اعترافات یک تَردست
چند روز پیش دخترم از پیش دبستانی اش کتابی امانت گرفت به اسم «مادر شاغل من». روی جلد کتاب، کاریکاتور یک جادوگر بود. همان طور که سعی کردم بی تفاوت به نظر برسم
نویسنده تینا فی
ترجمه: مینا فَرشید نیک
ترجمه: مینا فَرشید نیک
چند روز پیش دخترم از پیش دبستانی اش کتابی امانت گرفت به اسم «مادر شاغل من». روی جلد کتاب، کاریکاتور یک جادوگر بود. همان طور که سعی کردم بی تفاوت به نظر برسم از دخترم پرسیدم «این کتاب رو خودت تنهایی انتخاب کردی؟» «بله». کتاب را خواندیم. جادوگر مادر سرش خیلی شلوغ بود و بعضی وقت ها دخترش را سرزنش می کرد که چرا دور پاتیل او ریخت و پاش می کند. جادوگر مادر مجبور بود به جاهای دوری سفر کند و در گردهمایی های مختلفی شرکت کند و بچه جادوگر گاهی حرف هایی می زد مثل این که «خیلی بده یه مادر شاغل داشته باشی، مخصوصاً وقتی شغلش رو هم خیلی دوست داشته باشه». در یک پایان بندی خوش، جادوگر مادر درست در آخرین لحظه خودش را به نمایش مدرسه بچه اش میرساند و بچه جادوگر می گوید هر چند دوست ندارد مادر شاغل داشته باشد اما نمی تواند مادرش را جور دیگری هم تصور کند.
خوشم نیامد، مطمئنم آن دو آقایی که این کتاب را نوشته اند نیت خوبی داشته اند اما موضوع این کتاب باز دغدغه اصلی ام را به یادم آورد. حرف زدن درباره مادرهای شاغل مثل یک جور رقص پا در میدان مین است؛ کشیدن یک کاریکاتور توهین آمیز تبعات کمتری دارد تا اظهارنظر صادقانه درباره وضعیت مادرهای شاغل.
بی ادبانه ترین سؤالی که ممکن است از یک زن بپرسید چیست؟ «چند سالته؟»، «وزنت
چقدره؟»... نه، بدترین سؤال این است: «چطوری از پس این همه کار بر می آی؟»
این سؤالی است که مردم دائم از من می پرسند. در چشم هایشان می شود نوعی سوء ظن را خواند. با نگاهشان می گویند: «حتماً از سروته کارها می زنی». جواب معمول من به این سؤال این است که من هم با همان کشمکش هایی مواجهم که همه والدین شاغل با آن ها درگیرند، با این تفاوت که من در حرفه مورد علاقه ام مشغول به کارم. گاهی اوقات هم به آن ها یک سیب سرخ تعارف می کنم که در «پاتیل جادوگری مادر شاغل» مسمومش کرده ام و بعد خودم را خلاص می کنم.
دومین سؤال بدی که می توانید از یک زن بپرسید این است: «نمی خوای بازم بچه بیاری؟» این واقعاً گستاخانه است. مخصوصاً در مورد زنی مثل من که در «پنج دقیقه آخر مهلتش» به سر می برد. منظورم این است که آخرین پنج دقیقه ای که برای مشهور شدن دارم، دقیقاً همزمان است با آخرین پنج دقیقه ای که امکان بچه دار شدن دارم.
علم نشان داده که در زنان توان باروری و پیشنهادات سینمایی بعد از چهل سالگی رو به زوال می گذارد.
وقتی دخترم می گوید: «کاشکی یه خواهر کوچولو داشتم»، احساس ترس و گناه وجودم را پر می کند. وقتی می گوید: «مامان من پودر ژله ای می خوام»، یا «من می خوام فقط آدامس بخورم»، یا «مامان پشتم رو بشور» کمتر تحت تأثیر قرار می گیرم.
فکر می کردم در نیویورک داشتن فقط یک بچه، امری طبیعی است اما الان مطمئنم که دخترم تنها بچه کلاس است که خواهر یا برادری ندارد. در سراسر منهتن، داشتن خانواده های پرجمعیت تبدیل به نمادی برای شأن اجتماعی شده. چهار تا بچه خوشگل که به نام پادشاهان یا گل های مختلف نام گذاری شده اند، راهی است برای گفتن این که: «من از عهده خرید یک آپارتمان چهار خوابه و پرداخت صد و پنجاه هزار دلار شهریه سالانه برای مدرسه ابتدایی بر می آم، شما چطور؟»
به هر حال من خودم هم قرار نبود نمادِ شأن اجتماعی خانواده ام باشم. به مدرسه دولتی رفتم. تمام دندان ها و اعضای صورتم اوریجینال هستند و طوری لباس می پوشم که انگار قرار است آکواریومتان را نظافت کنم. اما به هر حال داشتن بچه دوم، کفه ترازو را به نفع شأن اجتماعی سنگین می کند.
زنی که اسباب بازی فروشی محلمان را می گرداند و از این اسباب بازی های چوبی آموزشی می فروشد که بچه ها عاشقشان هستند (البته اگر مطلقاً هیچ اسباب بازی دیگری دوروبرشان نباشد و هرگز تلویزیون تماشا نکنند) ازم می پرسد: «نمی خوای یه بچه دیگه بیاری؟»
یکی از بازیگران حاشیه ای سریال (30Rock» (1» می پرسد:
«بازم بچه می خوای؟» می خواهم بگویم: «نه، نه» چرا باید باز هم بچه بخواهم وقتی می توانم راحت و بی قید این جا باشم و با یکی مثل تو درباره یک دیس شیرینی دانمارکی مانده گپ بزنم.
دهانم را که به خاطر استرس زیاد افت زده به دکتر گوش و حلق و بینی نشان می دهم. بدون این که نظرش را پرسیده باشم، پیشنهاد می کند «باید یه دونه دیگه بیاری. من بچه هام رو تو چهل و یک سالگی و چهل و دو سالگی آوردم. خیلی خوب بود.» اصلاً حرف های من راجع به استرس زیاد را شنید؟
پدر و مادر مرا طوری بار آوردند که هیچ وقت راجع به برنامه دیگران برای بچه دار شدن سؤالی نپرسم. مادرم معمولاً می گفت: «تو که از شرایطشون خبر نداری.» این سؤال آن قدر در نظرم بی ادبانه بود که سال ها حتی از خودم هم این سؤال را نمی پرسیدم. سی و پنج سالگی خیلی زود جایش را به چهل سالگی می دهد، خیلی زودتر از آن که یک غذای گرم سرد شود و از دهان بیفتد. آیا نباید از آخرین فرصت هایم برای ساختن فیلم های بیشتر در سال های کمی که پیش رو دارم حداکثر استفاده را ببرم؟
کار یا بچه؟ این سؤالی است که شب ها بیدار نگهم می دارد. وقت هایی که خوابم نمی برد سر موضوع بچه دوم با خودم مناظره می کنم. «بیارم؟ نه. دلم می خواد. اما نمی توانم. باید بیارم. اصلاً و ابداً. باید فوراً دست به کار شم.»
بلند می شوم که به دستشویی بروم و قیافه ام را برانداز کنم. آیا قیافه ام به کسی می خورد که باید حامله شود؟ برای چهل سال سن، خوب به نظر می رسم. اما خط های دور لب و گونه های گود افتاده ام به یک مادر شبیه است نه یک زن حامله. این تصمیمی است که نباید به تأخیر بیفتد.
از این گذشته چه چیز شاغل بودن این قدر خاص و مهم است؟ وقتی پیر می شوید شغلتان نیست که به دیدنتان می آید. شغلتان نیست که شما را پیش رادیولوژیست می برد تا عکستان
را بگیرید و بعد می بردتان تا سوپ بخورید. این که انتظار داشته باشم تنها فرزندم تمام این مسؤولیت ها را به دوش بگیرد، فشار زیادی برایش ایجاد می کند. به علاوه اگر به هم زدیم چه؟ من آدمی هستم که دوست داشتنم کمی سخت است. باید به فکر یک جایگزین باشم.
از این گذشته وقتی من و همسرم بر اثر افت دهان ناشی از استرس مردیم، چه کسی می خواهد کس و کار دخترم باشد؟ باید خواهر یا برادری داشته باشد. لعنت به هالیوود. چه خوشم بیاید چه نیاید، به هر حال تا پنج سال دیگر مرا از کار بیکار می کنند و بهم لقب خرفت می دهند.
بگذارید قضیه را روشن کنم. در هالیوود بارها شاهد بوده ام که بعد از چهل سالگی، دست کم در کمدی، به زن ها لقب خرفت می چسبانند.
نویسنده زن: «تو همیشه با ... کار می کردی؟».
تهیه کننده مرد (با لحن تحقیر آمیز): «دیگه عقلش رو از دست داده.»
نویسنده: «می دونی دوست دارم این نقش رو به کی بدم؟ به... نظرت چیه؟»
نویسنده مرد: «نمی دونم. شنیدم زده به سرش.»
در دنیای کمدی مردان مسنی را می شناسم که به سختی می توانند غذا بخورند یا خودشان را تمیز کنند اما هنوز کار می کنند؛ ولی زنان همه شان «خرفت» می شوند. من یک حدسی می زنم که البته خیلی خشن است؛ این که مفهوم «خرفت» در حرفه نمایش کمدی معادل زنی است که هنوز می خواهد حرف بزند در حالی که دیگر کسی نمی خواهد ریختش را ببیند.
به نظرم می رسد سریع ترین راه حل برای مبارزه با موقعیت «زنان خرفت هستند» این است که زنان بیشتری تهیه کننده شوند و زنان متعددی را در سنین مختلف استخدام کنند. به همین دلیل احساس می کنم مجبورم در این حرفه باقی بمانم و سخت کار کنم، و به همین دلیل احتمالاً نمی توانم وقتی را برای آوردن فرزند دوم خالی کنم. مگر این که تصمیم جدی بگیرم که می خواهم فرزند دومی داشته باشم که در آن صورت هیچ کس مسؤولیتی در قبال این تصمیم من ندارد و من حتی یک لحظه هم در این مورد حسرتی به دلم راه نمی دهم، جز این که این تصمیم تمام زندگی ام را ویران می کند.
و حالا ساعت چهار صبح است.
لعنت به همه! من شاید دلم بخواهد تا پنجاه سالگی صبر کنم و یک توپ انگشت دار به دنیا بیاورم. «کریسمس مبارک، از طرف تینا، جف، آلیس و توپ انگشت دار.»
سعی می کنم راجع به چیز دیگری فکر کنم تا بتوانم به رختخواب برگردم و بخوابم. سال ها به این حقیقت چسبیده بودم که مادرم مرا در چهل سالگی به دنیا آورده است، تا این که چند سال پیش فهمیدم یک اشتباه ریاضی کرده ام و او سی و نه سال داشته. در فکر بی خواب من، یک دنیا فرقش بود.
مادرم نطفه اش در آمریکا بسته شد، در یونان به دنیا آمد و وقتی نوزاد بود دوباره به آمریکا برگردانده شد و در خانواده ای بزرگ شد که انگلیسی و یونانی را همزمان صحبت می کردند. برای همین وقتی من دبستانی بودم، داوطلب شد که دستیار معلممان باشد. برای این که یونانی های زیادی در کلاس بودند که به قول مادرم «تازه از کشتی پیاده شده بودند» و مترجم احتیاج داشتند. بعضی وقت ها معلم ها از او می خواستند خبرهای بدی را ترجمه کند: «لطفاً به خانم فوندالس بگویید که جورج خیلی دردسر درست می کند.» و مادرم سری تکان می داد و به یونانی ی گوید:«جورج پسر فوق العاده ایه.» برای این که می دانست اگر جمله ای را ترجمه کند که معلم به زبان آورده بود، بچه یک کتک حسابی می خورد و مادر بچه هم بی هیچ رودربایستی ای برای همیشه از مادرم متنفر می شد.
جشن تولد بچه های کوچک در محله ما ساده برگزار می شد. هات داگ، آب میوه، بازی «دم الاغ را بچسبان» (2) و به دنبالش صرف کیک و یک استفراغ مختصر. اما من همیشه بعد از مهمانی تولد بچه های یونانی به مادر غر می زدم، به خاطر این که همه شان با «کیک مخصوص ایتالیایی» ازمان پذیرایی می کردند. کیک مخصوص ایتالیایی- با سطحی پوشیده از خلال بادام که در نوعی نوشیدنی خاص خیس خورده بود- چیزی بود که هر بچه ای از آن متنفر بود. هیچ کس حتی لب نمی زند. همه اش دور ریخته می شد. زمان آوردن کیک قرار بود نقطه اوج جشن تولد باشد اما در عوض به موقعیتی نومید کننده تبدیل شده بود که همه مان را سرخورده می کرد.
مادرم بالأخره برایم توضیح داد دلیل این که هم یونانی ها برای مهمانی تولد بچه هایشان «کیک مخصوص ایتالیایی» می گیرند چیست: این که کیک گرانترین کیک مغازه شیرینی فروشی است. در حقیقت می خواستند بزرگترهای حاضر در مهمانی بدانند که آن ها توانایی خرید این کیک را دارند. این همان کاری نبود که من می خواستم با به دنیا آوردن بچه دوم بدهم؟ فقط به این خاطر دنبال این قضیه را نگرفته ام که در حال حاضر، سخت ترین کاری که می توانم انجام دهم همین است و من می خواهم ثابت کنم
که از پسش بر می آیم؟
آیا یک «بچه کوچولو»ی دیگر می خواهم؟ یا فقط می خواهم زمان به عقب برگردد و دخترم دوباره کوچک شود؟
ممکن است بعضی از شما بپرسید، خب شوهرت چه می خواهد؟ او هم بخشی از این تصمیم است، می دانی که! او می خواهد که من دست از تقلا کردن بردارم، اما هیچ کداممان نمی دانیم این به آن معناست که بچه بیاورم یا به کار هم ادامه بدهم.
چرا هر دو را انجام ندهیم، مثل همه آدم های دیگر در تاریخ زمین؟ به خاطر این که کارهایی که آدم دیگر به صورت کاملاً طبیعی انجام می دهند برای من به طرز غیرقابل توضیحی سخت اند. از نظر ریاضی هم جور در نمی آید. هر طور هم ماه ها را جمع بزنید، معنایش این است که سریال تلویزیونی از خط تولید خارج خواهد شد. برنامه ای که درآمد دویست نفر در آن به من وابسته است. من این جور مسائل را جدی می گیرم.
من یک پزشک متخصص زنان فوق العاده دارم که در گوش کردن همان قدر استعداد دارد که در معاینات روده ای. در حالی که سعی می کردم از شر این اضطراب دائمی خلاص شوم برای چک آپ سالیانه ام پیشش رفته بودم ولی همین که سلام کردم زدم زیر گزیه. همه چیز را برایش تعریف کردم و همه حرفی که ازش بیرون کشیدم یکی از آن نقل قول های بی خاصیتی بود که از هر سو شخص بی طرفی بر می آید. با لبخندی گفت: «بالاخره همه چیز رو به راه می شه.» برای لحظاتی دل نگرانی ام را فراموش کردم و ذهنم از کار ایستاد. «همه چیز روبه راه می شه» احتمالی است که در مورد من صدق نمی کند.
آن شب، موقعی که داشتم کتاب جادوگر را توی کوله دخترم می گذاشتم تا به کتابخانه مدرسه برگرداند، ازش پرسیدم: «این کتاب رو برای این انتخاب کردی که مادرت شاغله؟ حالا با این کارت احساس بهتری پیدا کردی؟» همان طور که هاج و واج من را نگاه می کرد گفت: «مامانی، من که نمی تونم بخونم. از رو عکسش فکر کردم یه داستان ترسناکه».
کسی نمی داند در سر یک کودک چه می گذرد، حتی خودش؛ به این معنی که تازه وقتی بزرگ شد با یادآوری یک خاطره می تواند از حس هایش بگوید. علیرضا تقی خانی داستان نویس، مستند ساز و روزنامه نگار روزی را از کودکی اش به یاد می اورد که با زنبورها و گل ها دم خور بوده و سادگی نگاه پسر بچه ای را در انبوه روابط پیچیده انسانی روایت می کند.
پی نوشت ها :
1- سریال کمدی که تینا فی سازنده و بازیگران است. از سال 2006 تاکنون شش فصل از این سریال تولید و پخش شده و هنوز ادامه دارد. «30Rock» تاکنون بارها نامزد و برنده جوایزی چون اِمی، گلدن گلوب ووی.جی.ای (Writers Guild of America» شده است.
2- Pin the Tailon the Donkey، یک بازی گروهی که در آن تصویر یک الاغ بدون دم که نقاشی شده است روی دیوار و به ارتفاعی که در دسترس بچه ها باشد نصب می شود. در اختیار هر یک از بچه ها یک دم کاغذی قرار می گیرد که سوزنی در انتها دارد. شرکت کننده در حالی که چشم هایش را با دستمالی بسته باید ابتدا دور خودش بچرخد و بعد به تصویر نزدیک شود و دم را با سوزن به دیوار بچسباند. کسی که دم را در نزدیک ترین فاصله به محل اصلی بچسباند، برنده است.
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}