نویسنده:فریبا وفی



 
زن توی فیلم خانه اش را فروخت.اثاثش را هم همین طور.لباس هایش و یادگاری های مردی را که بهش خیانت کرده بود ریخت توی چند تا کیسه زباله و گذاشت توی ظرف آشغال سر خیابان.گفتم چه حیف.لباس ها همه نو بودند.انگار کارگران صدایم را شنید که روی کیسه ها زوم کرد.بعد هم یکی را فرستاد سر وقت شان.این کارش راضی ام کرد.مثل این بود که خودم رفته باشم سر کیسه ها.
زن همه دارایی اش را به پول تبدیل کرد.هر چه داشت و نداشت را توی کیف کوچکی ریخت و راهی شد.هیچ ردی از خودش باقی نگذاشت.فقط به دوست دوران بچگی اش گفت که می رود.قبل از رفتن چند روزی هم با مادر پیرش گذراند.بعد همه اش توی قطار بود و دوربین نشان داد که موبایلش را بعد از یک تلفن کوتاه توی کاسه توالت انداخت و ارتباطش را با همه جهان قطع کرد.
با خودم گفتم نمی تواند.بر می گردد اصلا نمی تواند این شکلی برود.یعنی اگر هم برود فایده ندارد.با حافظه و خاطراتش چه خواهد کرد.اگر همه چیز این قدر آسان بود که
همه این کار را می کردند.همه اش منتظر بودم بلایی سرش بیاید، سرش به سنگ بخورد و بر گردد.این همه تنهایی مرا می ترساند.
اما او از قطاری پیاده می شد و سوار قطار دیگری می شد.از شهری به شهر دیگر می رفت.شب ها در تنهایی می خوابید و گاهی از خواب می پرید.آخرش یک کلبه بالای تپه ای رو به اقیانوس پیدا کرد و همان جا ماند.هر روز می رفت شنا.تک و تنها.
داشت از این زن لجم می گرفت که روز ها و شب های زیادی رو به اقیانوس می نشست و تنها دلخوشی اش این بود که گاهی بپرد و شنا کند.خیلی دلش خوش بود.اما نبود.یک بار گفت:«لعنت به این دنیا»و خودش را پرت کرد روی تختش.ملافه های سفید زیر تنش جمع شد.گفتم این زن هیچ راهی ندارد جز این که برگردد و مثل بقیه آدم ها زندگی کند.یعنی دوباره خانه بخرد.دوباره عاشق بشود.برود پیش مادرش و از این کارهایی بکند که همه می کنند.
منتظر بودم کارگردان ترتیبی بدهد این زن با زندگی آشتی کند.قهر از دنیا ته نداشت.یعنی چیزی از تویش در نمی آمد.روزی که به این نتیجه رسیدم دیگر کمتر قهر می کردم.می دانستم که چند ساعت بعد یا چند روز بعد یا چند ماه بعدش باید آشتی کنم.با خودم گفتم روزی واقعا قهر می کنم که مطمئن باشم آشتی ای در کار نیست.تازه داشتم به فیلم علاقمند می شدم.فکر می کردم شاید قهر هم ته داشته باشد.یعنی چیزی هم توی قهر باشد و من نمی دانم.
زن مجبور شد برگردد چون مادرش مرده بود.با خودم گفتم بفرما.این هم بهانه ای که زن برگردد سر جای اولش.اما زن بعد از تمام شدن مراسم خاکسپاری خواست برود یعنی برگردد به همان کلبه بالای تپه.همان جا که سکوت و انزوایش آدم را می ترساند.دوست دوران بچگی اش ازش خواست بماند.مردی بود که فکر می کردم علاقه زن را جلب کند.اما زن گفت که باید برود.باز هم لجم گرفت از زن، خیلی راحت تصمیم به رفتن می گرفت.
یک ساعت بیشتر از فیلم گذشته بود و هنوز کارگردان کاری نکرده بود.زن رفت به کلبه کنار اقیانوس.دوربین هم همراهش رفت.بعد دوربین مکث کرد روی پنجره که دو لته اش از داخل رو به اقیانوس باز می شد.کم کم داشت از آن همه رنگ و روشنایی و هوایی که زن با یک نفس فرو داد خوشم می آمد.آواز دلنشینی آرام آرام از لبه آب لغزید و با بلند شدن موج اوج گرفت.دلم خواست یک بار دیگر برگردم توی کلبه.دوست داشتم همه چیز را از آن بالا ببینم.این دفعه کارگردان صدایم را نشنید و فیلم را وسط اقیانوس روی بال پرنده سفیدی تمام کرد.
منبع:داستان همشهری شماره4