نویسنده: مجتبی صادقیان



 

فراتر از اهدافی که پیش بینی کرده ایم، نرویم

گاهی کسب موفقیت و پیروزی می تواند عامل رسیدن به بزرگ ترین خطرات نیز باشد. در گرماگرم پیروزی، تکبر و اعتماد بیش از حد می تواند شما را به نقاطی فراتر از اهدافتان سوق دهد و دشمنان بیشتری را برای شما ایجاد کند. اجازه ندهید که موفقیت شما را سرمست کند چرا که هیچ چیز جایگزین یک راهبرد و برنامه ریزی دقیق نمی شود. پس هدفی را مشخص و وقتی به آن رسیدید توقف کنید.
در سال 559 قبل از میلاد، مردی جوان با نام کوروش، ارتشی بزرگ را از قبایل پراکنده ایران باستان یا همان سرزمین پارس به سمت سرزمین مادها حرکت داد. او توانست مادها را شکست دهد و خود را پادشاه ماد و سرزمین پارس کند. وی سپس امپراتوری پارس را شکل داد و به پیروزی های متعددی یکی پس از دیگری رسید. کوروش توانست کراسوس حاکم سرزمین لیدیه را نیز شکست دهد، بر جزایر یونانی تسلط یابد و سایر پادشاهی های کوچک را به تسخیر خود درآورد. حال او را همه در جهان با نام کوروش کبیر پادشاه جهانیان می شناختند. پس از تسخیر یونان، کوروش به سمت شرق و سرزمین سکاها که قسمت اعظم آن در کنار دریای خزر قرار داشت، حرکت کرد. این سرزمین ها ثروت قبایل یونانی را نداشتند، اما کوروش تصمیم گرفت به آنها نیز حمله کند چرا که پس از این موفقیت ها دیگر خود را شخصیتی فراانسانی می دانست که هیچ وقت شکست در او راه ندارد. در سال 509 قبل از میلاد کوروش به سمت دره آراش حرکت کرد. وقتی که در سواحل غربی دریاچه اردو زد از "تومیریس" ملکه منطقه پیغامی دریافت کرد که نوشته بود:« ای پادشاه پارس به تو پیشنهاد می کنم که از جنگ دست برداری چرا که فکر می کنم در پایان هیچ نفعی برای تو نداشته باشد. سعی کنید بر مردم خود حکومت کنید و اجازه دهید من نیز بر مردمان خود حاکم باشم. البته مطمئنم که نصیحت من را نخواهید پذیرفت.» تومیریس که از توان ارتش خود بسیار مطمئن بود تلاش کرد نیروهایش را در آن سمت رودخانه نگه دارد. در واقع به کوروش اجازه داد بدون هیچ مشکلی از رودخانه رد شود و با ارتشیان او در آن سمت رودخانه بجنگد. کوروش نیز قبول کرد اما به جای اینکه ارتشش را مستقیماً درگیر کند به فکر حیله ای افتاد. کوروش پس از عبور از رودخانه در ساحل شرقی اردو زد و ضیافتی ترتیب داد که غذاهای مختلف در آن طبخ شده بود.
آنگاه ضعیف ترین سربازان را در همان اردوگاه قرار داد و بقیه را دوباره به عقب رودخانه کشید. ارتش سکاها به سرعت به اردوگاه کوروشیان حمله کرد. آرایش سربازان ایرانی مستقر در خط مقدم را درهم شکست و برخی از آنان را کشت. سربازان سکاها سپس با خوردن غذاهای چرب و لذیذی که به جا مانده بود، بسیار سرمست و شادمان شدند و بعد از خوردن غذاهای لذیذ و چرب طبخ شده به خواب عمیقی رفتند. سپس سربازان کوروش بازگشتند و بسیاری از سربازان خفته را کشتند و بقیه را نیز به اسارت گرفتند. پسر ملکه تومیریس نیز در میان اسیران به دام سربازان کوروش افتاده بود. وقتی ملکه فهمید چه اتفاقی افتاده است پیغامی به کوروش فرستاد و از بازی کوروش گلایه کرد و باز هم به او نوشت:« سعی کن به من گوش کنی. به تو پیشنهاد می کنم که به خاطر خودت پسرم و کشورم را بدون آسیبی، به من برگردانی و سعی کنی به امپراتوری خودت حکومت کنی، من نیز یک سوم کشورم را به تو می دهم تا به امپراتوریت اضافه کنی. اگر قبول نکنی به خورشید قسم می خورم که خون بیشتری از سربازانت را بریزم». اما کوروش در پاسخ به او اعلام کرد که پسرش را به او برنمی گرداند و حتماً با تعداد بیشتری سرباز به جنگ سپاهیان وی خواهد رفت. پسر ملکه وقتی دید که نمی تواند از چنگ کوروش راحت شود نتوانست در برابر این ننگ بایستد و خود را کشت. خبر مرگ پسر، ملکه را به شدت تحت تأثیر قرار داد. او نیز تمام سربازانش را جمع کرد و وارد جنگی سرتاسر خونین با سپاهیان کوروش شد. نهایتاً سربازان ملکه پیروز شدند و ارتش ایران را شکست دادند.
پس می توان گفت کوروش پا را از حد خود فراتر گذاشت و تنها یک عمل غرورآمیز همه رشته های وی را پنبه کرد. هیچ چیز بیش از پیروزی انسان را سرمست نمی کند و خطرناک تر از آن نیست. چند سال قبل امپراتوری قدرتمند آشوری کاملاً تخریب و پایتخت شکوهمند آن یعنی نینوا به خاک تبدیل شده بود. آشوری ها نیز پایتخت بسیاری از ایالت ها را هنگام پیروزی ویران می کردند و به دلیل زیاده روی هایشان دچار این سرنوشت شده بودند.
آنها با زیاده روی دشمنان بزرگی برای خود تراشیدند و همین دشمنان آنها را از پای درآوردند. کوروش اگر از آشوری ها درس می گرفت و سرنوشت آنها عبرتی برایش می شد و به هشدارهای مشاورانش توجه می کرد شاید به چنین سرنوشتی دچار نمی شد. او هیچ هراسی از حمله به سکاها نداشت و پیروزی های بی شمار وی را سرمست کرده و جلوی قوه منطق و استدلالش را گرفته بود و به جای آنکه بخواهد پایه های حکومتش را استوار کند مدام به پیش می رفت و به جای شناختن وضعیت های متفاوت، مدام شرایط مختلفی را برای خودش به وجود می آورد.
پس باید درک کرد که اگر پیروزی های لحظه ای تأثیر منفی بر انسان بگذارند، مسیر کشنده ای در پی خواهند داشت. وقتی به موفقیت می رسید یک قدم به عقب برگردید و احتیاط بیشتری به خرج دهید. توجه داشته باشید که فراهم شدن برخی شرایط نیز در موفقیت شما تأثیر داشته است سعی کنید یک عمل را هیچ وقت دوبار تکرار نکنید. تاریخ سرشار از جنازه های امپراتوران موفق است که هیچ وقت نخواستند چنین نکاتی را یاد بگیرند و پیروزی های خود را مستحکم تر کنند.

سیال باشید

داشتن یک برنامه ریزی مشخص شما را در معرض حملات قرار می دهد. پس سعی کنید به جای فرو رفتن در قالب معین و بهانه دادن به دست رقیب همیشه با شرایط جدید انطباق پیدا کنید و با حفظ ماهیت قالب جدیدی به خود بگیرید. این واقعیت را بپذیرید که هیچ شرایطی ثبات نیست و هیچ قانون از پیش تعیین شده ای وجود ندارد. بهترین راه برای محافظت از خود آمادگی برای رویارویی با وضعیت جدید در سیال بودن است. دقیقاً مانند آب. هیچ گاه سعی نکنید ثبات و مانایی کافی داشته باشید چرا که همه چیز تغییر می کند.
در قرن هشتم قبل از میلاد، دولت یونان آنقدر بزرگ و شکوفا شده بود که زمین کافی برای در خود جای دادن جمعیت نداشت لذا یونانیان تصمیم گرفتند به دریا بروند و مستعمره هایی را در آسیای صغیر، سیسیل و جزیره ایتالیا و همچنین آفریقا تشکیل دهند. در مقابل، دولت- شهر اسپارت کاملاً در محاصره کوهستان قرار داشت و هیچ دسترسی برای دریای مدیترانه برای آن فراهم نبود. لذا آنها هیچ وقت به مردمان دریانورد تبدیل نشدند و در عوض تلاش کردند که به شهرهای اطراف خود حمله کنند و در یک سری جنگ های خونین که حدود صدها سال طول کشید توانستند سرزمین عظیمی را فتح کنند و زمین کافی برای شهروندان خود به وجود بیاورند. این راهکار اما مشکلات جدیدی را نیز به وجود آورد. اینکه آنها چگونه می توانستند سرزمین های فتح شده را حفظ کنند. مردمانی که به تسخیر آنها درآمده بودند جمعیت را بسیار زیاد کرده بودند و احتمال انتقام جویی آنها زیاد بود. راهکار این مسئله ایجاد جامعه ای بود که با جنگ خو گرفته بودند و هنر جنگیدن را آموخته باشند. اسپارت ها بسیار جنگجوتر و شجاع تر از همسایه های خود بودند و این تنها راهی بود که آنها می توانستند ثبات و بقای خود را تثبیت کنند.
وقتی پسری به سن 7 سالگی می رسید از مادر خود جدا شده و در اختیار باشگاه نظامی قرار می گرفت و در آنجا مهارت های لازم برای جنگیدن و نظم را کسب می کرد. پسرها بر روی تخت های بسیار سفتی می خوابیدند و فقط یک تکه لباس برای کل سال به آنها داده می شد. آنها هیچ کدام از هنرها را نمی شناختند، چرا که دولت موسیقی را ممنوع کرده بود.
تنها مهارتی که به بچه های خود می آموختند جنگیدن بود. کودکان همیشه در حال جنگیدن بودند و هیچ نوع فعالیت اقتصادی و تجاری در این کشور مجاز نبود، چرا که می ترسیدند اندوختن ثروت باعث خودخواهی شود و روحیه جنگیدن آنها را تضعیف کند و تنها راه برای به دست آوردن معاش و ادامه زندگی از طریق کشاورزی بود که غالباً در زمین های دولتی انجام می شد و بردگان روی آنها کار می کردند.
خوی جنگجویی به آنها این امکان را داد که بزرگترین ارتش جهان را شکل دهند آنها با نظم کامل با دیگران می جنگیدند و هرگونه ارتشی را از پیش روی خود برمی داشتند. حتی آنها توانستند ایرانی ها را شکست دهند.
ستون جنگی آنها وحشت در دل دشمنان می انداخت و آنها را تضعیف می کرد با این حال، علیرغم اینکه توانسته بودند خود را جنگجو نشان دهند اما هیچ علاقه ای به ایجاد یک امپراتوری نداشتند آنها می خواستند زمین های بیشتری فتح کنند و مهاجم باشند.
دهه ها گذشت بدون اینکه تغییری در سیستم آنها ایجاد شود و آنها همین سیستم را سینه به سینه ارث بردند. در همان زمانی که اسپارت ها فرهنگ جنگی خود را گسترش می دادند یک دولت- شهر دیگر در حال رشد و گسترش بود. یونانی ها یا همان آتنی ها برخلاف اسپارت ها به دریا زده بودند و هدف آنها ایجاد مستعمره هایی برای تجارت بود. آتنی ها به تجاری بزرگ تبدیل شدند. واحد پولی آنها یعنی سکه های جغدی در تمام مدیترانه پخش شد برخلاف اسپارت ها، یونانی ها با خلاقیت نسبت به هر مشکل برخورد می کردند و سعی می کردند خود را با شرایط جدید وفق دهند. جامعه آنها نیز مدام در حال تغییر بود و به موازات این مسئله آنها توانستند خطرات و تهدیدات را نیز خنثی کنند.
در سال 401قبل از میلاد جنگ بین آتنی ها و اسپارت ها، نهایتاً به واقعیت پیوست. این جنگ 7 سال طول کشید و بعد از تلاش های بسیار، اسپارت ها و ماشین جنگی آنها پیروز شدند. آنها حالا به فکر افتادند یک امپراتوری را شکل دهند چرا که در این زمان دیگر نمی توانستند در پوست خود بگنجند. اگر می خواستند آنچه را داشته اند از دست بدهند آتنی های شکست خورده مجدداً آنها را شکست می دادند و جای خود را پس می گرفتند. واحد پولی آتنی ها به درون آنها راه یافت، آنها جنگیدن را یاد گرفته بودند اما سیاست و اقتصاد را نمی دانستند چرا که اصلاً به آن خو نداشتند و ثروت برای آنها معنی نداشت فرمانداران نیز به سرزمین های آتن پا گذاشته بودند تا حکومت داری را یاد بگیرند.
اما سیستم سیال و شناور آتنی ها برای زیستن و زندگی عملاً نظم و انضباط را درهم شکست و یک مرکز اقتصادی و فرهنگی را برای آنها به وجود آورد. اسپارت ها که از این تغییرات شگفت زده شده بودند به مرور زمان ضعیف شدند و نتوانستند کاری انجام دهند. حدود 30 سال بعد از شکست دادن آتنی ها، اسپارت ها یک جنگ سخت را به یونانیان باختند و آن سرزمین بزرگ به یک باره در جنگ شکست خورد و از هم فرو ریخت.
می بینیم که پوسته ای که ارتش و کشوری چون اسپارت دور خود شکل می دهد به یک بن بست برای آن تبدیل می شود و به زوال آن می انجامد و عملاً امکان ثابت شدن سیستم های جدید را از آن می گیرد. حیواناتی که به دریا یا آسمان می زنند از قابلیت انطباق و قدرت و ایمنی بیشتری در مقایسه با حیوانات دست آموز برخوردار هستند. اسپارت ها در مواجهه با یک مشکل دشوار، مانند حیواناتی عمل کرده اند که پوسته ای را به دور خود شکل می دهند و اصلاً تکان نمی خورند. آنها مانند یک لاک پشت تحرک را فدای ایمنی کردند. آنها سعی می کردند فقط ثبات خود را حفظ کنند اما به چه قیمتی؟ آنها فرهنگی پشت ویژگی های جنگی خود نداشتند.
هیچ هنری را به وجود نیاورده بودند و همیشه به خاطر از دست رفتن ثبات خود می ترسیدند. در واقع ارتش آتن آنها را شکست نداد بلکه پول آنها و فرهنگ آنها توانست دولت- شهر اسپارت را شکست دهد. در جنگ، آتنی ها بسیار سیال عمل کردند و با شکل های جدیدی خود را انطباق دادند در حالی که اسپارت ها در همان قالب های خشک و خشن باقی مانده بودند.
این همان روشی است که جهان به آن عمل می کند و همه موجودات زنده، فرهنگ ها و اشخاص نیز مجبورند خود را با آن انطباق دهند. افرادی که از سیستم های غیرمنعطف استفاده می کنند همواره با بحران مواجه می شوند اما تغییر می تواند راهکار اصلی در این زمینه باشد مهم ترین روش برای اجتناب از چنین سرنوشتی انعطاف پذیری مستمر است. به عبارت بهتر هیچ شکارچی ای نمی تواند به چیزی حمله کند که تصوری از شکل آن ندارد یا نمی تواند آن را ببیند.
اساساً وقتی شما با حالت انعطاف وارد یک بازی می شوید سعی کنید در بالای یک فرآیند بایستید و راهبردهای بلندمدت را در نظر بگیرید. همان طور که مائو می گوید:« وقتی ما با شما بجنگیم به این اطمینان می رسیم که شما نمی توانید از دست ما فرار کنید، چون ما بی شکل هستیم.»
منبع: نشریه دانشمند، شماره 584.