مردان شیشه ای
رفته رفته از شدت نور کاسته شد و مرد جوان سرانجام توانست چشمانش را باز کند. خود را درون یک محفظه عجیب و بزرگ دید که بیشتر به یک حباب عظیم الجثه شباهت داشت.
نویسنده: شاهین ارسالی
رفته رفته از شدت نور کاسته شد و مرد جوان سرانجام توانست چشمانش را باز کند. خود را درون یک محفظه عجیب و بزرگ دید که بیشتر به یک حباب عظیم الجثه شباهت داشت. نیم کره ای به رنگ سفید که هیچ دریچه و روزنه ای در دیواره ی داخلی آن مشاهده نمی شد. خواست سرش را به اطراف برگرداند اما نتوانست. دریافت او را در حالت ایستاده به یک دیوار یا ستون بسته اند. سعی کرد هرطور شده حرکتی کند ولی موفق نشد.
پس از مدتی کلافه شد و فریاد زد: اینجا کجاست؟ بلافاصله صدایی شنید: پس من تنها نیستم. صدای دیگری که به نظر زنان می رسید به گوش رسید: شما دو نفر کی هستید؟ مرد جوان که هر دو را از پشت سر شنیده بود با تعجب پرسید: اینجا چه خبر است؟ صدای دوم که به یک مرد مسن تعلق داشت گفت: من هم می خواهم همین را بپرسم، به راستی اینجا کجاست؟ زن پاسخ داد: ظاهراً ما را زندانی کرده اند. مرد جوان به رغم این که نمی توانست مخاطبان خود را ببیند گفت: فکر می کنم ما باید به سه نفر باشیم. اما چطور به اینجا آمده ایم؟ مرد مسن گفت: از همه عجیب تر این که چرا نمی توانیم همدیگر را ببینیم؟
مرد جوان باز هم تلاش کرد حرکتی کند ولی بی فایده بود. چشمانش را گرداند تا بتواند میدان دید بیشتری پیدا کند و به سختی توانست یال های حاشیه ی ستون را ببیند. فکری کرد و سپس گفت: اگر اشتباه نکنم هر یک از ما را به یک وجه از ستونی مثلث شکل بسته اند. زن گفت:آخر چرا؟ چه کسانی ما را به داخل این محفظه ی عجیب آورده اند؟ شما چه چیزی می دانید؟ پاسخ ها منفی بود. مرد جوان گفت: من که چیزی به خاطر نمی آورم. هنگامی که چشم باز کردم خود را در این حباب واره دیدم. شما چطور؟ چیزی به یاددارید؟ مرد مسن با بی حوصلگی پاسخ داد: من هم مثل شما. زن نیز گفت:انتظار بیشتری از من نداشته باشید، چون همین اتفاق برای من هم افتاد.
مرد جوان پرسید: شما فکر می کنید کجا هستم؟ زن جواب داد گمان می کنم ما زندانی یا گروگان باشیم. مرد مسن به میان حرفش دوید و گفت: اما اینجا به هرجایی شبیه است به جز زندان. مرد جوان گفت: شاید نوعی آزمایشگاه تحقیقاتی باشد. ولی سوال اساسی همان است که چه کسانی و به چه منظوری ما را در اینجا حبس کرده اند؟ و بدون شک نقطه مشترکی میان ما وجود دارد. زن با تأکید گفت: درست است. مرد جوان ادامه داد: دوستان در این شرایط باید به هم اعتماد کنیم. حالا بهتر است یکدیگر را بیشتر بشناسیم. من اریک(1) هستم. متعاقب آن زن گفت: نام من هم جاسمین(2) است. مرد مسن نیز خود را معرفی کرد و گفت: من هم بیل(3) هستم، و با عصبانیت ادامه داد: آخر تا کی باید در این حال باقی بمانیم؟ اریک با خونسردی گفت: باید کمی صبر کنیم و به خود مسلط باشیم. به هر حال آنهایی که ما را به اینجا آورده اند به سراغمان خواهند آمد.
جاسمین به آهستگی و نگرانی گفت: فقط امیدوارم نخواهند آسیبی به ما وارد کنند. بیل گفت: ببینید من به هیچ سازمان و گروهی وابسته نیستیم. تا به حال هم دست از پا خطا نکرده ایم. پس چرا باید از اینجا سردر بیاورم؟ اریک گفت: احتمالات زیادی وجود دارد همان طور که گفتم شاید اینجا یک آزمایشگاه سری باشد. جاسمین در جوابش گفت: می خواهی بگویی از ما به عنوان یک آزمودنی استفاده خواهند کرد. بیل پوزخندی زد و گفت: این دیگر غیر قابل تحمل است. اریک ادامه داد: امیدوارم این طور نباشد. حالا بهتر است همه با هم فریاد بزنیم ، شاید اعتنایی کنند. سپس هر سه یک صدا با هم فریاد زدند: آهای، کسی اینجا نیست؟ آهای... و چند مرتبه آن را تکرار کردند. دقایقی گذشت اما خبری نشد.
دوباره و این بار با صدای رساتری فریاد برآوردند ولی سودی نداشت. اریک گفت: ظاهرا بی فایده است، یا صدای ما را نمی شنوند؛ یا نمی خواهند که بشنوند؛ نباید انرژی خود را بیهوده تلف کنیم. جاسمین گفت: شاید قصد آنها آزار و شکنجه ی روحی ما باشد یا اگر خوش بینانه به قضیه نگاه کنیم می خواهند صبر و تحمل ما را بیازمایند. بیل به خشم آمد و فریاد زد: ای لعنتی ها، از جان ما چه می خواهید؟ اریک خطاب به بیل گفت: دوست من خودت را خسته نکن. این کار ثمری ندارد. و هرسه چند لحظه ساکت ماندند. تا این که جاسمین گفتم: من کارمند عالی رتبه شرکت تجاری هستم، نه از سیاست اطلاعی دارم و نه به مسائل سری علاقه مندم و حالا واقعا نمی دانم اینجا چه کار می کنم. بیل هم به بلافاصله گفت: من هم همین طور. من یک کارگر معدن هستم و تا به حال آزارم به کسی نرسیده است
و هیچ دلیلی پیدا نمی کنم که اینجا باشم. اریک هوشمندانه گفت: ظاهرا وجه اشتراک ما شغل و پیشه مان نیست چون من یک پزشک هستم. بیل گفت: قطعا این وجه اشتراک به سن و سال ما هم مربوط نیست. و جاسمین نیز گفت: همین طور به جنسیت مان.
چند لحظه هر سه سکوت کردند تا این که ناگهان صدایی توجه آنها را جلب کرد. هرسه ساکت شدند و گوش هایشان را تیز کردند. ناگهان بیل با خوشحالی گفت: هی، دستان من باز شد و پس از آن توانست خود را آزاد کند. اریک و جاسمین هم از ستون جدا شدند و سپس در برابر دیدگان حیرت زده شان ستون مثلث شکل به آرامی حرکت کرد و سرانجام به زیر زمین فرورفت و ناپدید شد. اریک نگاهی به بیل و جاسمین انداخت و گفت: خب حالا بهتر می توانیم تصمیم بگیریم. بیل گفت: چه سودی دارد؟ ما که نمی توانیم از این حباب عظیم خارج شویم. جاسمین به سرعت به سویی حرکت کرد و گفت: شاید جای امیدی باشد. سپس با دستانش به دیواره ی حباب واره فشار آورد و در همان حال شروع به حرکت در امتداد آن کرد و گفت: بدون شک از اینجا روزنه ای به بیرون وجود دارد، باید آن را پیدا کنیم.
وقتی به وضعیت عادی بازگشتند با حیرت به چیزی که در مقابل خود می دیدند خیره شدند. مردی با هیبت و چهره شگفت و منحصر به فرد در برابر آنها ایستاده بود. موهای سرش پرپشت و طلایی بود و چشمانی سبز و درخشنده و نگاهی نافذ و گیرا و البته ترس برانگیز داشت. قامت بلند و هیکل تنومندش واز همه بارزتر لباس های عجیب و غریبش بیشتر جلب توجه می کرد. نوار پارچه ای مخصوصی به پیشانی بسته بود. که چیزی شبیه چراغ درست در میان آن دیده می شد. با این حال هیچ شباهتی به مأمورینپس از مدتی کلافه شد و فریاد زد: اینجا کجاست؟ بلافاصله صدایی شنید: پس من تنها نیستم. صدای دیگری که به نظر زنان می رسید به گوش رسید: شما دو نفر کی هستید؟ مرد جوان که هر دو را از پشت سر شنیده بود با تعجب پرسید: اینجا چه خبر است؟ صدای دوم که به یک مرد مسن تعلق داشت گفت: من هم می خواهم همین را بپرسم، به راستی اینجا کجاست؟ زن پاسخ داد: ظاهراً ما را زندانی کرده اند. مرد جوان به رغم این که نمی توانست مخاطبان خود را ببیند گفت: فکر می کنم ما باید به سه نفر باشیم. اما چطور به اینجا آمده ایم؟ مرد مسن گفت: از همه عجیب تر این که چرا نمی توانیم همدیگر را ببینیم؟
مرد جوان باز هم تلاش کرد حرکتی کند ولی بی فایده بود. چشمانش را گرداند تا بتواند میدان دید بیشتری پیدا کند و به سختی توانست یال های حاشیه ی ستون را ببیند. فکری کرد و سپس گفت: اگر اشتباه نکنم هر یک از ما را به یک وجه از ستونی مثلث شکل بسته اند. زن گفت:آخر چرا؟ چه کسانی ما را به داخل این محفظه ی عجیب آورده اند؟ شما چه چیزی می دانید؟ پاسخ ها منفی بود. مرد جوان گفت: من که چیزی به خاطر نمی آورم. هنگامی که چشم باز کردم خود را در این حباب واره دیدم. شما چطور؟ چیزی به یاددارید؟ مرد مسن با بی حوصلگی پاسخ داد: من هم مثل شما. زن نیز گفت:انتظار بیشتری از من نداشته باشید، چون همین اتفاق برای من هم افتاد.
مرد جوان پرسید: شما فکر می کنید کجا هستم؟ زن جواب داد گمان می کنم ما زندانی یا گروگان باشیم. مرد مسن به میان حرفش دوید و گفت: اما اینجا به هرجایی شبیه است به جز زندان. مرد جوان گفت: شاید نوعی آزمایشگاه تحقیقاتی باشد. ولی سوال اساسی همان است که چه کسانی و به چه منظوری ما را در اینجا حبس کرده اند؟ و بدون شک نقطه مشترکی میان ما وجود دارد. زن با تأکید گفت: درست است. مرد جوان ادامه داد: دوستان در این شرایط باید به هم اعتماد کنیم. حالا بهتر است یکدیگر را بیشتر بشناسیم. من اریک(1) هستم. متعاقب آن زن گفت: نام من هم جاسمین(2) است. مرد مسن نیز خود را معرفی کرد و گفت: من هم بیل(3) هستم، و با عصبانیت ادامه داد: آخر تا کی باید در این حال باقی بمانیم؟ اریک با خونسردی گفت: باید کمی صبر کنیم و به خود مسلط باشیم. به هر حال آنهایی که ما را به اینجا آورده اند به سراغمان خواهند آمد.
جاسمین به آهستگی و نگرانی گفت: فقط امیدوارم نخواهند آسیبی به ما وارد کنند. بیل گفت: ببینید من به هیچ سازمان و گروهی وابسته نیستیم. تا به حال هم دست از پا خطا نکرده ایم. پس چرا باید از اینجا سردر بیاورم؟ اریک گفت: احتمالات زیادی وجود دارد همان طور که گفتم شاید اینجا یک آزمایشگاه سری باشد. جاسمین در جوابش گفت: می خواهی بگویی از ما به عنوان یک آزمودنی استفاده خواهند کرد. بیل پوزخندی زد و گفت: این دیگر غیر قابل تحمل است. اریک ادامه داد: امیدوارم این طور نباشد. حالا بهتر است همه با هم فریاد بزنیم ، شاید اعتنایی کنند. سپس هر سه یک صدا با هم فریاد زدند: آهای، کسی اینجا نیست؟ آهای... و چند مرتبه آن را تکرار کردند. دقایقی گذشت اما خبری نشد.
دوباره و این بار با صدای رساتری فریاد برآوردند ولی سودی نداشت. اریک گفت: ظاهرا بی فایده است، یا صدای ما را نمی شنوند؛ یا نمی خواهند که بشنوند؛ نباید انرژی خود را بیهوده تلف کنیم. جاسمین گفت: شاید قصد آنها آزار و شکنجه ی روحی ما باشد یا اگر خوش بینانه به قضیه نگاه کنیم می خواهند صبر و تحمل ما را بیازمایند. بیل به خشم آمد و فریاد زد: ای لعنتی ها، از جان ما چه می خواهید؟ اریک خطاب به بیل گفت: دوست من خودت را خسته نکن. این کار ثمری ندارد. و هرسه چند لحظه ساکت ماندند. تا این که جاسمین گفتم: من کارمند عالی رتبه شرکت تجاری هستم، نه از سیاست اطلاعی دارم و نه به مسائل سری علاقه مندم و حالا واقعا نمی دانم اینجا چه کار می کنم. بیل هم به بلافاصله گفت: من هم همین طور. من یک کارگر معدن هستم و تا به حال آزارم به کسی نرسیده است
و هیچ دلیلی پیدا نمی کنم که اینجا باشم. اریک هوشمندانه گفت: ظاهرا وجه اشتراک ما شغل و پیشه مان نیست چون من یک پزشک هستم. بیل گفت: قطعا این وجه اشتراک به سن و سال ما هم مربوط نیست. و جاسمین نیز گفت: همین طور به جنسیت مان.
چند لحظه هر سه سکوت کردند تا این که ناگهان صدایی توجه آنها را جلب کرد. هرسه ساکت شدند و گوش هایشان را تیز کردند. ناگهان بیل با خوشحالی گفت: هی، دستان من باز شد و پس از آن توانست خود را آزاد کند. اریک و جاسمین هم از ستون جدا شدند و سپس در برابر دیدگان حیرت زده شان ستون مثلث شکل به آرامی حرکت کرد و سرانجام به زیر زمین فرورفت و ناپدید شد. اریک نگاهی به بیل و جاسمین انداخت و گفت: خب حالا بهتر می توانیم تصمیم بگیریم. بیل گفت: چه سودی دارد؟ ما که نمی توانیم از این حباب عظیم خارج شویم. جاسمین به سرعت به سویی حرکت کرد و گفت: شاید جای امیدی باشد. سپس با دستانش به دیواره ی حباب واره فشار آورد و در همان حال شروع به حرکت در امتداد آن کرد و گفت: بدون شک از اینجا روزنه ای به بیرون وجود دارد، باید آن را پیدا کنیم.
هرسه مشغول جست و جو شدند تا این که ناگهان تاریکی همه جا را فرا گرفت. همگی بی اختیار ایستادند و سکوت سیاهی آنها را برجا میخ کوب کرد. لحظاتی به همین منوال سپری شد تا این که دوباره نور شدیدی ظاهر شد به طوری که با دستانشان جلوی چشمان خود را گرفتند.
وقتی به وضعیت عادی بازگشتند با حیرت به چیزی که در مقابل خود می دیدند خیره شدند. مردی با هیبت و چهره شگفت و منحصر به فرد در برابر آنها ایستهرسه مشغول جست و جو شدند تا این که ناگهان تاریکی همه جا را فرا گرفت. همگی بی اختیار ایستادند و سکوت سیاهی آنها را برجا میخ کوب کرد. لحظاتی به همین منوال سپری شد تا این که دوباره نور شدیدی ظاهر شد به طوری که با دستانشان جلوی چشمان خود را گرفتند.زندان یا متصدیان آزمایشگاه های تحقیقاتی نداشت. هرسه نفر با چشمانی متحیر و دهانی باز مرد را مناظره می کردند. پس از لحظاتی مرد چند قدمی جلوتر آمد و با صدایی بلند و رسا رو به محبوسین گفت: من مأموریت دارم تا شما زمینی ها را به سیاره ی خودمان ببریم.یان تمام انسان ها انتخاب شده اید و باید همراه ما بیایید. جاسمین با ناباوری پرسید: اگر شما زمینی نیستید پس چگونه به زبان ما سخن می گویید؟ مرد پاسخ داد: این را به زودی خواهید دانست.
اریک خواست چیزی بگوید که به ناگاه متوجه شد چراغ روی پیشانی بند مرد در حال چشمک زدن است. مرد صداهای خاصی از خود درآورد و در همین حال چند بوق کوتاه شنیده شد و پس از چند لحظه دوباره ناگهان تاریکی بر فضای داخل حباب واره مستولی شد و سکوتی وهم انگیز همه جا را فراگرفت. این وضعیت چندان به طول نینجامید و اندکی بعد روشنایی حکم فرما شد اما اثری از آن مرد نبود. بیل با لکنت گفت: آیا اینها را در خواب می بینم؟ جاسمین هم حرف او را دنبال کرد و گفت: درست مثل یک کابوس است. اریک هم که به نقطه ای خیره شده بود با تأنی خاصی گفت: شاید هم واقعی باشد و سپس سرش را تکان داد. ناگهان بیل به سویی اشاره کرد و گفت: آنجا راببینید! دریچه ای در دیوار حباب واره در حال بازشدن بود. هرسه به دریچه نزدیک شدند و نمایی از فضای بی کران آسمان شب در برابرشان پدیدار شد. همان طور که به فضای تاریک بیرون نگاه می کردند ناگهان رنگ رخساره شان پرید و از دیدن سیمای آنچه که به مرور وضوح بیشتری می یافت متحیر شدند. جاسمین در حالی که حیرت در چشمانش موج می زد گفت: خدای من! این زمین است . بیل با ناباوری گف: نه نه، اشتباه می کنی این زمین نیست. شاید کره ی ماه باشد. اریک که قطرات عرق از پیشانیش سرازیر شده بود گفت: خودش است و در ادامه تأکید کرد: این همان تصویری است که همیشه از زمین دیده ام. سپس افزود: باورش مشکل است ولی فکر کنم باید بپذیرم که ادعای آن مرد درست است. هرگز او را از یاد نخواهم برد. آن قامت بلند و آن چشمان سبز و وحشی هیچ گاه از خاطرم محو نمی شوند. او نمی تواند یک انسان باشد. بیل گفت: من که هنوز باور نمی کنم. جاسمین همچنان که به منظره ی بیرون چشم دوخته بود گفت: اگر فرض کنیم چنین باشد پس اینجا کجاست؟ اریک پاسخ داد: نمی دانم شاید یک سفینه ی فضایی باشد. بیل فکری کرد و گفت: من آن قدر ساده لوح نیستم که به راحتی این چیزها را باور کنم، شما را نمی دانم. اریک گفت: وقتی حوادث این چند ساعت را دوباره در ذهنم مرور می کنم به نتیجه ای جز آن که گفتم نمی رسم. در ضمن مگر خبرهای ماه های اخیر و تیتر درشت روزنامه ها را فراموش کرده اید. مدت ها بحث اشیای پرنده ی ناشناس و گوی های نورانی نقل محافل بود. جاسمین در تأیید این کلام اریک گفت: آری من هم به خاطر دارم، بیل با خنده گفت: با این حال من تا شواهد بیشتری نبینم این موضوع را باور نخواهم کرد. من مطمئنم او مثل ما انسان بود و داشت نقش بازی می کرد. جاسمین گفت: بهتر است به جای این حرف ها به فکر خلاص شدن از این وضعیت وحشتناک باشیم. سپس در حالی که به منظره ی دور دست زمین می نگریست ادامه داد: اول بایستی سعی کنیم از این حباب واره ی لعنتی خارج شویم. اریک گفت: اگر موفق شوم از اینجا بیرون برویم آنگاه در شرایط بدتری قرار خواهیم گرفت. به علاوه فراموش نکنید که ما تحت کنترل آنها هستیم و ما را تعقیب خواهند کرد. جاسمین با شنیدن این جمله رفت و گوشه ای و زانوهایش را بغل کرد و به فکر فرو رفت.
لحظاتی در سکوت گذشت تا این که اریک متوجه اشک های جاسمین شد. بیل هم سخت در افکار خود غوطه می خورد. اریک هم ساکت بود و چیزی نمی گفت تا این که بالاخره به حرف آمد: همیشه در دوران کودکی به فضا و فضانوردی علاقه داشتم و وقتی با هم بازی هایم مشغول بازی می شدم یک نفر از ما نقش آدم فضایی ها را به عهده می گرفت، آن وقت همه می خندیدیم و شاد می شدیم ولی هرگز تصور نمی کردیم این بازی کودکانه روزی رنگ واقعیت به خود بگیرد. جاسمین هم با پوزخندی گفت: همین چند ماه پیش بود که برای فرزندم اسباب بازی یک موجود فضایی را خریدم ولی حالا خودم بازیچه ی دست آنها شده ام. خیلی مضحک است نه؟ سپس خنده ی تلخی بر لبانش نشست و دوباره به نقطه ای خیره شد.
در همین مواقع ناگهان صدایی شبیه به صدای باز شدن یک در آهنی بزرگ به گوش رسید قسمتی از دیواره ی حباب واره به شکل یک شکاف باز شد و به تدریج بزرگ و بزرگتر شد تا سرانجام یک دهانه به وجود آمد. هرسه با نگرانی به آن چشم دوختند و و اکنشی نشان ندادند و تا این که اریک به سمت دهانه حرکت کرد و نگاهی به داخل آن انداخت و گفت: این یک دالان است و سپس به درون آن پا گذاشت. بیل و جاسمین هم به دنبال او وارد شدند. چیزی نگذشت که صدایی از پشت سرشان شنیدند و متعاقب آن دهانه بسته شد. هرسه به راه افتادند. مسافت زیادی را طی نکرده بودند که به انتهای دالان رسیدند . راه توسط یک دریچه ی بسته مسدود شده بود.
بیل با ناراحتی گفت: حالا نه راه پس داریم و نه راه پیش! در همین حین دریچه باز شد و در برابر دیدگانشان حباب واره بسیار بزرگتری پدیدار شد. یکی پس از دیگری به درون حباب واره پا گذاشتند. نخست چند نفر شبیه مرد عجیب را دیدند که با لباس هایی متحد الشکل در چند نقطه ایستاده و مشغول انجام کارهایی بودند. در میان حباب واره دستگاه عجیبی دیده می شد. درست در وسط دستگاه، جسمی به شکل مارپیچ و به رنگ ارغوانی داخل یک حفاظ شفاف به چشم می خورد. در پایین دستگاه هم یک حفاظ کوچک تر قرار داشت و دورن آن انسانی دیده می شد که الکترودهایی به سر و بدنش متصل شده بود. در این هنگام متوجه حضور مرد عجیب شدند.
مرد به آنها نزدیک شد و گفت: ما تمام اطلاعات فیزیولوژیک بدن شما را از این طریق به دست آوردیم. اکنون ما به خوبی می دانیم ساختمان مغز شما چگونه است، چگونه فکر می کنید، می بینید، می شنوید و عمل می کنید، حتی زبان، واژه ها و نوع گویش شما و ساز و کار آن را از اطلاعات داخل مغز این انسان و چند انسان دیگر استخراج کردیم و حالا می توانیم مانند شما صحبت کنیم. و پس از مکثی ادامه داد: شما زمینی ها موجودات بسیار عجیبی هستید. شما انسانها و سایر موجودات زمینی از عنصر کربن ساخته شده اید و این برای ما بسیار شگفت آور است. موجوداتی با پایه ی حیات کربنی!
اریک با تعجب پرسید: مگر شما از چه عنصری ساخته شده اید؟! مرد عجیب پاسخ داد: از عنصری بسیار با ارزش تر و مهم تر. ما از سیلیسیم(4) ساخته شده ایم. در واقع سلول های زنده ی بدن ما بر اساس سیلیسیم شکل گرفته اند. اریک گفت: چنین چیزی امکان ندارد. حیات فقط به یک شکل می تواند وجود داشه باشد. مولکول های زیستی تنها بر پایه ترکیبات کربنی پایدارند و شکل دیگری از آنها متحمل نیست.مرد عجیب در پاسخ گفت: شاید روی سیاره شما این طور باشد اما در جایی که ما پا به عرصه ی وجود گذاشته ایم شرایط متفاوت است. ما هم مثل شما احساس داریم، می اندیشیم، درک می کنیم و بسیاری از اعمال حیاتی شما را انجام می دهیم. حیات و زندگی آن چیزی نیست که شما تصور می کنید.
مرد عجیب لحظه ای سکوت کرد و سپس این طور ادامه داد: ما دانستیم شما برای تغذیه و تأمین انرژی خود ار سایر جانداران سیاره ی خود استفاده می کنید. در اصل تمام غداهای شما حاوی کربن هستند. در صورتی که ما برای ادامه ی زندگی ازموادی که سیلیسیم دارند تغذیه می کنیم. سپس به سویی حرکت کرد و از داخل جعبه ای که در یک گوشه قرار داشت دو تکه از جسمی شفاف و بزرگ برداشت و پیش آمد و در مقابل نگاه متعجب اریک و همراهانش یکی از آنها را در دهان گذاشت و بلعید و دیگری را به دست اریک داد. اریک نگاه دقیقی به جسم شفاف انداخت و پس از چند لحظه روبه بیل و جاسمین گفت: این نوعی سیلیکات است. مرد عجیب گفت: ما در تحقیقات مان به منابع غنی سیلیس در سطح کره ی خاکی شما پی بردیم. در واقع دومین عنصر فراوان در پوسته ی سیاره ی زمین سیلیسیم است و این منبع خوبی برای تأمین نیازهای ماست.
اریک روبه مرد عجیب کرد و پرسید: شما چگونه به وجود کره ی زمین پی بردید؟ مردعجیب با اشاره دو نفر از افرادش را فراخواند و با صدا و حرکات خاصی با آنها ارتباط برقرار کرد. پس از لحظاتی آن دو نفر رفتند و از حباب واره خارج شدند و پس از دقایقی بازگشتند و دو جعبه ی کوچک را همراه آورند و در برابر حاضران ایستادند. مرد عجیب گفت: ما به در خواست خودتان آمدیم! اریک با نگاهی متحیر به بیل و جاسمین نگریست و سپس از مرد عجیب پرسید: منظورتان چیست؟ مرد عجیب پوزخندی زد و از داخل یکی از جعبه ها تکه فلزی را بیرون آورد و آن را در برابر چشمان شگفت زده ی آنها گرفت. بر روی فلز که بسیار کهنه و پوسیده به نظر می رسید نوشته شده بود:"درود بر ساکنان هوشمند سایر کرات عالم" سپس مرد عجیب تعدادی عکس را به آنها نشان داد. عکس ها شامل تصاویری از چهره نژادهای مختلف انسان بودند. اریک با لکنت و بریده بریده گفت: این ها چیستند؟ مرد عجیب پاسخ داد: ما در کاوش های فضایی خود به وسیله ای کوچک که در فضا سرگردان بود برخوردیم و متوجه شدیم آن جسم فضاپیمایی از سوی یک تمدن هوشمند است. در بررسی های بعدی این مدارک را از داخل آن یافتیم؛ این نوشته که پیام شما زمینی ها بود و عکس هایی که برای شناساندن خود داخل فضاپیما قرار داده بودید. ما پی بردیم آن فضاپیما سالیانی پیش از نقطه ای دور دست در کهکشان حرکت کرده و با سیر مسافت زیادی به قلمروی ما رسیده بود.
اریک، جاسمین و بیل هرسه حیرت زده به فکر فرورفته بودند تا این که اریک گفت: گمان کنم این موضوع حقیقت داشته باشد. تا آنجا که من می دانم در سال 1977 فضاپیمای وویجر(5) با همین مشخصات زمین را ترک گفت تا شاید روزی به دست موجودات هوشمند برسد و پس از مدتی مکث ادامه داد: و حالا این اتفاق افتاده است. جاسمین با ناامیدی پرسید:حالا چه خواهد شد؟ واریک پاسخ داد: نمی دانم...
پی نوشت ها :
1-Eric
2-jasmine
3-Bill
4-Silicon
5-Voyager
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}