نویسنده: بن لوری
ترجمه: اسدالله امرایی


 
نگهبان سرشماری می کند. آمارش یکی کم می آید، می گوید: «هادلی؟ هادلی؟» اما هادلی نیست. به نگهبانِ دیگر می گوید: «حالا باید چکار کنیم؟»
نگهبان دیگر می گوید: «نمی دانم. رئیس زندان خیلی عصبانی می شود.»
نگهبان یک عروسک گنده می سازد؛ درست شکل و اندازه هادلی. عروسک را به سلول هادلی می برد.
نگهبان دیگر می گوید: «حالا شد.»
روزها سپری می شود. همه چیز خوب است غیر از سخت ترین بخش کار که وقت ناهار و شام است. نگهبان، هادلی را با زنجیر به تالار شلوغ غذاخوری می برد، انگار زندانی خطرناک بخش ویژه است. حتی غذای هادلی را با کار می برد و با دقت در دهانش می گذارد. بین زندانی ها پر می کند که هادلی زیادی خطرناک است و نمی شود کارد و چنگال دم دستش گذاشت. زندانی ها همگی راحت خر می شوند. نمی دانند هادلی چه کرده ولی آرزو می کنند به روز او نیفتند، روزی که نگهبان غذا توی دهانشان بگذارد؛ خیلی افت دارد.

بعد یک روز اتفاق وحشتناکی می افتد. این نگهبان از آن یکی نگهبان می پرسد: «چی شده؟» نگهبان دیگر رنگش شده عین گچ، می گوید: «رئیس زندان... می خواهد هادلی را ببیند.»

نگهبان، هادلی را به اتاق رئیس زندان هدایت می کند. او را روی صندلی می نشاند و کنارش می ایستد. رئیس زندان می گوید: «شما تشریف ببرید. موضوع شخصی ست؛ بین من و هادلی.» نگهبان به رئیس زندان نگاه می کند بعد به هادلی، می گوید: «گمان می کنم که می خواهد من هم باشم.» نگهبان و رئیس زندان به هادلی نگاه می کنند. هادلی جواب نمی دهد. نگهبان پشتش در اتاق رئیس زندان می ایستد. نمی داند چه کند. زمان درازی می ایستد، خیلی طول می کشد. سرانجام صدای رئیس زندان را می شنود که او را صدا می زند. نگهبان در را باز می کند و می گوید: «بله قربان؟» هادلی کف اتاق دراز به دراز افتاده. رئیس می گوید: «زندانی مریض است، باید ببریش بهداری.»
نگهبان هادلی را به سمت راهرو می برد. هادلی سرفه می کند. سرفه می کند و سرفه می کند. نگهبان می گوید: «طوری نیست، خوب می شوی.» اما خودش هم باورش نمی شود. چشم های هادلی پف کرده و بسته است، دور چشم هایش کبود شده، پوستش سرد شده و حس عجیبی دارد. نگهبان متعجب است که چطور چنین اتفاقی افتاده. چند روز کنار تخت هادلی می نشیند. مرتب می پرسید: «دکتر! هادلی چه اش شده؟» دکتر می گوید: «دقیقا نمی دانیم. خوب است، فقط، می میرد.» نگهبان به هادلی نگاه می کند. می گوید: «نمی توانید درستش کنید؟» دکتر می گوید: «نه. ما تلاشمان را کردیم. حالا باید امیدوار باشیم و دعا کنیم.» بعد می رود پی کارش. نگهبان هر شب در بهداری می ماند. دست هادلی را می گیرد و با او حرف می زند. مدام می گوید: «صدای مرا می شنوی، هادلی؟ صدای مرا می شنوی؟ من اینجا هستم، صدای مرا می شنوی؟» اما تنها پاسخی که می گیرد، صدای نفس های آرام و خسته هادلی ست. بعد یک روز هادلی آرام می گیرد و تنش سرد می شود و نگهبان تنها می ماند.

نگهبان با قبضه تفنگش درِ اتاق رئیس زندان را می زند. رئیس می گوید: «بیا تو». نگهبان می رود تو، می ایستد و کمی بعد می پرسد: «ببینم با هادلی چکار کردی؟» رئیس زندان می گوید: «من با هادلی چکار کردم؟ من کاری نکردم.» نگهبان داد می زند: «کردی! تا وقتی تو را ندیده بود، سالم بود. لابد چیزی گفتی یا کاری کردی.» رئیس زندان به نگهبان خیره می شود، بعد سرش را تکان می دهد: «تو نمی فهمی.» نگهبان می گوید: «بالاخره می فهمم. تو می گویی، من هم می فهمم.» تفنگش را بالا می آورد، می گیرد به طرف او. رئیس زندان می گوید: «بفرما شلیک کن. از من اما چیزی درنمی آوری. شلیک کن، تعارف نکن. فایده ای ندارد. کمکی بهت نمی کند.» انگشت نگهبان ماشه را می چکاند اما نمی تواند شلیک کند؛ ماشه گیر می کند. فحشی می دهد. دوباره ماشه را می کشد، دوباره و سه باره. رئیس زندان می خندد. می گوید: «کارت که تمام شد، اخراجی. موقع رفتن سلاحت را تحویل بده. کلید و کارت و یونیفورمت را هم تحویل بده.»

سوار اتوبوس که می شود، آرام می نشیند و از پنجره بیرون را نگاه می کند. مات و مبهوت به دنیا نگاه می کند. همه چیز از کنارش می گذرد، خاکستری و تخت. صدایی نیست، جز صدای موتور و جیرجیر صندلی اتوبوس لکنته. مسافری نیست. نگهبان تنهاست.

آن شب در رختخواب، نگهبان به سقف خیره می شود و سعی می کند اوضاع را راست و ریس کند. «من دیگر نگهبان نیستم.»؛ فکر می کند و مدام در ذهن خود مرور می کند. سعی می کند خود را چیز دیگری ببیند، توی کاری دیگر، اما فایده ای ندارد، به درد هیچ کار دیگری نمی خورد. آخرش مردی تنها را می بیند که تک و تنها روی تخت افتاده، در تاریکی اتاق. تک و تنها، نیمه شب. با خودش می گوید: «چه فایده؟ چه فایده؟» نگهبان بلند می شود. می رود سراغ کمد، درش را باز می کند. یونیفورم کهنه ای برمی دارد و به تن می کشد. از توی کشو تفنگی برمی دارد و بعد به سمت در می رود.
نگهبان توی خیابان های شهرِ خواب آلود راه می رود. همه جا و همه چیز متروک است. این جا و آن جا سایه هایی می بیند اما سایه ها در اصل چیزی نیستند. سرانجام نگهبان، خود را توی پارکی می بیند که وسط شهر است. پارک که نه، یک تکه لجن با چند درخت خشکیده و شکسته. نگهبان ایستاده به آسمان خیره می شود، به آسمان سرد خالی. ناگهان ابری می آید و ماه را می پوشاند. برگ های پژمرده در باد می رود.
نگهبان هفت تیرش را از غلاف درمی آورد. این تفنگ را سال های سال داشت. چقدر با آن شلیک کرده بود اما نه به هدف واقعی. هفت تیر را بالا می آورد و می چسباند به سرش. هیچ وقت حتی فکر چنین کاری را هم نکرده، هر چند حالا که به این جا رسیده این کار را می کند. لوله تپانچه را بر شقیقه اش می گذارد؛ سرد است، گردی سوراخ را حس می کند. به گلوله فکر می کند که آن تو، منتظر احضار است. انگشت نگهبان به ماشه می چسبد. همه چیز در درونش آماده فروپاشی است. یک باره دستی را روی بازوی خود حس می کند، دستی نرم اما محکم.
نگهبان هفت تیر را پایین می آورد. برمی گردد. می داند چه چیزی خواهد دید. توی تاریکی صورت زندانی فراری مرده را می بیند؛ هادلی.
هادلی می گوید: «خواهش می کنم، تفنگ را بده به من.» نگهبان بی چون و چرا می پذیرد. هادلی می گوید: «تو نباید این کار را بکنی، خطرناک است.» نگهبان با هادلی به زندان برمی گردد و در راهروی زندان قدم می زنند. نگهبان به هادلی می گوید: «این که سلول توست.» هادلی می گوید: «بله. تونل هم دارد.» هادلی وارد می شود، زانو می زند و به تاریکی خیره می شود. با خودش فکر می کند راه درازی ست اما آن قدرها هم دور نیست و می خزد توی تونل.
نگهبان می ایستد و مدتی مراقب است و بعد دور و بر را نگاه می کند. صبح که سروکله رئیس زندان پیدا می شود، از زندان اثری نیست.

پی نوشت ها :

* این داستان با عنوان «Hadely»، سال 2011 در مجموعه «Stories For Nighttim And Some For The Day» منتشر شده است.

منبع: همشهری داستان شماره 8