تارای سفید
خاله بدری، با این که چهل و یک سال از سنش میگذشت، یک دختر بچه بود - زن کودک - ظریف و شیرین و دوست داشتنی. به آسانی گریه میکرد، به آسانی میخندید، و مهربانیاش حد و
نویسنده: گلی ترقی
خاله بدری، با این که چهل و یک سال از سنش میگذشت، یک دختر بچه بود - زن کودک - ظریف و شیرین و دوست داشتنی. به آسانی گریه میکرد، به آسانی میخندید، و مهربانیاش حد و اندازه نداشت. عاشق طبیعت بود. گلهای باغچه را آن قدر محکم ماچ میکرد که پرپر میشدند یا به پرنده های کوچک آن قدر غذا میداد که شکمشان درد میگرفت و از حال میرفتند. اندازه سرش نمیشد. بعد از ظهرهای داغ تابستان که آتش از آسمان میبارید، مینشست زیر آفتاب و کیف میکرد، و زمستانهای یخبندان، بدون چتر و بارانی، زیر برف و باران راه میرفت. اما از همه کارهایش عجیبتر عشقی بود که به کریم پاشا، شوهرش داشت. کریم پاشا شکل دیو بود و من اگر در تاریکی شب به او بر میخوردم، جیغ میکشیدم. چشمهایش زیادی سیاه و براق بود و یک خروار موی فلفل نمکی و سبیلی کلفت داشت. شانههایش پهن بود و قدش به بالای در میرسید. خاله بدری جلوی همه دستهای گنده و سبیلهای تابدار او را میبوسید. زنهای مسن فامیل سرشان را تکان میدادند و مردهای محترم خانواده خوششان نمیآمد ولی خب، میگذاشتند به حساب این که کریم پاشا خارجی است و خاله بدری عقل سالمی ندارد.
کریم پاشا متولد استانبول بود و بیشتر عمرش را در قفقاز و گرجستان و مسکو گذرانده بود. مهمانیهای بزرگ میداد و بزرگ ترین تفریحش شکار قرقاول و پرنده های کوچک بود، حیوانات بسیار بی خطر و لذیذی که به محض شکار کباب میشدند و استخوانهایشان هم بلعیده میشد. ماهی یک بار همه خانواده، از بزرگ و کوچک گرفته، در مراسم شکار کبک و بلدرچین شرکت میکردند، مراسمی که بیشتر شبیه به پیک نیک و خوشگذرانی سیزده بدر بود. صبح زود حرکت میکردیم، با سه یا چهار تا ماشین پر از زن و مرد و بچه و آشپز و دیگ و قابلمه. دایی همایون تنها کسی بود که همراه ما نمیآمد. میرفتیم سمت شمال، نمیدانم کجا. بزرگترهای فامیل روی فرش و پتو زیر درختها مینشستند و چرت میزدند. خال بدری شلوار مردانه میپوشید و کلاه لبه دار سرش میگذاشت. سیگار از گوشه لبش نمیافتاد. از همه آنهایی که برای تفریح و پرخوری آمده بودند، فاصله میگرفت. میایستاد پشت درختی تنومند و به نقطه ای دور خیره میشد. من که از بچگی با او بزرگ شده بودم، فکرهایش را میخواندم و میدانستم که غرق در داستانهای خیالی خودش است. این خاله میبایست نویسنده یا هنرپیشه سینما میشد. بچه نداشت و کریم پاشا عاشق بچه های فامیل بود. البته من سوگلی بودم و خاله بدری من را از مادرم دزدیده بود. به سفر خارج هم که میرفت من را همراه خودش میبرد. از در دبیرستان که بیرون میآمدم، میدیدم خاله بدری پشت فرمان ماشین نشسته و منتظر است. شبیه پسربچه ای لاغر و خوشگل بود با مژه های بلند و نگاهی باهوش و بازیگوش. زیباییاش با نگاه اول به چشم نمیآمد. میبایست آن را کشف کرد، ذره ذره، در طول زمان. آنهایی که او را نمیشناختند فکر میکردند کمی خل و چل است و آنهایی که او را میشناختند برایش میمردند، مثل کریم پاشا، مثل من، مثل دایی همایون.
من میان خانه خاله بدری و خانه دایی همایون میچرخیدم و جای معین و مستقلی نداشتم. پدرم سالها پیش در گذشته بود و زندگی بدون او مشکل بود. مانده بودیم بدون سرپرست و بی پول. خانه مان را مفت فروختیم و به خانه نسبتاً بزرگ دایی همایون پناه بردیم. سه نفر بودیم: من و مادر و مادربزرگ. دایی همایون سالها در هند زندگی کرده بود، گیاهخوار بود و عقاید خاص خودش را داشت. شرط اولش این بود: با خودتان چیزی نیاورید. اسباب و اثاثِ زیادی را بریزید دور. در این خانه پختن گوشت حیوانات قدغن است، باید غذایی ساده بخورید - سبزیجات، میوه، نان و پنیر و گردو.
مادربزرگ اعتراض کرد: «غلط کردی. مگه ما جوکی هستیم؟ بفرما رو سیخ و میخ هم بخوابیم. من این حرفا سرم نمی شه. عادت دارم رو تخت گرم و نرم خودم بخوابم. کمرم درد می کنه. نهار هم باید گوشت و ماهی بخورم. دستور دکتره.»
دایی مهربان بود و آرام حرف میزد. «گوشت وارد این خانه نمی شه.»
مادربزرگ جواب داد: «مگه این جا سرباز خونه س؟ اگر هم سرباز خونه س من فرمانده کلم و تو هم، پسر عزیزم، سرباز صفری.»
من حرفی نداشتم، چون میخواستم هر چه زودتر فرار کنم و خودم را به خانه خاله بدری برسانم. مادر هم روزی ده جور قرص خواب و اعصاب میخورد و برایش فرق نمیکرد کجاست. اگر هم روی زمین دراز میکشید، خوابش میبرد و هر چه جلویش میگذاشتند میخورد.
دایی همایون، طبقه بالا با خدمتکارش حاجی زندگی میکرد. اتاقش پر از کتاب بود و بوی عود میداد. لباس سفید هندی میپوشید و موی بلند فلفل نمکیاش را پشت سر جمع میکرد. از لباسهای هندی یکی، دو دست هم به حاجی داده بود. او هم بالاتنه هندی را با شلوار کردی به تن میکرد، لخ لخ کنان دور اتاقها میچرخید، و با دستمالی چرک گرد و غبار میز نهار خوری و دسته صندلیها را میگرفت. گوشهایش هم سنگین شده بود و هر چه میگفتیم عوضی میفهمید و جوابی پرت و پلا میداد. تنها موجودی که زبان او را میفهمید جیمی سگ بزرگ و پشمالوی دایی بود که با نگاه و تکان دادن دم و زوزه های خفیف با حاجی حرف میزد و حاجی هم زبان او را میفهمید.
تشک مادربزرگ را توی اتاق نشیمن انداخته بودیم. جایش را دوست نداشت و هر شب داد میکشید: «حاجی، احمق، برو تخت منو وردار بیار.»
حاجی میپرسید: «چیزی لازم دارین؟» و مادربزرگ از کوره در میرفت. نمیتوانست درست بایستد. سمت چپ بدنش نیمه فلج بود. تکیه میداد به دیوار و لبه میز را میچسبید.
شب اولی که در خانه دایی مستقر شدیم، بدتر از بچه ای دو ساله شده بود. من و دایی زیر بغلش را گرفتیم و به زور و زحمت وادارش کردیم روی تشک بنشیند. زیر بار نمیرفت.
داد کشید: «ولم کنین،» و گوش دایی را پیچاند، تقلا میکرد و نزدیک بود دایی همایون را که به لاغری مرتاضی هندی بود، معلق کند.
داد کشید: «آخ، همایون. از دست تو به کی شکایت کنم؟»
«مرتاض شدنت چی بود؟ مرده شور هندُ ببرن. پدرت از غصه دق کرد. میخواست حقوق بخوونی وکالت کنی. رفتی موندی هند علف خوار شدی. دیدی چه ریختی شدی؟ عین یه گوساله مردنی.»
حاجی عصای مادربزرگ را کنار او گذاشت و اولین ضربه عصا به قوزک پایش خورد. حاجی انتظار این ضربه را نداشت. به خودش پیچید و با دهانی نیمه باز و نگاهی گیج به دایی خیره شد.
مادربزرگ گفت: «چشمت کور!» عصایش را کنار تشکش گذاشت، چشمهایش را بست و از حال رفت.
خانه خاله بدری، برعکس خانه دایی، پر از سر و صدا و حرف و خنده بود. کریم پاشا، زیر دوش یا هنگام تراشیدن ریش، با صدایی بلند شبیه به خواننده اپرا، آواز میخواند و خانه خاله بدری هم، به محض بیدار شدن، رادیوی کوچکش را روشن میکرد و خنده های شیرینش، همراه با آهنگی که از رادیو پخش میشد، توی اتاقهای خانه میپیچید.
از اول صبح زنگ در را می زدند و رفت و آمدها شروع میشد. یک عده برای صرف صبحانه میآمدند، یک عده برای خوردن نهار. بیشترشان هم تا شب میماندند.
خاله بدری از کنار کریم پاشا تکان نمیخورد و مثل سایه همه جا دنبال او بود. سر میز نهار کنار او مینشست و لیوانش را پر از آب یا شربت میکرد. نمکدان یا کاسه ماست و ظرف ریحان را جلوی دستش میگذاشت و سرش را به شانه او میچسباند.
عشق خاله بدری به کریم پاشا برای همه معما بود. هیچ کس نمیفهمید خاله بدری در این مرد ترک تنومند چه میبیند. من که با او زندگی میکردم، از همه بیشتر شاهد علاقه عجیب و غریب او به شوهرش بودم. میدیدم خاله بدری چطور صبحها خواب آلود و پا برهنه تا در گاراژ دنبال او میرفت، دست و گونه او را میبوسید و تا دور شدن کادیلاک آلبالویی کریم پاشا از جایش تکان نمیخورد. بعد برمیگشت توی رختخواب و میخوابید، یا کتاب میخواند. غروب، نزدیک به آمدن کریم پاشا، با عجله، لباسهایش را عوض میکرد، سنجاقی کنار چتر زلفش میزد، لبهایش را سرخ میکرد و با صدای بوق هر ماشینی از دور، از جایش میپرید، سرش را از پنجره بیرون میبرد، خم میشد و ته خیابان را دید میزد.
کریم پاشا دیو مهمان نواز و دست و دلبازی بود. اغلب با هفت هشت مهمان، به اضافه چند صندوق میوه و تعدادی جعبه شیرینی، از راه میرسید. مهمانها که مخلوطی از ایرانی و ترک استانبولی و قفقاز و گرجی بودند، زن و مرد و پیر و جوان، تا سه صبح بازی میکردند، میبردند و میباختند، و وقتی آخرین دسته پول و آخرین بسته سیگارشان تمام شده بود، میرفتند.
یک سال پیش از انقلاب بود. شهر ناآرام بود و نفسی تب آلود توی کوچهها میچرخید. پیاده رویهای خیابانی و شعارهای مرگ بر شاه شروع شده بود. کریم پاشا نگران بود اما به روی خودش نمیآورد. مدام پای تلفن بود و با خارج حرف میزد. شبها دور رادیوی بزرگ او جمع میشدیم و به اخبار بی بی سی گوش میدادیم. خاله بدری همچنان بی خیال بود و باورش نمیشد که ورق برگشته و قطار سرنوشت از راه همیشگیاش منحرف شده است. آنها که برای قمار و خوشگذرانی به خانه کریم پاشا میآمدند، به تدریج متوجه وخامت اوضاع شدند و مهمانیهای بزن و بکوب جای خود را به بحثهای سیاسی داد و بحثهای سیاسی به تدریج تبدیل به ترس و سکوت شد. کریم پاشا تصمیم گرفت خاله بدری را بردارد و برگردد به استانبول.
خاله بدری سِرتق و لجباز بود. گفت: «من نمی آم. محاله. من عاشق ایرانم. ترکی بلد نیستم.»
کریم پاشا دست و صورت خاله را بوسید. گفت: «چند ماه می مونیم. اوضاع که آروم شد، برمیگردیم.»
خاله گفت: «نمی آم، خونه و زندگی من این جاست.»
کریم پاشا وقتی عصبانی میشد، دستهایش را پشت کمرش میگذاشت و قدم میزد. گردنش سرخ میشد و سبیلهایش رشد میکرد.
گفت: «بسیار خب، خودم تنها می رم.»
خاله به گریه و زاری افتاد، ملافه را روی صورتش کشید و اعتصاب غذا کرد. کریم پاشا با این که تحمل دیدن اشکهای خاله بدری را نداشت، نمی توانست عقب نشینی کند. محکم پای حرفش ایستاده بود. خاله بدری خودش را لوس کرد، خندید، آواز خواند، ادا درآورد و دید که شوهر محبوبش، مثل مجسمه ای سنگی، بی حرکت نشسته و ابروهای سیاهش را در هم کشیده است. ناچار تسلیم شد و رضایت داد. قرار شد کریم پاشا جلوتر برود، ترتیب کارها را بدهد، و خانهاش را برای آمدن خانم زیبای ایرانیاش آماده کند.
این اولین بار بود که خاله بدری از کریم پاشا دور میشد. گفت: «خداحافظی دوری می آره. می آم تا دَم در، مثل هر روز که می ری سر کار. حرف رفتنو نزن. بگو غروب زود برمیگردم.»
اما طاقت نیاورد. دوید توی کوچه. جلوی ماشین کریم پاشا را گرفت. در عقب آن را باز کرد و پرید توی ماشین. دستش را انداخت دور گردن کریم پاشا. ولکن او نبود. همسایهها از پشت پنجره نگاه میکردند و راننده کریم پاشا سرش را انداخته بود زیر.
ننه خانم، خدمتکار خانه، با یک جلد قرآن کریم و یک کاسه آب کنار در ایستاده بود.
گفت: «خانم جان، دو روز دیگه خودت می ری، این کارها چیه؟» و بازوی خاله بدری را چسبید. به هر مکافاتی بود، دو نفری او را از ماشین بیرون کشیدیم. کریم پاشا در ماشین را با عجله بست، رانندهاش گاز داد و کادیلاک آلبالویی در یک چشم به هم زدن ناپدید شد.
روز بعد کریم پاشا تلفن کرد و مدتها با خاله بدری حرف زد. او را خنداند و توانست اخمهایش را باز کند. روز بعد هم زنگ زد، هم صبح و هم عصر.
خاله بدری خودش را برای رفتن آماده میکرد و هزار جور نگرانی داشت: عتیقه های قدیمی کریم پاشا و قالیچه های ابریشمی او را ببرد یا بگذارد؟ حقوق آشپز و باغبان و کلفت پیر خانه را چطوری هر ماه بپردازد؟ مانده بود کدام لباس و کفش و کلاه و کت و پالتو و پیراهن مهمانی را انتخاب کند؟ نگرانیهایش برای چیزهای کوچک بود و از فردایش خبر نداشت. روز سوم خبری از کریم پاشا نشد. همین طور روز بعد و روزهای پنجم و ششم.
زنی ارمنی، هفته ای یک بار برای اتوکشی میآمد، ناخنهای خاله بدری را درست میکرد، لاک میزد و صورتش را بند میانداخت. فال قهوه هم میگرفت.
خاله بدری دست به دامن او شد. فنجان قهوهاش را سر کشید، دمر کرد و جلوی او گذاشت. خانم ارمنی نگاهی به داخل فنجان انداخت و لبهایش را به هم فشرد. فنجان را با دست کنار زد و از جایش بلند شد.
گفت: «امروز خستهام. چشمم خوب نمی بینه. باشه دفعه دیگه.»
خاله بدری ولکن نبود. حدس زده بود که خانم ارمنی چیزی بد دیده و نمیخواهد بگوید. کمتر اتفاق میافتاد خاله بدری را آن قدر نگران و هراسان ببینم. اعتقاد به فال و پیشگویی نداشت. به خبرهای خوب خانم ارمنی میخندید اما این بار میخواست بداند و با وحشت توی فنجان را نگاه میکرد. انگار سرنوشت مجهول کریم پاشا زیر رگه های سیاه قهوه پنهان بود. خانم ارمنی کیفش را زیر بغل گرفت، خداحافظی سرسریای کرد و رفت.
خاله گفت: «همون بهتر که رفت. من به این مزخرفات اعتقاد ندارم» و فنجان قهوه را به زمین کوبید.
دو روز دیگر گذشت. خاله بدری چمدانش را بسته بود که خبر رسید کریم پاشا در تصادف ماشین جان خودش را از دست داده است. چهار روز در حال اغما بوده، به هوش آمده، خاله بدری را چندین بار صدا زده و بعد خاموش شده است.
کریم پاشای مهربان، با آن قد و هیکل و سبیلهای تابدار، آن همه عشق و خنده و قدرت و اعتبار، ناپدید شده بود، به سادگی افتادن یک برگ.
مگر میشد؟ محال بود. چرا و چطوری؟ از این اتفاقها زیاد میافتاد اما برای دیگران. من جوان بودم و در ذهن بی تجربهام، مرگ متعلق به غریبهها بود و کسانی که آگهی فوتشان را به روزنامه داده بودند.
خاله بدری دیوانه شد. جیغ میکشید و پابرهنه توی اتاقهای خانه میدوید و فریادش میان هیاهوی تودهها به گوش نمیرسید. دراز میکشید توی تخت، بالش زیر سر کریم پاشا را توی بغل میگرفت و زار میزد. دایی همایون هر روز به دیدنش میآمد، کنارش مینشست و برایش اشعار عرفانی میخواند. کاری از دست من برای خاله بدری ساخته نبود. خودم بدتر از او بودم و مغز جوان و بی تجربهام قادر به درک مرگ و بازی سرنوشت نبود.
کریم پاشا از خانواده های قدیمی و مرفه میآمد. جسدش را در استانبول به خاک سپردند و عکسهای مراسم سوگواریاش را برای خاله فرستادند. خاله بدری نمیخواست یا نمیتوانست مرگ کریم پاشا را قبول کند. حاضر به پوشیدن لباس سیاه نبود و هیچ کس را برای گفتن تسلیت یا دلداری به خانهاش راه نمیداد. تنها مادر و دایی همایون اجازه دیدن او را داشتند. مادر اصرار داشت او را به خانه دایی ببرد اما خاله زیر بار نمیرفت. شبها کنار تخت کریم پاشا میایستاد و او را صدا میزد. یکی، دو بار گفت او را دیده و صدایش را شنیده است. با او حرف میزد و وقایع انقلاب را برایش تعریف میکرد. بعد قلم و کاغذ دست میگرفت، چیزهایی مینوشت و میگفت شوهرش به او دیکته کرده است. من را پیش خودش نگه داشته بود و اصرار داشت کنار او بخوابم. خوابش نمیبرد یا اگر میخوابید خوابهای بد میدید. نفس نفس میزد و مینالید. مادر برایش یک شیشه قرص خواب آورده بود اما نمیخورد. نمیخواست یک آن از فکر کردن به شوهرش باز بماند.
جای خالی کریم پاشا تبدیل به سکوتی بزرگ شده بود. در بیشتر اتاقها بسته بود. روی میز و صندلیها ملافه سفید انداخته بودند. انگار صاحبان خانه در سفر بودند. دیوارها پوشیده از تابلوهای قدیمی بود. بیشترشان تصویر اجداد کریم پاشا بودند. صورتها در تاریک شب جان میگرفتند و به نظرم میرسید چشمهایشان برق میزند خانه خاله بدری، با نبودن کریم پاشا جای امنی نبود. همه آنها که سالها در منزل خاله کار میکردند، آشپز و باغبان و خدمتکار، بعد از مرگ کریم پاشا گذاشتند رفتند. تنها ننه خانم پیر و مردنی مانده بود که فوتش میکردی معلق میشد. سه زن تنها بودیم اگر دزدی به سراغمان میآمد و سرمان را میبرید، کسی خبر نمیشد. خاله بدری محض احتیاط تفنگ شکاری کریم پاشا را پای تختش گذاشته بود و با کمترین صدا، بند تفنگ را روی شانهاش میانداخت و پاورچین پاورچین از پله های سرسرا پایین میرفت. من ملافه را روی سرم کشیدم و میلرزیدم.
دایی همایون پیشنهاد کرد هر چه را که قدیمی و قیمتی بود بفروشیم یا ببخشیم. خاله بدری داد کشید: «اینا ماله شوهرمه. یکی از اینها گم شه خودمو میکشم.»
بعد از روزها بحث و گفت و گو، بالاخره خاله بدری، با آه و افسوس رضایت داد عتیقهها را به خانه دایی همایون ببریم. کار آسانی نبود. کاسه کوزه های قدیمی، سینیهای نقره، مجسمه های هندی، شمعدانهای روسی و صدها خرت و پرت دیگر را، دسته دسته یا دانه دانه عقب ماشین جا میدادیم و در تاریکی شب آنها را به خانه دایی همایون میبردیم. آن چه را که کوچکتر و سبکتر بود در کیفهای گوناگون میگذاشتیم، رویشان را میپوشاندیم و به بهانه خرید از خانه بیرون میرفتیم. چیزهای سبکتر را در کیف ورزشی میکردیم و به دست مادر میدادیم. به هیچ کس اعتماد نداشتیم. مادر اغلب گیج و خواب آلود بود و راهش را گم میکرد. ننه خانم بدتر از او بود. دو قدم میرفت، مینالید و مینشست روی زمین. بالاخره با ترس و لرز، همه عتیقهها را بردیم و توی اتاق نشیمن پخش کردیم. میخواستیم آنها را بگذاریم توی زیرزمین اما مادربزرگ مخالفت کرد. میخواست همه عتیقهها پیش چشمش باشند. میترسید مبادا یک از آنها گم و گور شود. آخر شب همه را میشمرد: چند تا بشقاب گل و مرغی، چند تا کاسه قدیمی ساخت چین، چند تا سینی نقره هندی و... به حاجی هم اطمینان نداشت و چهار چشمی او را میپایید. تنها عتیقه ای که خاله بدری حاضر به از دست دادن آن نبود، مجسمه ای کوچک از عاج به اسم تارای سفید بود. خاله بدری عشقی عجیب به این مجسمه داشت. آن را روی میز کنار تختش گذاشته بود و هر صبح جلوی پایش یک مشت گل یاس میگذاشت. برایم تعریف کرده بود که تارای سفید در اساطیر هند خدای عشق است و ارواح سرگشته را از رودخانه رنج عبور میدهد. دست راستش را به نشانه صلح و آرامش بلند کرده و نیلوفر سفیدی که در دست چپش گرفته به معنای آفرینش هستی است. خاله بدری معتقد بود که تارای سفید مراقب و محافظ کریم پاشاست و با این فکر دلش خوش بود. تارای سفید را به سینهاش میچسباند و با او حرف میزد.
همه چیز چنان با سرعت اتفاق افتاده بود که قبول آن به آسانی امکان نداشت. گاهی وقتها فکر میکردم خواب میبینم. با خودم میگفتم بیدار میشوم و میبینم کریم پاشا و پدر برگشتهاند و خاله بدری مثل آن وقتها، زیر سایه درختها نشسته، عینک ذره بینیاش سریده نوک دماغش و مشغول خواندن کتاب و کشیدن سیگار است. اما واقعیت چیز دیگری بود و نمیشد انکارش کرد. برمیگشتم خانه دایی و میدیدم وضع آن جا هم آشفته است. مارم گیج و مبهوت، روی تختش مینشست و به نقطه ای دور خیره میشد. مادربزرگ مدام به حاجی دستور می داده و اگر سگ دایی همایون پایش را توی اتاق نشیمن می گذاشت، داد می کشد. به حاجی دستور داده بود مقداری سنگ برایش تهیه کند و کنار دستش بگذارد. جیمی، بی خبر، خوش و خندان وارد اتاق میشد و در حال تکان دادن دمش بود که سنگی درشت به کلهاش میخورد و زوزه کشان در میرفت. بد اخلاقی مادربزرگ بیشتر از همیشه شده بود. میخواست مثل گذشته حاکم مطلق خانه باشد و نمیتوانست. پایش درد میکرد و زمین گیر شده بود. پرستاری قوی هیکل هر روز میآمد و کارهایش را میکرد. مادربزرگ حاضر به اطاعت از کسی نبود، با خانم پرستار هم بگومگو میکرد و عصایش را به هر که از کنارش رد میشد، میکوبید. برای من تحمل مادربزرگ مشکل بود. چند روز میماندم و برمیگشتم پیش خاله بدری. میترسیدم تنها بماند و بلایی سر خودش بیاورد و ترسم بدون دلیل نبود.
دو روز بود که از خاله بدری خبر نداشتم. بعد از مرگ کریم پاشا جواب تلفن را نمیداد. کسی را هم نمیخواست ببیند خودم را به خانهاش رساندم و دیدم ننه خانم توی حیاط قدم میزند. سخت نگران بود. گفت: «خانم در اتاقش را از تو قفل کرده. جواب نمیدهد.»
دلم فرو ریخت. مطمئن بودم اتفاقی بد برایش افتاده. کوبیدن به در اتاقش بی فایده بود. دایی همایون را خبر کردم. خودش را به سرعت رساند. سعی کرد در را با سیخ و آچار باز کند. نشد. رفتیم توی حیاط. پنجره اتاق خاله بدری باز بود. دایی همایون نردبان را از ته باغ آورد، گذاشت زیر پنجره و بالا رفت. پنجره را بازتر کرد، خودش را بالا کشید و رفت توی اتاق خاله. مدتی طول کشید. جانم به لبم رسیده بود. ننه خانم گریه میکرد و دعا میخواند. داشتم دیوانه میشدم که سر دایی همایون از پنجره بیرون آمد. صدایم زد. اشاره کرد بیا بالا. دوان دوان از پلهها بالا دویدم. دایی جلوی در اتاق خاله ایستاده بود. رنگ به صورت نداشت. لب پایینش میلرزید. همه چیز را حدس زده بودم اما باورم نمیشد. باید حقیقت را از دهان دایی میشنیدم. باید خاله بدری را میدیدم. دایی همایون بغلم کرد، فشارم داد. چشمهایش خیس بود. بعد خودش را کنار کشید و اجازه داد وارد اتاق شوم. خاله بدری آرام توی تختش دراز کشیده بود. مثل ماه بود، از همیشه اش خوشگل تر. تارای سفید در بغلش بود. عکس کریم پاشا را هم گذاشته بود روی بالش کنار صورتش. شیشه قرصهای خواب آوری که مادر برایش آورده بود، پای تختش افتاده بود. دستم را به موهایش کشیدم. صورتش را بوسیدم. دستش را گرفتم. نمیتوانستم گریه کنم. از درون خالی شده بودم. حسی بزرگتر از درد - از دردهایی که تا به حال شناخته بودم - توی قلب و بدنم میچرخید. قسمتی بزرگ از دوران خوش کودکیام رفته بود. حس کردم از این به بعد زنی بزرگ هستم، زنی تنها. دلم میخواست تمام روز کنار خاله بنشینم و نگاهش کنم. آرامشی غریب توی صورتش بود و لبخندی ملایم روی لبهایش نشسته بود. شاید کنار کریم پاشا بود. به نظر میرسید خوب و خوشبخت است و تارای سفید محافظ و مراقب اوست. دایی همایون پشت سرم ایستاده بود. دستش را روی شانهام گذاشت. وقت رفتن بود. روی میز پای تخت خاله بدری یادداشتی کوچک بود. خطاب به من نوشته بود: «عزیز دلم، دیشب کریم پاشا را دیدم. آمده بود دنبالم. تارای سفید را برای تو گذاشتم. نگهش دار.»
به مادربزرگ گفتیم که خاله بدری رفته استانبول پیش خانواده شوهرش. مادر باور نکرد اما دو دقیقه بعد یادش رفت. چند روز بعد دوباره سراغ خاله بدری را گرفت و دوباره یادش رفت. مادربزرگ باور کرد و خوشحال شد. پرسید: «کی بر می گرده؟» و من جوابی سر بالا دادم، یعنی به زودی یا هرگز. تارای سفید را روی میز کنار تختم گذاشته بودم. هر بار که نگاهش میکردم حسی خوبی توی قلبم میدوید. چشمهایش نیمه بسته بود و لبخند ملایم و زیبایش مثل دارویی آرام بخش، تشویش و اضطراب درونیام را تسکین میداد. بعضی شبها شبیه خاله بدری میشد و به نظرم میرسید که با او در ارتباط است. شاید هم خیال میکردم. هر چه بود، خیال شیرینی بود.
زندگی میان خواب و بیداری ادامه داشت تا این که یک شب اتفاق عجیبی افتاد. دایی همایون در اتاقش بود و مادربزرگ به رادیوی کوچی که کنار بالشش بود، گوش میداد. اتاق نشیمن دری شیشه ای داشت که رو به حیاط باز میشد. کسی به این در میزند. سایه محوی از پشت شیشه پیدا بود. بهتر که نگاه کردم دیدم مرد بلند قدی است که کلاهی لبه دار سرش است. قلبم فرو ریخت. نمیدانم چرا لای در را باز کردم. مغزم کار نمیکرد و پیش از آن که بتوانم بپرسم کی هستید، مرد در را فشار داد و آمد تو. سلام کرد. مادربزرگ متوجه شد که پشت سرش خبرهایی است. رویش را برگرداند و به من و مهمان غریبه خیره شد.
پرسید: «شما کی هستین؟»
آقا کلاهش را به احترام مادربزرگ از سرش برداشت. گفت: «لطفاً آرام باشین. من به هیچ وجه قصد آزار شما را ندارم. یکی دو چیز کوچک از منزل شما برمیدارم و میروم.»
مادر بزرگ گفت: «بلندتر حرف بزن. چی گفتی؟»
مرد جملهاش را بلندتر تکرار کرد، سرخ شد و سرش را زیر انداخت. دستمالش را در آورد و پیشانی خیس از عرقش را خشک کرد.
گفت: «عذر میخواهم، با اجازه شما این کاسه و ساعتو بر میدارم و می رم.»
مادر بزرگ توی جایش نیم خیز شد. عصایش را برداشت و داد کشید: «غلط زیادی میکنی. مبارکه! همه جور دزد دیده بودیم جز دزد باادب. دزدی با اجازه! نکنه دیوانه ای؟ راهتو بکش برو و گرنه جات تو سیاهچال زندونه» و سنگی برداشت و به طرف دزد با ادب پرتاب کرد. دزد ناله کرد و دستش را روی دماغش گذاشت.
گفت: «فکر نمیکردم تا این حد بی ادب باشید.»
تا به حال دزد ندیده بودم و آن چنان وحشت کرده بودم که قادر به تکان خوردن نبودم. مادربزرگ، برعکس، سرحال بود. گفت : «صبر کن، الآن زنگ میزنم کلانتری.»
دزد گفت: «لطفاً وقت منو با این حرفا تلف نکنین. من عجله دارم.»
مادربزرگ رو به من گفت : «شنیدی؟ جناب آقای دزد عجله دارن. باید دو جای دیگه هم برای دزید برن.»
دزد گفت: «لطفاً طعنه نزنین. من از نیش زبان بدم می آد» و هنگام حرف زدن چشمش خیره به یکی از کاسه های چینی بود.
مادربزرگ متوجه شد، دستش را دراز کرد و عصایش را برداشت. گفت: «دست به این کاسه بزنی قلم پاتو خرد میکنم. این کاسه مال دخترمه. پیش من امانت گذاشته.» بعد رویش ره به من که میخکوب ایستاده بودم کرد و داد کشید: «خوابت برده؟ ایستادی نگاه میکنی. لال شدی؟ تلفن بزن کلانتری. حاجی رو صدا کن. داد بکش دزد! همسایهها رو خبر کن!»
دزد چند قدم جلو آمد. گفت : «لطفاً داد و فریاد نکنین و گرنه عصبانی می شم.»
مادربزرگ دید که دزد در دو قدمی او ایستاده است، عصایش را بلند کرد و محکم به قوزک پای او کوبید، داد کشید: «حاجی! هیچ معلوم هست کجایی؟ دزد اومده!»
دزد سخت دردش آمد بود. دماغش هم باد کرده بود. اوقاتش تلخ شد و لی لی کنان از مادربزرگ فاصله گرفت.
گفت: «خانم محترم، لطفاً مواظب رفتارتون باشین. دلم نمی خواد با شما تندی کنم.»
مادربزرگ دوباره عصایش را بلند کرد، گفت: «اگه دستم میرسید کله تو داغون میکردم. راست می گی بیا جلو!»
وقتش رسیده بود که من وارد ماجرا شوم اما تنم میلرزید و زبانم به لکنت افتاده بود. دزد متوجه شد و به نظرم آمد که ناراحت شده است. گفت: «دوشیزه خام، من کاری به شما ندارم. شما این خانم بزرگ رو آروم کنین. من این چراغ و این کاسه رو برمیدارم و می رم.»
مادربزرگ داد کشید : «کور خووندی. مرتیکه پفیوز بد ترکیب!»
رنگ دزد سرخ شد. گفت: «لطفاً توهین نکنین. گفتم مواظب حرف زدنتون باشین.»
مادر بزرگ زد زیر خنده: «آهو! آقای دزد به شون برخورد! چه غلط ها! خیلی ببخشین، احمق، تو اگه آدم بودی دزدی نمیکردی. نصف شب اومدی خونه مردم دو قورت و نیمت هم باقیه.»
نوبت من بود که دخالت کنم. ترسم ریخته بود و به نظرم میآمد که آقای دزد مرد بدی نیست. گفتم: «ببینین آقا، این اشیا امانت خاله منه. شما می تونین این قالیچه رو بردارین.»
مادربزرگ از کوره در رفت، گفت: «از کیسه خلیفه میبخشی؟ تو که پا داری. بزن تو کمر این مرتیکه بیرونش کن.»
دزد دوباره سرخ شد، گفت: «اول از همه من دزد نیستم. معلم ریاضیاتم. به کسی هم اجازه نمی دم به من اهانت کنه.»
مادربزرگ میخواست داد بکشد که من جلویش را گرفتم. گفتم: «بله، بسیار خب، آقای معلم، این قالیچه رو بردارین و برین.»
مادر بزرگ گفت: «خاک بر سر اون مدرسه ای که تو معلمشی، معلم دزد!»
دزد سرش را پایین انداخت و قیافهاش سخت درهم شد. پیدا بود که خودش هم در عذاب است. گفت: «بفرمایین دزد موقتی. سال پیش از مدرسه اخراج شدم.»
مادربزرگ حرف دزد را قطع کرد : «لابد کتاب و کتابچه شاگردها رو بلند کردی.»
دزد صدایش را بلند کرد: «گفتم که من دزد سر کوچه نیستم. اگر هم چیزی از خانه شما میبرم، وقتی وضعم بهتر شد، پس می آرم.»
مادربزرگ راضی نشد. گفت: «بزک نمیر بهار می آد. تا اون روز من مردهام. تو هم جون زیادی نداری. همین روزا سقط می شی.»
به رگ غیرت دزد محترم سخت برخورد. سرش را بالا گرفت، گفت: «بیشتر از این تحمل تهمت و اهانت ندارم» و ساعت پایه طلای روسی را زیر بغل گرفت.
مادر بزرگ داد کشید: «حاجی، خودتو برسون.»
در اتاق خواب باز شد و مادر، گیج و منگ، با موهای آشفته آمد بیرون. نگاهی به دزد انداخت. نگاهی به من و بلاتکلیف ایستاد. نمیدانست دنبال چی میگردد. یک لحظه خوابش برد، نزدیک بود بیفتد که به خودش آمد. رو به دزد گفت: «برو برای من یک لیوان آب بیار.»
من زیر بغل مادر را گرفتم، کمک کردم روی کاناپه دراز بکشد.
مادر بزرگ گفت: «به به. ایشون هم دزدن، هم معلم ریاضی، هم پیشخدمت.»
من گفتم: «من می رم آب بیارم.»
دزد محترم ساعت طلایی را زمین گذاشت و دنبال من راه افتاد. گفت: «با اجازه شما، من هم یک لیوان آب میخورم. دهنم خشک شد از بس حرف زدم.»
مادربزرگ گفت: «تو کوفت بخور. دزد به این پررویی ندیده بودیم.»
من و دزد با بطری آب و دو تا لیوان با سرعت برگشتیم. مادر نصف لیوان را سر کشید. بیدار شد. نگاهی به دزد انداخت. پرسید: «شما کی هستین؟»
مادربزرگ گفت: «جناب آقای دزد.»
مادر حالیاش نشد. لبخند زد. زیر لب با خودش گفت دزد و بعد دوزاری اش افتاد. خودش را عقب کشید و پرسید: «دزد؟» و از حال رفت.
دزد از من بیشتر دستپاچه شد. یک مشت آب به صورت مادر پاشید و تکانش داد. در همین موقع حاجی از پلهها پایین آمد، نگاهی به دزد انداخت و سلام کرد.
مادربزرگ گفت: «احمق، به کی سلام میکنی؟ این مرد دزده، شنیدی؟ دزده.»
جیمی را کم داشتیم که او هم وارد شد. دزد با دیدن جیمی جیغ کشید، پرید پشت صندلی نهارخوری پناه گرفت. مادر بزرگ شروع کرد به خندیدن. گفت: «جیمی، به عرضه! دزد آمده، بگیرش بی خاصیت.»
حاجی از دزد پرسید: «چایی میل دارین؟»
دزد رنگش سفید شده بود. گفت : «آقا جان، دستم به دامنت، من از سگ وحشت دارم. بچه که بودم سگ پام رو گاز گرفته. این سگ رو دور کن.»
مادر چشمهایش را باز کرد. یادش نبود کجاست و چه اتفاقی افتاده، فکر کرد صبح شده.
گفت: «حاجی نون خریدی؟ چای دم کردی؟»
جیمی آدمهای غریبه را دوست داشت. دمش را تکان داد و به طرف دزد رفت. میخواست کت و کفش او را بو کند. دزد داد کشید. صندلی را بلند کرد و جلوی خودش گفت و عقب عقب رفت.
من نگران مادر بودم. میترسیدم دوباره غش کند. مادربزرگ سر ذوق آمده بود. داد کشید: «جیمی، بپر بگیرش. پارس کن، ابله.»
مادر را به اتاقش بردم، گذاشتمش توی رختخواب. به اش گفتم که خواب بد دیده و دزدی در کار نیست.
صدای دایی از بالا آمد. جیمی را صدا میزد. آقای دزد سخت دستپاچه شد، گفت: «من می رم. مال شما رو هم نمی خوام. فقط به تون هشدار می دم مراقب اموالتون باشین. دزدهای واقعی رحم ندارن، مثل من نیستن.»
جیمی با دیدن دایی شروع به جست و خیز کرد. مادربزرگ سنگی به طرف او انداخت و داد کشید «دزد اومده» و دایی نفهمید موضوع از چه قرار است.
حاجی گفت: «آقا، مهمان داریم» و با دستمال چرب و چرکش شروع به گردگیری میز وسط اتاق کرد. تا خواستیم شرح ماجرا را بدهیم که دزد از فرصت استفاده کرد، دوید توی اتاق من و در را بست.
مادربزرگ گفت: «حتماً چیزی ور داشته. حاجی بدو بگیرش.»
حاجی سرش را تکان داد. پرسید: «با من بودین؟»
مادربزرگ با عصایش به پای او زد. گفت «الاغ، بدو دزد رو بگیر.»
حاجی به ناله افتاد. جیمی انگار درد او را حس کرده بود و زوزه کشید.
دایی گفت: «چه خبره؟ ساکت شین ببینم چی شده.»
مادر دوباره بیدار شده بود. خواب بد دیده بود. آمد توی اتاق نشیمن و نشست کنار مادربزرگ. شروع کرد به گریه کردن. جیمی خودش را به او رساند و پوزهاش را به شانه او مالید.
مادربزرگ با عصایش به پشت جیمی کوبید. گفت: «این کثافت رو بیرون کنین. گم شو. به من نزدیک نشو.» بعد داد کشید: «دزد چی شد؟ کجا رفت؟»
دایی گیج شده بود. پرسید: «دزد کیه؟»
مادر بزرگ به اتاق من اشاره کرد: «اون جاست. قایم شده.»
دایی سری به اتاق زد. کسی را ندید. پنجره اتاق باز بود. ماجرا را برای دایی شرح دادم. دایی مرد آرامی بود، سرش را تکان داد و گفت: «مرد بیچاره! معلم حساب مجبور به دزدی شده! می خواستین پولی به اش بدین. کمش کنین. چرا من رو صدا نزدین؟»
مادر بزرگ گفت: «مرد حسابی، به جای این حرفها برو دزد را پیدا کن. تو اتاق قایم شده. لابد رفته زیر تخت.»
دایی گفت: «کسی تو آن اتاق نیست. هر کی بود از پنجره پریده بیرون.»
مادر همچنان در فکر خواب بدش بود. گفت: «سوار آسانسور بودم. در که باز شد، جلوم یه دیوار بود. به هر طبقه که میرسیدم، در باز میشد و باز جلوش یه دیوار بود.»
مادربزرگ آه کشید. گفت: «خواب زن چپه. یعنی بالا می ری و همه درا به روت باز می شه.»
دایی گفت: «بی خودی خودتون را عذاب دادین. این کاسه و چراغو به اش می دادین. اینا که مونده روی میز. برای ما دردسر داره.»
مادربزرگ عصبانی شد. گفت: «اینا مال امانته. تا من زندهام، دست کسی به اینا نمی رسه. باشه تا بدری عزیزم از سفر برگرده.»
دایی گفت: «من جای شما بودم، اینا رو میفروختم و پولشو صدقه میدادم.»
مادر را به زور به اتاقش بر گرداندم. گذاشتمش توی تخت و در اتاقش را قفل کردم.
مادربزرگ همچنان در فکر دزد بود و نمیتوانست بخوابد. با او حرف میزد و ادایش را در میآورد: «اجازه می دین این چراغو بردارم؟ اجازه می دین سر شما رو بِبُرم؟»
دایی گفت: «بگیرین بخوابین» و راه افتاد برود بالا به اتاقش. جیمی و حاجی هم دنبالش راه افتادند. من هم رفتم توی اتاقم و دراز کشیدم روی تخت. شب عجیبی بود، به خیر گذشت. دستم را دراز کردم چراغ پای تخت را خاموش کنم که چشمم به جای خالی تارای سفید افتاد و قلبم فرو ریخت. از جایم پریدم. آخ! لعنتی! بالاخره کار خودش را کرد. حاضر بودم همه آن کاسه بشقابها را بدهم و بانوی سفید را پس بگیرم. سینهام از شدت غصه درد گرفته بود. انگار شاهد مرگ دوباره خاله بدری بودم.
دزد محترم بهتر از ما میدانست و حرفش درست از آب درآمد. یک ماه بعد، نیمه شب، سه دزد واقعی، با نقشه قبلی، بی سروصدا وارد خانه شدند. پیش از ورود به خانه، احتمالاً بعد از ظهر، تکه گوشتی سمی جلوی جیمی انداخته بودند و هیچ یک از ما متوجه نشده بود که جیمی افتاده گوشه حیاط و دست و پایش خشک شده است. دزدها حرفه ای بودند. میدانستند حاجی حدود چه ساعتی کیسه زباله را سر کوچه میبرد. قایم شده بودند پشت درختهای کوچه. به محض دیدن حاجی، پریده بودند روی او و چنان محکم توی سرش کوبیده بودند که تا روز بعد بیهوش بود. در تمام این مدت من و دایی خواب بودیم. صبح که پا شدیم، دیدیم مادربزرگ با دهان بسته توی جایش نشسته و ماتش برده است. دهانش را که باز کردیم، قادر به حرف زدن نبود. به میز نهارخوری اشاره می کرد و سرش را تکان میداد. همه عتیقهها را برده بودند.
مرگ جیمی برای حاجی و دایی ضایعه ای بزرگ بود. چاله ای توی باغچه کندند و جیمی را دفن کردند. دایی ساکت و افسرده بود و حاجی، مثل پدری که بچهاش را از دست داده باشد، گریه میکرد. مادربزرگ غصه از دست رفتن عتیقهها را میخورد. امانت دخترش بود و مدام از ما میپرسید : «جواب بدری رو چی بدم؟»
غصه بود که مادربزرگ را از پا درآورد. میخواست پا شود و برود به دنبال اشیای از دست رفته. نمیتوانست و گریه میکرد. یادگار خاله بدری به اندازه خود او برایش عزیز بود. ما که پا داشتیم کاری از دستمان ساخته نبود و به قدری بالاتر از یک جفت پا نیاز داشتیم. حاجی بدون جیمی، سرگردان بود. میرفت طبقه بالا و برمیگشت. مبهوت به میز خالی نهارخوری نگاه میکرد و سرش را تکان میداد. با جیمی حرف میزد و دنبال او میگشت.
یک ماه بعد از این ماجرا بود که مادربزرگ تب کرد و قادر به شناختن کسی نبود. هذیان میگفت و با مخاطبی غایب حرف میزد. چندین بار اسم خاله بدری را به زبان آورد و نالید.
یکی از آن شبهای سرد زمستان، نیمه شب، چشمهایش را بست و قلبش از کار افتاد.
دو ماه بعد من و مادر کارهایمان را کردیم و عازم استانبول شدیم. کی از دوستان پدر منتظرمان بود. ترتیب ویزای ما را برای رفتن به کانادا داده بود.
دایی گفت: «نگران من نباشین، من و حاجی با هم پیر شدیم، از هم مواظبت میکنیم.»
بغلش کردم. صورتم را به سینهاش چسباندم. پیراهنش بوی عود و ادویههای هندی میداد، بوی سفرهایی که کرده بود.
پانزده سال مثل برق و باد گذشته است. زندگی در تورنتو در سرمای بیست درجه زیر صفر، از من آدمی سرد و غمگین ساخته است. یاد خاله بدری و تارای سفید از خاطرم نمیرود، همین طور یاد دایی همایون و مادربزرگ. تاریخ هنر خواندهام و سفرهای فراوانی به موزه های آمریکا و اروپا کردهام. تنها کار هنری توانسته روی زخمهای درونیام مرهم بگذارد. میخواهم مقاله ای درباره آتشکده های زردتشی بنویسم. باید به شهرهای یزد و تبریز سفر کنم. کارهایم را میکنم، چمدانم را میبندم و راه می افتم.
تمام راه بازگشت به ایران در هواپیما میخوابم یا خودم را به خواب میزنم. نمیخواهم به دلتنگی و غصه راه بدهم. فرودگاه جدید را نمیشناسم و دور خودم میچرخم. نگرانم. چمدانم را میگیرم و سوار تاکسی فرودگاه میشوم. نمیخواهم منزل کس و کاری بمانم. فامیلی هم باقی نمانده است. دایی همایون در خانه سالمندان است و دیگران در اطراف دنیا پراکندهاند. از راننده میخواهم من را به هتل هیلتون ببرد. اسم جدیدش را نمیدانم. راننده میگوید: «هتل استقلال.»
پایین توی سرسرای هتل، چشمم به تصویر خودم در آینه دیواری میافتد. خودم را هم نمیشناسم. دلم گرفته است و به هر جا که نگاه میکنم خاله بدری را میبینم. انگار همراه من است. شب خوابم نمیبرد، غلت میزنم و به دایی همایون فکر میکنم. قرص خوابی قوی میخورم و سرم را زیر بالش میکنم. خاله بدری، مادربزرگ و کریم پاشا پشت پلکهایم نشستهاند. از خودم میپرسم این آدمها کجا رفتهاند؟ شاید در دنیایی دیگر، موازی با این دنیا، کنار هم نشستهاند و منتظر من هستند.
صبح زود با چشمهای خواب آلود از هتل بیرون میآیم. برای دیدن دایی همایون بی قرارم. میدانم که خانه سالمندان در خیابان زعفرانیه است. تاکسی کوچکی جلوی پایم ترمز میکند. سه تا مسافر دارد. راهمان تا سر خیابان زعفرانیه یکی است. مسافرها باهم حرف میزنند. دردهایشان یکی است؛ از بیکاری و بی پولی و گرانی قیمتها مینالند. نیاز به حرف زدن دارند. به آنها احساس نزدیکی میکنم و دلم میخواهد داستان زندگی خاله بدری را برایشان تعریف کنم.
خانه سالمندان نزدیک به خانه سابق دایی همایون است. درش باز است. وارد حیاطی کوچک میشوم. جای غم انگیزی است. تعدادی زن و مرد پیر، زیر آفتاب کنار دیوار، توی صندلیهای چرخدار نشستهاند. جلوتر میروم. نگاهم روی صورتها میچرخد، صورتهای ناآشنا. میخواهم از پرستاری که دورتر ایستاده، سراغ دایی همایون را بگیرم، که چشمم به او میافتد. توی صندلی چرخدار، دور از دیگران، زیر سایه درختی تنومند نشسته است. با آدمهای پیر و مچاله خانه سالمندان تفاوت دارد. ریش بلند و سفیدش تا وسط سینهاش میرسد. صاف نشسته و دستهایش روی زانوهایش است. تکان نمیخورد. شبیه به حکیمی اهل ذن است. مردی کنار اوست، مردی با موهای خاکستری و صورتی مهربان. پیداست که برای دیدن دایی آمده است. قیافهاش آشناست. جلوتر میروم و کنار دایی میایستم. دستم را به موهایش میکشم. سرش را برمیگرداند و خیره نگاهم میکند. صورتش میشکفد اما قادر به حرف زدن نیست. با نگاهش با من حرف میزند و با لبخندش به من میفهماند که از دیدنم خوشحال است، آن قدر خوشحال که میلرزد. دستش را میگیرم و میبوسم. چشمهایش جوان است و جوانیاش از درون میآید. مردی که به ملاقاتش آمده بلند میشود و جایش را به من میدهد. با دایی حرف میزنم. برایش از خودم و زندگیام در کانادا میگویم، از برنامه آیندهام و از مادرم که زنده است اما چیزی و کسی را به یاد ندارد. یاد خاله بدری هم میکنم و یاد تارای سفید. اشکهایم میریزد. دایی لبخند میزند. حواسش جمع است. دست راستش را به زحمت بلند میکند و انگشتش را روی قلبم میگذارد. نمیتواند حرف بزند اما با نگاه به من میفهماند که تارای سفید این جاست، توی قلبم است. دلیم میخواهد پیش دایی بمانم یا او را با خودم به کانادا ببرم، آرزوهای ناممکن.
وقت نهار و استراحت است. مردی که به ملاقات دایی آمده، ظاهری محترم دارد. هر بار که نگاهش به چشمهایم میافتد، سرخ میشود و سرش را زیر می اندازد. پشت صندلی چرخدار دایی را میگیرد و تا سرسرای خانه پیش میبرد. پرستار جلو میآید و دایی را تحویل میگیرد. آقای محترم همراه من تا بیرون میآید.
میگوید: «من دایی شما رو از سالها پیش میشناسم. بعد از مرگ حاجی هر روز می اومدم و براشون خرید میکردم و کارهاشونو انجام میدادم. پیش از اون که سکته کنند، مرتب حرف شما رو میزدند. من هم منتظر اومدن شما بودم.»
یکه خوردم. این آقا برای چی منتظر برگشتن من بوده؟ میخواهم بپرسم شما کی هستید و من را از کجا میشناسید اما دلم آن چنان گرفته است و حواسم به قدری پیش دایی همایون است که حوصله حرف زدن با کسی را ندارم. مرد محترم میفهمد. ماشینی کوچک و قدیمی دارد، مال سی سال پیش یا بیشتر.
میگوید: «اجازه بدین شما رو برسونم.» از خدا میخواهم. هتل استقلال را میشناسد. جلوی در هتل پیادهام میکند و با لبخندی مهربان سرش را تکان میدهد.
میپرسم: «ببخشین، من رو از کجا می شناسین؟»
جواب نمیدهد. موتور ماشینش روشن است. گاز میدهد و دور میشود.
تمام آن روز در اتاقم میمانم و کتاب میخوانم. پروازم به تبریز صبح زود است. شام ساده ای در رستوران هتل میخورم و زود میخوابم.
ساعت شش صبح آماده برای رفتن به فرودگاهم. کارمندی که پشت میز حسابداری ایستاده، به کلید اتاقم نگاه میکند. میگوید: «بسته ای برای شما دارم.»
مطمئنم که اشتباه میکند. بسته را به دستم میدهد. اسمم رویش نوشته شده. بسته کوچکی است. انگار محتوای آن را لای پنبه و پارچه پیچیدهاند. عجله دارم. تاکسی هتل جلوی در منتظرم است. سوار میشوم و کیف دستیام را کنار پایم میگذارم. بسته کوچک توی دستم است. کاغذ رویش را پاره میکنم. با دقت بسته بندی شده. زیر کاغذ دو ورقه نایلون است و زیر نایلون پوششی پارچه ای است. نوار چسب دور نایلون را به زحمت، با ناخن و دندان پاره میکنم. ریسمانی محکم به دور پوشش پارچه ای بستهاند. دو سر ریسمان را چنان گره زدهاند که امکان باز شدنش نیست. از آقای راننده کمک میخواهم. خوشبختانه چاقوی کوچکی دارد که به دردم میخورد. ریسمان را پاره میکنم. پوشش پارچه ای را آهسته و با احتیاط کنار میزنم و نفسم از شدت خوشحالی و حیرت بند میآید. بانوی عشق تو دستهایم است. باورم نمیشود.
منبع: داستان همشهری، شماره ی 3
کریم پاشا متولد استانبول بود و بیشتر عمرش را در قفقاز و گرجستان و مسکو گذرانده بود. مهمانیهای بزرگ میداد و بزرگ ترین تفریحش شکار قرقاول و پرنده های کوچک بود، حیوانات بسیار بی خطر و لذیذی که به محض شکار کباب میشدند و استخوانهایشان هم بلعیده میشد. ماهی یک بار همه خانواده، از بزرگ و کوچک گرفته، در مراسم شکار کبک و بلدرچین شرکت میکردند، مراسمی که بیشتر شبیه به پیک نیک و خوشگذرانی سیزده بدر بود. صبح زود حرکت میکردیم، با سه یا چهار تا ماشین پر از زن و مرد و بچه و آشپز و دیگ و قابلمه. دایی همایون تنها کسی بود که همراه ما نمیآمد. میرفتیم سمت شمال، نمیدانم کجا. بزرگترهای فامیل روی فرش و پتو زیر درختها مینشستند و چرت میزدند. خال بدری شلوار مردانه میپوشید و کلاه لبه دار سرش میگذاشت. سیگار از گوشه لبش نمیافتاد. از همه آنهایی که برای تفریح و پرخوری آمده بودند، فاصله میگرفت. میایستاد پشت درختی تنومند و به نقطه ای دور خیره میشد. من که از بچگی با او بزرگ شده بودم، فکرهایش را میخواندم و میدانستم که غرق در داستانهای خیالی خودش است. این خاله میبایست نویسنده یا هنرپیشه سینما میشد. بچه نداشت و کریم پاشا عاشق بچه های فامیل بود. البته من سوگلی بودم و خاله بدری من را از مادرم دزدیده بود. به سفر خارج هم که میرفت من را همراه خودش میبرد. از در دبیرستان که بیرون میآمدم، میدیدم خاله بدری پشت فرمان ماشین نشسته و منتظر است. شبیه پسربچه ای لاغر و خوشگل بود با مژه های بلند و نگاهی باهوش و بازیگوش. زیباییاش با نگاه اول به چشم نمیآمد. میبایست آن را کشف کرد، ذره ذره، در طول زمان. آنهایی که او را نمیشناختند فکر میکردند کمی خل و چل است و آنهایی که او را میشناختند برایش میمردند، مثل کریم پاشا، مثل من، مثل دایی همایون.
من میان خانه خاله بدری و خانه دایی همایون میچرخیدم و جای معین و مستقلی نداشتم. پدرم سالها پیش در گذشته بود و زندگی بدون او مشکل بود. مانده بودیم بدون سرپرست و بی پول. خانه مان را مفت فروختیم و به خانه نسبتاً بزرگ دایی همایون پناه بردیم. سه نفر بودیم: من و مادر و مادربزرگ. دایی همایون سالها در هند زندگی کرده بود، گیاهخوار بود و عقاید خاص خودش را داشت. شرط اولش این بود: با خودتان چیزی نیاورید. اسباب و اثاثِ زیادی را بریزید دور. در این خانه پختن گوشت حیوانات قدغن است، باید غذایی ساده بخورید - سبزیجات، میوه، نان و پنیر و گردو.
مادربزرگ اعتراض کرد: «غلط کردی. مگه ما جوکی هستیم؟ بفرما رو سیخ و میخ هم بخوابیم. من این حرفا سرم نمی شه. عادت دارم رو تخت گرم و نرم خودم بخوابم. کمرم درد می کنه. نهار هم باید گوشت و ماهی بخورم. دستور دکتره.»
دایی مهربان بود و آرام حرف میزد. «گوشت وارد این خانه نمی شه.»
مادربزرگ جواب داد: «مگه این جا سرباز خونه س؟ اگر هم سرباز خونه س من فرمانده کلم و تو هم، پسر عزیزم، سرباز صفری.»
من حرفی نداشتم، چون میخواستم هر چه زودتر فرار کنم و خودم را به خانه خاله بدری برسانم. مادر هم روزی ده جور قرص خواب و اعصاب میخورد و برایش فرق نمیکرد کجاست. اگر هم روی زمین دراز میکشید، خوابش میبرد و هر چه جلویش میگذاشتند میخورد.
دایی همایون، طبقه بالا با خدمتکارش حاجی زندگی میکرد. اتاقش پر از کتاب بود و بوی عود میداد. لباس سفید هندی میپوشید و موی بلند فلفل نمکیاش را پشت سر جمع میکرد. از لباسهای هندی یکی، دو دست هم به حاجی داده بود. او هم بالاتنه هندی را با شلوار کردی به تن میکرد، لخ لخ کنان دور اتاقها میچرخید، و با دستمالی چرک گرد و غبار میز نهار خوری و دسته صندلیها را میگرفت. گوشهایش هم سنگین شده بود و هر چه میگفتیم عوضی میفهمید و جوابی پرت و پلا میداد. تنها موجودی که زبان او را میفهمید جیمی سگ بزرگ و پشمالوی دایی بود که با نگاه و تکان دادن دم و زوزه های خفیف با حاجی حرف میزد و حاجی هم زبان او را میفهمید.
تشک مادربزرگ را توی اتاق نشیمن انداخته بودیم. جایش را دوست نداشت و هر شب داد میکشید: «حاجی، احمق، برو تخت منو وردار بیار.»
حاجی میپرسید: «چیزی لازم دارین؟» و مادربزرگ از کوره در میرفت. نمیتوانست درست بایستد. سمت چپ بدنش نیمه فلج بود. تکیه میداد به دیوار و لبه میز را میچسبید.
شب اولی که در خانه دایی مستقر شدیم، بدتر از بچه ای دو ساله شده بود. من و دایی زیر بغلش را گرفتیم و به زور و زحمت وادارش کردیم روی تشک بنشیند. زیر بار نمیرفت.
داد کشید: «ولم کنین،» و گوش دایی را پیچاند، تقلا میکرد و نزدیک بود دایی همایون را که به لاغری مرتاضی هندی بود، معلق کند.
داد کشید: «آخ، همایون. از دست تو به کی شکایت کنم؟»
«مرتاض شدنت چی بود؟ مرده شور هندُ ببرن. پدرت از غصه دق کرد. میخواست حقوق بخوونی وکالت کنی. رفتی موندی هند علف خوار شدی. دیدی چه ریختی شدی؟ عین یه گوساله مردنی.»
حاجی عصای مادربزرگ را کنار او گذاشت و اولین ضربه عصا به قوزک پایش خورد. حاجی انتظار این ضربه را نداشت. به خودش پیچید و با دهانی نیمه باز و نگاهی گیج به دایی خیره شد.
مادربزرگ گفت: «چشمت کور!» عصایش را کنار تشکش گذاشت، چشمهایش را بست و از حال رفت.
خانه خاله بدری، برعکس خانه دایی، پر از سر و صدا و حرف و خنده بود. کریم پاشا، زیر دوش یا هنگام تراشیدن ریش، با صدایی بلند شبیه به خواننده اپرا، آواز میخواند و خانه خاله بدری هم، به محض بیدار شدن، رادیوی کوچکش را روشن میکرد و خنده های شیرینش، همراه با آهنگی که از رادیو پخش میشد، توی اتاقهای خانه میپیچید.
از اول صبح زنگ در را می زدند و رفت و آمدها شروع میشد. یک عده برای صرف صبحانه میآمدند، یک عده برای خوردن نهار. بیشترشان هم تا شب میماندند.
خاله بدری از کنار کریم پاشا تکان نمیخورد و مثل سایه همه جا دنبال او بود. سر میز نهار کنار او مینشست و لیوانش را پر از آب یا شربت میکرد. نمکدان یا کاسه ماست و ظرف ریحان را جلوی دستش میگذاشت و سرش را به شانه او میچسباند.
عشق خاله بدری به کریم پاشا برای همه معما بود. هیچ کس نمیفهمید خاله بدری در این مرد ترک تنومند چه میبیند. من که با او زندگی میکردم، از همه بیشتر شاهد علاقه عجیب و غریب او به شوهرش بودم. میدیدم خاله بدری چطور صبحها خواب آلود و پا برهنه تا در گاراژ دنبال او میرفت، دست و گونه او را میبوسید و تا دور شدن کادیلاک آلبالویی کریم پاشا از جایش تکان نمیخورد. بعد برمیگشت توی رختخواب و میخوابید، یا کتاب میخواند. غروب، نزدیک به آمدن کریم پاشا، با عجله، لباسهایش را عوض میکرد، سنجاقی کنار چتر زلفش میزد، لبهایش را سرخ میکرد و با صدای بوق هر ماشینی از دور، از جایش میپرید، سرش را از پنجره بیرون میبرد، خم میشد و ته خیابان را دید میزد.
کریم پاشا دیو مهمان نواز و دست و دلبازی بود. اغلب با هفت هشت مهمان، به اضافه چند صندوق میوه و تعدادی جعبه شیرینی، از راه میرسید. مهمانها که مخلوطی از ایرانی و ترک استانبولی و قفقاز و گرجی بودند، زن و مرد و پیر و جوان، تا سه صبح بازی میکردند، میبردند و میباختند، و وقتی آخرین دسته پول و آخرین بسته سیگارشان تمام شده بود، میرفتند.
یک سال پیش از انقلاب بود. شهر ناآرام بود و نفسی تب آلود توی کوچهها میچرخید. پیاده رویهای خیابانی و شعارهای مرگ بر شاه شروع شده بود. کریم پاشا نگران بود اما به روی خودش نمیآورد. مدام پای تلفن بود و با خارج حرف میزد. شبها دور رادیوی بزرگ او جمع میشدیم و به اخبار بی بی سی گوش میدادیم. خاله بدری همچنان بی خیال بود و باورش نمیشد که ورق برگشته و قطار سرنوشت از راه همیشگیاش منحرف شده است. آنها که برای قمار و خوشگذرانی به خانه کریم پاشا میآمدند، به تدریج متوجه وخامت اوضاع شدند و مهمانیهای بزن و بکوب جای خود را به بحثهای سیاسی داد و بحثهای سیاسی به تدریج تبدیل به ترس و سکوت شد. کریم پاشا تصمیم گرفت خاله بدری را بردارد و برگردد به استانبول.
خاله بدری سِرتق و لجباز بود. گفت: «من نمی آم. محاله. من عاشق ایرانم. ترکی بلد نیستم.»
کریم پاشا دست و صورت خاله را بوسید. گفت: «چند ماه می مونیم. اوضاع که آروم شد، برمیگردیم.»
خاله گفت: «نمی آم، خونه و زندگی من این جاست.»
کریم پاشا وقتی عصبانی میشد، دستهایش را پشت کمرش میگذاشت و قدم میزد. گردنش سرخ میشد و سبیلهایش رشد میکرد.
گفت: «بسیار خب، خودم تنها می رم.»
خاله به گریه و زاری افتاد، ملافه را روی صورتش کشید و اعتصاب غذا کرد. کریم پاشا با این که تحمل دیدن اشکهای خاله بدری را نداشت، نمی توانست عقب نشینی کند. محکم پای حرفش ایستاده بود. خاله بدری خودش را لوس کرد، خندید، آواز خواند، ادا درآورد و دید که شوهر محبوبش، مثل مجسمه ای سنگی، بی حرکت نشسته و ابروهای سیاهش را در هم کشیده است. ناچار تسلیم شد و رضایت داد. قرار شد کریم پاشا جلوتر برود، ترتیب کارها را بدهد، و خانهاش را برای آمدن خانم زیبای ایرانیاش آماده کند.
این اولین بار بود که خاله بدری از کریم پاشا دور میشد. گفت: «خداحافظی دوری می آره. می آم تا دَم در، مثل هر روز که می ری سر کار. حرف رفتنو نزن. بگو غروب زود برمیگردم.»
اما طاقت نیاورد. دوید توی کوچه. جلوی ماشین کریم پاشا را گرفت. در عقب آن را باز کرد و پرید توی ماشین. دستش را انداخت دور گردن کریم پاشا. ولکن او نبود. همسایهها از پشت پنجره نگاه میکردند و راننده کریم پاشا سرش را انداخته بود زیر.
ننه خانم، خدمتکار خانه، با یک جلد قرآن کریم و یک کاسه آب کنار در ایستاده بود.
گفت: «خانم جان، دو روز دیگه خودت می ری، این کارها چیه؟» و بازوی خاله بدری را چسبید. به هر مکافاتی بود، دو نفری او را از ماشین بیرون کشیدیم. کریم پاشا در ماشین را با عجله بست، رانندهاش گاز داد و کادیلاک آلبالویی در یک چشم به هم زدن ناپدید شد.
روز بعد کریم پاشا تلفن کرد و مدتها با خاله بدری حرف زد. او را خنداند و توانست اخمهایش را باز کند. روز بعد هم زنگ زد، هم صبح و هم عصر.
خاله بدری خودش را برای رفتن آماده میکرد و هزار جور نگرانی داشت: عتیقه های قدیمی کریم پاشا و قالیچه های ابریشمی او را ببرد یا بگذارد؟ حقوق آشپز و باغبان و کلفت پیر خانه را چطوری هر ماه بپردازد؟ مانده بود کدام لباس و کفش و کلاه و کت و پالتو و پیراهن مهمانی را انتخاب کند؟ نگرانیهایش برای چیزهای کوچک بود و از فردایش خبر نداشت. روز سوم خبری از کریم پاشا نشد. همین طور روز بعد و روزهای پنجم و ششم.
زنی ارمنی، هفته ای یک بار برای اتوکشی میآمد، ناخنهای خاله بدری را درست میکرد، لاک میزد و صورتش را بند میانداخت. فال قهوه هم میگرفت.
خاله بدری دست به دامن او شد. فنجان قهوهاش را سر کشید، دمر کرد و جلوی او گذاشت. خانم ارمنی نگاهی به داخل فنجان انداخت و لبهایش را به هم فشرد. فنجان را با دست کنار زد و از جایش بلند شد.
گفت: «امروز خستهام. چشمم خوب نمی بینه. باشه دفعه دیگه.»
خاله بدری ولکن نبود. حدس زده بود که خانم ارمنی چیزی بد دیده و نمیخواهد بگوید. کمتر اتفاق میافتاد خاله بدری را آن قدر نگران و هراسان ببینم. اعتقاد به فال و پیشگویی نداشت. به خبرهای خوب خانم ارمنی میخندید اما این بار میخواست بداند و با وحشت توی فنجان را نگاه میکرد. انگار سرنوشت مجهول کریم پاشا زیر رگه های سیاه قهوه پنهان بود. خانم ارمنی کیفش را زیر بغل گرفت، خداحافظی سرسریای کرد و رفت.
خاله گفت: «همون بهتر که رفت. من به این مزخرفات اعتقاد ندارم» و فنجان قهوه را به زمین کوبید.
دو روز دیگر گذشت. خاله بدری چمدانش را بسته بود که خبر رسید کریم پاشا در تصادف ماشین جان خودش را از دست داده است. چهار روز در حال اغما بوده، به هوش آمده، خاله بدری را چندین بار صدا زده و بعد خاموش شده است.
کریم پاشای مهربان، با آن قد و هیکل و سبیلهای تابدار، آن همه عشق و خنده و قدرت و اعتبار، ناپدید شده بود، به سادگی افتادن یک برگ.
مگر میشد؟ محال بود. چرا و چطوری؟ از این اتفاقها زیاد میافتاد اما برای دیگران. من جوان بودم و در ذهن بی تجربهام، مرگ متعلق به غریبهها بود و کسانی که آگهی فوتشان را به روزنامه داده بودند.
خاله بدری دیوانه شد. جیغ میکشید و پابرهنه توی اتاقهای خانه میدوید و فریادش میان هیاهوی تودهها به گوش نمیرسید. دراز میکشید توی تخت، بالش زیر سر کریم پاشا را توی بغل میگرفت و زار میزد. دایی همایون هر روز به دیدنش میآمد، کنارش مینشست و برایش اشعار عرفانی میخواند. کاری از دست من برای خاله بدری ساخته نبود. خودم بدتر از او بودم و مغز جوان و بی تجربهام قادر به درک مرگ و بازی سرنوشت نبود.
کریم پاشا از خانواده های قدیمی و مرفه میآمد. جسدش را در استانبول به خاک سپردند و عکسهای مراسم سوگواریاش را برای خاله فرستادند. خاله بدری نمیخواست یا نمیتوانست مرگ کریم پاشا را قبول کند. حاضر به پوشیدن لباس سیاه نبود و هیچ کس را برای گفتن تسلیت یا دلداری به خانهاش راه نمیداد. تنها مادر و دایی همایون اجازه دیدن او را داشتند. مادر اصرار داشت او را به خانه دایی ببرد اما خاله زیر بار نمیرفت. شبها کنار تخت کریم پاشا میایستاد و او را صدا میزد. یکی، دو بار گفت او را دیده و صدایش را شنیده است. با او حرف میزد و وقایع انقلاب را برایش تعریف میکرد. بعد قلم و کاغذ دست میگرفت، چیزهایی مینوشت و میگفت شوهرش به او دیکته کرده است. من را پیش خودش نگه داشته بود و اصرار داشت کنار او بخوابم. خوابش نمیبرد یا اگر میخوابید خوابهای بد میدید. نفس نفس میزد و مینالید. مادر برایش یک شیشه قرص خواب آورده بود اما نمیخورد. نمیخواست یک آن از فکر کردن به شوهرش باز بماند.
جای خالی کریم پاشا تبدیل به سکوتی بزرگ شده بود. در بیشتر اتاقها بسته بود. روی میز و صندلیها ملافه سفید انداخته بودند. انگار صاحبان خانه در سفر بودند. دیوارها پوشیده از تابلوهای قدیمی بود. بیشترشان تصویر اجداد کریم پاشا بودند. صورتها در تاریک شب جان میگرفتند و به نظرم میرسید چشمهایشان برق میزند خانه خاله بدری، با نبودن کریم پاشا جای امنی نبود. همه آنها که سالها در منزل خاله کار میکردند، آشپز و باغبان و خدمتکار، بعد از مرگ کریم پاشا گذاشتند رفتند. تنها ننه خانم پیر و مردنی مانده بود که فوتش میکردی معلق میشد. سه زن تنها بودیم اگر دزدی به سراغمان میآمد و سرمان را میبرید، کسی خبر نمیشد. خاله بدری محض احتیاط تفنگ شکاری کریم پاشا را پای تختش گذاشته بود و با کمترین صدا، بند تفنگ را روی شانهاش میانداخت و پاورچین پاورچین از پله های سرسرا پایین میرفت. من ملافه را روی سرم کشیدم و میلرزیدم.
دایی همایون پیشنهاد کرد هر چه را که قدیمی و قیمتی بود بفروشیم یا ببخشیم. خاله بدری داد کشید: «اینا ماله شوهرمه. یکی از اینها گم شه خودمو میکشم.»
بعد از روزها بحث و گفت و گو، بالاخره خاله بدری، با آه و افسوس رضایت داد عتیقهها را به خانه دایی همایون ببریم. کار آسانی نبود. کاسه کوزه های قدیمی، سینیهای نقره، مجسمه های هندی، شمعدانهای روسی و صدها خرت و پرت دیگر را، دسته دسته یا دانه دانه عقب ماشین جا میدادیم و در تاریکی شب آنها را به خانه دایی همایون میبردیم. آن چه را که کوچکتر و سبکتر بود در کیفهای گوناگون میگذاشتیم، رویشان را میپوشاندیم و به بهانه خرید از خانه بیرون میرفتیم. چیزهای سبکتر را در کیف ورزشی میکردیم و به دست مادر میدادیم. به هیچ کس اعتماد نداشتیم. مادر اغلب گیج و خواب آلود بود و راهش را گم میکرد. ننه خانم بدتر از او بود. دو قدم میرفت، مینالید و مینشست روی زمین. بالاخره با ترس و لرز، همه عتیقهها را بردیم و توی اتاق نشیمن پخش کردیم. میخواستیم آنها را بگذاریم توی زیرزمین اما مادربزرگ مخالفت کرد. میخواست همه عتیقهها پیش چشمش باشند. میترسید مبادا یک از آنها گم و گور شود. آخر شب همه را میشمرد: چند تا بشقاب گل و مرغی، چند تا کاسه قدیمی ساخت چین، چند تا سینی نقره هندی و... به حاجی هم اطمینان نداشت و چهار چشمی او را میپایید. تنها عتیقه ای که خاله بدری حاضر به از دست دادن آن نبود، مجسمه ای کوچک از عاج به اسم تارای سفید بود. خاله بدری عشقی عجیب به این مجسمه داشت. آن را روی میز کنار تختش گذاشته بود و هر صبح جلوی پایش یک مشت گل یاس میگذاشت. برایم تعریف کرده بود که تارای سفید در اساطیر هند خدای عشق است و ارواح سرگشته را از رودخانه رنج عبور میدهد. دست راستش را به نشانه صلح و آرامش بلند کرده و نیلوفر سفیدی که در دست چپش گرفته به معنای آفرینش هستی است. خاله بدری معتقد بود که تارای سفید مراقب و محافظ کریم پاشاست و با این فکر دلش خوش بود. تارای سفید را به سینهاش میچسباند و با او حرف میزد.
همه چیز چنان با سرعت اتفاق افتاده بود که قبول آن به آسانی امکان نداشت. گاهی وقتها فکر میکردم خواب میبینم. با خودم میگفتم بیدار میشوم و میبینم کریم پاشا و پدر برگشتهاند و خاله بدری مثل آن وقتها، زیر سایه درختها نشسته، عینک ذره بینیاش سریده نوک دماغش و مشغول خواندن کتاب و کشیدن سیگار است. اما واقعیت چیز دیگری بود و نمیشد انکارش کرد. برمیگشتم خانه دایی و میدیدم وضع آن جا هم آشفته است. مارم گیج و مبهوت، روی تختش مینشست و به نقطه ای دور خیره میشد. مادربزرگ مدام به حاجی دستور می داده و اگر سگ دایی همایون پایش را توی اتاق نشیمن می گذاشت، داد می کشد. به حاجی دستور داده بود مقداری سنگ برایش تهیه کند و کنار دستش بگذارد. جیمی، بی خبر، خوش و خندان وارد اتاق میشد و در حال تکان دادن دمش بود که سنگی درشت به کلهاش میخورد و زوزه کشان در میرفت. بد اخلاقی مادربزرگ بیشتر از همیشه شده بود. میخواست مثل گذشته حاکم مطلق خانه باشد و نمیتوانست. پایش درد میکرد و زمین گیر شده بود. پرستاری قوی هیکل هر روز میآمد و کارهایش را میکرد. مادربزرگ حاضر به اطاعت از کسی نبود، با خانم پرستار هم بگومگو میکرد و عصایش را به هر که از کنارش رد میشد، میکوبید. برای من تحمل مادربزرگ مشکل بود. چند روز میماندم و برمیگشتم پیش خاله بدری. میترسیدم تنها بماند و بلایی سر خودش بیاورد و ترسم بدون دلیل نبود.
دو روز بود که از خاله بدری خبر نداشتم. بعد از مرگ کریم پاشا جواب تلفن را نمیداد. کسی را هم نمیخواست ببیند خودم را به خانهاش رساندم و دیدم ننه خانم توی حیاط قدم میزند. سخت نگران بود. گفت: «خانم در اتاقش را از تو قفل کرده. جواب نمیدهد.»
دلم فرو ریخت. مطمئن بودم اتفاقی بد برایش افتاده. کوبیدن به در اتاقش بی فایده بود. دایی همایون را خبر کردم. خودش را به سرعت رساند. سعی کرد در را با سیخ و آچار باز کند. نشد. رفتیم توی حیاط. پنجره اتاق خاله بدری باز بود. دایی همایون نردبان را از ته باغ آورد، گذاشت زیر پنجره و بالا رفت. پنجره را بازتر کرد، خودش را بالا کشید و رفت توی اتاق خاله. مدتی طول کشید. جانم به لبم رسیده بود. ننه خانم گریه میکرد و دعا میخواند. داشتم دیوانه میشدم که سر دایی همایون از پنجره بیرون آمد. صدایم زد. اشاره کرد بیا بالا. دوان دوان از پلهها بالا دویدم. دایی جلوی در اتاق خاله ایستاده بود. رنگ به صورت نداشت. لب پایینش میلرزید. همه چیز را حدس زده بودم اما باورم نمیشد. باید حقیقت را از دهان دایی میشنیدم. باید خاله بدری را میدیدم. دایی همایون بغلم کرد، فشارم داد. چشمهایش خیس بود. بعد خودش را کنار کشید و اجازه داد وارد اتاق شوم. خاله بدری آرام توی تختش دراز کشیده بود. مثل ماه بود، از همیشه اش خوشگل تر. تارای سفید در بغلش بود. عکس کریم پاشا را هم گذاشته بود روی بالش کنار صورتش. شیشه قرصهای خواب آوری که مادر برایش آورده بود، پای تختش افتاده بود. دستم را به موهایش کشیدم. صورتش را بوسیدم. دستش را گرفتم. نمیتوانستم گریه کنم. از درون خالی شده بودم. حسی بزرگتر از درد - از دردهایی که تا به حال شناخته بودم - توی قلب و بدنم میچرخید. قسمتی بزرگ از دوران خوش کودکیام رفته بود. حس کردم از این به بعد زنی بزرگ هستم، زنی تنها. دلم میخواست تمام روز کنار خاله بنشینم و نگاهش کنم. آرامشی غریب توی صورتش بود و لبخندی ملایم روی لبهایش نشسته بود. شاید کنار کریم پاشا بود. به نظر میرسید خوب و خوشبخت است و تارای سفید محافظ و مراقب اوست. دایی همایون پشت سرم ایستاده بود. دستش را روی شانهام گذاشت. وقت رفتن بود. روی میز پای تخت خاله بدری یادداشتی کوچک بود. خطاب به من نوشته بود: «عزیز دلم، دیشب کریم پاشا را دیدم. آمده بود دنبالم. تارای سفید را برای تو گذاشتم. نگهش دار.»
به مادربزرگ گفتیم که خاله بدری رفته استانبول پیش خانواده شوهرش. مادر باور نکرد اما دو دقیقه بعد یادش رفت. چند روز بعد دوباره سراغ خاله بدری را گرفت و دوباره یادش رفت. مادربزرگ باور کرد و خوشحال شد. پرسید: «کی بر می گرده؟» و من جوابی سر بالا دادم، یعنی به زودی یا هرگز. تارای سفید را روی میز کنار تختم گذاشته بودم. هر بار که نگاهش میکردم حسی خوبی توی قلبم میدوید. چشمهایش نیمه بسته بود و لبخند ملایم و زیبایش مثل دارویی آرام بخش، تشویش و اضطراب درونیام را تسکین میداد. بعضی شبها شبیه خاله بدری میشد و به نظرم میرسید که با او در ارتباط است. شاید هم خیال میکردم. هر چه بود، خیال شیرینی بود.
زندگی میان خواب و بیداری ادامه داشت تا این که یک شب اتفاق عجیبی افتاد. دایی همایون در اتاقش بود و مادربزرگ به رادیوی کوچی که کنار بالشش بود، گوش میداد. اتاق نشیمن دری شیشه ای داشت که رو به حیاط باز میشد. کسی به این در میزند. سایه محوی از پشت شیشه پیدا بود. بهتر که نگاه کردم دیدم مرد بلند قدی است که کلاهی لبه دار سرش است. قلبم فرو ریخت. نمیدانم چرا لای در را باز کردم. مغزم کار نمیکرد و پیش از آن که بتوانم بپرسم کی هستید، مرد در را فشار داد و آمد تو. سلام کرد. مادربزرگ متوجه شد که پشت سرش خبرهایی است. رویش را برگرداند و به من و مهمان غریبه خیره شد.
پرسید: «شما کی هستین؟»
آقا کلاهش را به احترام مادربزرگ از سرش برداشت. گفت: «لطفاً آرام باشین. من به هیچ وجه قصد آزار شما را ندارم. یکی دو چیز کوچک از منزل شما برمیدارم و میروم.»
مادر بزرگ گفت: «بلندتر حرف بزن. چی گفتی؟»
مرد جملهاش را بلندتر تکرار کرد، سرخ شد و سرش را زیر انداخت. دستمالش را در آورد و پیشانی خیس از عرقش را خشک کرد.
گفت: «عذر میخواهم، با اجازه شما این کاسه و ساعتو بر میدارم و می رم.»
مادر بزرگ توی جایش نیم خیز شد. عصایش را برداشت و داد کشید: «غلط زیادی میکنی. مبارکه! همه جور دزد دیده بودیم جز دزد باادب. دزدی با اجازه! نکنه دیوانه ای؟ راهتو بکش برو و گرنه جات تو سیاهچال زندونه» و سنگی برداشت و به طرف دزد با ادب پرتاب کرد. دزد ناله کرد و دستش را روی دماغش گذاشت.
گفت: «فکر نمیکردم تا این حد بی ادب باشید.»
تا به حال دزد ندیده بودم و آن چنان وحشت کرده بودم که قادر به تکان خوردن نبودم. مادربزرگ، برعکس، سرحال بود. گفت : «صبر کن، الآن زنگ میزنم کلانتری.»
دزد گفت: «لطفاً وقت منو با این حرفا تلف نکنین. من عجله دارم.»
مادربزرگ رو به من گفت : «شنیدی؟ جناب آقای دزد عجله دارن. باید دو جای دیگه هم برای دزید برن.»
دزد گفت: «لطفاً طعنه نزنین. من از نیش زبان بدم می آد» و هنگام حرف زدن چشمش خیره به یکی از کاسه های چینی بود.
مادربزرگ متوجه شد، دستش را دراز کرد و عصایش را برداشت. گفت: «دست به این کاسه بزنی قلم پاتو خرد میکنم. این کاسه مال دخترمه. پیش من امانت گذاشته.» بعد رویش ره به من که میخکوب ایستاده بودم کرد و داد کشید: «خوابت برده؟ ایستادی نگاه میکنی. لال شدی؟ تلفن بزن کلانتری. حاجی رو صدا کن. داد بکش دزد! همسایهها رو خبر کن!»
دزد چند قدم جلو آمد. گفت : «لطفاً داد و فریاد نکنین و گرنه عصبانی می شم.»
مادربزرگ دید که دزد در دو قدمی او ایستاده است، عصایش را بلند کرد و محکم به قوزک پای او کوبید، داد کشید: «حاجی! هیچ معلوم هست کجایی؟ دزد اومده!»
دزد سخت دردش آمد بود. دماغش هم باد کرده بود. اوقاتش تلخ شد و لی لی کنان از مادربزرگ فاصله گرفت.
گفت: «خانم محترم، لطفاً مواظب رفتارتون باشین. دلم نمی خواد با شما تندی کنم.»
مادربزرگ دوباره عصایش را بلند کرد، گفت: «اگه دستم میرسید کله تو داغون میکردم. راست می گی بیا جلو!»
وقتش رسیده بود که من وارد ماجرا شوم اما تنم میلرزید و زبانم به لکنت افتاده بود. دزد متوجه شد و به نظرم آمد که ناراحت شده است. گفت: «دوشیزه خام، من کاری به شما ندارم. شما این خانم بزرگ رو آروم کنین. من این چراغ و این کاسه رو برمیدارم و می رم.»
مادربزرگ داد کشید : «کور خووندی. مرتیکه پفیوز بد ترکیب!»
رنگ دزد سرخ شد. گفت: «لطفاً توهین نکنین. گفتم مواظب حرف زدنتون باشین.»
مادر بزرگ زد زیر خنده: «آهو! آقای دزد به شون برخورد! چه غلط ها! خیلی ببخشین، احمق، تو اگه آدم بودی دزدی نمیکردی. نصف شب اومدی خونه مردم دو قورت و نیمت هم باقیه.»
نوبت من بود که دخالت کنم. ترسم ریخته بود و به نظرم میآمد که آقای دزد مرد بدی نیست. گفتم: «ببینین آقا، این اشیا امانت خاله منه. شما می تونین این قالیچه رو بردارین.»
مادربزرگ از کوره در رفت، گفت: «از کیسه خلیفه میبخشی؟ تو که پا داری. بزن تو کمر این مرتیکه بیرونش کن.»
دزد دوباره سرخ شد، گفت: «اول از همه من دزد نیستم. معلم ریاضیاتم. به کسی هم اجازه نمی دم به من اهانت کنه.»
مادربزرگ میخواست داد بکشد که من جلویش را گرفتم. گفتم: «بله، بسیار خب، آقای معلم، این قالیچه رو بردارین و برین.»
مادر بزرگ گفت: «خاک بر سر اون مدرسه ای که تو معلمشی، معلم دزد!»
دزد سرش را پایین انداخت و قیافهاش سخت درهم شد. پیدا بود که خودش هم در عذاب است. گفت: «بفرمایین دزد موقتی. سال پیش از مدرسه اخراج شدم.»
مادربزرگ حرف دزد را قطع کرد : «لابد کتاب و کتابچه شاگردها رو بلند کردی.»
دزد صدایش را بلند کرد: «گفتم که من دزد سر کوچه نیستم. اگر هم چیزی از خانه شما میبرم، وقتی وضعم بهتر شد، پس می آرم.»
مادربزرگ راضی نشد. گفت: «بزک نمیر بهار می آد. تا اون روز من مردهام. تو هم جون زیادی نداری. همین روزا سقط می شی.»
به رگ غیرت دزد محترم سخت برخورد. سرش را بالا گرفت، گفت: «بیشتر از این تحمل تهمت و اهانت ندارم» و ساعت پایه طلای روسی را زیر بغل گرفت.
مادر بزرگ داد کشید: «حاجی، خودتو برسون.»
در اتاق خواب باز شد و مادر، گیج و منگ، با موهای آشفته آمد بیرون. نگاهی به دزد انداخت. نگاهی به من و بلاتکلیف ایستاد. نمیدانست دنبال چی میگردد. یک لحظه خوابش برد، نزدیک بود بیفتد که به خودش آمد. رو به دزد گفت: «برو برای من یک لیوان آب بیار.»
من زیر بغل مادر را گرفتم، کمک کردم روی کاناپه دراز بکشد.
مادر بزرگ گفت: «به به. ایشون هم دزدن، هم معلم ریاضی، هم پیشخدمت.»
من گفتم: «من می رم آب بیارم.»
دزد محترم ساعت طلایی را زمین گذاشت و دنبال من راه افتاد. گفت: «با اجازه شما، من هم یک لیوان آب میخورم. دهنم خشک شد از بس حرف زدم.»
مادربزرگ گفت: «تو کوفت بخور. دزد به این پررویی ندیده بودیم.»
من و دزد با بطری آب و دو تا لیوان با سرعت برگشتیم. مادر نصف لیوان را سر کشید. بیدار شد. نگاهی به دزد انداخت. پرسید: «شما کی هستین؟»
مادربزرگ گفت: «جناب آقای دزد.»
مادر حالیاش نشد. لبخند زد. زیر لب با خودش گفت دزد و بعد دوزاری اش افتاد. خودش را عقب کشید و پرسید: «دزد؟» و از حال رفت.
دزد از من بیشتر دستپاچه شد. یک مشت آب به صورت مادر پاشید و تکانش داد. در همین موقع حاجی از پلهها پایین آمد، نگاهی به دزد انداخت و سلام کرد.
مادربزرگ گفت: «احمق، به کی سلام میکنی؟ این مرد دزده، شنیدی؟ دزده.»
جیمی را کم داشتیم که او هم وارد شد. دزد با دیدن جیمی جیغ کشید، پرید پشت صندلی نهارخوری پناه گرفت. مادر بزرگ شروع کرد به خندیدن. گفت: «جیمی، به عرضه! دزد آمده، بگیرش بی خاصیت.»
حاجی از دزد پرسید: «چایی میل دارین؟»
دزد رنگش سفید شده بود. گفت : «آقا جان، دستم به دامنت، من از سگ وحشت دارم. بچه که بودم سگ پام رو گاز گرفته. این سگ رو دور کن.»
مادر چشمهایش را باز کرد. یادش نبود کجاست و چه اتفاقی افتاده، فکر کرد صبح شده.
گفت: «حاجی نون خریدی؟ چای دم کردی؟»
جیمی آدمهای غریبه را دوست داشت. دمش را تکان داد و به طرف دزد رفت. میخواست کت و کفش او را بو کند. دزد داد کشید. صندلی را بلند کرد و جلوی خودش گفت و عقب عقب رفت.
من نگران مادر بودم. میترسیدم دوباره غش کند. مادربزرگ سر ذوق آمده بود. داد کشید: «جیمی، بپر بگیرش. پارس کن، ابله.»
مادر را به اتاقش بردم، گذاشتمش توی رختخواب. به اش گفتم که خواب بد دیده و دزدی در کار نیست.
صدای دایی از بالا آمد. جیمی را صدا میزد. آقای دزد سخت دستپاچه شد، گفت: «من می رم. مال شما رو هم نمی خوام. فقط به تون هشدار می دم مراقب اموالتون باشین. دزدهای واقعی رحم ندارن، مثل من نیستن.»
جیمی با دیدن دایی شروع به جست و خیز کرد. مادربزرگ سنگی به طرف او انداخت و داد کشید «دزد اومده» و دایی نفهمید موضوع از چه قرار است.
حاجی گفت: «آقا، مهمان داریم» و با دستمال چرب و چرکش شروع به گردگیری میز وسط اتاق کرد. تا خواستیم شرح ماجرا را بدهیم که دزد از فرصت استفاده کرد، دوید توی اتاق من و در را بست.
مادربزرگ گفت: «حتماً چیزی ور داشته. حاجی بدو بگیرش.»
حاجی سرش را تکان داد. پرسید: «با من بودین؟»
مادربزرگ با عصایش به پای او زد. گفت «الاغ، بدو دزد رو بگیر.»
حاجی به ناله افتاد. جیمی انگار درد او را حس کرده بود و زوزه کشید.
دایی گفت: «چه خبره؟ ساکت شین ببینم چی شده.»
مادر دوباره بیدار شده بود. خواب بد دیده بود. آمد توی اتاق نشیمن و نشست کنار مادربزرگ. شروع کرد به گریه کردن. جیمی خودش را به او رساند و پوزهاش را به شانه او مالید.
مادربزرگ با عصایش به پشت جیمی کوبید. گفت: «این کثافت رو بیرون کنین. گم شو. به من نزدیک نشو.» بعد داد کشید: «دزد چی شد؟ کجا رفت؟»
دایی گیج شده بود. پرسید: «دزد کیه؟»
مادر بزرگ به اتاق من اشاره کرد: «اون جاست. قایم شده.»
دایی سری به اتاق زد. کسی را ندید. پنجره اتاق باز بود. ماجرا را برای دایی شرح دادم. دایی مرد آرامی بود، سرش را تکان داد و گفت: «مرد بیچاره! معلم حساب مجبور به دزدی شده! می خواستین پولی به اش بدین. کمش کنین. چرا من رو صدا نزدین؟»
مادر بزرگ گفت: «مرد حسابی، به جای این حرفها برو دزد را پیدا کن. تو اتاق قایم شده. لابد رفته زیر تخت.»
دایی گفت: «کسی تو آن اتاق نیست. هر کی بود از پنجره پریده بیرون.»
مادر همچنان در فکر خواب بدش بود. گفت: «سوار آسانسور بودم. در که باز شد، جلوم یه دیوار بود. به هر طبقه که میرسیدم، در باز میشد و باز جلوش یه دیوار بود.»
مادربزرگ آه کشید. گفت: «خواب زن چپه. یعنی بالا می ری و همه درا به روت باز می شه.»
دایی گفت: «بی خودی خودتون را عذاب دادین. این کاسه و چراغو به اش می دادین. اینا که مونده روی میز. برای ما دردسر داره.»
مادربزرگ عصبانی شد. گفت: «اینا مال امانته. تا من زندهام، دست کسی به اینا نمی رسه. باشه تا بدری عزیزم از سفر برگرده.»
دایی گفت: «من جای شما بودم، اینا رو میفروختم و پولشو صدقه میدادم.»
مادر را به زور به اتاقش بر گرداندم. گذاشتمش توی تخت و در اتاقش را قفل کردم.
مادربزرگ همچنان در فکر دزد بود و نمیتوانست بخوابد. با او حرف میزد و ادایش را در میآورد: «اجازه می دین این چراغو بردارم؟ اجازه می دین سر شما رو بِبُرم؟»
دایی گفت: «بگیرین بخوابین» و راه افتاد برود بالا به اتاقش. جیمی و حاجی هم دنبالش راه افتادند. من هم رفتم توی اتاقم و دراز کشیدم روی تخت. شب عجیبی بود، به خیر گذشت. دستم را دراز کردم چراغ پای تخت را خاموش کنم که چشمم به جای خالی تارای سفید افتاد و قلبم فرو ریخت. از جایم پریدم. آخ! لعنتی! بالاخره کار خودش را کرد. حاضر بودم همه آن کاسه بشقابها را بدهم و بانوی سفید را پس بگیرم. سینهام از شدت غصه درد گرفته بود. انگار شاهد مرگ دوباره خاله بدری بودم.
دزد محترم بهتر از ما میدانست و حرفش درست از آب درآمد. یک ماه بعد، نیمه شب، سه دزد واقعی، با نقشه قبلی، بی سروصدا وارد خانه شدند. پیش از ورود به خانه، احتمالاً بعد از ظهر، تکه گوشتی سمی جلوی جیمی انداخته بودند و هیچ یک از ما متوجه نشده بود که جیمی افتاده گوشه حیاط و دست و پایش خشک شده است. دزدها حرفه ای بودند. میدانستند حاجی حدود چه ساعتی کیسه زباله را سر کوچه میبرد. قایم شده بودند پشت درختهای کوچه. به محض دیدن حاجی، پریده بودند روی او و چنان محکم توی سرش کوبیده بودند که تا روز بعد بیهوش بود. در تمام این مدت من و دایی خواب بودیم. صبح که پا شدیم، دیدیم مادربزرگ با دهان بسته توی جایش نشسته و ماتش برده است. دهانش را که باز کردیم، قادر به حرف زدن نبود. به میز نهارخوری اشاره می کرد و سرش را تکان میداد. همه عتیقهها را برده بودند.
مرگ جیمی برای حاجی و دایی ضایعه ای بزرگ بود. چاله ای توی باغچه کندند و جیمی را دفن کردند. دایی ساکت و افسرده بود و حاجی، مثل پدری که بچهاش را از دست داده باشد، گریه میکرد. مادربزرگ غصه از دست رفتن عتیقهها را میخورد. امانت دخترش بود و مدام از ما میپرسید : «جواب بدری رو چی بدم؟»
غصه بود که مادربزرگ را از پا درآورد. میخواست پا شود و برود به دنبال اشیای از دست رفته. نمیتوانست و گریه میکرد. یادگار خاله بدری به اندازه خود او برایش عزیز بود. ما که پا داشتیم کاری از دستمان ساخته نبود و به قدری بالاتر از یک جفت پا نیاز داشتیم. حاجی بدون جیمی، سرگردان بود. میرفت طبقه بالا و برمیگشت. مبهوت به میز خالی نهارخوری نگاه میکرد و سرش را تکان میداد. با جیمی حرف میزد و دنبال او میگشت.
یک ماه بعد از این ماجرا بود که مادربزرگ تب کرد و قادر به شناختن کسی نبود. هذیان میگفت و با مخاطبی غایب حرف میزد. چندین بار اسم خاله بدری را به زبان آورد و نالید.
یکی از آن شبهای سرد زمستان، نیمه شب، چشمهایش را بست و قلبش از کار افتاد.
دو ماه بعد من و مادر کارهایمان را کردیم و عازم استانبول شدیم. کی از دوستان پدر منتظرمان بود. ترتیب ویزای ما را برای رفتن به کانادا داده بود.
دایی گفت: «نگران من نباشین، من و حاجی با هم پیر شدیم، از هم مواظبت میکنیم.»
بغلش کردم. صورتم را به سینهاش چسباندم. پیراهنش بوی عود و ادویههای هندی میداد، بوی سفرهایی که کرده بود.
پانزده سال مثل برق و باد گذشته است. زندگی در تورنتو در سرمای بیست درجه زیر صفر، از من آدمی سرد و غمگین ساخته است. یاد خاله بدری و تارای سفید از خاطرم نمیرود، همین طور یاد دایی همایون و مادربزرگ. تاریخ هنر خواندهام و سفرهای فراوانی به موزه های آمریکا و اروپا کردهام. تنها کار هنری توانسته روی زخمهای درونیام مرهم بگذارد. میخواهم مقاله ای درباره آتشکده های زردتشی بنویسم. باید به شهرهای یزد و تبریز سفر کنم. کارهایم را میکنم، چمدانم را میبندم و راه می افتم.
تمام راه بازگشت به ایران در هواپیما میخوابم یا خودم را به خواب میزنم. نمیخواهم به دلتنگی و غصه راه بدهم. فرودگاه جدید را نمیشناسم و دور خودم میچرخم. نگرانم. چمدانم را میگیرم و سوار تاکسی فرودگاه میشوم. نمیخواهم منزل کس و کاری بمانم. فامیلی هم باقی نمانده است. دایی همایون در خانه سالمندان است و دیگران در اطراف دنیا پراکندهاند. از راننده میخواهم من را به هتل هیلتون ببرد. اسم جدیدش را نمیدانم. راننده میگوید: «هتل استقلال.»
پایین توی سرسرای هتل، چشمم به تصویر خودم در آینه دیواری میافتد. خودم را هم نمیشناسم. دلم گرفته است و به هر جا که نگاه میکنم خاله بدری را میبینم. انگار همراه من است. شب خوابم نمیبرد، غلت میزنم و به دایی همایون فکر میکنم. قرص خوابی قوی میخورم و سرم را زیر بالش میکنم. خاله بدری، مادربزرگ و کریم پاشا پشت پلکهایم نشستهاند. از خودم میپرسم این آدمها کجا رفتهاند؟ شاید در دنیایی دیگر، موازی با این دنیا، کنار هم نشستهاند و منتظر من هستند.
صبح زود با چشمهای خواب آلود از هتل بیرون میآیم. برای دیدن دایی همایون بی قرارم. میدانم که خانه سالمندان در خیابان زعفرانیه است. تاکسی کوچکی جلوی پایم ترمز میکند. سه تا مسافر دارد. راهمان تا سر خیابان زعفرانیه یکی است. مسافرها باهم حرف میزنند. دردهایشان یکی است؛ از بیکاری و بی پولی و گرانی قیمتها مینالند. نیاز به حرف زدن دارند. به آنها احساس نزدیکی میکنم و دلم میخواهد داستان زندگی خاله بدری را برایشان تعریف کنم.
خانه سالمندان نزدیک به خانه سابق دایی همایون است. درش باز است. وارد حیاطی کوچک میشوم. جای غم انگیزی است. تعدادی زن و مرد پیر، زیر آفتاب کنار دیوار، توی صندلیهای چرخدار نشستهاند. جلوتر میروم. نگاهم روی صورتها میچرخد، صورتهای ناآشنا. میخواهم از پرستاری که دورتر ایستاده، سراغ دایی همایون را بگیرم، که چشمم به او میافتد. توی صندلی چرخدار، دور از دیگران، زیر سایه درختی تنومند نشسته است. با آدمهای پیر و مچاله خانه سالمندان تفاوت دارد. ریش بلند و سفیدش تا وسط سینهاش میرسد. صاف نشسته و دستهایش روی زانوهایش است. تکان نمیخورد. شبیه به حکیمی اهل ذن است. مردی کنار اوست، مردی با موهای خاکستری و صورتی مهربان. پیداست که برای دیدن دایی آمده است. قیافهاش آشناست. جلوتر میروم و کنار دایی میایستم. دستم را به موهایش میکشم. سرش را برمیگرداند و خیره نگاهم میکند. صورتش میشکفد اما قادر به حرف زدن نیست. با نگاهش با من حرف میزند و با لبخندش به من میفهماند که از دیدنم خوشحال است، آن قدر خوشحال که میلرزد. دستش را میگیرم و میبوسم. چشمهایش جوان است و جوانیاش از درون میآید. مردی که به ملاقاتش آمده بلند میشود و جایش را به من میدهد. با دایی حرف میزنم. برایش از خودم و زندگیام در کانادا میگویم، از برنامه آیندهام و از مادرم که زنده است اما چیزی و کسی را به یاد ندارد. یاد خاله بدری هم میکنم و یاد تارای سفید. اشکهایم میریزد. دایی لبخند میزند. حواسش جمع است. دست راستش را به زحمت بلند میکند و انگشتش را روی قلبم میگذارد. نمیتواند حرف بزند اما با نگاه به من میفهماند که تارای سفید این جاست، توی قلبم است. دلیم میخواهد پیش دایی بمانم یا او را با خودم به کانادا ببرم، آرزوهای ناممکن.
وقت نهار و استراحت است. مردی که به ملاقات دایی آمده، ظاهری محترم دارد. هر بار که نگاهش به چشمهایم میافتد، سرخ میشود و سرش را زیر می اندازد. پشت صندلی چرخدار دایی را میگیرد و تا سرسرای خانه پیش میبرد. پرستار جلو میآید و دایی را تحویل میگیرد. آقای محترم همراه من تا بیرون میآید.
میگوید: «من دایی شما رو از سالها پیش میشناسم. بعد از مرگ حاجی هر روز می اومدم و براشون خرید میکردم و کارهاشونو انجام میدادم. پیش از اون که سکته کنند، مرتب حرف شما رو میزدند. من هم منتظر اومدن شما بودم.»
یکه خوردم. این آقا برای چی منتظر برگشتن من بوده؟ میخواهم بپرسم شما کی هستید و من را از کجا میشناسید اما دلم آن چنان گرفته است و حواسم به قدری پیش دایی همایون است که حوصله حرف زدن با کسی را ندارم. مرد محترم میفهمد. ماشینی کوچک و قدیمی دارد، مال سی سال پیش یا بیشتر.
میگوید: «اجازه بدین شما رو برسونم.» از خدا میخواهم. هتل استقلال را میشناسد. جلوی در هتل پیادهام میکند و با لبخندی مهربان سرش را تکان میدهد.
میپرسم: «ببخشین، من رو از کجا می شناسین؟»
جواب نمیدهد. موتور ماشینش روشن است. گاز میدهد و دور میشود.
تمام آن روز در اتاقم میمانم و کتاب میخوانم. پروازم به تبریز صبح زود است. شام ساده ای در رستوران هتل میخورم و زود میخوابم.
ساعت شش صبح آماده برای رفتن به فرودگاهم. کارمندی که پشت میز حسابداری ایستاده، به کلید اتاقم نگاه میکند. میگوید: «بسته ای برای شما دارم.»
مطمئنم که اشتباه میکند. بسته را به دستم میدهد. اسمم رویش نوشته شده. بسته کوچکی است. انگار محتوای آن را لای پنبه و پارچه پیچیدهاند. عجله دارم. تاکسی هتل جلوی در منتظرم است. سوار میشوم و کیف دستیام را کنار پایم میگذارم. بسته کوچک توی دستم است. کاغذ رویش را پاره میکنم. با دقت بسته بندی شده. زیر کاغذ دو ورقه نایلون است و زیر نایلون پوششی پارچه ای است. نوار چسب دور نایلون را به زحمت، با ناخن و دندان پاره میکنم. ریسمانی محکم به دور پوشش پارچه ای بستهاند. دو سر ریسمان را چنان گره زدهاند که امکان باز شدنش نیست. از آقای راننده کمک میخواهم. خوشبختانه چاقوی کوچکی دارد که به دردم میخورد. ریسمان را پاره میکنم. پوشش پارچه ای را آهسته و با احتیاط کنار میزنم و نفسم از شدت خوشحالی و حیرت بند میآید. بانوی عشق تو دستهایم است. باورم نمیشود.
منبع: داستان همشهری، شماره ی 3
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}