ناله شبگیر
نویسنده : اکبر رضی زاده
چه هوای خفه ای! چه فضای بسته ای! چه آدم های خسته ای!
بد نیست از این شهر رفت. بد نیست جلای دیار کرد. بد نیست گذری بر مکان های نادیده داشت. بد نیست از این ولایت سفر کرد.
اینجا شهر شب است. سرزمین تاریکی ها. دیار سکوت و وهم. پنداری مردمش همه خوابیده. یا خود را به خواب زده اند! اینجا صدایی شنیده نمی شود. پَرنده ای پر نمی زند. پنجره ای باز نیست. در ها بسته است. پنداری مردمان این شهر با زبان بسته حرف می زنند. یا با ناله ی شبگیر. و با چشم های بی فروغ نگاه می کنند. با دیدگان خواب آلود. یا اصلاً نگاه کردن به یکدیگر را فراموش کرده اند. یادشان رفته است که به غیر از خودشان انسان های دیگری هم زندگی می کنند. نفس می کشند و اکسیژن می بلعند. یا دست کم ادای زنده ها را در می آورند!
در این شهر مِضرابی نیست. صدای آوازی شنیده نمی شود. ترانه ها جملگی به گِل نشسته اند و از شبگردهای ویولون زن خبری نیست. شعری شنیده نمی شود. شاعران دیوان هایشان را در پستوها غایب کرده اند.
هوا چقدر سرد است. حوض ها یخ بسته و ماهی های سیاهِ کوچولو در تَه آب، غافل گیر شده اند. تابستان راه را گم کرده و زمستان خوش نشین شده است.
باید از این شهر رفت. از این دیار گذر کرد. در این شهر چکاوکی دیده نمی شود. بُلبلی چهچه نمی زند. جیک جیک گنجشگی به گوش نمی رسد. شاید پرندگان را نیز خواب زمستانی ربوده است. جوجه ها از لانه ها سَرَک نمی کشند. قمری های عاشق پیشه، عشق را وانهاده اند و هیچ یک به دنبال جُفتی نمی گردند.
دلفین ها به ژرفای دریا فرو رفته، قید یک لقمه غذا را از دست پسرک بادکنک فروش زده و در لابلای جلبک ها و مرجان ها پنهان شده اند.
اسب ها از اصطبل ها گریخته و معلوم نیست به چه دلیل و به کجا پناه برده اند. باید از این شهر رفت. از این دیار گذر کرد. اینجا شهر شب است. سرزمین تاریکی ها. شهر سکوت. شهر ماتم.
باید از این شهر رفت. - کجا؟!... - جایی که نگاه ها پُر فروغ... قناری ها آوازه خوان... چشمه ها جوشان... آسمان آبی... چکاوک ها در پرواز... ماهی ها در پاشویه... برگ ها سبز... شعرا غزلخوان... و نوای دلنشین ویولون شبگردها در کوچه و خیابان شنیده شود.
قمری ها عاشقانه به دنبال جُفت... سفره ها پُرنان... دل ها شاد... سخنها بر لب... دریا آرام و جاری... بیماران تندرست... و هوا صاف و لطیف باشد. و «استاد مهدی اخوان ثالث» با همه بزرگی اش، شعرش را پس بگیرد:
«من اینجا بس دلم تنگست
و هر سازی که می بینم بد آهنگست
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است؟!...»
/ج
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}