نویسنده: اسماعیل شفیعی سروستانی



 
پس از بانک داران بین المللی، نظیر راکفلر(2)، مورگان(3)، واربرگ، شیف، باروخ و واندرلیپ، در جست و جوی گروه محارم و نخبگان توطئه گر که مهم ترین نقش را در سیاست و اقتصاد جهانی ایفا می کنند، باید به سراغ «بنیادها» رفت.
بنیادهایی چون «فورد(1)، کارنگی و راکفلر» را عموماً به عنوان بنیادهایی خیریّه، انسان دوست و فعال در امور فرهنگی و اجتماعی می شناسند؛ پوششی ریاکارانه که بر مقاصد اصلی این بنیادهای سیاسی با تمایلات جهانی سایه می افکند.
سخن گویان این بنیادها، تلاش می کنند تا ماهیّت فعالیت ها را نوع دوستانه معرفی کنند؛ در حالی که این بنیادها، پس از جنگ دوم جهانی، با گسترش فعالیت های برون مرزی خود، اهداف دیگری را به سرعت دنبال کرده اند؛ به ویژه حضور و نقش بنیادها در سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا را نمی توان انکار کرد، هرچند مزوّرانه درباره فعالیت های سیاسی و نظامی خارجی آمریکا سکوت اختیار می کنند؛ اما با حمایت از سیاست خارجی آمریکا، هرچند پوشیده، حافظ این نظام سلطه جو به شمار می روند.
عموم مردم با مشاهده ستون های نظامی و لشکر سیاست مداران حرفه ای کاخ سفید و واکینگ هام، تیر ملامت و نفرت خود را متوجه سیبل مردان سیاسی و نظامی می سازند؛ در حالی که نظام سرمایه داری و کاپیتالیستی به جز دو رکن سیاسی و نظامی، دوام و بقای خود را مرهون رکن فرهنگی است. رکنی که سلطه جویی سیاست مداران و مردان نظامی را توجیه می کند و به این نظام مشروعیت می بخشد و باعث تداوم سلطه فرهنگی آنها می شود. در واقع، این سلطه فرهنگی است که جاده سلطه جویان سیاسی و نظامی را هموار می سازد. ارتش واقعی سلطه جویان را در میان جریانی باید جست و جو کرد که به غرب مدد دهد تا کنترل فرهنگی خود را تداوم بخشد.
ادوارد برمن در کتاب « کنترل فرهنگ» که به نقش بنیادها در سیاست خارجی آمریکا می پردازد، می نویسد:
پنجاه سال پیش از این، آنتونیو گرامشی(4)، پژوهشگر مارکسیست ایتالیایی، نظریه « سلطه فرهنگی» را توضیح داد و نشان داد که طبقات حاکم جامعه، حاکمیت خود را از طریق کنترل باورها و فرهنگ تداوم می بخشند. بنیادهای عمده، همگام با نهادهای رسمی حکومتی و سازمان های اداره کننده« کمک های چند جانبه» از سال 1945م. به بعد، به فعالیت های اساسی در اشاعه باورهایی معین در میان کشورهای در حال توسعه آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین مبادرت ورزیده اند، تا از راه حمایت آنان، اهداف سیاست خارجی ایالات متحده را تضمین کنند.
قسمت اول از نخستین فصل این کتاب، رابطه برنامه های این بنیادها را با امر کنترل فرهنگ بررسی می کند و صحّت الگویی را که گرامشی ارائه داده است، برای درک نقش بنیادها در پیشبرد امپریالیسم فرهنگی آمریکا تأیید می کند(5).
مهم ترین محورهای فعالیت بنیادها را در عناوین زیر می توان خلاصه نمود:
1. حمایت از دانشگاه های برگزیده؛
2. حمایت از اشخاص حقیقی و حقوقی تأثیرگذار؛
3. حمایت از نخبگان داخلی تمامیت خواه غربی؛
4. توجیه عملکرد مردان سیاسی و نظامی غربی؛
5. توجیه تناقضاتی که بنیان نظام فرهنگی، سیاسی غرب را به چالش می کشد؛
6. تدوین سیاست خارجی و تنظیم سیاست خارجی و داخلی آمریکا؛
7. اهدای کمک های به ظاهر انسان دوستانه برای گسترش تأسیسات اقتصادی و تقویت نهادهای آموزشی و فرهنگی همسو با سیاست خارجی آمریکا؛
8. اعطای کمک هزینه تحصیلی به دانشجویان برگزیده در ( آفریقا، آسیا، آمریکای لاتین) برای تحصیل در آمریکا( نخبه پروری)؛
9. پایه گذاری شبکه جهانی نخبگان؛
10. جلوگیری از تغییرات ریشه ای در کشورها، در ازای اصلاحات محدود و کنترل شده.
تردیدی نیست که«یکسان سازی فرهنگی» و « همسوسازی سیاست ها» دو محور اساسی برای سلطه فرهنگی و کنترل فرهنگی غرب است.
امروزه، به هر کجای جهان که سفر کنید، فرهنگ و تمدن غربی را غالب می بینید و تمامی فرهنگ ها و تمدن های غیر غربی را( مذهبی، ملی، منطقه ای) مستحیل در فرهنگ و تمدن غربی مشاهده می نمایید. تأسیس حکومت جهانی در گرو سلطه سیاسی، فرهنگی بر تمام نقاط جهان است و این سلطه تنها از طریق نظام مالی و پلیسی واحد ممکن نیست. « یکسان سازی فرهنگی» به نحوی که عموم مردم جهان خود با رغبت تمام پذیرای فرهنگ و سیاست سلطه جو شوند، از تنش ها و چالش ها علیه غرب می کاهد؛ بلکه تمامی عوامل مزاحم را حذف نموده و از حجم هزینه ها نیز می کاهد.
جز این، وقتی کمپانی های بین المللی با حجم انبوهی از تولیدات صنعتی روبه رو باشند، این بازارهای مصرف بزرگ در شرق و غرب عالم است که این حجم انبوه تولیدات صنعتی را در خود مستحیل می سازد.
وجود اقوام عقب افتاده درگیر با سنت های بومی و مذهبی فاقد جاده و شهر و خیابان پذیرنده کالاهای صنعتی به هیچ روی به نفع صاحبان سرمایه و کمپانی های تولیدکننده نیست و این اقوام، تنها وقتی درهای خود را بر روی محصولات فرهنگی و صنعتی غرب می گشایند که آن را پذیرفته و طالبش شوند. در آن زمان است که همه سرمایه های خود را تقدیم می کنند، از سنت های خویش می گذرند و تجدّد را امام خویش می سازند.
تربیت نخبگان روشنفکر تجدّد طلب، تزریق مصنوعی تجدّد و مدرنیزاسیون و ایجاد تشنگی کاذب، همه آغوش اقوام و ملل را بر روی فرهنگ و تمدن سلطه جو می گشاید.
این اقوام بی آنکه بدانند مبتلا و معتاد به محصولات غربی شده اند، توسعه دیکته شده را به گونه ای پذیرفته و قواعدش را در سرزمین های خود اعمال کرده اند که «تداوم حیات سلطه جویان را تضمین می کند»؛ در حالی که هیچ اختیاری برای پس زدن و عقب نشینی ندارند.
محورهای یاد شده در موضوع فعالیت های بنیادها ما را متذکر نقش اصلی و کلیدی بنیادها در اعمال سیاست خارجی نظام سلطه و بسط حکومت واحد نخبگان می شود.
این بنیادها، برای اعمال برنامه های خود، از مجموعه ای از سازمان های به ظاهر مستقل و غیرسیاسی مدد می گیرند که بنیادها را در پیشبرد برنامه هایشان یاری می دهد.
سازمانی هایی همچون « صندوق پیشبرد آموزشی»(6)، « مرکز مطالعاتی عالی علوم رفتاری»(7)، « شورای بین المللی توسعه آموزش»(8)، « شورای پژوهش های علوم اجتماعی»(9)، « کمیته خارجی شورای آموزشی آمریکا»(10)، «مؤسسه توسعه خارجی»(11)و...
این سازمان ها ارتباط تنگاتنگی با بنیادها دارند.
شاید بتوان ایجاد تغییرات اجتماعی برای هموار شدن طریق سلطه جویان در کشورهای غیرغربی و به ویژه معارض با سلطه جویی غرب را در زمره مهم ترین اهداف بنیادها شناخت.
امروزه در ایران، موضوع « جنگ نرم» شناخته شده است، ایجاد جنگ نرم در کشورهایی که همسویی با غرب و نظام سلطه غربی ندارند، یکی از برنامه های این بنیادهاست.
بنیادها در مجموع، عمل سخت مردان سیاسی، نظامی را با «نرمی» به ثمر می رسانند. در واقع اقوام و کشورها را برای راحت تر خورده شدن مهیّا می سازند.
ادوارد برمن، درباره شروع فعالیت بنیادها می نویسد:
پس از جنگ جهانی دوم، زمانی که رفاه ملی ایالات متحده، ابعاد جهانی یافت، بنیادهای عمده به طور روزافزون به حمایت از نهادهای آموزشی در مناطق مهمّ استراتژیکی جهان مبادرت ورزیدند؛ با این امید که این نهادها بتوانند به تربیت افرادی توفیق یابند که نگرش آنان در مورد منافع ملی ایالات متحده، سازگار با همان دیدگاهی باشد که از سوی بنیادهای حامی چنین نهادهایی پذیرفته شده است. این افراد نیز به نوبه خود، جهان پیرامون خود را به گونه ای شکل می دهند که متضمن حفظ و گسترش منافع آمریکا باشد.(12)
چنان که از تعابیر برمن برمی آید، بنیادها« وظیفه پرورش نخبگان بی تعصب و همسو با منافع آمریکا را در جهان»، برعهده دارند. شاید خواننده گرامی در خاطر داشته باشد که در سال های اولیه آشنایی ایران با غرب، در طیّ چند مرحله، جوانانی را برای آموزش علوم و فنون جدید بورسیه و به اروپا بردند. اینان هسته اولیه از فرنگ بر گشتگانی را تشکیل دادند که منوّر الفکری را در ایران شایع ساختند، سنن دینی و شرقی را به سخره گرفتند، در دربار قاجار صاحب منصب شدند و همچون ابوالحسن خان ایلچی قرارداد «گلستان» و « ترکمنچای» را امضا کردند.
با قدرت یافتن آمریکا در جهان و تضعیف موقعیت انگلستان،‌بنیادهای آمریکایی «نخبه پروری» را آغاز کردند. این جریان از سال های 1930م. تاکنون روندی پیش رونده داشته است.
آنان دریافته بودند که این جوانان، آنگاه که به کشور خود برگردند؛ چونان بیماری مبتلا به ویروس، البته ویروس روشنفکری، آلودگی می پراکنند و در مسند حکومتی، تصمیمات بزرگ، به نفع استعمارگران اخذ می کنند؛ چنین نیز شد. این حربه در کشورهایی با سابقه بزرگ تاریخی و فرهنگی، همچون ایران، مصر، ترکیه که امکان حضور عینی نظامیان غربی را فراهم نمی آورد، تأثیر فراوانی داشته است.
تلاش های فرهنگی و آموزشی بنیادها در خارج ایالات متحده را «لش(13)؛ جنگ سرد فرهنگی» می نامند.
«رند کورپوریشن»(14)، یکی دیگر از مؤسساتی است که توسط بنیاد فورد در سال 1945م. در شهر « سانتامونیکا»(15) تأسیس شد. این مؤسسه مشهورترین سازمانی است که تشکلی از روشنفکران و اندیشمندان و دانشمندانی را که برای صنایع نظامی کار می کنند، در اختیار دارد.
فهرست برخی دیگر از بنیادهای آمریکایی بدین قرار است:
مؤسسات: لینکلن(16)، استنفورد(17)، سالومول(18)، استفن بچل(19) از دیگر نهادهای وابسته بنیادهای فورد و کارنگی و راکفلر و...
بنیاد جنایی « پاروین»(20) که به گفته خود آمریکایی ها بنیاد مافیا یا اتحادیه جنایت کاران است و توسط آلبرت پاروین، صاحب قمارخانه و مهمان خانه مشهور « فلامینگو» در شهر« لاس وگاس» در سال 1960م. تأسیس شد.
پاروین از سال 1945م. به این سو، نامش درصدر فهرست اعضای مافیا و جنایت کاران که از طرف وزارت دادگستری آمریکا تهیه شده، ثبت گردیده است؛
«شورای آتلانتیک»(21) یکی دیگر از مراکز حسّاس و تصمیم گیر در ایالات متحده است که از بطن خود « باشگاه بیلدربرگ»(22) و طرح های جنجالی همچون « جهانی سازی» و «حکومت جهانی» به رهبری آمریکا را بیرون داده است؛
«بنیاد نیکسون» که توسط ریچارد نیکسون، رئیس جمهور اسبق این کشور تأسیس شد و « بنیاد سوروس» که توسط جرج سوروس سرمایه دار یهودی مجاری تبار تأسیس شد.
«بنیاد هرتییج» که توسط هنری کسینجر پایه گذاری شد(23).
جنگ سردی که می خواهد به تربیت آن دسته از رهبران جهان سومی توفیق یابد که راه میانه، بین فاشیسم و کمونیسم را برمی گزینند، به عبارت ساده تر، برنامه های بنیادها به منظور تربیت رهبران اصلاح طلب طرّاحی شده اند.
اصلاح طلبان تربیت شده به نمایندگی از طرف بنیادها، با تبدیل کردن ابزار نرم فرهنگی به جای اسلحه نظامی از حجم سرمایه گذاری آمریکا برای سلطه جویی و حضور در کشورهای شرقی و آمریکای لاتین کاستند و احساس نفرت مردم از استعمارگران را به احساس شیرین دوستی تبدیل کردند.
جرج وینسنت(24)، رئیس بنیاد راکفلر در سال 1917م. درباره فعالیت های بنیاد در «‌فیلیپین» به این موضوع اشاره کرد. وی گفت:
مراکز ارائه خدمات درمانی و نیز پزشکان، اخیراً به طور مسالمت آمیز به مناطقی از جزایر فیلیپین نفوذ کرده اند و این واقعیت را نشان داده اند که برای رام کردن اقوام بدوی و بدبین نسبت به بیگانگان، طبّ بر مسلسل امتیازاتی دارد.(25)
اروپاییان 200 سال قبل، از طریق گسیل داشتن میسیونرها و تأسیس بیمارستان های مسیحی، این روش را به تجربه نشستند. در آن زمان، که کم و بیش همچنان ادامه دارد، میسیونرها جمع کثیری از مردم ساده دل روستایی و شهرستانی مسلمان را مسیحی کردند.
در سال های اوج و حضور استعمارگران در شرق، میسیونرها، نقش جاده صاف کن مردان نظامی و سیاسی را ایفا می کردند؛ اما در دوران جدید، بنیادها با اعمال کنترل بر تولید و اشاعه فرهنگ[خاص]، به گسترش سلطه طبقه مسلط کمک می کنند. ارائه منابع مالی، به طور استراتژیک آنها را قادر می کند که دیدگاه های خاصّی را مشروعیّت بخشیده و به طور هم زمان دیدگاه های دیگر را بی ارزش جلوه دهند. نمی توان تصوّر کرد که بدون حمایت محسوس بنیادها، نظریه نخبه گرایی دمکراتیک و نظریه کثرت گرایی(26) مرتبط با آن، می توانست این گونه در اندیشه های سیاسی آمریکای پس از جنگ جهانی دوم حاکمیّت یابد(27).
به قول ادوارد برمن، نخبگان حاکم بر بنیادها خطّ مشی ها را تعیین می کنند و با اتکا بر منابع مالی سرشار خود، اجرای آن را تضمین می کنند.
ارقام زیر، میزان نفوذی را که بنیادها از طریق سرمایه گذاری های استراتژیک داخلی و خارجی خود کسب می کنند، به خوبی نشان می دهد:
- در سال 1955م. امنای بنیاد راکفلر حدود 19 میلیون دلار را به اعطای بورس های جدید اختصاص دادند؛
- برای سال مالی 1955-1956م. امنای «بنیاد کارنگی» بودجه ای معادل 7 میلیون و 200 هزار دلار را به تصویب رساندند؛
-در سال مالی 1955-1956م. «بنیاد فورد»، مبلغ حیرت آور 557 میلیون دلار را به این امر اختصاص داد؛
- بودجه پیش بینی شده بنیاد راکفلر برای سال 1960م. به حدود سی میلیون دلار رسید؛
- کمک های «بنیاد راکفلر» در سال 1966م. مجموعاً چهل و یک میلیون و هشتصد هزار دلار برای اجرای طرح های خود، به تصویب رساند که تقریباً هشت میلیون دلار از این مبلغ، به برنامه توسعه دانشگاهی اختصاص یافت.
اهمیت و نقش بنیادهای کارنگی، فورد و راکفلر وقتی درک می شود که دانسته شود که از دهه 1930م. این بنیادها در رابطه با CFR( شورای روابط خارجی)(28) ایالات متحده نقش حسّاسی را در سیاست خارجی ایفا کرده اند. درباره جایگاه CFR و نقش آن در سلطه نخبگان، پس از این سخن به میان خواهد آمد.
بردمن می نویسد:
نخبگان مرتبط با بنیادها، شورای روابط خارجی و دستگاه تنظیم سیاست خارجی، به طور مستمر از سال 1945م. به بعد، مقامات عالی اداری و عضویت در گروه های تنظیم سیاست ها را در انحصار خود داشته اند.
او در جای دیگر می نویسد:
معماران سیاست خارجی آمریکا از سال 1945م. به بعد، مرتبّاً بین مراکز سیاست گزاری واشینگتن و دفاتر بنیادها در « نیویورک» در تردّد بودند. بسیاری از آنان همچنین در مقام مدیریت شرکت های بزرگ، مؤسسات مالی یا به عنوان وکلای برجسته خدمت کرده اند.
جناب سیدمصطفی فرقانی، طیّ مقاله ای با عنوان «سیطره بنیادهای آمریکا بر دمکراسی» گوشه هایی از فعالیت های این بنیادها را معرفی کرده است که برای مزید اطلاع، به بخش هایی از آن اشاره می شود: در حال حاضر در ایالات متحده بیش از 25 هزار مؤسسه تحت عنوان Foundation یا بنیاد، با شرح وظیفه و مأموریت های مختلف وجود دارد که در حکم چشم و گوش و بازوهای شرکت های بزرگ بوده و برای معدودی از سرمایه سالاران نظام کاپتالیستی غرب، به انجام وظیفه مشغولند.
چنان که اشاره شد، این بنیادها با سوء استفاده از پوشش خدمات غیرانتفاعی و عام المنفعه، برای فعالیت هایشان، ضمن در امان ماندن از سوء ظن ها و تردیدها، خود را از الزامات قانونی و پرداخت مالیات می رهانند. هر یک از این بنیادها، بر صدها مؤسسه علمی و پژوهشی فرعی اشراف دارند و هرکدام بر بخشی از بدنه اجرایی یا نظام سیاسی آمریکا و مراکز حسّاس این کشور اشراف دارند.
از سال 1945م. تا زمان حاضر، هیچ شخصیت آمریکایی که مشاغل و پست های سیاسی را عهده دار شده است، وجود ندارد که مدتی در این بنیادها کار نکرده و از آنها حقوق دریافت نکرده باشد، در واقع این بنیادها به منزله اتاق رخت کنی برای ورود به مقامات عالی هستند.
آیزنهاور، رئیس جمهور اسبق ایالات متحده مدت ها عضو هیئت مدیره بنیادهای «فورد» و «کارنگی» بود.
دین راسک و جان فاستر دالاس از وزرای خارجه اسبق آمریکا، هر کدام مدت ها ریاست بنیادهای « کارنگی» و «راکفلر» را برعهده داشتند.
رابرت ناک مارا، رالف بانچ، سایروس ونی و هنری کسینجر نیز هر کدام سالیان طولانی در هیئت مدیره و دیگر بخش های بنیادهای «فورد» و «راکفلر» و « کارنگی» حضور داشتند.
طیّ سال های دهه 60، از میان 191 مرکز فرهنگی و پژوهشی عمده آمریکا، 107 مرکز با بودجه مالی «بنیاد فورد» اداره می شدند و 18 مرکز نیز تحت قیومیّت بنیاد راکفلر قرار داشتند. گذشته از اینها 11 دانشگاه از میان 12 دانشگاه بلند آوازه آمریکا که مؤسسه مطالعات بین المللی دارند با اعانه مالی بنیاد فورد به حیات خود ادامه می دهند. از میان آنها می توان به دانشگاه های «کلمبیا» دانشگاه معروف و قدیمی « نیویورک» که قسمت ایران شناسی آن شهرت جهانی دارد، دانشگاه «هاروارد»‌دانشگاه «استنفورد»، دانشگاه «برکلی» (A.LC.U) و « انستیتو تکنولوژی ماساچوست»(M.I.T) اشاره کرد. این مؤسسات فرهنگی و آموزش عالی، 95 مرکز تحقیقات دارند که 83 مرکز از کمک مالی « بنیاد فورد» و 5 مرکز از «بنیاد کارنگی»‌تغذیه می کنند.
بخشی از فعالیت بنیادهای آمریکا بت سازی از داخل این کشور با چهره های بیرونی و جهانی است که توسط آنان، افکار و ایده های مخالفان آمریکا، شناسایی و بررسی می شود. از جمله این اشخاص می توان به زبان شناس معروف آمریکایی- که اکثراً او را می شناسند- آقای نوام چامسکی(29) اشاره کرد. او سالیان طولانی سعی داشت که آمریکا را به سبب جنگ ویتنام محکوم سازد و گرایشات فاشیستی ایالات متحده را برملا کند و به طور مداوم عواقب بمباران های ناپالم را گوشزد می کرد؛ اما همین قدّیس سیاسی که مظهر و سخنگوی آمریکاییان مبارز است، سالیان طولانی به عنوان استاد، در مؤسسه علمی M.I.T یا همان کارخانه آدم سازی پنتاگون تدریس می کرد. او ارتباط تنگاتنگی نیز با نیروی هوایی آمریکا، نیرویی که بمب های ناپالم را بر سر ویتنامی ها می ریخت، دارد.
فعالیت های «بنیاد فورد»، نسبت به سایر بنیادها متنوع تر است. بخشی از فعالیت های برون مرزی این بنیاد که از سال 1973م. با مساعدت 850 نفر برنامه ریز در داخل آمریکا و 920 نفر کادر متخصص در خارج از این کشور انجام گرفته، تأسیس درمانگاه های صحرایی در «هندوستان»، « برزیل»، «اندونزی»و « سنگاپور» برای عقیم سازی مردم این کشورها بوده است.
برای درک پیوند و رابطه میان بانک های بین المللی، بنیادها و سیاست خارجی آمریکا که توسط « شورای روابط خارجی» تنظیم و کنترل می شود، کافی است که بدانیم، دیوید راکفلر در سال 1969-1970م. ریاست « شورای روابط خارجی» و «چیس مانهاتان بانک»‌را به طور هم زمان داشت.
حاکمیت مورگان، در بدو امر راکفلر در مراحل بعدی، در «شورای روابط خارجی» نباید به مثابه یک نوع رابطه دیکتاتوری یا فرماندهی در مقابل نمایندگان گروه های مالی دیگر تلقی شود؛ بلکه به نظر می آید این نوع رابطه، شکلی از یک رهبری و هماهنگی غیر رسمی در یک چارچوب کلی همکاری باشد. همان طور که قبلاً یادآور شده ایم، نمایندگان تمامی گروه های مالی عمده نیویورک در رهبری شورا شرکت داشته و برخی از آنها به طور منظم در مواضع مهمی قرار داشته اند. بر این اساس است که می بینیم آلن دالس از شرکت « سولیوان و کرامول» و نیز «‌سازمان سیا» به مدت 42 سال مواضع دبیری، نیابت ریاست کل و بالاخره ریاست کل، نقشی فعال در شورا داشته است(30).
دانیل یرگین، تاریخ نگار آمریکایی، در پژوهش خود، درباره مسائل دوره پس از جنگ جهانی دوم، از نوعی «لیبرالیسم مسیحایی»‌یاد می کند که دستگاه تدوین سیاست خارجی را بر آن داشت تا به جست و جوی «‌راه هایی برای ایجاد جهانی امن برای دمکراسی و سرمایه داری لیبرال بپردازد». طرح های کلی سیاست خارج برای تحقق این آرمان، زاییده « پروژه مطالعات جنگ و صلح» بود که در سال 1939م. آغاز شد.
تا سال 1345م. که آخرین گزارش این پروژه تکمیل شد، «بنیاد راکفلر» بیش از 600 هزار دلار به این پژوهش که ویتنی شپردسون(31) نایب رئیس بنیاد کارنگی، عضو کمیته هماهنگ کننده آن بود، اختصاص داده بود. نتایج پروژه مطالعات جنگ و صلح، خطوط کلی مبانی سیاست خارجی ایالات متحده را پس از جنگ جهانی دوم به نمایش می گذارند. در همان حال، حمایت مالی «‌بنیاد راکفلر» و مشارکت افرادی که در آن زمان، یا بعداً با یکی از بنیادهای عمده به همکاری پرداختند- در امر تدوین گزارش های این پروژه- نشان دهنده این است که چگونه دیدگاه بنیادها در تنظیم سیاست خارجی گنجانده می شود.(32)
این پژوهش تاریخ نگار آمریکایی نشان می دهد که گروه محارم یا همان نخبگان، چگونه در هرم مدیریتی و سیاست خارجی ایالات متحده، نقش آفرینی می کنند.
پروژه معروف به « پروژه مطالعات جنگ و صلح» در واقع، به تحقق اهداف و سیاست هایی می انجامد که همه موانع فراروی بسط سرمایه داری لیبرال را حذف می کند و در واقع می توان گفت: این پروژه، به روند استحاله فرهنگ ها و تمدن های غیرغربی در کشورهای آسیایی، آفریقایی و آمریکای لاتین سرعت می بخشد.
اعطای کمک های نرم افزاری و سخت افزاری( فرهنگی و مادی) به کشورهای به اصطلاح توسعه نیافته برای جبران عقب ماندگی ها و ورود به « جرگه توسعه یافته های تحت کنترل غرب» از طریق سازمان های جهانی، بانک جهانی و خط دهی بنیادها، در همین راستا قابل شناسایی است.
نطفه بانک جهانی و صندوق بین المللی پول(33) در توصیه نامه پی.بی(P.B)، 24 ژوئیه 1941م. در پروژه مطالعات جنگ و صلح بسته شد. این یادداشت، لزوم ایجاد نهادهای مالی بین المللی ای را یادآور می شد که بتواند [ نرخ برابری] ارزها را تثبیت و سرمایه گذاری در امور سازندگی در مناطق عقب مانده و توسعه نیافته را تسهیل کند. سال بعد یادداشت های تفصیلی در همین مورد، تسلیم پرزیدنت روزولت و «وزارت خارجه» شد. در سال 1944م. یک کنفرانس بین المللی در «برتون وودز»(34) در ایالت « نیوهمپشایر»‌تشکیل شد و به ایجاد صندوق المللی پول و بانک جهانی رأی داد.(35)
بانک جهانی، به ظاهر نهادی مستقل است که وظیفه اعطای وام به ممالک در حال توسعه را جهت نوسازی اقتصاد خود و بهبود زندگی مردمشان بر عهده دارد؛ اما در واقع بانک جهانی که ظاهراً دارای یک هیئت امنای بین المللی است، مستمرّاً سیاست هایی را در جهت پیشبرد اهداف سیاست خارجی ایالات متحده و نفوذ سرمایه داری در کشورهای کمتر توسعه یافته، تعقیب کرده است.این بانک هیچ گاه تحت ریاست فردی غیر آمریکایی قرار نداشته است. ایالات متحده بیش از یک چهارم مجموع آراء را در اختیار خود دارد؛ اگرچه در انتشارات رسمی بانک، هیچ گاه به این موضوع اشاره نمی شود؛ اما اجرای تصمیمات عمده، موکول به تصویب وزارت خارجه ایالات متحده است(36).
از میان دانشکده ها و رشته های مختلف علمی و دانشگاهی، علوم اجتماعی، بزرگ ترین نقش را در بسط ادبیات توسعه و مشیّ روشنفکری لیبرال در میان ساکنان و تحصیل کرده های کشورهای در حال توسعه ایفا کرده است.
به طور خلاصه، اساتید، منابع و رویکردهای عمومی علوم اجتماعی با تأثیرپذیری از ایدئولوژی لیبرال سرمایه داری، زمینه های فراوانی را برای سیاست گزاری کشورها، مبتنی بر خاستگاه بنیادهای آمریکا و بانک های جهانی فراهم آورده است.
1. ایجاد تردید و تشکیک در برابر آموزه های سنتی، بومی، ملی و مذهبی کشورهای توسعه نیافته، یا در حال توسعه؛
2. دامن زدن به چالش ها و فاصله های میان سنت گرایی و مدرنیته؛
3. محتوم جلوه دادن مدرنیزاسیون به عنوان پروسه ای ناگزیر برای تجربه مدرنیته؛
4. زمینه سازی برای توسعه فرهنگی( پذیرش گرایشات لیبرالی و گذار از سنت ها) به عنوان زیرساخت توسعه اقتصادی؛
5. بسط ادبیات توسعه(37) و بومی کردن آموزه های آن میان فرهیختگان جوامع توسعه نیافته با استفاده از ابزار رسانه ها؛
6. تربیت مدیران نوگرا و مهیای پذیرش توسعه دیکته شده، در میان کشورهای توسعه نیافته؛
کارکردهای یاد شده، حمایت های بنیادهای آمریکا را از علوم اجتماعی، در کشورهای در حال توسعه در پی داشته است. به قول آقای بردمن: راهبردهای علوم اجتماعی که مورد حمایت بنیادها بوده است، برای تربیت رهبرانی مورد استفاده قرار گرفت که کشورهای خود را در زمره متحدان ایالات متحده قرار دادند.(38)
به این مجموعه، اعطای فرصت های مطالعاتی و کمک هزینه به اساتید و محققان غیرغربی را که در واقع یکی از اجزای مهمّ‌ تلاش های بنیادها برای تربیت اساتید بومی، همراه با خطّ مشیّ آمریکایی است، اضافه کنید.
بین سال های 1953 و 1965م. برنامه « ارائه کمک هزینه در زمینه مطالعات منطقه ای خارجی» حدود ده میلیون دلار را در اختیار یک هزار و دویست و چهارده تن از پژوهشگران قرار دارد که عمدتاً صرف مطالعات تخصصی پیشرفته مربوط به مناطق مختلف جهان شد.(39)
رواج اصطلاحات و ادبیات توسعه سیاسی، توسعه اقتصادی، توسعه فرهنگی و امثالهم که طیّ سی سال گذشته صفحات مطبوعات، اخبار همایش ها، عناوین نشست ها و مقالات دانشگاهی را از خود مشحون ساخته، جملگی مرهون این دیدگاه آمریکایی بود که نوسازی و توسعه ملل جهان سوم را راه حلی بلند مدت برای توسعه و بسط ارزش های عصر آمریکایی می شناخت.
این جریان، زیرساخت فرهنگی تجدد و مدرنیزاسیون قرن بیستمی را مطابق خاستگاه آمریکاییان، برای ممالک توسعه نیافته فراهم می آورد.
بنیادها به دلیل آنکه در ظاهر غیروابسته و غیرانتفاعی شناخته می شوند، امکان ایجاد رابطه با نخبگان غیرغربی را داشتند؛ نخبگانی که مأمور می شدند تا به نمایندگی از طرف ایالات متحده، زمینه های نوسازی در کشور خود را فراهم سازند. برخی ساده اندیشان( یا مأموران دوست نما) در ایران، تحقق توسعه اقتصادی را با همه پیش فرض هایش، شرط ضروری رسیدن به عدالت اجتماعی معرفی می کردند و بدین وسیله، همگان را می فریفتند تا آنجا که برخی برای نشان دادن ضرورت دست یابی به توسعه اقتصادی، اقدام به جمع آوری شواهد قرآنی و حدیثی می کردند؛ در حالی که از این نکته غفلت داشتند که استراتژی توسعه، تحت نظارت نخبگان بومی مورد حمایت آمریکا به اجرا درمی آید و نسخه تجویز شده برای -به قول آنها- جهان سومی هاست.
بنیادهای فورد، کارنگی و راکفلر به طور مستقیم یا از طریق « شورای پژوهش های علوم اجتماعی» با اعطای کمک های سنگین، این استراتژی را به گونه ای هدایت می کردند که منافع ایالات متحده در جهان سوم حفظ شود. این منافع- آن سان که در میان سیاست گزاران و علمای اجتماعی وابسته به جریان فکری حاکم درک می شد- عبارت بود از:
1. حرکت تدریجی به سوی شکلی از دمکراسی غربی؛
2. ادامه اتحاد با نظام جهانی سرمایه داری؛
3. ادامه دسترسی غرب به مواد اولیه ای که اهمیت استراتژیک دارند؛
4. نظم، ثبات و در بهترین حالت، حصول خطّ مشی ای که با ایالات متحده خصومت نداشته باشد.
و همه اینها می بایست از طریق پرورش نخبگان بومی انجام می گرفت که می توانستند منافع حاصل از چنین سیاست هایی را درک کنند. بِرمن این نکته را خاطر نشان می کند که این دیدگاه مشترک در مورد توسعه، نقش رهبری و نخبگان بورو کرات و تکنوکرات را تأیید می کند(40).
گمان می کنم تا همین جا و به استناد مطالب مطرح شده، جایگاه بانک های بین المللی و بنیادهای آمریکا و نقش آنان در تربیت نخبگان، برای هدایت جهان به سوی نظمی جهانی و البته بنی اسرائیل مکشوف شده باشد.

پی نوشت ها :

1.Ford Foundation
2.Carnegie Endoment Foundation
3.Rockefeller foundation
4.Antonio Gramsci
5.برمن، ادوارد، کنترل فرهنگ، ترجمه حمید الماسی، صص 7 و 8.
6.Fund for Advancement of Education
7.Center for advaced studies in Behavioral sciencos
8.Internationl couneil fo Educational Development
9.Social sciences Research codbeil
10.American-Afriean Institvte
11.Education and Overdeasaffairs
12.کنترل فرهنگ، ص 19.
13.Lasch.
14.Rand Coraption
15.Santamonica
16.Lincoln
17.Stanford
18.Salamon
19.Stepen Bechel
20.Parvin Foundation
21.Atlantic Council
22.Bildberg
23. خبرگزاری فارس:‌بنیادهای آمریکایی، از نگهبانی نظام سلطه تا بت کردن چامسکی.
24.George Vincent
25. کنترل فرهنگ، ص 39.
26.Pluralism
27.کنترل فرهنگ، ص 46.
28.Council on foreign Relations
29.Noam Chomski
30.انتقال قدرت از مورگان به راکفلر، روزنامه دنیای اقتصاد، ش 1953، ص 32.
31.Whitney Sheperdson
32. کنترل فرهنگ، ص 64.
33.International Monetary fond
34.Bertton Woods
35.کنترل فرهنگ، ص 75.
36.همان.
37.Development
38. کنترل فرهنگ، ص 123. در ایران در دوران سازندگی و در مقدمه آن، دانشکده علوم اجتماعی و اساتید آن نقش عمده ای را در برگزاری دوره های آموزشی، همایش ها و بومی کردن ادبیات توسعه در ایران ایفا کردند.
39. همان، ص 157.
40. همان، ص 177.

منبع: نشریه موعود، شماره 139 و 140.