نویسنده: محمدرضا زمانی



 
من توی یک ساندویچی نشسته‌ام و جگر سفارش داده‌ام. وقت دارد می‌گذرد و قرار است فردا صبح همه چیز به هم بریزد. بالای سرم یک وسیله، شبیه به یک مهتابی روشن آویزان است که کارش کشتن پشه‌هایی است که توی هوا پرواز می‌کنند. آن‌ها یک یکی توی آن می‌روند، می‌ترکند و صدای تق می‌دهند؛ صدایی مثل صدای پف کردن و درست شدن دانه های ذرت در مایکروفر یا راه رفتن زنی با کفش‌های پاشنه بلند داخل راهروی یک بیمارستان. می‌خورند به دیواره برقی دستگاه، تقی صدا می‌دهند، پودر می‌شوند و احتمالاً مثل گردی نامرئی روی سرم می‌ریزند. نمی‌دانم وقتی پشه‌ها در آن ارتفاع پرواز می‌کنند، چه چیزی باعث می‌شود که خود را به کشتن بدهند؟ احتمالاً این مهتابی الکتریکی مثل مثلث برمودا، منطقه ای وسیع در آب‌های اقیانوس اطلس که کشتی‌ها و هواپیماها را به داخل خود می‌کشید و ناپدید می‌کرد، آن‌هایی را که نزدیک شده‌اند و دیگر کاری از دستشان برنمی‌آید به درون خود می‌فرستد. یا شاید پشه‌ها چیزی به غیر از یک صفحه سفید معمولی در هوا نمی‌بینند و نور این صندلی الکتریکی آویزان از سقف، مثل پرتوهای آفتاب در آسمان، آن‌ها را برای نزدیکی و گرم شدن بیشتر قلقلک می دهد. به هر حال هر کدام از این‌ها که باشد، اوضاع من هم شبیه آن‌هاست و قرار است فردا زندگی‌ام به دست خودم زیرورو شود.
نی را توی قوطی نوشابه مشکی فشار می‌دهم و بعد ول می‌کنم تا بالا بیاید. نور لامپ مغازه، افتاده است روی شیشه ویترین و نمی‌گذارد دل و قلوه های ردیف بالا را ببینم. اگر امشب فرار کنم دسته کمی از یک قاتل نخواهم داشت. پدر دوستم جلوی در ساندویچی ایستاده است و یک جورهایی کشیکِ من را می‌دهد. هر بار که نگاهش می‌کنم به من لبخند می‌زند. منتظر است جگر خوردن من تمام شود و تا بیمارستان همراهی‌ام کند. هر طور شده است باید فرار کنم.
صدای سه تا تقِ همزمان از بالای سرم بلند می‌شود که یعنی سه تا پشه در یک گردش دسته جمعی مرده‌اند. کارگر مغازه دوازده سیخ جگر را در یک سینی گرد جلویم می‌گذارد. هر کدام از سیخ‌ها را با سه تکه دل و جگر پوشانده و کلی بینشان فاصله گذاشته که بیشتر جا بگیرند. پول این‌ها را پدر دوستم می‌دهد. چند روز است دارم تقویت می‌شوم که فردا کلیه‌ام را به پسرش اهدا کنم. این آخرین دل و جگری است که قبل از دادن کلیه‌ام خواهم خورد؛ درست مثل آخرین وعده غذایی که به یک محکوم می‌دهند تا کم کم حکمش را اجرا کنند. حالا من برای این خانواده نقش پیرزن توی کدو قلقله زن را دارم که باید بخورم و چاق شوم و چله شوم و بعد بیایم تا پسرشان من را بخورد. با این فرق که پیرزن کدو قلقله زن فرار کرد و من این جا گیر افتاده‌ام.
در این دو هفته، هر روز بیشتر از دوستم متنفر می‌شوم. وقتی برای ملاقات وارد اتاقش شدم. دو تا کلیه‌اش را از دست داده بود، داشت می‌مرد و من کاملاً بی تقصیر بودم. روی چشمانش یک لایه خاکستری آمده بود و بینی‌اش کمی برق می‌زد. بعد خودش، خانواده‌اش و دختر خاله زیبایش، من را مثل سه ضلع مثلث برمودا به داخل خود کشیدند. هرچند من بیشتر دلم می‌خواست به آن ضلعی که دختر خاله‌اش ایستاده بود توجه کنم. همین هم باعث شد غرق شوم. به هر حال آن‌ها چنین انتظاری از من نداشتند ولی من توی چشم‌های هر سه ضلع نگاه کردم و گفتم که کلیه‌ام را به او خواهم داد. هنوز نمی‌دانستم این قدر به اعضای بدنم وابسته‌ام و چند ساعت بعد پشیمان خواهم شد. جواب تمام آزمایشات و تست‌ها؛ برای پیوند اعضا، درست از آب درآمد. کلیه‌ام مانند کتی بود که برای تن او دوخته باشند. قرار شد هرچه زودتر عمل بشویم و من مسؤول مردن یا زنده بودنش شدم. مثل این که مسؤولیت جنازه ای را که چند دقیقه پیش کس دیگری زیر کرده باشد، تو به عهده بگیری. به هر حال باید یک راهی برای فرار کردن باشد.
در ساندویچی باز می‌شود و زنگوله جلوی آن، صدا می‌کند. زن و مردی همراه با یک دختربچه وارد می‌شوند. پدر دوستم از پشت شیشه و شانه های آن‌ها به من لبخند می‌زند. باد می‌آید داخل و در دستشویی گوشه مغازه را کمی تکان می‌دهد. دختربچه جفت پا می‌پرد جلوتر و بعد چند بار محکم روی شیشه بیضی شکل و بیرون آمده جلوی غذاها می‌زند. جوری با کف دست به شیشه می‌کوبد که انگار تمام زندگی و خوردنی‌هایش را در سرویس مدرسه جا گذاشته و راننده دارد حرکت می‌کند. بعد راه می‌افتد و می‌رود پیش پدر و مادرش. جای پنج انگشتش کامل و واضح روی شیشه مانده است.
یک پشه دیگر در مهتابی برقی صدا می‌دهد. من احساس گروه خونی اُ منفی را دارم؛ گروهی که به همه خون می‌داد و کسی نبود که به او خون بدهد، جز خودش. احساس می‌کنم که کلیه‌ام را به خاطر هیچ دارم می‌دهم. من آدم بزرگواری نیستم و نمی‌توانم از کلیه‌ام بگذرم. نمی‌توانم آن را به کس دیگری پیشکش کنم. اگر آن را به دوستم اهدا کنم برای همیشه از او و خانواده‌اش متنفر خواهم شد. شاید دیگر هیچ وقت او را نبینم یا این که یک روز با چاقو دنبالش بیفتم و حفره ای را در سمت راست یا چپ بدنش، یعنی جایی که کلیه‌ام را کار گذاشته‌اند. ایجاد کنم و آن را بیرون بکشم. و اگر عضو را ندهم، باز هم مسؤول مرگش خواهم بود؛ مسؤول جگرهایی که خورده‌ام و امیدواری ابلهانه ای که در این دو هفته به آن‌ها داده‌ام. فردا صبح قرار است عمل بشویم. دو تا پشه می‌روند توی تار عنکبوت برقی و تق تق، منفجر می‌شوند. انگار زنی دو قدم با کفش‌های پاشنه بلندش راه رفته باشد. مادربزرگ دوستم دیروز انگشتانم را توی دستش گرفته بود و سبک سنگین می‌کرد. می‌خواست بررسی کند که جگرها دارند خون سازی می‌کنند و گوشت قربانی پروار می‌شود. درست مثل جادو گر خانه شکلاتی که چشمانش ضعیف بود و دست و بازوی بچه‌هایی را که زندانی کرده بود لمس می‌کرد تا مطمئن شود هر روز چاق‌تر می‌شوند و فردا برای پختن توی دیگ مناسب خواهند بود. بعد همان طور که زیر لب چیزی می‌گفت دستانم را ول کرد و وردش را فوت کرد توی صورتم.
دوستم روی تخت خوابیده بود و پنجه های پاهایش دو تا کوه برفی از ملافه سفید درست کرده بودند و خودش رنگش زرد بود. من کلیه‌ام را لازم دارم. نمی‌توانم تحمل کنم که یک جایی از بدنم را خالی کنند و رویش را بدوزند. اصلاً من کلیه‌ام را به هر کسی بدهم از او متنفر خواهم شد. ممکن است شش ماه یا یک سال طول بکشد ولی حتماً این اتفاق خواهد افتاد.
در این دو هفته احساس می‌کنم که هر روز دارم ضعیف‌تر می‌شوم. باید راه فراری باشد، هر چند فایده ای ندارد. با این کار دوستم را خواهم کشت و کوه های برفی‌ای که با پاهایش درست کرده بود. سیخ آخر را توی سینی می‌گذارم و بلند می‌شوم. در نوشابه هنوز کاملاً جدا نشده و با دو دندانه پلاستیکی خودش را از قوطی، آویزان نگه داشته است. پدر دوستم از پشت شیشه دستی برای کلیه پسرش تکان می‌دهد. کلیه ای که زائده‌هایی شبیه به دو دست، دو پا دور و برش را گرفته‌اند و باید زودتر جدا شوند. آماده است که بیرون بیایم و به سمت بیمارستان حرکت کنیم. قرار است امشب را آن جا بخوابم و صبح زود همه چیز تمام شود. چشمانش از شادی برق می‌زند و همراه با چند دسته گل بزرگ که مال دکه گل فروشی کنارش است، زل زده به جایی که نشسته‌ام. شاید خودش هم مطمئن نیست که دارد به قاتل پسرش نگاه می‌کند یا نجات دهنده او. یک پشه دیگر می‌ترکد و دختربچه دست می‌زند. فکر نکنم آدم با یک کلیه بتواند خیلی جفت پا این طرف و آن طرف بپرد. راه می‌افتم سمت دستشویی داخل مغازه؛ درست مثل زندانی‌هایی که آخرین راه فرار از دست کلانتر را رفتن به دستشویی می‌دانند؛ برای صابون زدن به دستبندها، لیز کردن و در آوردن آن‌ها و بیرون پریدن از پنجره قطار.
من می‌توانم بقیه زندگی‌ام را با ترس از دست دادن تنها کلیه باقی مانده‌ام زندگی کنم، دستم را روی کوک‌های بخیه‌ام بکشم و نگران این باشم که تنم به لبه تیز و بیرون آمده یک کابینت بگیرد و نخ کش بشوم. یا برخلاف مسیر بیمارستان بدوم و دوستم را به کشتن بدهم و در هر دو صورت همه چیز عوض خواهد شد. درست مثل سربازی که از جنگی سخت و طولانی برگشته باشد؛ سربازی که خرابی‌های زیادی دیده است و چندبار مجبور شده از یک متری و بر خلاف میلش سرنیزه را توی گردن دشمن فرو کند تا زنده بماند، حتی اگر پیروز هم برگردد، دیگر هیچ وقت مثل روز اول و آن آدم قبلی نخواهد بود. این جا قطار نیست و دستشویی فقط یک پنجره کوچک نزدیک سقف دارد. دو تا پشه، مثل خلبانان از جان گذشته ژاپنی که در جنگ با آمریکایی‌ها، سوار بر هواپیمایشان، خود را به ناوهای دشمن می‌کوبیدند، خودشان را می‌زنند به شیشه. می‌خواهند بروند بیرون. سطل قرمز را برعکس می‌گذارم زیر پایم. می‌روم بالا و از پنجره کوچک بیرون را نگاه می‌کنم. با این که فکر نمی‌کنم بتوانم از پنجره رد شوم و با این که هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد، بیرون را نگاه می‌کنم تا مطمئن شوم این راه فرار به اتاق عمل یک بیمارستان ختم نمی‌شود. دو تا پشه از لای همان یک ذره ای که پنجره باز است، می‌روند بیرون.
منبع: داستان همشهری، شماره ی 3