزد سابقش در ميهماني، او احساس سرشکستگي مي کند که تنها، در آن جمع آشنا ظاهر شود. مري به وضوح نگفت که مي خواهد من همراهي اش کنم، اما اين تقاضا را از نگاهش دريافتم و به خودم قول دادم که حتماً در اولين فرصت نزد جو بروم. پس هنگامي که دو روز بعد با مري از ميهماني عمه اش برگشتيم، موضوع بيماري جو را پيش کشيدم و او هم گفت که براي اولين پرواز برايم بليتي رزور خواهد کرد.
صبح روز سفر من با چمدان آماده منتظر تماس ماري بودم. او گفته بود که براي راحتي من تنها دو ساعت مانده به پرواز با پيامکي خبرم خواهد کرد. با توجه به تجربيات قبلي، احتمال مي دادم پيامک او حوالي ساعت ده صبح به دستم برسد و با پرواز ساعت دوازده ظهر راهي بشوم، احتمالي که نيم ساعت زودتر يعني ساعت 9:30 به واقعيت تبديل شد و لرزش گوشي تلفن همراهم، خبر آمدن پيامک را داد. گوشي را برداشتم و خواندم...
عقربه هاي ساعت ديواري که ساعت ده را نشان دادند، پيامک ديگري از راه رسيد. اين بار خود ماري بود: «برات يه بليت براي ساعت دوازده رزور کردم، از شعبه ي شرکت مون توي فرودگاه تحويل بگير. هماهنگي ها انجام گرفته. دوستدارت ماري.»
پيام ماري را که مي خواندم، مشغول پيدا کردن کراوات مشکي ام از توي گنجه بودم. کراوات را درون ساکم گذاشتم و پيامي به اين مضمون به ماري ارسال کردم:« متأسفانه همين نيم ساعت پيش مادر رزي خبر داد که جو ديشب فوت کرده. پيکر اون رو به زادگاهش، شيکاگو منتقل کردند. لطفاً با کنسل کردن بليت قبلي يه بليت به مقصد شيکاگو برام رزور کن!»
پدر خوانده ام همان موقع که من به همراه ماري در ميهماني باشکوه عمه اش لحظات خوشي را مي گذراندم، فوت کرده بود. شايد اگر چند روزي درگير شرکت و ماري نمي شدم، مي توانستم قبل از مرگ يک بار ديگر او را ببينم، اما مرگ دست ما نيست و در ضمن ازدواج با ماري ارزشش را داشت. فقط مي توانم بگويم: «متأسفم»
منبع: 7 روز زندگي- ش 87