چشم به راه عشق


 

نویسنده: شراره مسگرچيان




 
کنار سماور نشسته بود و به دخترانش مريم و مينا که با شوق کودکانه يي با هم بازي مي کردند، چشم دوخته بود. دلش شور عباس را مي زد. دو هفته يي مي شد که از او بي خبر بود. آخرين حرف عباس را قبل از اينکه صداي بسته شدن در به گوشش برسد، به ياد آورد:
- يا آدم مي شم و بر مي گردم يا جنازه م رو برات مي يارن.
از تصور عباس آن هم با کشل و شمايل و خلق و خوي گذشته دلش غنج رفت و در درياي خاطرات گذشته غرق شد.
- ناهيد مي دوني کي قراره بياد خواستگاريت؟
ناهيد شانه هايش را بالا انداخت و همانطور که موهايش را شانه مي زد، خواست در مقابل تنها خواهرش خودش را بي تفاوت نشان دهد.
- مي دونم که داراي از فضولي مي ترکي، ولي حالا که مي خواي بگي برات مهم نيست، منم بهت نمي گم تا...
ناديا قصد رفتن کرد، که ناهيد پريد، دستش را کشيد و نشاند.
- خب بگو ديگه، لوس.
- تو که برات مهم نبود!
- بگو ناديا، برام مهمه.
ناديا خنديد و همانطور که دست خواهرش را در دست مي فشرد گفت:
- عباس.
صداي ناديا در گوش ناهيد پيچيد. تصور کرد ناديا سر به سرش مي گذارد، امکان نداشت که عباس، محبوبترين پسر محل، قهرمان کشتي که همه ي مردم به او افتخار مي کردند، کسي که همه ي دخترها برايش سر و دست مي شکستند، به خواستگاري او بيايد.
ناهيد عصباني دستش را از دست ناديا بيرون کشيد و گفت:
- مسخره، اصلاً شوخي خوبي نکردي.
- جدي گفتم، مادرش همين الان زنگ زد به مادر و براي آخر هفته قرار گذاشت. باور نمي کني برو از مادر...
هنوز حرف ناديا به انتها نرسيده بود، که مادر با خوشحالي در اتاق را باز کرد و همانطور که ناهيد را غرق بوسه مي کرد، مژده ي خواستگاري عباس را داد.
همه از اين خبر خوشحال بودند و بعضي هم با شنيدن اين خواستگاري به ناهيد حسادت مي کردند.
عباس و خانواده اش آمدند، خواستگاري و سپس مراسم عروسي به سرعت انجام شد. تمام محل آذين بندي شد، کوچه غرق گل و چراغ هاي رنگين بود. جشن عروسي در خانه ي بهترين دوست عباس، رضا، برگزار شد.
عباس و ناهيد هر دو خوشحال از اين وصال به خانه ي اميد و آرزوهاي شان پا گذاشتند. عباس، هم ورزشکار بود و هم کارگاه کوچکي داشت که چند کارگر هم آنجا مشغول کار بودند. وقتي شب ها به خانه بر مي گشت، در کنار ناهيد مي نشست و وقتي ناهيد استکان چاي را جلوش قرار مي داد با خوشحالي برايش از هر دري سخن مي گفت. آنها زندگي شيرين و بي دغدغه يي داشتند تا اينکه رضا دوست قديمي و نزديک عباس گرفتار اعتياد شد. عباس از اين حادثه غمگين و افسرده شده بود و هر شب ضمن مرور خاطراتي که با رضا داشت به دنبال راه حلي براي رهايي اش مي گشت.
- بايد رضا رو نجات بدم، اون بهترين دوست منه. اگه من کمکش نکنم پس اين دوستي به چه دردي مي خوره؟
- ايشاا... خدا نجاتش بده عباس جان، آخه تو مي توني چه کاري براش بکني؟
- نمي دونم، ولي هر کاري که لازم باشه انجام مي دم تا رضا خلاص بشه.
ناهيد نفهميد چطور شد که عباس به کمک رضا خودش هم گرفتار و به همان راه کشيده شد؟ اما با تولد اولين دخترشان چشم باز کرد و ديد عباسش، عباس ورزشکار و سخت کوشش ديگر مثل گذشته نيست. همه چيز به سرعت يک چشم بر هم زدن اتفاق افتاد.
 
کارگاه تعطيل شد و عباس از ورزش کناره گيري کرد. وضع ظاهري اش بهم ريخت، لاغر و نحيف شد و صدايش تغيير کرد. از خانه فراري بود و گاهي شب ها به خانه نمي آمد.
ناهيد عاشقانه و عاجزانه از عباس درخواست کرد که اوضاع را به حالت اول برگرداند، اما...
- چيزي تغيير نکرده ناهيد، بهونه ي الکي نگير.
- اگه تغيير نکرده، پس چرا مي خواي کارگاه رو بفروشي؟ چرا ديگه کار نمي کني؟ چرا ورزش نمي کني؟ چرا باشگاه نمي ري؟ چرا...
عباس عصباني شد و حرفش را قطع کرد:
- آه، بس کن. اين قدر چرا چرا نکن ناهيد. مي خوام يه کار ديگه يي رو شروع کنم، همين.
اين را گفت و از خانه بيرون رفت. هر چه بود زير سر رضا بود. ناهيد تصميم گرفت با رضا صحبت کند و از او بخواهد عباسش را به او برگرداند. همين کار را هم کرد، اما بر خلاف تصورش نتيجه ي اين گفت و گو فقط عباس را از او دورتر کرد و وقتي عباس از طريق رضا متوجه شد که ناهيد پيش او رفته و با گريه و زاري از رضا خواسته تا دست از سر شوهرش بردارد، به خانه برگشت و ناهيد را به باد کتک گرفت و آن چنان زهر چشمي از او گرفت تا ديگر جرأت نکند قدم از قدم بردارد.
کارگاه فروخته شد و پولش هم دود شد و به هوا رفت. کم کم بي پولي آن چنان به عباس فشار آورد تا تمام طلاهاي ناهيد و نيم بيشتر اسباب و وسايل خانه را فروخت و خرج اعتيادش کرد. مينا دو ساله بود که ناهيد دوباره باردار شد. اعتبار و محبوبيت عباس هم از بين رفت. همه ي اهل محل با ديدن عباس راه شان را کج مي کردند تا با او برخورد نکنند. عباس براي تأمين خرج و مخارجش به سيگار فروشي روي آورد و ناهيد دوران بارداري سختي را پشت سر گذاشت و مريم را به دنيا آورد. زندگي برايش سراسر غم و بدبختي شده بود و تنها دلخوشي اش دخترانش بودند که گاهي به او يادآور مي شدند که بايد نفس بکشد و از آنها در اين دنياي بي رحم محافظت کند. ناهيد دختر سرزنده و شاداب گذشته، اکنون به زني پژمرده و غمگين تبديل شده بود که براي امرار معاش خود و فرزندانش مجبور بود دست به هر کاري بزند. گاهي سبزي پاک مي کرد و گاهي در خانه هاي مردم يا آرايشگاه محل شان به کار نظافت مشغول بود.
روزها به سرعت گذشت و دخترانش هر دو بزرگ و بزرگتر شدند. عباس ديگر حسابي تغيير کرده بود و هر کس او را براي اولين بار مي ديد، باور نمي کرد که او روزي قهرمان کشتي ايران بوده. عباس غرق در اعتياد بود که آن اتفاق رخ داد.
چند وقتي بود که از رضا بي خبر بود و اين موضوع او را بيشتر عصبي و تندخو کرده بود. علاوه بر اين، ديدن ناهيد و فرزندانش آن هم در آن وضعيت رقت انگيز، گاهي قلبش را به درد مي آورد. آن روز مثل هميشه ناهيد مشغول پاک کردن کوهي از سبزي بود که عباس بعد از دو روز به خانه آمد. نشئه بود، حال خوبي داشت، کنار ناهيد نشست و چند شاخه جعفري برداشت و همانطور که به دست هاي پر از پينه ي همسرش نگاه مي کرد، برگ ها را از شاخه جدا کرد و در سبد انداخت که ناگهان چشمش به روزنامه ي زير سبزي ها افتاد. به سرعت روزنامه را از زير سبزي بيرون کشيد و جلوي چشمانش گرفت. عکس رضا بود که در خرابه يي بر اثر تزريق بيش از حد مواد جان باخته بود. اشک از گوشه ي چشمانش بر روي عکس رضا چکيد. ناهيد به عباس چشم دوخته بود، اما جرأت نداشت علت گريه اش را سؤال کند، همان اتفاق براي تکان دادن عباس کافي بود. ديدن عکس جنازه ي رضا، بهترين هم بازي قديمي و بدترين دوست جواني اش کافي بود تا عباس آينده اش را جلوي چشمانش مشاهده کند. خيلي وقت بود که مي خواست دست از اعتياد بشويد، اما دنبال چيزي بود، دنبال بهانه يا اتفاقي مي گشت و حالا اين اتفاق در صفحه ي حوادث روزنامه خودش را به او نشان داده بود. عباس به چهره ي رنگ پريده ي ناهيد نگاه کرد و دستان زبر و خاکي ناهيد را در دست گرفت و بوسيد. از جا بلند شد. عزمش را جزم کرد. يک لحظه در حياط ايستاد و قبل از اينکه از در خارج شود با صدايي بلند گفت:
- يا آدم مي شم و بر مي گردم، يا جنازه م رو برات مي يارن.
حالا دو هفته از آن روز گذشته بود. ناهيد چشم به راه آمدن عباس بود که قامت بلند بالاي عباس در چارچوب در ظاهر شد. خودش بود، نه همان قهرمان روز اول، اما ديگر عباس روز آخر هم نبود. همان لباس کهنه را بر تن داشت، اما آراسته و مرتب. لبخند مهربانش دوباره غنچه ي لبانش را باز کرده بود. ناهيد در دل، قهرمانش را مي ستاييد. قهرماني که اين بار غول اعتياد را شکست داده بود.
منبع: 7 روز زندگي- شماره 85