نویسنده: آیین نوروزی



 
امروز برای سومین بار بعد از آمدنِ عمه مریم و نوید با پدرم دعوا کردم. البته آنها دو هفته پیش برگشتند آمریکا و دعواهای ما هم ربطی به هیچ کدامشان ندارد ولی من مطمئنم که آمدن و رفتن آنها یک تأثیر غیرمستقیمی گذاشت. چون قبل از آن، کاری به کار هم نداشتیم. این بار اگر من جَنَم داشتم و از جایم تکان می خوردم، به زد و خورد هم می رسیدیم. من روی مبل دراز کشیده بودم و پدرم از پشت میز ناهارخوری داد می زد. قبل از شروع دعوا رفته بود آن جا که پایه یکی از صندلی ها را درست کند. عصبانی که شد صندلی را هل داد، طوری که صدایش توی همه خانه پیچید و آمد کنار مبلی که من رویش ولو شده بودم. آن موقع صورتش را ندیدم چون اگر می خواستم نگاهش کنم باید سرم را می چرخاندم؛ آن وقت فکر می کرد برایم مهم است که چه قیافه ای پیدا کرده و چقدر عصبانی است. البته مهم بود ولی همه اینها دو سه ثانیه بیشتر طول نکشید. من ترجیح دادم به جای این که سرم را بالا بیاورم و نگاهش کنم، به تلویزیون خاموش جلوی رویم خیره شوم. تا دو ثانیه قبلش وسط هر جمله ام دو تا فحش می گذاشتم (البته مخاطبش پدرم نبود) و حالا مثل یک آدم از همه جا بی خبر، رو به رویم را نگاه می کردم. گفتم الان یک سیلی می خورم اما نزد. فقط گفت: «حمال» و رفت سمت دستشویی. توی ماشین هم هر وقت بخواهد به راننده های دیگر فحش بدهد می گوید حمال. مطمئنم اولین فحشی بود که آن موقع به ذهنش رسید و بیشتر فکر نکرد تا چیز مناسب تری پیدا کند. دستشویی رفتنش هم مصنوعی بود. می خواست برود جایی که من جلوی چشمش نباشم. من هم خودم را از روی مبل جمع کردم و رفتم توی اتاق تا چند دقیقه دیگر که از دستشویی آمد بیرون، آن جا نباشم.
توی فامیل پدرم، مریم اولین کسی بوده که برای زندگی کردن رفته آمریکا. دختر خوش قیافه ای بوده و پسرِ دوست مادربزرگم توی آمریکا عکسش را می بیند، یعنی برایش پست کرده بودند و از همان جا اوکی می دهد. پدرم می گوید او اسم نوید را به مریم پیشنهاد داده تا روی پسرش بگذارد. مطمئنم پدرم آن موقع احساس می کرده بهترین سلیقه فامیل را دارد چون اسم من را شروین گذاشته بودند که در زمان خودش جدید و با کلاس بود. اسم برادرم یاسر است و اختلاف اسم ما فقط روندِ سطحی و غم انگیز پدر و مادرم را نشان می دهد. یاسر اوایل جنگ به دنیا آمده و من یک سال بعد از تمام شدن جنگ. توی این سال ها مریم فقط یک بار به ایران آمد و شوهرش را هم نیاورد. آن موقع من هفت ساله بودم و از همان فرودگاه که نوید را دیدم سعی کردم کاری کنم که از من خوشش بیاید. یادم مانده که وقتی عمه مریم را دیدم، به نظرم خوشگل ترین آدم دنیا آمد. مسلما این که از خارج می آمد توی نظرم تاثیر گذاشته بود. آن موقع به مادرم نگاه می کردم و تصور می کردم مریم جایش را گرفته. این کثیف ترین کاری بود که توی بچگی کردم. من تا به حال بچه ای را ندید ام که به نظرم پاک و معصوم برسد؛ اتفاقا چون عقلشان نمی رسد روی کارهایشان سرپوش بگذارند، بدجنسیِ ذاتی آدم ها را راحت تر می شود بینشان دید. نمونه اش، کوچک ترین پسرعمویم که سه ساله است و موقع سرسره سوار شدن به صورت بقیه بچه ها چنگ می کشد تا ازش جلو بزنند.
وقتی یک ماه پیش، مریم را دیدم، هیچ شباهتی با آن کسی که در هفت سالگی دیده بودم نداشت. مثل همه زن های پنجاه ساله بود، با این فرق که کمی لهجه پیدا کرده بود و موقع شنیدن حرف های بقیه مدام سرش را به نشانه تایید تکان می داد و می گفت: «آهان». پدرم هم وقتی با مریم و نوید حرف می زد لحن صدایش عوض می شد و یک جور لهجه پیدا می کرد. نمی دانم دست خودش بود یا نه. چند بار بهش گفتم که جلوی آنها این جوری حرف نزند. در این مدت هر کس نوید و مریم را می دید سعی می کرد از چند تا کلمه انگلیسی ای که بلد بود هر جور شده استفاده کند اما خود نوید خیلی خوب فارسی حرف می زد و نیازی به این کارها نداشت.
بعد از دعوای امروز، به فکرم رسید که از خانه بزنم بیرون ولی دیدم جایی برای رفتن ندارم. تا به حال یکی، دو بار رفته ام خانه رفیقم محسن. آن موقع قهر نکرده بودم، مثلا برای تفریح بود که اصلا هم خوش نگذشت. برادرش هر دو بار گوشه خانه افتاده بود و من را می پایید. یک بار هم جلوی چشم ما خودش را راحت کرد و پشت بندش گفت: «یه بویی می آد بچه ها، نه؟» و خندید. وقتی خندید همان لحظه مطمئن شدم که این صحنه تا آخر عمر جلوی چشمم خواهد ماند. چند وقت بعد هم همین آدم من را واسطه کرد تا توی مغازه پدرم کار کند. این شد که دیدم اگر بمانم خانه و از اتاقم بیرون نیایم بهتر است. یادم می آید ده سالم که بود یک نامه نوشتم که من از این جا رفتم و دیگر هیچ کدامتان من را نمی بینید. پدرم مغازه بود و مادرم هم نمی دانم کجا رفته؛ فقط می دانستم یاسر عصر از مدرسه برمی گردد. نامه ام را گذاشتم بالای آیفون که توی چشم باشد، خودم هم زیر میزی قایم شدم که مادرم آینه و شمعدان عروسی اش را رویش گذاشته بود. آن قدر آن جا ماندم تا پادرد گرفتم و آمدم بیرون. وقتی روی زمین ولو شده بودم یاسر رسید و اول از همه رفت سراغ غذا و نامه ام را ندید. بعد از مدرسه، فوتبال بازی کرده بودند و برای همین دیرتر آمده بود. نامه ام را از بالای آیفون برداشتم و چند روز بعد هم نیست و نابودش کردم. حالا یاسر در دانشگاه تیلورِ کوالالامپور مدیریت بازرگانی می خواند و هر هفته عکس های جدیدش را می گذارد روی فیس بوک. من تازگی ها کمتر سراغ فیس بوک می روم اما هر بار بروم عکس های جدید یاسر را می بینم. هر هفته آدم های جدید توی عکس هایش هستند، از دانشجوهای سبزه و قد کوتاه فیلیپینی گرفته تا اروپایی ها که نمی دانم چرا مالزی را برای درس خواندن انتخاب کرده اند. وجه اشتراک همه عکس ها خود یاسر است که با قد درازش گوشه عکس ایستاده. فکر کنم همیشه گوشه می ایستد که به مادرم بگوید وسط این خارجی ها ول نیست و فقط هم کلاسی هستند. مادرم هر دو روز یک بار به خوابگاهش زنگ می زند چند بار گفته باید کامپیوتر یادش بدهم که برای حرف زدن این قدر پول ندهد. یک بار هم عمه مریم و نوید با یاسر حرف زدند، پدرم گفت: «یاسرجان، مریم و نوید هم می خوان باهات حرف بزنن» و با این کار هر سه نفرشان را معذب کرد. نوید که اصلا یاسر را نمی شناخت. چون آخرین باری که به ایران آمده بود پنج سالش بود. این دفعه هم ازش می پرسیدند که یادش می آید آنها کی هستند؟ و نوید هم چند لحظه به طرف نگاه می کرد و بعد می گفت: «آره». اگر می پرسیدند: «خب تعریف کن چی یادت می آد؟» نوید دیگر حرفی نمی زد و سعی می کرد بخندد. من اولین کسی بودم که این سوال را کردم. گفتم: «نوید قیافه اون موقع من یادت هست؟» خودم هم چیز زیادی یادم نبود. هر چه هم یادم مانده بود به خاطر عکسی بود که مادرم زده به یخچال. آن جا من و نوید توی تراس خانه قبلی مادربزرگم به نرده ها تکیه داده ایم. یک دستم را گذاشته ام روی نرده ها و آن یکی را انداخته ام گردن نوید. من زل زده ام به دوربین اما نوید حواسش به جایی گوشه عکس است. به نظرم از همان عکس هم معلوم است که او برای تعطیلات به ایران آمده اما من همیشه این جا زندگی می کنم. برای او کلِ این سفر در عرض دو هفته تمام می شود و هیچ وقت هم چشمش به این عکس نخواهد افتاد اما مادرمن این عکس را به یخچال می زند و من هم، طوری به دوربین نگاه می کنم که انگار می خواهم هر جور شده آن موقعیت را ابدی کنم. فکر می کنم یک چیزهایی از همان روز در ذهنم مانده ولی شاید از روی عکس خیالبافی کرده باشم. به جز آن عکس، من هم چیزی از نوید یادم نبود. برای همین قبل از این که سوال کنم، خودم جواب را می دانستم و وقتی نوید گفت قیافه آن موقع من یادش مانده، پاپیچش نشدم.
اصلا در این دو هفته ای که نوید این جا بود، من مرام و منشش را درست نفهمیدم. بیشتر اوقات یک جا می نشست و هیچ کاری نمی کرد. تا کسی چیزی ازش نمی پرسید حرفی نمی زد، فقط بعضی وقت ها چیزهایی می گفت که مخاطبش خودش بود و قرار نبود هیچ کسی دیگری بشنود. مثلا بار اولی که دیدمش بعد از این که ناهار را خورد، زد روی شکمش و گفت: «خیلی غذا خوردم.» مطمئنم که این حرف، اگر برایش خنده دار نبود لااقل لذت بخش بود. آنها به چیزهای دیگری می خندند. ازش خواستم جوک بگوید و این را آن موقع فهمیدم با این حال رابطه اش با من بهتر از همه بود. یک بار هم من و محسن و نوید رفتیم رستوران که برای من یکی از بدترین روزهای سال بود. من نصف بد بودن آن روز را هم به پدرم ربط می دهم چون وقتی داشتم غذا می خوردم مدام به هیکلم فکر می کردم و اعصابم خرد می شد.
مهمترین چیزی که از پدرم به ارث برده ام چاقی است. وقتی درباره مشکلاتم با او فکر می کنم این اولین چیزی است که به ذهنم می آید؛ پدرم چاق است و این قضیه اصلا معذب یا نارحتش نمی کند. سه سال قبل مادرم از کیش دو تا شلوارک چهارخانه برایش سوغاتی آورد. هر روز وقتی می رسد خانه، یکی از این شلوارک ها را می پوشد و بدون این که لباس دیگری تنش کند روی مبل دراز می کشد.
البته فکر می کنم خیلی ها توی خانه شان همین طور لباس می پوشند ولی من به دیدن هیکل پدرم حساسیت پیدا کرده ام چون جلوی آینه که می ایستم شباهت باورنکردنی بدن خودم و پدرم را خیلی خوب می فهمم. یک زمانی مادرم هر جا می نشست می گفت: «شروین آب هم بخوره چاق می شه.» چند بار بهش گفتم این حرف را نزند تا آخر از سرش افتاد. وقتی بچه بودم پدرم توی مهمانی ها اگر روی فرم بود بعد از این که حسابی از فضایلم تعریف می کرد، می زد پشتم و می گفت: «تپلیش به من رفته ولی اونم می خواد عوض کنه.» به جای چاق می گفت تپل و بعضی وقت ها با نمک را هم به آن اضافه می کرد تا از بار سنگین ماجرا کم کرده باشد. من هیچ وقت نتوانستم چیزی را عوض کنم اما آن موقع پدر و مادرم امیدوار بودند. حتی تازگی ها مادرم دوباره غذای رژیمی درست می کند و هر سه نفرمان همان را می خوریم.
مادربزرگم از همان اول گفته بود یک روز کلِ فامیل یک جا جمع شوند و همه، مریم و نوید را ببینند چون نمی تواند غذا بپزد و خانه را جمع و جور کند. خانه مادربزرگم روز به روز کثیف تر می شود. عمه مریم که آمد، کارگر گرفت و اوضاع خانه بهتر شد ولی حالا دوباره مثل قبل شده. یک بار که رفته بودیم دیدنش (قبل از آمدن مریم و نوید) غذا و چایی را که خوردیم حوصله همه مان سر رفت. خود مادربزرگم گفت حتما باید بعد از ظهرها بخوابد و رفت توی اتاقش. مادرم همان جا روی مبل خوابید و پدرم هم رفت بیرون سیگار بکشد. من چند دقیقه آن جا نشستم، بعد رفتم توی یکی از اتاق ها که بخوابم. یک ربع روی تخت بودم و خوابم نمی برد. هوا گرم بود و صدای پنکه ی اتاق کناری هم اذیت می کرد. چند بار غلت زدم و آخر، سرم را چسباندم به دیوار تا خنک شوم. چون تخت کنار دیوار بود. همان موقع چشمم افتاد به کلاه فرانسوی چهارخانه ای که زیر تخت افتاده بود. یخ کردم. کلاهی بود که پدربزرگم همیشه می پوشید و حالا یک سال بعد از مرگش، من زیر تخت پیداش کرده بودم. دستم را بردم زیر تخت و یک مجله هم پیدا کردم. یک مجله جدول بود که پدربزرگم نصف جدول هایش را حل کرده بود، بعضی ها را هم نتوانسته بود تمام کند و چند خانه را باقی گذاشته بود. به خاطر دیدن آن صحنه تا چند روز حالم خراب بود. چیزی بود که برای کسی هم نمی توانستم تعریف کنم چون منظورم را نمی فهمید. همان موقع به ذهنم رسید خانه هایی را که پدربزرگم خالی گذاشته پر کنم، انگار با این کار به او ادای احترام می کردم ولی جواب بیشترشان را بلد نبودم و اصلا قدرت این را هم نداشتم که روی آن کاغذها چیزی بنویسم.
به هر حال، عموی بزرگ سالنِ یکی از تالارهای خیابان دماوند را رزرو کرد که مهمانی را در خانه کثیف مادربزرگم برگزار نکنند. پدرم خوشش نیامد که برادرش سر خود جایی را رزرو کرده و کل پول را هم خودش حساب می کند. اسم تالار، قصر شن های طلایی بود. توی آن راسته همه تالارها از این جور اسم ها دارند؛ مروارید سرخ، قصر ارکیده و... قصر شن های طلایی ساختمانی یک طبقه بود با نمای سیمانی که همه جای در و پیکرش با نور مخفی صورتی تزئین شده بود و یکی را هم با لباس انتظامات گذاشته بودند تا به مهمان ها خوشامد بگوید. با خودمان چهل نفر می شدیم. ما زودتر از همه رسیدیم آن جا که اگر کسی زود رسید تنها نباشد. هرکس که می رسید مشغول سلام و علیک با مریم و نوید می شد و کسی به من توجهی نمی کرد. بیشترشان را بعد از ختم پدربزرگم ندیده بودم. وقتی همه آمدند، موقع سفارش غذاها رسید. من زرشک پلو سفارش دادم، می دانستم بعد از مهمانی پدرم می گوید چرا باقالی پلو با ماهیچه نگرفته ام. فکر می کند چون پول غذا را یکی دیگر حساب می کند اگر ماهیچه نخورد ضرر کرده. نوید هم کباب کوبیده سفارش داد. وسط غذا پدرم مدام اصرار می کرد تکه ای از ماهیچه اش را توی ظرف نوید بگذارد. آخر هم همین کار را کرد. شام که تمام شد، از رستوران ظرف یک بار مصرف گرفتند که بقیه غذاها را ببرند. مادربزرگم داشت دو تا از نوشابه ها را توی کیفش جا می داد که نوید به من گفت: «تو آمریکا سیاه ها اینکار رو می کنن.» هیچ کس دیگری حرفش را نشنید. اگر برایشان تعریف می کردم حتما می خندیدند. نوید بدون این که بخواهد حرف های خنده دار زیاد می زد. من گفتم: «ولی این جا همه این کار رو می کنن.» بعد پرسیدم: «از سیاه ها بدت می آد؟» چند لحظه فکر کرد. انگار تا به حال این سوال برایش پیش نیامده، بعد گفت: «نه. ولی یه کم با بقیه فرق دارن.»
به نظر من مردمِ هر جا با بقیه جاها فرق دارند. خود نوید هیچ چیزش شبیه ایرانی ها نبود، من توی آن دو هفته، یک بار هم ندیدم نوید قوز کند، حتی وقتی خم می شد تا مثلا چیزی را بردارد بهترین زاویه را انتخاب می کرد انگار روی تک تک حرکانت بدنش کنترل کامل داشت. یک بار هم ندیدم پایش را تکان بدهد یا حرفی هیجان زده اش کند. نمی دانم مردم بقیه کشورها هم همین طورند یا نه ولی به هر حال مطمئنم کسی مثل نوید معنای خیلی از حرکات من را نمی فهمد. چند روز پیش سعی کردم مثل نوید هر کاری را با بیشترین دقت ممکن انجام بدهم. گفتم فقط باید کارهای ضروری را انجام بدهم. نفس کشیدم و با قدم های اندازه هم رفتم سمت یخچال تا پارچ آب را از توی یخچال بردارم و بعد توی یک لیوان جداگانه برای خودم آب بریزم. هیچ فایده ای نداشت چون چیزی که توی مغزم بود را هیچ جور نمی توانستم تغییر بدهم.
دو هفته پیش مریم و نوید برگشتند آمریکا و زندگی ما دوباره مثل قبل شد، با این تفاوت که همه حرکات پدرم روی اعصابم می رفت. مثلا تا قبل از آن، دقت نکرده بودم که همیشه غذایش را زودتر تمام می کند و بدون این که دست خودش باشد به بشقاب من و مادرم خیره می شود. از وقتی بیشتر به کارهای پدرم دقت کردم خود به خود رابطه ما بدتر شد اما دلیل اصلی دعوایمان چیز دیگری بود. دو روز پیش محسن برایم خبر آورد که پدرم یک بازاریاب استخدام کرده که پشت میز بنشیند و خودش هم حوصله کار کردن ندارد و بیشتر وقتش را به حرف زدن با همین آدم جدید می گذراند. این را برادرش بهش گفته بود، همان آدمی که آن روز توی خانه شان گفت: ««یه بویی می آد بچه ها، نه؟» و من برایش توی مغازه پدرم کار جور کردم. قبلا هم از این خبرها آورده بود، اما فقط در این حد که بازار گرمی پدرت را برای بعضی مشتری ها بیشتر است و این جور چیزها.
وقتی این را شنیدم بیشتر از هر چیز دلم برای مادرم سوخت. برای پدرم و حتی خودم هم تاسف می خوردم اما رویم نمی شد توی صورت مادرم نگاه کنم. نمی دانم چرا یاد چیزهایی می افتادم که مادرم با خمیرِ گلِ چینی درست کرده بود. یک سال پیش برای چند ماه رفت کلاس گل سازی و بعد هم ولش کرد. توی آن مدت دو تا مگنت درست کرد که هنوز هم روی یخچال، کنار عکس بچگی من و نوید است. یکی از مگنت ها یک سبد میوه است و آن یکی، یک دسته گل رز اما هر دو بیشتر شبیه توده های خمیری رنگ شده ای هستند که به یک آهن ربا چسبیده باشند. چند تا گل مصنوعی هم درست کرده و توی گلدانی روی میز پذیرایی گذاشته. جالب این جاست که مادرم هیچ وقت راجع به کلاسش حرفی نزد؛ حتی مگنت ها را هم به ما نشان نداد و فقط زدشان به درِ یخچال. فکر کردن به کلاس گل سازی مادرم به اندازه کافی حالم را گرفت ولی تیر خلاص را وقتی خوردم که بیرون بودم و دیدم مادرم بهم اسمس زده. نوشته بوده: «شروین کی می آیی خونه» جمله اش علامت سوال نداشت چون نمی دانست باید کدام دکمه را بزند تا علامت سوال بیاید روی صفحه. نمی دانم چرا این قضیه این قدر رفت روی مغزم. اگر کسی دور و برم نبود احتمالا همان جا گریه ام می گرفت. کارش این قدر معصومانه بود که ترجیح می دادم بمیرم ولی توی صورتش نگاه نکنم.
پدرم همه چیز را از بیخ و بن منکر شد. داد زد و گفت برادرِ محسن را اخراج می کند. گفت فقط یک بار با زن حرف زده و شرایط کار را بهش گفته است. صورتش قرمز شده بود. این مال همان موقعی است که داشت پایه مبل را درست می کرد و من روی مبل ولو شده بود. آن موقع طوری بود که نمی توانستم از جایم تکان بخورم. مطمئن بودم باید با پدرم دعوا کنم اما توان این را که از روی مبل بلند شوم نداشتم. یادم هست همان موقع فکر کردم اگر این اتفاق برای نوی افتاده بود چه کار می کرد؟ اصلا نمی توانستم بدانم. حتی حدس هم نمی توانستم بزنم.
منبع: همشهری داستان شماره 8