طناب پوسيده


 

نویسنده: طاهره خدابخش




 
در حال جدا کردن ميوه، در مغازه ي ميوه فروشي محل بودم که جميله خانم را ديدم. او هم مثل من در حال خريد ميوه بود. جميله خانم از همسايه هاي قديمي کوچه ي ماست. زن خوش برخورد و خوش سر و زباني است. ذاتاً آدم بدي نيست، اما يک عيب بزرگ دارد: «فضولي و سرک کشيدن به زندگي ديگران!» به همين دليل من با او رفت و آمد زيادي ندارم. گاهي در کوچه و خيابان با هم برخورد مي کنيم و چند کلامي حرف مي زنيم، که اگر بتوانم، سعي مي کنم همان برخوردهاي کوتاه را هم با او نداشته باشم.
آن روز هم در مغازه ي ميوه فروشي، وقتي او را ديدم فوري رويم را برگرداندم که او متوجه من نشود. اما دير شده بود. جميله خانم مرا ديد. خندان به سويم آمد و سلام کرد و پرسيد:
- مسافرت رفته بودي يا خداي نکرده ناخوش بودي؟
- هيچ کدوم. چطور مگه؟
- آخه خيلي وقته نديدمت. هم دلم برات تنگه شده بود، هم نگرانت بودم. اتفاقاً ديروز آقا رئوف رو تو بازار طلا فروشي ها ديدم. پشت ويترن يکي از مغازه ها ايستاده بود، اما تا من نزديکش شوم، داخل مغازه رفت و من نتونستم سلامي بکنم و از احوال تو خبر بگيرم. خوب شد امروز ديدمت. خب، خدا رو شکر حالت که خوبه؟ مي دوني عاليه خانم، من شما رو خيلي دوست دارم. شما همسايه ي قديمي محل هستي، اما نمي دونم چرا به ما سر نمي زني؟ من...
جميله خانم هنوز داشت حرف مي زد، اما افکار من بهم ريخته بود و تحمل ايستادن و گوش دادن به حرف هايش را نداشتم. به بهانه يي از او خداحافظي کردم. بدون خريد ميوه از مغازه خارج شدم و به سمت خانه راه افتادم. بين راه تمام مدت به حرف هاي جميله خانم فکر مي کردم. رئوف توي بازار طلا فروش ها چه کار داشته؟ پشت ويترين طلا فروشي چه مي کرده؟ او در طول 25 سال زندگي مشترک مان، حتي يک باز هم براي من يا بچه ها طلا نخريده بود. اصلاً من شک داشتم که او بازار طلا فروش ها را بلد باشد. او اصلاً اهل خريد کردن نبود. حتي لباس هايش را هم من مي خريدم. پس جميله خانم چه مي گفت؟ يعني ممکن است که اشتباه کرده باشد؟ اما جميله خانم رئوف را خوب مي شناسد. محال است او را با شخص ديگري اشتباه گرفته باشد. حتماً خود رئوف بوده. اما او براي چه کسي مي خواسته طلا بخرد؟ پس چرا به من حرفي نزده بود؟
آن قدر کنجکاو شده بودم که نمي توانستم تا ساعت يک بعد از ظهر صبر کنم تا رئوف به خانه بيايد. مي دانستم در آن ساعت روز، مثل همه ي روزهاي اين يک سال اخير، در فضاي سبز نزديک خانه مان، در حال ورزش کردن است. به جاي رفتن به خانه، به سمت فضاي سبز رفتم. مي خواستم زودتر بدانم رئوف روز قبل، در بازار طلا فروش ها چه مي کرده است. فضاي سبز محله ي ما آن قدر کوچک است که هر کجايش بايستي، مي تواني همه ي نقاط آن را ببيني. در آن ساعت روز چند پيرزن و پيرمرد روي نيمکت هاي پارک نشسته بودند، اما رئوف آنجا نبود. حالا سؤال دو تا شده بود، يعني رئوف کجا رفته بود؟ خودم صبح ديدم که لباس گرمکنش را به تن کرد و از خانه خارج شد. يعني کجا رفته بود؟ نکند خسته شده و زودتر به خانه برگشته بود. با قدم هاي تند به خانه رفتم، اما رئوف در خانه هم نبود. کمي نگران شدم، اما بعد فکر کردم، حتماً امروز محل ديگري را براي ورزش انتخاب کرده است.
من بيخود نگرانم. هنوز که دير نکرده است. رئوف تلفن همراه نداشت که بتوانم با او تماس بگيرم. پس چاره يي جز صبر کردن نداشتم.
درست سر ساعت يک، مثل هر روز زنگ در به صدا درآمد و رئوف وارد خانه شد.
تا چشمم به او افتاد گفتم:
- کجا بودي؟
با تعجب گفت:
- اين چه سواليه که مي پرسي؟ خوب معلومه، مثل هر روز رفته بودم ورزش کنم. همون فضاي سبز سر خيابون. همون جاي هر روز .
- سه ساعت رو همون جا بودي و جاي ديگه يي نرفتي؟
با لحني تمسخرآميز گفت:
- بله خانوم، از ساعت ده صبح تا همين چند دقيقه پيش، همون جاي هميشگي در حال ورزش کردن بودم. بازجويي تموم شد؟
- سوال اولم رو که درست جواب ندادي. حالا جواب سوال دومم رو بده. تو ديروز به بازار طلا فروش ها رفته بودي يا نه؟
رنگ صورتش سرخ شد و دقايقي سکوت کرد. بعد حرف هايي زد که هرگز انتظار شنيدنش را نداشتم. رئوف با پررويي و وقاحت به چشم هاي من خيره شد و گفت:
- پس خبرها به تو رسيده؟ چه بهتر، کار من راحت تر شد. من رفته بودم براي عزيزه حلقه بخرم. توي پارک باهاش آشنا شدم. ما به همديگه علاقه پيدا کرديم. يک ماهي هست که عقدش کردم، عقد موقت اما قصد دارم به همين زودي اون رو به عقد رسمي خودم در بيارم.
بقيه ي حرف هايش را نشيدم. سرم گيج رفت و ديگر نفهميدم چه شد. چشم که باز کردم، روي تخت بيمارستان بودم. سهيلا دختر بزرگم با چشم هاي گريان، بالاي سرم بود. وقتي متوجه شد که به هوش آمده ام، گفت:
- خوبي مامان؟ خدا رو شکر به خير گذشت. يه سکته ي خفيف بود. بابا مي گفت: داشتين با هم حرف مي زدين که يه دفعه از روي صندلي مي افتي و از هوش مي ري. بابا فوري به اورژانس زنگ مي زنه و بعد هم به من و سودابه خبر مي ده. ما هم فوري اومديم. شما دو نفر، باز با هم جر و بحث مي کردين؟ چي شد که سرت گيج رفت و از حال رفتي؟
از حرف هاي سهيلا فهميدم که هنوز خبر ندارد، پدر نامردش با من چه کرده است. چشم هايم را بستم و به گذشته ها رفتم. به روزهاي سختي که با رئوف گذرانده بودم.
پانزده ساله بودم که زن رئوف شدم. در آن زمان، او بيست ساله بود و چند ماهي بود که سربازي اش تمام شده بود. در يک گل فروشي کار مي کرد. حقوق ماهيانه اش آن قدر نبود که بتواند اتاقي اجاره کند. مادر شوهرم يکي از سه اتاقش را خالي کرده و در اختيار پسرش قرار داده بود. من و رئوف زندگي مشترک مان را در همان اتاق آغاز کرديم.
 
اصلاً دوست نداشتم در يک اتاق و در کنار پدر شوهر و مادر شوهر زندگي کنم، اما رئوف قبل از از عروسي به پدر و مادر من قول داده بود، بعد از سه، يا چهار ماه خانه يي اجاره خواهد کرد و ما از خانه ي پدرش خواهيم رفت. قولي که هرگز نتوانست به آن عمل کند. رئوف اهل کار و مرد مسئوليت نبود. در گل فروشي فقط شش ماه کار کرد. او در هيچ کاري بيشتر از سه يا چهار ماه دوام نمي آورد و آن را رها مي کرد. به نصيحت هاي پدر و مادر و ديگر بزرگان فاميل هم اهميتي نمي داد. پنج سال از زندگي مشترک من و رئوف مي گذشت و دو دخترم به دنيا آمده بودند، اما من هنوز در همان يک اتاق، در کنار خانواده ي شوهرم زندگي مي کردم. هنوز اميدوار بودم که رئوف بالاخره کار ثابتي پيدا کند که با درآمد آن بتوانيم خانه يي اجاره کنيم.
اما انگار انتظار من پاياني نداشت. ناچار شدم در يک خياط خانه کاري پيدا کنم و خودم فکري به حال زندگي مان بکنم. علاقه و پشتکارم خوب و صاحب کارم از من راضي بود. چند سال بعد، توانستم پولي پس انداز کنم و در همان محله، خانه يي اجاره کنم. بعد از هشت سال زندگي در يک اتاق، بالأخره به خانه ي خودمان نقل مکان کرديم.
رئوف همچنان از اين شاخه به آن شاخه مي پريد و هنوز نتوانسته بود به قول خودش کار دلخواهش را پيدا کند. من ديگر جر و بحث و بگو و مگو نمي کردم، يعني حوصله اش را نداشتم. از کارم راضي بودم و حقوقم کفاف زندگي ساده ي خودم و دو دخترم را مي داد. رئوف هم گاهي چند ماهي سر کار مي رفت و کمکي به خرح زندگي مي کرد، اما بيشتر وقت ها بي خيال و بي مسئوليت صبح تا شب در خانه مي خوابيد و دنبال کار نمي رفت. در يازدهمين سال زندگي مشترک من و رئوف، پدرم فوت کرد و سهمي از ارث پدري به من رسيد. رئوف زبان ريخت که: «عاليه اين پول رو به من قرض بده، مي خوام با يکي از دوستانم توليدي راه بيندازيم. مي دونم که موفق مي شيم و کارمون مي گيره. من خيلي زود قرضت را پس مي دم.»
با اينکه تصميم داشتم با آن پول خانه ي کوچکي بخرم و از مستأجري نجات پيدا کنيم، اما به اين اميد که پدر بچه هايم بتواند دل به کار بدهد و کار ثابتي داشته باشد، پولم را به او دادم. رئوف بعد از دو سال کار در توليدي، آنجا هم شکست خورد و نه تنها پولي را که من به او داده بودم از دست داد، بلکه بدهکار هم شد و از دست طلبکارها مدت ها فراري بود. من مجبور شدم در کنار خرج و مخارج زندگي کم کم بدهکاري او را هم پس بدهم تا او بتواند بعد از سه سال دربدري و فرار به خانه برگردد. سال ها از پي هم آمدند و رفتند. دخترهايم بزرگ شدند. هر دو ديپلم گرفتند و شوهر کردند.
رئوف هيچ وقت مرد زندگي و مسدوليت نشد که نشد. بار زندگي به دوش خودم بود. مي توانستم در طول اين سال ها از او جدا شوم، اما هميشه دلم مي خواست اسم شوهر و سايه ي پدر بر سر من و بچه هايم باشد. براي همين 25 سال در کنارش زندگي کردم، سوختم و ساختم و حرفي از طلاق نزدم. حالا رئوف بعد از اين همه سال گذشت و بردباري من، اين چنين جواب خوبي هاي مرا داده و هوس زني جوانتر کرده بود. دلم شکسته بود، بدجوري هم شکسته بود. کاري که رئوف با من کرده بود، اصلاً برايم قابل تحمل نبود. تصميم گرفتم که طناب پوسيده ي اين زندگي را براي هميشه پاره کنم.
از بيمارستان به خانه ي دختر بزرگم رفتم. آنجا بود که دخترهايم از ماجراي رئوف و زن تازه اش خبردار شدند. هر دو براي من دل سوزاندند و در نهايت از من خواستند که باز هم صبوري کنم. آنها مي گفتند که اگر حرف طلاق و جدايي پيش بيايد، آبروي آنها نزد شوهر و فاميل شوهرشان مي رود. دخترها سنگ خودشان را به سينه مي زنند و نمي خواهند قبول کنند که من ديگر نمي توانم با پدر بي عاطفه شان زير يک سقف زندگي کنم.
مانده ام که چه کنم؟ زجر زندگي با مردي را تحمل کنم که بي نهايت از او متنفر شده ام و به دل دخترهايم راه بيايم يا راهي را که خودم مي خواهم انتخاب کنم و از رئوف جدا شوم؟ لطفاً راهنمايي ام کنيد و مرا از اين سردرگمي نجات دهيد.
$ تحليل کارشناسي ماجرا:
در گذشت لذتي است که در انتقام نيست. اين زن، نمونه ي عيني ايثارگري است که براي حفظ و بقاي زندگي همه چيز را با جان و دل خريده است و اکنون که به گذشته مي نگرد، احساس مي کند بسياري از فرصت هاي طلايي را از دست داده و به خاطر گذشته اندوه و حسرت مي خورد. در طرف ديگر مردي قرار دارد که به جاي قدرداني، راهي را در پيش گرفته که راه مناسبي نيست. به هر حال در عفو لذتي است که بسيار خوشايند است.
منبع: 7 روز زندگي- شماره 85