محلي براي همه کار


 

نويسنده: محمد تقي خرسندي




 

مسجد فقط براي نماز نيست
 

مقاومت فايده اي نداشت. بايد مي رفتم واکسنم را مي زدم وگرنه تا شب بايد در مورد اين موضوع با مادرم بحث مي کردم. زير لب غرولند مي کنم:
- پس اين هم سال که واکسيناسيون عمومي انجام نمي شد، همه داشتند از سرخک مي مردند؟»
قفل دوچرخه را باز مي کنم. اولين باد که به صورتم مي خورد، زيپ کاپشن را تا زير دماغم بالا مي کشم. سوار دوچرخه مي شوم و راه مي افتم. از چهار راه وليعصر (عج) که رد مي شوم، مثل هميشه چشمم مي افتد به جاي خالي مسجد کوچک و ساده اي که تا چندي پيش اينجا بود و حالا كارگاه هاي ساختماني اطرافش خبر از ساخت پروژه عظيمي مي داد که احتمالاً مسجد هم بخش کوچکي از آن خواهد بود.
دوچرخه را در حياط درمانگاه پارک مي کنم و از سرما فرار مي کنم توي درمانگاه. بوي الکل توي صورتم مي خورد. کمي آرام تر مي روم تا کمي به بو عادت کنم. عينکم هم حسابي عرق کرده و ناچارم از بالاي عينک دنبال بخش اطلاعات بگردم. پيدا کردنش کار سختي نيست. از خانم پرستار سراغ محل واکسيناسيون را مي گيرم.
- اينجا واکسيناسيون نمي کنن. بايد بريد توي مساجد و منتظر تعجب کردن من نمي ماند:
- چون واکسيناسيون همگانيه، توي درمانگاه شدني نست، کار بيمارستانا رو به هم مي ريزه.
همين مسجد بغلي هم واکسن مي زنن. بريد اونجا.
فکر کنم پرستار بيچاره را نااميد کرده ام، حتي يک «عجب» خشک و خالي هم نمي گويم. درست است که هفت سال گذشته، اما هيچ وقت آن روزها را فراموش نمي کنم.
تازه وارد دبيرستان شده بودم. يکي از دوستان دعوتم کرد براي کمک در طرح واکسيناسيون فلج اطفال. دو روز وقت بود و يک کشور 65 ميليوني همّه تعجبم را از آن موقع کرده بودم:
- من که چيزي از آمپول زدن بلد نيستم.
- آمپول چيه؟ خوراکيه. مثل شربت. دو تا قطره مي ريزي تو دهن بچه و خلاص.
- خب به ماچه ربطي داره؟ مگه تو بيمارستانا نيست اين قطره ها؟
- چرا بابا. ولي خيليا نمي رن واسه واکسيناسيون. فلج اطفال هم خيلي خطرناکه. تنها راهش اينه که برن در خونه ها. بيمارستانا هم که اين همه نيرو ندارن. قرار شده بسيج کار رو انجام بده.
دو نفر، دو نفر راه مي افتاديم؛ با يک کيسه پلاستيکي سياه رنگ که چند تکه يخ داخلش انداخته بوديم تا داروها خراب نشوند. بسته هايي که هر کدام 20 قطره واکسن داشت و ده تا، ده تا به هم وصل بودند. هر منطقه هم تقسيم بندي شده بود. بايد در تک تک خانه ها را مي زديم و در دهان هر کودک زير پنج سال دو قطره واکسن مي ريختيم. مهم هم نبود که بلافاصله آب دهانش را بيرون بريزد چون واکنس بلافاصله به ميزان نياز جذب مي شد. براي همين مقاومت بچه ها خيلي اذيتمان نمي کرد. هر چند براي بعضي مجبور مي شديم اشکشان را با چند دانه شکلات جبران کنيم. آخر سر هم روي در همه خانه ها مي نوشتيم پ 74. يعني که واکسيناسيون اين خانه انجام شده. خانه هايي هم که کسي نبود، مي ماند براي دور دوم گشت زني ما.
تيم کمک رساني هم از چند موتور سوار تشکيل مي شد که برايمان يخ و در صورت لزوم واکسن مي آوردند. هوا گرم بود و يخ ها زود آب مي شد اما معمولاً خيلي معطل گروه يخ رسان نمي شديم. خود مردم يخ را تأمين مي کردند و البته ميوه و شيريني را. آن قدر برخوردها برايمان جالب بود که حتي براي ناهار هم حاضر نبوديم به مسجد برگرديم. تا اينکه گفتند در مدت حضور در مسجد هم به عنوان پايگاه ثابت مي توانيم کار واکسيناسيون را ادامه دهيم.
توي همين خاطرات هستم که مي رسم به در مسجد. دنبال جايي مي گردم که دوچرخه را پارک و قفل کنم که چشمم مي افتد به وحيد. از دوستان برادرم است که در روزهاي رأي گيري چند باري ديده بودمش. ما در تيم اجرايي بوديم و او از ناظران سيار شوراي نگهبان. معمولاً در طول روز يکي دوباري هم به صندوق ما مي آمد.
صدايش مي کنم ولي او که در حال توضيح نحوه توزيع سر کوپن ها در مسجد است، متوجه من نمي شود. خبر نداشتم که سر کوپن ها هم در مسجد پخش مي شود. مي گذارم حرفش را بزند تا بفهمم که براي خانوارهاي پنج نفره بايد چه کار کنيم. بايد خبرش را به پدرم بدهم.
حرفش که تمام مي شود، نمي گذارم مشغول پاسخ به سوال مراجعين شود، بلند صدا مي زنم:
- وحيد! هواي دوچرخه من رو داشته باش تا برم واکسن بزنم.
از نگاهش معلوم است که نشناخته. کمي وراندازم مي کند اما آخر سر دوچرخه است که برايش آشناست:
- داداش جوادي؟
آره.
- پس دوچرخه رو بذار همين جا و زود برگرد. نري اونجا 20 دقيقه بشيني؛ ما رو علاف کني.
قفل را بر مي دارم اما حواسم به حرف وحيد است «20 دقيقه!»
- نمي خواد قفلش کني. من اينجام.
دوچرخه را بي خيال مي شوم و از پله ها پايين مي روم. به سمت همان جايي که هر سال صندوق مي گذاريم براي گرفتن راي مردم.
20 دقيقه؟ نکند صف باشد. حتي فکرش هم خسته ام مي کند. تازه مي فهمم مردم چه مي کشيدند توي صف هاي انتخابات به خصوص انتخابات رياست جمهوري طول صف از ده متر کمتر نمي شد، مگر سر ظهر. آن هم فرصتي بود که نوبتي برويم براي نماز و ناهار. تا ساعت 11 شب يک نفس مي نوشتيم. دستمان از کار مي افتاد: نام، نام خانوادگي، نام پدر، شماره شناسنامه، تاريخ تولد و در اين چند تاي آخري هم که کد ملي اضافه شده بود. آخرش هم يک امضا پايش مي انداختيم و مهر مي زديم و بخش مربوط به نوشتن اسم کانديدا را تحويل رأي دهنده مي داديم.
جاي منشي هاي صندوق وقتي عوض مي شد که خستگي نوشتن مشخصات راي دهنده ضرب مي شد در خستگي در صف ايستادن خودش و مساوي مي شد با کمي جر و بحث و گاهي هم داد و بيداد.
ساعت 12 هم که رأي گرفتن تمام مي شد؛ تازه مي رسيديم به شمردن راي ها. هر انتخاباتي هم دردسر خودش را داشت براي شمارش. يکي مثل انتخابات مجلس، هزار تا کانديدا داشت و 30 حق راي که فقط پيدا کردن نام هر کانديدا براي خودش حماسه اي بود؛ به خصوص اگر راي ها مربوط به کانديداهاي معروف نبود. يکي هم که مثل انتخابات رياست جمهوري؛ چهار، پنج کانديدا داشت و يک حق راي. شمارش راحت بود اما چون هر خطاي کوچکي ممکن بود نتيجه را تا حد قابل توجهي عوض کند سه چهار با رأي ها بازشماري مي شد تا حقي ضايع نشود.
همه اين کارها که تمام مي شد؛ تازه مي رسيديم به پر کردن صورتجلسه، پنج برگه A1 که پر شده بود با جالي خالي که بايد با کلمات مناسب پر مي شد. پيدا کردن کسي که اين کار را بکند، دردسر عظماي کل روند اخذ رأي بود که هميشه مي افتاد گردن رئيس بيچاره صندوق که بدون پر کردن اين فرم ها، کارش تمام نمي شد.
همه کارها که تمام مي شد و صندوق را که مهر و موم مي کرديم؛ رئيس صندوق و سربازهاي نيروي انتظامي مي رفتند صندوق ها را تحويل دهند. ما هم نماز صبحمان را مي خوانديم و راهي خانه مي شديم؛ با کلي خاطرات که مي خواستيم براي دوستانمان تعريف کنيم.
پله ها تمام مي شود؛ اما خبري از صف نيست. وارد سالن که مي شوم، انگار جايزه نوبل را به ام داده باشند؛ هيچ خبري از صف نيست. مسئول ثبت نام مشخصاتم را مي پرسد و کارت واکسيناسيون را تحويلم مي دهد. مي روم پشت پانل تا با شجاعت تمام واکسن بزنم و حسرت يک آه را بر دل پزشکان بگذارم. خوشحال از اينکه چند دقيقه ديگر در خانه هستم، آستينم را بالا مي زنم.
سرنگ را که از دستم در مي آورد، مي گويد:
- حالا آستينت رو بزن پايين و بيست دقيقه رو اون صندلي بشين.
تازه دوزاري ام مي افتد و به فلسفه عميق 20 دقيقه اي که وحيد گفته بود پي مي برم. اخم هايم توي هم مي رود. 20 دقيقه بنشينم. رو به دکتر مي کنم:
- حالا نمي شه...
اما او از من محکم تر حرف مي زند:
- نخير، بايد بشيني.
مثل همه پسرهاي خوب مي روم و روي صندلي مي نشينم! جوري که دقيقاً در معرض ديد پزشک محترم باشم. آستينم را هم از لجش پايين نمي زنم تا حداقل کاري بر خلاف گفته اش کرده باشم. چشمم به مسئول ثبت نام مي افتد و برقي مي زند:
- حالا حتماً بايد ...
مسوول ثبت نام از دکتر هم محکم تر حرف مي زند:
- آره، بايد بشيني.
دو تا دختر 17، 18 ساله مي آيند براي ثبت نام. مسوول ثبت نام داد مي زند:
- خانوم دکتر، ايشون آسم داره. مي تونه واکسن بزنه؟
- نه، بايد بره يه مرکز پزشکي.
نفر دوم ثبت نام مي کند و مي رود پشت پانل تا واکسنش را بزند. دو تا پسر 17، 18 ساله هم مي آيند يکي داد و بيدا مي کند:
- من مي ترسم و واکسن نمي زنم.
و ديگري هم او را مي کشد به سمت محل ثبت نام تا تئاترشان تمام و کمال اجرا شود. پسر شش ساله اي هم با مادرش وارد مي شود. بغض کرده و مدام مي گويد، مي ترسم. اما هيچ مقاومتي نمي کند. با همان بغض آستينش را بالا مي زند و سوزن که در دستش فرو مي رود، اشکش بي صدا مي غلطد روي صورتش.
نگاهي به ساعت مي اندازم. فقط پنج دقيقه گذشته. مي روم سراغ مسوول ثبت نام:
- آقا، حالا نمي شه من برم و 20 دقيقه ديگه بيام خودم رو تحويل بدم.
خنده اش مي گيرد:
- برو آقا، برو.
فرصت نمي دهم پشيمان شود. پله ها را دو تا يکي مي روم تا از مسجد خارج شوم. وحيد هنوز درحال توضيح نحوه توزيع سر کوپن ها به مراجعين است. انگار هنوز باورم نشده که بيرون آمده ام؛ مي ترسم نکند دوباره بگويند برگردم و بنشينم. فوري از وحيد خداحافظي مي کنم و سوار دوچرخه مي شوم. تازه يادم مي افتد که بايد آستينم را پايين بزنم.
هنوز پيچ کوچه را رد نکرده ام که سرم گيج مي رود. سرعت را کم مي کنم اما فايده اي ندارد. کم کم حالت تهوع مي گيرم. بي خود نبود دکتر مي گفت بايد 20 دقيقه آنجا بمانم. همين که به خانه مي رسم، مي روم سراغ رختخواب.
چشم هايم را باز مي کنم. براي ديدن چهره بهت زده بقيه نيازي به عينک زدن نيست. همه جلوي تلويزيون ميخکوب شده اند. کورمال کورمال عينکم را پيدا مي کنم و مي روم جلوي تلويزيون. باور کردني نيست؛ هيچ چيزي از شهر نمانده. زلزله همه جا را با خاک يکسان کرده. چشمان همه مان خيس است. ميان آن همه ويراني، مردم جمع شده اند توي مسجدي که هنوز سالم است؛ مسجدي که شده پايگاه امداد رساني.
سال بالاتري هايمان توي دانشگاه - که حالا بعضي هايشان استاد دانشگاه شده اند - مي گفتند زلزله رودبار هم که شده بود، قبل از اينکه هيچ ستادي بخواهد نيروهاي امدادي را جمع کند، دانشجويان توي مسجد جمع شده بودند و با دو تا اتوبوس، کلي وسيله را انتقال داده بودند به محل زلزله.
براي همين خاطرات هم بود که وقتي صحبت از تخريب مسجد دانشگاه شد، موضوع براي خيلي ها قابل هضم نبود؛ حتي قول مسجد بزرگ تر و جاي بهتر هم کارساز نبود. بچه ها همان مسجد قبلي را مي خواستند. مسجدي که خاطرات اعتکاف و شب هاي قدرش توي ذهن همه مانده بود. مسجدي که وسط تابستان هم محلي بود براي ديدار سال آخري هايي که کمتر دانشگاه مي آمدند و حالا موقع نماز ظهر مي توانستند سراغ دوستان قديمي را بگيرند.
اما کاري نمي شد کرد. دانشگاه پايش را در يک کفش کرده بود که قبل از شروع سال تحصيلي بايد کارهاي عمراني تمام شود. دانشجويان هم پايشان در لنگه ديگر کفش بود که الان ايام اعتکاف است. آخر سر هم زور بچه ها چربيد و اعتکاف برگزار شد. شايد برکت همان اعتکاف بودکه موضوع تخريب مسجد هم کنسل شد و در عوض مسجد گسترش داده شد.
درست مثل مسجد کوچک روستاي کوچکمان، وقتي اهالي تصميم گرفتند مسجد جديدي بسازند، پول خيلي سريع جور شد. کار ساخت مسجد هم همين طور. مسجدي با نماي زيبا، دو طبقه و با امکاناتي بهتر از مسجد قبلي؛ اما درست در جاي قبلي خودش، در مرکز روستا.
کسي چه مي داند. شايد به زودي مسجد چهار راه وليعصر (عج) هم ساخته شود. با امکانات مناسب جوري که متناسب با مرکز شهر بزرگي مثل تهران باشد ولي خدا کند جمله روي ديوار مسجد قبلي را هم در گوشه اي از مسجد کار کنند. همان جمله رنگ و رو رفته اي که ميان زرق و برق خيابان وليعصر (عج)، تنها علت جلب توجه هميشگي من به اين مسجد بود:
مسجد سنگر است، سنگرها را حفظ کنيد.
(امام خميني ره)
منبع:نشريه آيه ويژه نامه دين و فرهنگ.