شوت بي هدف


 






 
«کاش هيچ وقت شوتش نمي کردم. کاش قلم پايم شکسته و...»
مرد مرتب اين جمله را زير لب تکرار مي کرد و موزاييک هاي سفيد و سياه راهروي بيمارستان را يکي در ميان طي مي کرد. در نظر دختر بچه يي که چند متر آن طرف تر ايستاده بود، رفتار عصبي مرد آن قدر ترسناک مي آمد که خود را زير چادر مادر پنهان کند.
- اي آقا چرا همچين مي کني؟ بچه ام ترسيد.
مرد عينکش را برداشت و چند ثانيه يي به زن و کودکش خيره شد. سپس انگار که اتفاقي نيفتاده، دوباره عينک را سر جايش گذاشت و مشغول قدم زدن شد.
«هميشه از فوتبال بدم مي يومدها... ببين يه بار که...»
اين بار پرستاري که روپوشي سفيد بر تن و مقنعه يي سرمه يي بر سر داشت معترض شد:
- آقاي محترم يه کم آروم تر، شما هم محکم و با صدا قدم بر مي داريد، هم بلند بلند حرف مي زنيد. خب به بيمارهاي ما چه ارتباطي داره که شما از فوتبال بدتون مي ياد؟
پيرمردي که از روي نيمکت مقابل شاهد ماجرا بود به کمک عصايش از جا برخاست و گفت:
- خب حتماً بنده ي خدا مشکل داره ديگه، وگرنه از وجنات شون پيداست اون قدري عاقل هستند که شکايت از ورزش فوتبال رو به بيمارستان نيارند.
سپس روي حرفش را به طرف مرد بر گرداند و با لحن آرام تري گفت:
- بيا پسرم. بيا بشين پيش خودم ببينم چت شده؟
کمي بعد کودک در آغوش مادر به خواب رفته بود. پرستار با اخم مشغول نوشتن چيزي بود و مرد عصبي براي پيرمرد درد دل مي کرد:
- اي بابا... از کجا شروع کنم؟ از کلي بدبختي که واسه پيدا کردن کار کشيدم يا از اينکه دارم کار جديدم رو به خاطر يه اتفاق بچگانه از دست مي دم؟
پيرمرد لبخندي زد و با لحن آرامش بخشي گفت:
- از هر جا که آرومت مي کنه.
- يک سالي مي شه که وارد کار جديدم شدم. قبلاً کارمند شرکتي بودم که از بخت بدم ورشکست شد. با چند سر عائله کلي اين در و اون در زدم تا اينکه بعد از شش هفت ماه يه کار جديد پيدا کردم. اين يکي هم کار اداري يه. يعني خدا کنه هنوز هم باشه! چون امروز اتفاقي افتادکه فکر کنم غير از بيکاري مجدد اين بار کارم به زندان هم بکشه.
مرد، سيگاري از توي جيبش درآورد و به پيرمرد تعارف کرد.
پيرمرد خنديد و بد اخمي پرستار را نشان مرد داد.
- اينجا سيگار ممنوعه آقا.
مرد نخ سيگار را توي دست مجاله کرد. درون سطل زباله ي کنارش انداخت و زير لب زمزمه کرد:« شما که خيلي نگران مقرراتين، چرا اون بچه رو راه دادي داخل بشه؟»
پيرمرد دستش را روي زانوي مرد گذاشت و گفت:
- تو کارت به اين کارها نباشه. داستانت رو بگو که داره واسم جالب مي شه.
- آره داشتم مي گفتم. با وجود اينکه تازه وارد اين کار شده بودم، چون رييسم آدم درستي يه، زحمت هاي من رو ديد و خيلي زود پست خوبي به من داد. هيچ نشده داشتم مي شدم معاون مالي شرکت که...
مرد دوباره سکوت کرد و با حرص ادامه داد:
- هميشه ي خدا از فوتبال بدم مي يومد. آخه يعني چي که ده، بيست نفر مي يفتن دنبال يه توپ؟ که چي شد، گل زدن. مي خوام صد سال سياه نزنن. امروز توي حياط شرکت، حامد پسر رييس رو مي گم، دوازده سالشه، داشت با توپ بازي مي کرد که گفت عمو ياسر تو هم بيا بازي، من هم نخواستم دلش رو بکشنم و يه شوت محکم زدم به توپ اما...
و پيرمرد ادامه داد:
- اما شوت زدن همانا و خوردن توپ چهل تيکه ي سنگين توي سر نوه ي بيچاره ي من همان.
با اين حرف پيرمرد، مرد علناً به خود لرزيد. ناخودآگاه از جا بلند شد و با صداي خش داري گفت:
- آقاي رشيدي شما هستين؟ پدر آقاي رشيدي، رييس شرکت مون؟
پيرمرد دست مرد را گرفت و او را به نشستن دعوت کرد. مرد نشست و رشيدي پير گفت:
- آره آقاجون، من بابابزرگ حامدم. اما اين رو نگفتم که تو رو ناراحت کنم. گفتم تا بدوني من هم مثل پسرم خوب مي دونم اين يه اتفافي بوده. درسته باعث بي هوش شدن عزيزمون شده، اما ما هم انصاف داريم. من که مي گم هيچ اتفاقي بي حکمت نيست. حتماً خيري تو کاره که بايد منتظرش بمونيم. نگران شکايت پسرم، حميد هم نباش. من هر کاري از دستم بربياد انجام مي دم.
چشمان مرد شرمنده از آن همه لطف، خيس اشک شد و براي اينکه ديگران گريه هاي عاقله مردي مثل او را نبينند به طرف در خروجي بخش رفت. اما هنوز به آنجا نرسيده بود که در باز شد و خود را روبه روي رييسش ديد.
- س سلام آقاي رشيدي. باور کنيد...
حميد رشيدي بي تفاوت از کنار مرد عبور کرد و خود را به پدرش رساند:
- سلام آقاجون. چي شده؟ حامد کجاست؟ به خدا اگه يه تار مو از سرش کم بشه...
با اشاره ي رشيدي پير، پسرش ساکت شد و نگاهي غضبناک به مرد انداخت. ديگر جاي ماندن نبود و مرد به سرعت به طرف در خروجي رفت.
- اين کجا رفت؟ مبادا فرار کنه؟ خانم پرستار...
حميد رشيدي نگران فرار کارمندش بود، اما پيرمرد او را به نشستن فراخواند و گفت:
- حالا بشين تا برات بگم. آخه هنوز شکايتي طرح نشده که کسي مانعش بشه. در ثاني اون بنده ي خدا خودش حامد رو آورده بيمارستان. اگه مي خواست فرار کنه که نمي يومد اينجا. بعدشم تو کارمندات رو بدون آدرس و ضمانت معتبر استخدام مي کني؟
- خب نه، اما...
- ديگه اما و اگر نيار تا ببينيم چي مي شه. يه اتفاق ساده بود و ايشاا... به خير مي گذره.
ساعت سه بعد از ظهر نماز خانه ي بيمارستان خلوت از هر زمان ديگر بود. گوشه محراب، مرد آرام نشسته بود و سعي مي کرد قرآن را بدون غلط قرائت کند. بي اختيار اشک مي ريخت و هراز گاهي نگاهي به گوشه ي منتهي اليه محراب مي انداخت و با ديدن کلمه ي «الله» قرآن را مي بست و شروع به شکايت مي کرد:
- آخه چرا هر چي سنگه واسه پاي لنگه؟ آخه من چه گناهي به درگاهت کردم که بايد به خاطر يه اتفاق ساده اينطوري توي هچل بيفتم؟ اون توپ لعنتي اگه به ديوار نمي خورد و کمونه نمي کرد...
در همين لحظه در نمازخانه باز شد و مرد با ديدن چهره ي دو رشيدي پير و جوان، ساکت شد. از جا برخاست و رشيدي پير گفت:
- بشين پسرم. لااقل اون قرآن رو بذار سرجاش که معصيت نشه.
مرد قرآن را بوسيد و خم شد تا آن را روي رحل باز مقابل محراب بگذارد. از جا که برخاست خود را مقابل رييسش ديد.
- به خدا آقاي رشيدي من زن و بچه دارم. يه طوري نشه که از هست و نيست...
لبخند حميد رشيدي مرا متوجه آرامش اوضاع کرد. بي اختيار، آرام گرفت و با تعجب به حرف هاي رييسش گوش داد:
- نمي دونم چطور ازت تشکر کنم رحيمي؟
- از من؟ يعني چي؟
- آره از تو. اگه امروز تو با توپ به سر پسرم نمي زدي، حالا حالاها متوجه غده يي که توي سرش در حال رشده نمي شديم و شايد فردا براي نجاتش دير مي شد.
مرد هاج واج به رشيدي پير نگاه کرد و اين بار او ادامه داد:
- آره بابا جون، پسرم درست ميگه. اين اتفاق ساده باعث شد ما متوجه بيماري خطرناک حامدمون بشيم. البته درسته که مشکل اون کمي جدي يه، اما دکتر گفت حالا که زود متوجه اين تومور شديم، امکان نجات حامد خيلي بالاست. اما اين شانس رو مديون تو هستيم.
حرف هاي پدر و پسر که تمام شد هر دو از نمازخانه خارج شدند و مقابل در، رشيدي جوان رو به کارمندش گفت:
- تو هم اونجا وانستا رحيمي، تو شرکت کسي نيست به کارمندها برسه. زود برو که از فردا کارات بيشتر هم مي شه. ناسلامتي تو معاون مالي شرکتي ها.
با اين حرف رييس، گل از گل کارمندش شکفت و نگاهي به رشيدي پير انداخت. پيرمرد چشمکي زد و گفت:
- نگفتم هيچ اتفاقي بي حکمت نيست.
منبع: 7 روز زندگي- ش 87