نویسنده: اکبر رضی زاده
منبع:راسخون



 

از بی کاری و تنبلی در اتاق خزان زده ی خاموشم، وقتم به گردگیری خاطرات تلخ و تیره ی زندگی ام می گذرد و در صدد گرته برداری از حوادث شوم گذشته ام. اما تراکم حجم تلخی ها آن قدر گسترده است که هر طور می خواهم آنها را به شکل شعر زیبایی درآورم، قادر به انجام این مهم نیستم. به ناچار - مثل همیشه - در انتظارِ نورِ تابانی که کلبه ساکتم را روشن سازد، منتظر میهمان ناخوانده ای می مانم تا شب طویل و حرمان زده ام با طنین دلنشین گام هایش پر حرارت گردد، و غصه های تلنبار شده در جای جای وجودم را با او تقسیم کنم!
تاریکی شب که چون سفره ی گسترده ای آرام در کوچه ی کنار اتاقم خفته است، همراه با سمفونی ملال آور نسیمِ شب گاهی که آهسته آهسته شمع وجودم را خاموش می نماید، رنگِ تیره و کدر «تردید» را بر تمامیت سرزمین هستیم می پاشد و بر نقطه ی رنگ باخته ی امیدم که در انتظار شنیدن صدای پای بی گانه ای در شب یخ زده ام هست، ضربدر کشیده و مرا به وادی ابهام می برد و از پشت پنجره ی غبار گرفته ی اتاقم آهسته در گوشم نجوا می کند:
«شاید دوست ناخوانده ات هرگز نیاید!!!»
با گذشت ساعتی چند... و دمیدن طلوع گلگون رنگ خورشید.... و نشنیدن صدای پای دوستی، شعر زیبایی از دوردست ها به گوش می رسد:


« بر مزار ما غریبان نی چراغی نی گلی
نی پرِ پروانه سوزد نی نوای بلبلی»


به ناچار - مثل همیشه- با تنبلی و بی حوصلگی در اتاق خزان زده ی خاموشم، وقتم را به گردگیری خاطرات تلخ زندگی ام ادامه می دهم!...