نویسنده: مایکل راش
مترجم: منوچهر صبوری


 

معنای انقلاب

«انقلاب» (1) اصطلاح دیگری است که صرف نظر از استفاده فراوان ادبی از آن مانند «انقلاب تکنولوژیک» (2) یا کاربرد تاریخی آن مانند «انقلاب کشاورزی» (3) یا «انقلاب صنعتی» (4) در واژگان سیاسی و شاید حتی پیش از آن در سخنوری سیاسی کاربرد گسترده ای دارد. این اصطلاح همچنین در ارتباط با اصطلاحات دیگری مانند «طغیان» (5)، «کودتا» (6) و «شورش » (7)، اغلب بدون برقراری تمایزات مفهومی کافی میان آنها به کار برده می شود. با وجود این، معمولاً انقلاب قرن هفدهم انگلستان، انقلاب 1774-1789 امریکا، انقلاب 1789 فرانسه، انقلاب 1917 روسیه و انقلاب 1949 چین، همه انقلاب تلقی می شوند؛ به این معنا که همه آنها به دنبال سرنگونی خشن یک رژیم، تغییرات مهمی را در جامعه پدید آورده اند و این ویژگی اخیر یعنی تغییرات مهم در جامعه است که معمولاً ملاک تمایز انقلاب ها از طغیان، کودتا و شورش در نظر گرفته می شود.
استفاده سخنورانه خاصی نیز از اصطلاح «انقلاب» می شود که باید به آن توجه کرد و آن انقلاب به منزله یک اسطوره ضروری در فرهنگ سیاسی یا تاریخ جوامع است. این در مواردی است که بنا به تعریف انقلابی رخ نداده است، اما کسانی که در قدرت هستند برای اینکه سیاستهای خاصی را به «نام انقلاب» توجیه کنند یا به طور کلی به ادعای خود نسبت به قدرت مشروعیت بدهند، ادعا می کنند که انقلاب رخ داده است. برای مثال رهبران بسیاری از کشورهای در حال توسعه به کسب استقلال از قدرت استعماری به عنوان انقلاب اشاره می کنند که در برخی از موارد ممکن است چنین بوده باشد، اما در موارد دیگر مسلماً این گونه نبوده است.
اندیشه انقلاب به منزله یک اسطوره ارزشی تحلیلی نیز دارد، از این نظر که نه تنها می توانند برای تبیین و توجیه کنشهای سیاسی در معنایی مثبت به کار برده شود، بلکه از «نبود»، آن نیز ممکن است برای تبیین پدیده های دیگر استفاده شود. برای مثال گفته شده است که کانادا برخلاف ایالات متحده امریکا نتوانست یک احساس قوی از هویت ملی به وجود آورد دقیقاً به این علت که «فاقد» انقلاب بود. می توان از نیجریه برای نشان دادن هر دو جنبه استفاده کرد: استقلال برای نیجریه تا اندازه زیادی از طریق مذاکره و نه در نتیجه ستیزه میان رهبران ناسیونالیست و بریتانیا به دست آمد، همان گونه که از سخنرانی سرابوبکر تفوا بالوا (8) نخست وزیر نیجریه در روز استقلال در سال 1960 به خوبی آشکار است: «ما از افسران انگلیسی ای که می شناسیم، نخست به منزله ارباب و سپس به مثابه رهبر و سرانجام در حکم شریک، اما همیشه به منزله دوست سپاسگزاریم.» بعداً رهبران نیجریه به کودتایی که حکومت بالوا را در ژانویه سال 1966 سرنگون کرد و کودتای دوم ژوئیه همان سال که رژیم نظامی دومی را برقرار کرد به عنوان «انقلاب ما» اشاره کرده اند.
با وجود این، از نظر مفهومی انقلاب بیشتر به آن رویدادها یا به طور دقیقتر رشته رویدادهایی محدود می شود که بسیار فراتر از ایجاد تغییر مقامات حکومت یا حتی رژیم است و به تغییرات اجتماعی-اقتصادی بنیادی در جامعه منجر می شود. کوهان (9) (1975، ص 31) ادبیات انقلاب را بررسی کرده و معتقد است که توافق گسترده ای در اینکه انقلاب دارای شش ویژگی زیر است وجود دارد:
1. تغییر ارزشها یا اسطوره های جامعه
2. تغییر ساختار اجتماعی
3. تغییر نهادها
4. تغییرات در تشکیل رهبری یا در اعضای گروه نخبه یا ترکیب طبقاتی آن
5. انتقال غیرقانونی یا غیرمشروع قدرت
6. حضور یا تسلط رفتار خشن ... در رویدادهایی که به سقوط رژیم منجر می شود. یاروسلاو کریچی (10) (1983) محقق جدیدتری در این زمینه اساساً در این مورد نظر موافق دارد و استدلال می کند که انقلاب باید تغییر در ایدئولوژی، رژیم سیاسی و ساختار اجتماعی-اقتصادی جامعه به وجود آورد. بنابراین، در عمل این بدان معناست که تغییراتی که انقلاب ایجاد می کند در طی یک دوره طولانی رخ می دهند که اغلب مدتی پیش از رویدادی آغاز می شوند که معمولاً با عنوان انقلاب -برای مثال سال 1789 در فرانسه یا سال 1917 در روسیه- مشخص می گردد. بدینسان کریچی در مطالعه خود درباره شش انقلاب، آغاز انقلاب «پیوریتن» انگلیس را در سال 1628 با «درخواست حق» (11) و پایان آن را در سال 1689 با تصویب اعلامیه حقوق (12) در قانون مدارا (13) توصیف می کند. او آغاز انقلاب فرانسه را از سال 1751 می داند که کار درباره دائره المعارف فرانسه که ایدئولوژِی رایج را به رویارویی فراخواند آغاز گردید. به عقیده او، این انقلاب در سال 1884 با قانونی شدن اتحادیه های کارگری به پایان رسید. انقلاب روسیه از سال 1818که نخستین انجمن سرّی انقلابی تشکیل گردید آغاز شد و در زمانی که کریچی کتاب خود را می نوشت هنوز ادامه داشت. تاریخها و بویژه رویدادهایی را که او برای نشان دادن آغاز و پایان انقلابهای معیّنی برمی گزیند قابل بحث هستند، اما این مسأله نسبت به شناخت ماهیت درازمدت و تأثیرانقلابها اهمیت کمتری دارد.
بر این اساس انقلاب تنها می تواند با بازنگری قابل ملاحظه نتایج آن شناخته شود، هنگامی که روشن است که آن گونه تغییراتی که توصیف گردیده اند رخ داده اند. بنابراین یک تعریف عملی و منطقی از انقلاب، سرنگونی یک رژیم در نتیجه خشونت یا تهدید خشونت می باشد که به تغییرات قابل ملاحظه یا دگرگونی یک جامعه از نظر اجتماعی، اقتصادی و سیاسی منجر می شود یا این تغییرات را به دنبال دارد.

دیدگاه مارکسیستی انقلاب

مارکس احتمالاً با تعریف انقلاب به این صورت مخالفت نمی کرد، اما با وجود این آن را ناکافی می دانست. مارکس و انگلس (1976[1845-1846]) در نوشته های اولیه شان بر این عقیده بودند که انقلاب نتیجه غیرقابل اجتناب تضاد بین شیوه های مختلف تولید و طبقاتی است که به وسیله آنها به وجود می آیند. طبق نظر مارکس (1980 [1859]) شیوه تولید، ساختار روابط اجتماعی بین طبقات را در جامعه تعیین می کند. اساساً در هر جامعه ای دو طبقه وجود دارد: یک طبقه حاکم (14) و یک طبقه استثمار شده (15). شیوه تولید تحت تأثیر توسعه تکنولوژیک و تقسیم یا تخصصی شدن فزاینده کار تغییر می کند، اما استثمار توسط طبقه حاکم به بیگانه شدن طبقه استثمار شده از شیوه تولید منجر می شود. این بیگانگی طبقه اسثتمار شده را از اسثتمار (16) خود و بنابراین از موقعیت طبقاتی اش (17) آگاه می سازد و به انقلابی به رهبری طبقه اسثتمار شده منجر می گردد. بنابراین در اصطلاح مارکسیستی انقلابهای انگلیس، امریکا و فرانسه انقلابهای بورژوایی بر ضد استثمار اشرافی بودند. این انقلابها توسط طبقه متوسط نوخاسته که انگیزه اش نیاز به گسترش شیوه تولید سرمایه داری بود رهبری شد. این شیوه تولید یک طبقه استثمار شده جدید یا به عبارتی طبقه کارگر یا پرولتاریا را ایجاد می کند که این طبقه بیگانه و دارای آگاهی طبقاتی می شود و به موقع خود به وسیله انقلاب، طبقه حاکم بورژوا را سرنگون خواهد کرد. بنابراین انقلاب جزئی از نظم طبیعی امور است.
منطق نظریه مارکسیستی به اندازه کافی روشن است، اما به وسیله تعدادی از عوامل پیچیده شده است. نخست، مارکس و انگلس و بسیاری از معاصران آنها نه تنها نظریه پرداز بلکه از فعالان سیاسی بودند. بنابراین علاوه بر تفسیر تاریخ و رویدادهای دوران زندگی خودشان، آنها به طور مستقیم و غیرمستقیم در بسیاری از این فعالیتها درگیر بودند تا آنجا که می کوشیدند انقلاب به وجود آورند و درباره آن نظریه پردازی نیز بکنند. دوم، نگرش اواخر قرن بیستم به طور اجتناب ناپذیری با نگرش قرن نوزدهم متفاوت است؛ بازنگری حوادثی که رخ داده است به همان اندازه که مسأله را تبیین می کند آن را پیچیده می سازد. سوم، بسیاری از نظریه های خود مارکس در زمان مرگش در سال 1883 هنوز کامل نشده بود و اگرچه انگلس کوشش بسیاری برای کامل کردن آنها به عمل آورد، بخشهای مهم آثار آنها تقریباً تا پنجاه سال پس از مرگ مارکس در دسترس نبود. چهارم، اندیشه های مارکس ناگزیر توسط مارکسیستهای بعدی مورد تفسیر و تفسیر مجدد قرار گرفته اند که بسیاری از آنها سهم قابل توجه خود را به مارکسیسم ادا کرده اند.
در آغاز مارکس و انگلس انقلاب را همچون جهشی ناگهانی از یک دوران به دورانی دیگر تصور می کردند که در نتیجه تضادهای درونی اجتناب ناپذیر ناشی از شیوه تولید به وجود می آید. در حالی که انقلاب اجتناب ناپذیر است، زمان وقوع آن چنین نیست و ممکن است کوششهای بسیاری پیش از آنکه عملاً انقلابی رخ دهد وجود داشته باشد. مارکس استدلال می کرد که انقلاب تنها هنگامی رخ خواهد داد که «شرایط مادی» آن فراهم باشد، هنگامی که طبقه استثمارشده از استثمار خود آگاه گردیده است و طبقه حاکم نمی تواند موقعیت مسلط خود را حفظ کند. بنابراین انقلاب کمونیستی تنها زمانی رخ خواهد داد که توده پرولتاریا آماده حمایت از آن باشد.
بیانیه کمونیست (18) که توسط مارکس و انگلس نوشته شده بود و در سال 1848 در میانه «سال انقلابها»ی اروپا منتشر گردید، اما این انقلابها نویسندگان بیانیه را مأیوس و بیزار کردند و منجر به این گردیدند که مارکس معتقد شود انقلاب کمونیستی شکل یک مبارزه طولانی و نه یک رویداد ناگهانی را به خود خواهد گرفت. هم مارکس و هم انگلس انتظار داشتند که انقلاب نخست در پیشرفته ترین جوامع صنعتی رخ دهد. بالاخره، این منطق اساسی مدل مارکسیستی انقلاب بود: هرچه میزان صنعتی شدن بیشتر باشد، میزان استثمار زیادتر خواهد بود و هرچه میزان استثمار زیادتر باشد، میزان بیگانگی طبقه کارگر یا پیش شرط اصلی آگاهی طبقاتی بیشتر خواهد بود. شرایط و رویدادها در بسیاری از جوامع اروپایی دلایل کافی برای مارکس و انگلس ارائه می کردند که به درستی نظریه ها و دقت پیش بینیهای خود معتقد شوند که انقلابها نخست در بریتانیا، آلمان و فرانسه رخ خواهند داد و به احتمال زیاد کم و بیش به طور همزمان، هر یک جرقه انقلاب را در کشور دیگر شعله ور می سازد. انگلس در حالی که مفهوم «پیشتاز پرولتاریا» را ( به معنای یک گروه نخبه دارای آگاهی طبقاتی که می تواند طبقه کارگر را به انقلاب رهنمون گردد) که بعدها توسط لنین مطرح گردید رد می کرد، پذیرفت که به دلیل اینکه رژیم تزاری بسیار ضعیف است ممکن است یک انقلاب کمونیستی در روسیه به وجود آید.
بدیهی است پیش بینیهای مارکس و انگلس تحقق نیافت، اما مارکسیستهای بعدی و به طور قابل ملاحظه ای لنین این امر را با مطرح ساختن این نظریه تبیین کردند که امپریالیسم -تصرف و استثمار مستعمرات توسط جوامع صنعتی- انقلاب را که البته اجتناب ناپذیر خواهد بود موقتاً دفع کرده است. در ضمن، لنین که انقلابی فعالتر و سرانجام موفقتری از مارکس بود نظریه «پیشتاز پرولتاریا»ی خود را در روسیه به مرحله عمل در آورد و از آشوب و هرج و مرج جنگ جهانی اول و پیامد انقلاب فوریه سال 1917 برای تصرف قدرت استفاده کرد. او به محض اینکه قدرت را به دست گرفت مفهوم دیکتاتوری پرولتاریای مارکس را که مارکس هرگز واقعاً تعریف نکرده بود مگر با اشاره به کمون پاریس 1870 به منزله یک مثال، به مرحله عمل درآورد. لنین و تروتسکی با اطمینان انتظار داشتند که انقلاب روسیه جرقه انقلابهای دیگری را در اروپا شعله ور سازد و این این امر در سالهای آخر جنگ جهانی اول و در پرتو بساری از رویدادهایی که بلافاصله به دنبال جنگ پدید آمد فرض معقولی به نظر می رسید. ناآرامی اجتماعی گسترده ای در اروپا وجود داشت و انقلابهای کمونیستی بویژه در مجارستان و آلمان ممکن به نظر می رسید، در حالی که بلشویکها با اشغال قلمرو لهستان که نیروهای آلمانی از آن عقب نشینی می کردند و جلب حمایت در میان دهقانان و کارگران لهستان کوشش ناموفقی برای صدور انقلاب روسیه به عمل می آوردند.
نظریه پردازان بعدی، دیدگاه مارکسیستی انقلاب را بیشتر تغییر داده اند تا هم تجربه گذشته و هم دوران معاصر را تبیین کند. همان گونه که در فصلهای پیشتر یادآوری گردید، برای مثال، گرامشی مفهوم سرگردگی -تسلط یک طبقه اجتماعی از نظر ایدئولوژیک و همچنین قدرت اقتصادی- را مطرح کرد و آلتوسر دیدگاههای مشابهی را به وجود آورد. اما چشمگیرترین تغییرات توسط مردان عمل که بویژه از لنین پیروی می کردند به عمل آمد. بخشی از نزاع میان تروتسکی و استالین که پس از مرگ لنین به وجود آمد این بود که تروتسکی معتقد بود «انقلاب جهانی (19)» -یاری دادن به ترویج انقلابهایی به رهبری کمونیستها در کشورهای دیگر و حمایت از این انقلابها- تنها راه تأمین بقای انقلاب روسیه است. استالین صرف نظر از مبارزه قدرتش با تروتسکی، با آن مخالف بود و بیرحمانه سیاست «سوسیالیسم در یک کشور» را برای حفظ انگیزه انقلابی دنبال می کرد. مائوتسه دونگ مفهوم یک انقلاب چریکی متکی به دهقانان را که بویژه متناسب با شرایط چین بود توسعه داد و به مرحله عمل درآورد. مدل انقلابی متکی به دهقانان مائو توسط فیدل کاسترو در کوبا و هوشی مین در ویتنام دنبال گردید. مائو نیز مانند تورتسکی بر مفهوم «انقلاب دائمی»(20) -این اندیشه که انقلاب نیاز مستمر به تجدید قوا و نیروبخشی دارد- تأکید می ورزید. به طور خلاصه لازم شد که نظریه مارکسیستی با واقعیتِ آنچه امکانپذیر است تطبیق داده شود و نه آنچه باید رخ دهد.
بدیهی است رژیمهای مارکسیستی، همین که به قدرت رسیدند ناچار بوده اند توضیح بدهند که چرا انقلاب همه ثمراتی را که رهبرانش و نظریه مارکسیستی پیش بینی کرده بودند به بار نیاورده است. یافتن این توضیحات دشوار نبود: جنگ جهانی دوم و پیامدهای آن وسیله آشکاری است، اما البته سرمایه داری که همیشه بیرحمانه از منافع خود دفاع می کند خیلی مهمتر است. همه تحولات و رویدادها باید از دیدگاه مارکسیستی توضیح داده شود، به طوری که نزاع شدید بین اتحاد شوروی و جمهوری خلق چین با اتهامات متقابل «تجدید نظرگرایی» (21) توضیح داده می شود. به همان شیوه، شرکت کنندگان در تظاهرات میدان تیانانمن در سال 1989 «ضد انقلابیون» (22) توصیف می شوند. اما بزرگترین مسأله با سقوط رژیمهای کمونیستی در اروپای شرقی و اتحاد شوروی به وجود آمده است. صرف نظر از رد کردن شوروی -آن گونه که برخی از مارکسیستها این کار را کرده اند- به منزله یک «دولت تحریف شده کارگران» (23) نظریه مارکسیستی سنتی ناچار خواهد بود رویدادهای اروپای شرقی را «ضدانقلاب» توصیف کند، چون شواهدی وجود ندارد که آنها «تصحیح» (24) «انقلابهای منحرف شده مارکسیستی» (25) باشند.
همه نظریه ها باید در مقابلِ واقعیت آزمون شوند، اما مارکسیسم این بُعد دیگر را دارد که نظریه ای است که مجریان مختلف سیاست کوشیده اند و همچنان می کوشند بروشنی و آشکارا آن را به مرحله عمل درآورند. مارکسیستها، نظریه پردازان و همین گونه مجریان ناچار شده اند آن را بیشتر با شرایط متغیر انطباق دهند. مارکس بدون تردید اصولاً از این کار استقبال می کرد و می پذیرفت که نه تنها نظریه ها باید آزمون شوند، بلکه می توانند و باید در پرتو دانش جدید بسط و توسعه یابند. بنابراین توسعه نظریه مارکسیستی آن را بی اعتبار نمی کند، اما هنوز باید دید که آیا مارکسیسم می تواند چنانکه باید توضیح دهد که چگونه از زمان مرگ مارکس تاکنون جهان تغییر کرده است و بویژه چرا انقلاب رخ می دهد. نظریه مارکسیستی به طور گسترده و از بسیاری جهات به گونه ای موفقیت آمیز انطباق یافته است و همچنان یک بخش بسیار مهم از نظریه اجتماعی- سیاسی است و نباید به این دلیل اکه انتظارات مارکس و انگلس تحقق نیافته اند. یا برخی از اندیشه های آنها به طور کامل و به تفصیل طرح نگردیده اند، یکباره رد شود. مارکسیسم در جستجوی درک مسیر تاریخ و وقوع انقلابها، بدرستی بر رابطه میان جامعه و سیاست و بویژه اقتصاد و سیاست تأکید بسیار می کند. آنچه هنوز مورد اختلاف است این است که آیا آن رابطه یک رابطه علّی است و اگرچنین است آیا این یگانه تبیین است.

دیدگاه غیرمارکسیستی انقلاب

دیدگاه غیرمارکسیستی انقلاب متنوعتر است، اما نظریه پردازان گوناگونی مانند نظریه پردازان سیستمها، کارکردگرایان و نظریه پردازان جامعه انبوه توافق دارند که انقلاب یک دگرگونی بنیادی جامعه و شامل تغییر ایدئولوژی، رژیم سیاسی و ساختارهای اجتماعی-اقتصادی است. آنها همچنین با این دیدگاه مارکسیستی موافقند که تضاد یک جزء طبیعی از جامعه است، اما از این نظر اختلاف دارند که معقتدند انقلاب اجتناب ناپذیر نیست. جای شگفتی نیست که غیرمارکسیستها درباره علل انقلاب نیز نظر متفاوتی دارند، موضوعی که در بخش بعدی بررسی خواهد شد. اساساً انقلاب بر حسب شش ویژگی کوهان در نظر گرفته می شود.
نظریه پردازن گوناگون کوشیده اند مراحل انقلاب را مشخص کنند. مسلماً تعدادی از انقلابها دارای چند مرحله مشترک هستند: از همه آشکارتر تغییر ناگهانی خشن (26)، معمولاً یک دوره وحشت (27) و یک دوره عقب نشینی محدود اما گاهی قابل توجه، از اساسی ترین تغییراتی است که به وجود می آید. اما دست کم یک مرحله مهم که در همه انقلابها مشترک است در اینجا نادیده گرفته شده و آن مرحله جنبشها و رویدادهای اولیه است که پیش از تغییر ناگهانی خشن که معمولاً با انقلاب همراه است پدید می آید. کریچی (1983) در بررسی شش انقلاب از انقلابها سی چک (28) در قرن پانزدهم تا انقلاب کمونیستی چنی در این قرن، ریخت شناسی (29) دقیقی از انقلاب از آغاز تا پایان آن فراهم آورده است.
او نخستین مرحله انقلاب را «آغاز» (30) می نامد که یک دوره طولانی حرکات نوآورانه و اصلاح گرایانه در درون بخشی از نخبگان فرهنگی جامعه است (1983، ص 17-18) و به کناره گیری شماری از روشنفکران که انگیزه دگرگونی را فراهم می کنند منجر می شود. اصحاب دایره المعارف و به طور قابل ملاحظه ای دیدرو، (31) ولتر (32)، مونتسکیو (33) و روسو (34) این نقش را برای انقلاب فرانسه ایفا کردند، اما در مورد انقلاب «پیوریتن» انگلستان کمتر می توان افراد خاصی را به آسانی مشخص کرد، اگرچه اندیشه های کالونی و پرزبیتری (35) بسیاری از اندیشه های کلی تر درباره سلطنت محدود و نقش پارلمان را تقویت کردند. در این مرحله این فرایند بیشتر اصلاح گرایانه است تا انقلابی و نیروهای اصلاح گرا وارد مرحله دوم می شوند که «نهادی شدن» (36) است.
نهادی شدن شامل گرفتن بعضی از ساختارهای اجتماعی و سیاسی موجود برای فراهم ساختن یک پایگاه قدرت برای اجرای اصلاحات است. کریچی معتقد است که در بعضی موارد ممکن است لازم باشد در جایی که نهادهای موجود را نمی توان انطباق داد نهادهای جدیدی مانند دوما (37) یا مجلس مؤسسان روسیه در سال 1906 ایجاد شوند. اگر در این مرحله دیدگاه اصلاح گرایانه چیره شود و تغییرات اجتماعی قابل توجهی آغاز گردد، فرایند انقلابی ممکن است نافرجام بماند. اما اگر رژیم تلاش کند آن را متوقف سازد، آنگاه فرایند انقلابی وارد آنچه کریچی «مرحله انقباض» (38) می نامد می شود که ممکن است فرایند انقلابی را به فرایندی آشکارا انقلابی تبدیل کند. تلاش چارلز اول برای حکمرانی بدون پارلمان بعد از سال 1929 و محدودیتهای شدیدی که پس از سال 1906 به دوما تحمیل گردید مثالهایی از مرحله انقباض هستند.
انقباض به تغییرات ناگهانی خشن که معمولاً در ارتباط با انقلاب هستند منجر می شود که کریچی آن را «انفجار» (39) می نامد. درگیری جنگ داخلی در انگلستان در سال 1642 و سقوط باستیل در سال 1789 مثالهای آشکار آن هستند. هنگامی که انفجار رخ می دهد و سرنگونی بی درنگ رژیم را پدید می آورد، یک مرحله جدید از «نوسان» (40) آغاز می گردد و اختلافات میان گروههای ایدئولوژیک، مبارزه قدرت دیگری را به وجود می آورند. مبارزه میان پارلمان گرایان میانه رو که تنها می خواستند زیاده رویهای چارلز اول را مهار کنند، پارلمان گرایان متعهدتر که خواهان سلطنت محدود بودند و افراطیهای که لِوِلرها (41) و دیگرها (42) نماینده آنان بودند مثالی از این مرحله است؛ تضاد بین ژیروندنها (43) و ژاکوبنها (44) در فرانسه مثال دیگر و تضاد بین منشویکها (45) و بلشویکها (46) در روسیه مثال سوم است.
سرانجام یکی از گروههای انقلابی رقیب قدرت را به دست می آورد؛ در اصطلاح کریچی این مرحله «رهگیری» (47) است. به دنبال این مرحله مرحله «استحکام بخشی» (48) یا همان چنگ انداختن محکمتر به قدرت، معمولاً از طریق یک دیکتاتوری انقلابی است - نمونه های آن حکومت سرپرستی کرامول (49)، حکومت ژاکوبنها در سالهای 1793-1794، سیاستهای «سوسیالیسم در یک کشور»، جمعی کردن کشاورزی و صنعتی کردن استالین هستند. «دشمنان» انقلاب همیشه با ترور و ایجاد وحشت سرکوب می شوند و بعلاوه رژیم انقلابی ممکن است تلاش کند با «گسترش» حکومت انقلابی به خارج، از خود دفاع کند که مثالهای آن مبارزات انگلیسیها علیه اسکاتلندیها و هلندیها، جنگهای انقلابی فرانسویان بین سالهای 1795 و 1799 و ضمیمه کردن جمهوریهای بالتیک، بخشی از لهستان و حمله به فنلاند در 1939-1940 توسط استالین هستند.
اما کریچی استدلال می کند که گسترش منابع در دسترس، رژیم انقلابی را حتی تحت فشار بیشتری قرار می دهد و به عقب نشینی محدود از آرمانهای انقلابی رژیم یا «وارونگی» (50) منجر می گردد. راهپیمایی ژنرال مانک (51) به لندن در سال 1660 و بازگرداندن پارلمان طولانی، یک وارونگی در انقلاب انگلستان را تشکیل می داد و شکست ناپلئون در لایپزیگ در سال 1813 و واترلو در سال 1815 یک وارونگی در انقلاب فرانسه بود. سپس این وارونگی ممکن است به آنچه کریچی «سازش بازگشت» (52) می نامد منجر شود که در آن بازگشت جزئی رژیم پیش از انقلاب رخ می دهد، همان گونه که در مورد چارلز دوم در انگلستان و لویی هجدهم در فرانسه اتفاق افتاد، اما از آنچه که چنین سازشی معمولاً آسان نیست ممکن است باعث می شود که ضدانقلابیون انتظار امتیازات بیشتری داشته باشند یا درصدد کسب امتیازات زیادتری برآیند و «فشار بازگشت» (53) بیشتری ایجاد کنند. مجدداً انقلاب انگلستان در اواخر دوره سلطنت چارلز دوم پس از آنکه وی پارلمان را در سال 1681 منحل کرد و البته سیاستهای طرفدار کاتولیک توسط جانشین او، جیمز دوم، دنبال گردید، مثال روشنی ارائه می کند. تقویت شدن نیروهای سلطنت طلب افراطی در دوره سلطنت لویی هجدهم و بویژه شارل دهم نمونه مشابهی در مورد فرانسه ارائه می کند.
اوج فرایند انقلابی «تحکیم»(54) است که تغییراتی که انقلاب به وجود آورده است به وسیله آن تثبیت می شود و تغییر آشکاری در ایدئولوژی، رژیم سیاسی و ساختار اجتماعی-اقتصادی رخ می دهد. به گفته کریچی در مواردی که فشارِ بازگشت رخ داده است، این فشار شکل «نابود سازی تحکیم» (55) را می گیرد که در نتیجه آن نیروهای ضد انقلاب به منزله بخشی از فرایند تحکیم بیرون رانده می شوند. در مورد انگلیس، این انقلاب شکوهمند 1688 بود که ویلیام اورانژ را بر تخت سلطنت نشاند و در مورد فرانسه، انقلاب ژوئیه 1830 بود که لویی فیلیپ را بر تخت سلطنت نشاند. کریچی. دو تفسیر از ریخت شناسی خود مطرح می کند؛ یکی که در آن یک مرحله بازگشت وجود دارد و دیگری که در آن این مرحله وجود ندارد. مرحله اخیر در مورد انقلابهای روسیه و چین صدق می کند، اما فرایند تحکیم معمولاً در مورد روسیه پس از مرگ استالین و در مورد چین بعد از «انقلاب فرهنگی» خواهد بود.
بنابراین، کریچی نمی گوید که هر انقلابی دقیقاً فرایند یکسانی را طی می کند و کاربرد اصطلاح «ریخت شناسی» توسط او از اینجا سرچشمه می گیرد. بعضی از مراحل ممکن است تکرار شوند و فرایند انقلاب را در طی یک دوره زمانی قابل ملاحظه ای طولانی کنند. برای مثال انقلاب فرانسه نخستین «تحکیم» خود را با «انقلاب» 1830 تجربه کرد، اما «انفجار» و «نوسان» دوم با «انقلاب» 1848 و انتخاب لویی ناپلئون بناپارت به عنوان رئیس جمهور رخ داد و به «رهگیری»، «استحکام بخشی» و بناپارت به عنوان رئیس جمهور رخ داد و به «رهگیری»، «استحکام بخشی» و «گسترش» دومی در امپراتوری دوم، بین سالهای 1852 و 1870 منجر شود. این امر یک جریان تحکیم دومی را به وجود آورد که سرانجام به شکست تلاشهای بازگرداندن سلطنت و استقرار آشکار جمهوری سوم منجر گردید.
در مورد انقلابهای اخیر و از جمله انقلابهای روسیه و چین، فرایند انقلابی کامل نیست یا ممکن است کامل نباشد و این نظری است که پیش از تحولات در اروپای شرقی و شوروی ابراز گردیده است. کریچی نمی گوید که فرایند انقلابی برگشت ناپذیر (56) است، بلکه این فرایند به طور اجتناب ناپذیری اثر خود را به جای خود خواهد گذاشت و هیچ جامعه ای به طور کامل به وضعیت پیش از انقلاب خود باز نمی گردد. بنابراین نتیجه نهایی رویدادها در اروپای شرقی و شوروی هر چه باشد، انقلابها رخ داده اند و جوامع از نظر ایدئولوژیک، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی -فرهنگی دگرگون گردیده اند.
آنچه هنوز به صورت سؤال جالبی باقی است این است که آیا سقوط رژیمهای کمونیستی انقلاب به شمار می آید؟ یک پاسخ این است که هر یک را در مقابله با شش ویژگی کوهان آزمون کنیم و دست کم به یک ارزیابی موقت برسیم. کاملاً روشن است که بیشتر این معیارها برآورده شده اند یا نشانه های بسیاری از برآورده شدن آنها وجود دارد: تغییر در ارزشها و ایدئولوژِی به وجود آمده است؛ ساختارهای اجتماعی علایم مشخصی از دگرگونی را نشان می دهند؛ «نهادها» بویژه نهادهای سیاسی، به طور مسلم تغییر می یابند؛ تغییرات در رهبری رخ می دهند و به نظر می رسد در میان نخبگان نیز چنین باشد، اما انتقال قدرت و حضور یا تسلط خشونت مسأله سازتر است. تنها در یک مورد، یعنی رومانی، انتقال قدرت آشکارا غیرقانونی بود و خشونت نقش مهمی ایفا کرد، اگرچه جالب است که درباره میزان دگرگونیهای ناشی از آن انتقال قدرت تردید شده است. در دیگر کشورهای بلوک شرق یک انتقال قانونی قدرت رخ داد و فشار برای آن انتقال نه از طریق خشونت، بلکه تقریباً به طور کامل از راه تظاهرات مسالمت آمیز صورت گرفت. می توان گفت هر خشونتی که رخ داد، منحصراً از سوی رژیم حاکم بود، نه مخالفان آن. اتحاد شوروی مورد پیچیده تری است، از این جهت که اگر چه خشونت اساساً توسط مخالفان دگرگونی به کار برده می شد، در جمهوریهایی مانند گرجستان، آذربایجان و ارمنستان که در آن ستیزه های قومی در می گرفت نیز دارای اهمیت بود. با وجود این، در درون اتحاد شوروی انتقال قانونی قدرت به جمهوری های تشکیل دهنده آن و از جمله به رسمیت شناختن استقلال جمهوریهای بالتیک وجود داشت. این رویدادها نیاز به تعدیل ماهیت انتقال قدرت و نقش خشونت را به منزله ویژگیهای مشخص کننده انقلاب نشان می دهند.
به جای مطرح کردن این پرسش که آیا انتقال قدرت غیرقانونی یا غیرمشروع بود، ممکن است مناسبتر باشد که سؤال شود آیا انتقال قدرت «عادی» بود یا «غیرعادی» که بوضوح پاسخ آن دومی است. به سخن دیگر، اگر چه فرایندهای قانونی رعایت گردیدند، این یک انتقال قدرت عادی در درون هر یک از احزاب کمونیست حاکم نبود. به جای اتکای صرف به حضور خشونت یا تهدید آن توسط مخالفان رژیم، ممکن است مناسبتر باشد که بپرسیم آیا انتقال قدرت با وسایل «غیرعادی» انجام شد و مجدداً پاسخ روشن است. تظاهراتی از آن گونه که رژیمهای کمونیستی در اروپای شرقی را به وجود آورد عادی نبودند و در مواردی که قبلا کوششهایی برای جلوگیری از آنها به عمل آمده بود آنها همیشه با زور سرکوب می شدند. برای مثال در چکسلواکی پاسخ اولیه رژیم به تظاهراتی که خواستار لیبرالیزه شدن رژیم بودند سرکوب خشن و بازداشت بود؛ این امر در تظاهرات بعدی رخ نداد. به همین گونه سیاستهای پروسترویکا و گلاسنوست (57) گورباچف در اتحاد شوروی به بیان عقاید و تظاهراتی منجر گردید که سابقاً اجازه داده نمی شد، اعتبار رژیم کمونیستی را تحلیل برد و مقاومت در برابر کودتای ناموفق اوت 1991 را تسهیل کرد. بدیهی است فراتر از آن تنها زمان نشان خواهد داد که آیا این رویدادها بخشی از یک فرایند انقلابی به معنای جزئی از دگرگونی بنیادی جامعه هستند یا نه، با آنکه نشانه های بسیاری درباره اینکه یک چنین دگرگونی ای در حال رخ دادن است وجود دارد.
با به کار بستن بخش دیگری از تحلیل کریچی از اروپای شرقی میتوان به چشم انداز متفاوتی دست یافت. کریچی در آغاز مطالعه اش میان آنچه «انقلابهای عمودی» (58) و «انقلابهای افقی» (59) می نامد تمایزی برقرار می کند. دسته اول انقلابهای هستند که در نتیجه نیروهای درون جامعه مربوط رخ می دهند، در صورتی که دسته دوم انقلابهایی هستند که در نتیجه نیروهای بیرون از جامعه مربوط رخ می دهند. به این ترتیب شش انقلابی که کریچی آنها را به طور عمقی تحلیل می کند، از جمله انقلابهای انگلستان، فرانسه و روسیه «انقلابهای عمودی» هستند، اما شورش هلند بر ضد حکومت اسپانیا، انقلاب امریکا و بیشتر انقلابهای قرن نوزدهم آمریکای لاتین «انقلابهای افقی» هستند. همین امر در مورد اکثر انقلابهای جهان سوم درست خواهد بود، از این نظر که این انقلابها و پیشینیان آنها متضمن گسستن از یک قدرت خارجی یا استعماری هستند و این حضور قدرت خارجی است که عامل علّی اساسی در انقلاب است. رویدادهایی که در سال 1989 در اروپای شرقی آغاز شدند می توانند «انفجار» «انقلابهای افقی» در نظر گرفته شوند، یعنی انقلابهای جدیدی که وضعیت آنها به عنوان انقلاب هنوز نمی تواند به طور کامل تعیین شود. به گونه ای دیگر، آنها می توانند بخشی از انقلاب روسیه در نظر گرفته شوند که در فرایند «گسترش» آن انقلاب، به اروپای شرقی سرازیر گردیدند و بنابراین نمونه های «نوسانهای» بیشتر، «وارونگیها» و شاید «بازگشتها» هستند. در این مرحله تنها می توان اندیشه پردازی (60) کرد، اما این کار به گونه ای سودمند این نظر را روشن می سازد که لازم است انقلاب در طول یک دوره زمانی قابل ملاحظه تحلیل گردد، انقلاب شامل دگرگونیهای پیچیده ای است و مسیر آن بندرت سرراست و بی پیچ و خم است.

علل انقلاب

در مطالعه انقلابهای فرانسه، روسیه و چین تدا اسکاچپل (61) (1976، 1979) می گوید که هر یک از این انقلابها با ترکیب سه تحول به وجود آمده است: نخست، سقوط یا ناتوانی دستگاههای ادارای و نظامی مرکزی؛ دوم، شورشهای گسترده دهقانی و سوم، آنچه او اصطلاحاً «جنبشهای سیاسی نخبگان حاشیه ای» (62) نامیده است. در هر مورد سقوط دستگاههای اداری و نظامی تا اندازه زیادی ناشی از فشارهای خارجی بود: فرانسه در سراسر قرن هجدهم در یک رشته ستیزهایی با قدرتهای دیگر اروپایی زیرفشار بود و موفقیت فرانسویها در کمک به مستعمره نشینان امریکایی برای به دست آوردن استقلال فریب آمیز بود؛ روسیه در جنگ جهانی اول تحت فشار زیادی بود و چین در ابتدا زیر فشار اروپاییان قرار گرفت، سپس گرفتار جنگ داخلی شد و سرانجام با تهاجم ژاپن روبه رو گردید. شورشهای دهقانی هر سه کشور را از حمایت ضروری اقتصادی محروم کرد و توانایی حکومتهای آنها را برای حفظ نظم بیشتر تحلیل برد. این شورشها بر خواستهای سنتی قرار داشتند، اما شرایط را برای تغییرات اجتماعی بزرگتری فراهم کردند. نخبگان حاشیه ای (63) که اسکاچپل به آنها اشاره می کند، وکلای دادگستری، معلمان، دانشجویان و فرزندان مقامات دولتی بودند. آنها یک گروه پیشتاز رادیکال در دگرگونی اجتماعی و بنابراین انقلابی را تشکیل می دادند. همه اینها در جوامع کشاورزی بود که با فشارهای داخلی و خارجی قابل ملاحظه ای برای نوسازی رو در رو بودند.
کریچی در تحلیل وسیعترش از انقلاب، علل انقلاب را به تعدادی از «عدم تناسبها» (64) یا «تناقضها» (65) ربط می دهد که از نظرهای افراد گوناگون و اساساً متفاوتی با یکدیگر مانند وبر و مارکس، ارسطو و دو توکویل، پارتو و ابن خلدون که یک دانشمند اسلامی قرن چهاردهم می باشد، گرفته شده است. در هر مورد به رابطه خاصی در جامعه اشاره می شود: در مورد وبر این رابطه رابطه بین منزلت اجتماعی، ثروت و قدرت؛ در مورد مارکس رابطه بین نیروهای تولید و وسایل تولید؛ در مورد ارسطو رابطه میان نابرابری واقعی و احساس بی عدالتی؛ در مورد دو توکویل رابطه بین دستاورد و انتظارات؛ در مورد پارتو رابطه میان نخبگان و غیرنخبگان و در مورد ابن خلدون رابطه میان «روحیه رزمندگی انقلابیون و روحیه مخالفان آنها» می باشد (کریچی، 1983، ص 15).
از مطالعات مختلف درباره انقلاب می توان فهرستهای علل کلی یا درازمدت و علل ویژه یا بلاواسطه انقلاب را آن گونه که در شکل زیر نشان داده شده است تنظیم کرد. علل اساسی انقلاب بیشتر اجتماعی است تا سیاسی در معنای محدود آن، از این نظر که اساس موجود جامعه کم و بیش به طور همزمان در چند جبهه تحلیل می رود. ممکن است نارضایتی اقتصادی و اجتماعی- فرهنگی قابل ملاحظه ای وجود داشته باشد. گروههای معیّنی در جامعه خود را از نظر اقتصادی و اجتماعی در وضعیت نامطلوبی می یابند تا حدی که ممکن است مورد تبعیض واقع شوند. این امر اغلب بر تغییری قابل ملاحظه در قدرت اقتصادی استوار است. ایدئولوژی یا ارزشهای رایجی که جامعه را تقویت می کنند، به طور منفی و به طور مثبت به رویارویی فراخوانده می شوند، به طور منفی از این نظر که دیگر از حمایت گسترده ای که برخوردار بودند بهره مند نیستند و به طور مثبت از این جهت که یک یا چند ایدئولوژی رقیب ظهور می کنند. همه این ها معمولاً توانایی رژیم یا گروه نخبه حاکم را برای ادامه حکومت به طور مؤثر و بویژه برای حفظ نظم و قانون تحلیل می برند.

الف) علل کلی

1. «اقتصادی»: تغییر در قدرت اقتصادی که به نارضایی اقتصادی منجر می شود.
2. «اجتماعی-فرهنگی»: نارضایی به دلایل قومی، زبانی، مذهبی یا منطقه ای.
3. «ایدئولوژیک»: ایدئولوژی رایج به رویارویی فراخوانده می شود و تحلیل می رود و ایدئولوژیهای رقیب ظهور می کنند.
4. «سیاسی»: از دست دادن کارآیی، کنترل و مشروعیت به وسیله رژیم.

ب) علل ویژه

1. تقاضاهای مصرانه از سوی بخش کاملاً سازمان یافته ای از جامعه که بخش قابل توجهی از گروه نخبه حاکم مایل به برآوردن آنها نیست.
2. اختلاف آشکار در درون گروه نخبه حاکم بین آنهایی که طرفدار مقاومت هستند و آنها که طرفدار دادن امتیازند.
3. اعتبار ایدئولوژی رژیم با عملکردش در برابر تقاضاها تحلیل می رود.
4. از دست دادن گسترده مشروعیت به وسیله گروه نخبه حاکم.
5. از دست دادن گسترده کنترل سیاسی به وسیله رژیم.

علل انقلاب

در این مرحله است که علل ویژه انقلاب مطرح می شوند. تقاضاهای مصرانه از سوی بخش سازمان یافته ای از جامعه که خود را به طور قابل ملاحظه ای و بویژه از نظر توزیع قدرت موجود در وضعیت نامطلوبی می بیند، به اختلاف فزاینده در درون گروه نخبه حاکم، بین آنها که طرفدار سرکوب بیشتر و آنها که موافق با دادن امتیازات بیشترند منجر می شود. اعتبار ایدئولوژیک رژیم با اختلافاتش و با توانایی آشکارش برای حل وضعیت تحلیل می رود و منجر به کاهش ناگهانی مشروعیت آن می شود. این امر رژیم را در معرض رویارویی مستقیم قرار می دهد و به از دست رفتن کنترل سیاسی می انجامد که در این وضعیت رژیم یا سرنگون می شود یا با جنگ داخلی یا جنگ چریکی روبه رو می گردد.
برای مثال در مورد انقلاب انگلستان، توسعه یک اقتصاد بازار و اقتصاد پولی شالوده های تغییری عمده در قدرت اقتصادی را بنیاد نهاد که با فروپاشی نظام فئودالی و بویژه تحت تأثیر حصارکشی بیشتر گسترش یافت. حصارکشی، شمار فزاینده ای کارگر روزمرد ایجاد کرد که آنها نیز به رشد شهرها کمک کردند. همچنین ستیزه مذهبی مهمی به دنبال نهضت اصلاح مذهبی و جدایی از کلیسای رم وجود داشت که بر فشار اقتصادی برای تغییر در توزیع قدرت سیاسی به سود طبقه متوسط در حال رشد یا بورژوازی افزود. ارزشهای رایج به رویارویی فراخوانده شدند و ایدئولوژیهای جانشین ظهور کردند. گروه نخبه حاکم کوشید با ترکیبی از سرکوب و دادن امتیاز مشکل را برطرف کند و با این کار نارضایتی را افزایش و اعتبار خود را بیشتر کاهش داد.
چارلز اول پس از آنکه به مدت یازده سال بدون تشکیل پارلمان حکومت کرد و سیاستهای مالی، مذهبی و خارجی خود را در مقابل مخالفت گسترده دنبال کرد، مجبور گردید در سال 1640 به منظور افزایش مالیاتها برای تحمیل اراده خود بر اسکاتلندیها پارلمان را تشکیل دهد. چارلز امتیازات محدودی داد، اما آنچه به «پارلمان کوتاه» (66) معروف گردید، هنگامی که خواستار رسیدگی به تظلمات قبل از موافقت با مالیات گردید، منحل شد. اما شکست اسکاتلندیها در اواخر 1640 به تشکیل آنچه بعدها به «پارلمان طولانی» (67) معروف گردید منجر شد. تقاضاهای مخالفان پادشاه از آنچه او مایل بود به آن تن در دهد به مراتب فراتر می رفت، اما گروه نخبه حاکم تقسیم شده بود. بعضی از مشاوران چارلز بر استفاده از ارتشی از ایرلند اصرار می ورزیدند، دیگران بر آن بودند که دادن امتیازاتی به پارلمان ضروری و اجتناب ناپذیر است. اصرار چارلز بر حق مطلقش برای حکومت هیچ امتیازی را بر نمی تافت، اما ندیشه یک سلطنت محدود یا مشروطه که از طریق پارلمان حکومت کند یک ایدئولوژی جانشین قابل دوامی را ارائه می کرد. علاوه بر این پادشاه و مخالفانش از نظر مذهب نیز تقسیم شده بودند. تمام مشروعیت نظام سیاسی مورد تردید واقع گردید و اکنون کاملاً روشن بود که چارلز کنترل سیاسی را از دست داده است. هر دو طرف مواضع سازش ناپذیری اتخاذ کردند. پارلمان به طور قابل ملاحظه ای با متهم کردن اِرل استرافورد و صدور «نکوهش بزرگ (68)» که فهرستی از اعمال غیرقانونی چارلز بود، علیه وزرای پادشاه اقدام کرد و پادشاه با اقدام به بازداشت پنج تن از مخالفان برجسته اش در پارلمان دست به تلافی زد. صحنه برای درگیری در جنگ داخلی آماده گردید.
الگویی را که بی شباهت به انگلستان نیست، با ترکیبی از الغای سرواژ (69) در 1861 و صنعتی شدن که به نارضایتی گسترده روستایی و شهری و حالتهای متناوب سرکوب و دادن امتیاز منجر شد، می توان در روسیه یافت. ادعای تزار که حکومتش را حقی الهی می دانست سازش را امکان ناپذیر و ظهور ایدئولوژی های جانشین را اجتناب ناپذیر می ساخت. هرچه رژیم در مقاومتش در برابر اصلاحات گسترده سرسختی بیشتری نشان می داد، ایدئولوژیهای جانشین افراطی تر می شدند. شکست در جنگ با ژاپن در سالهای 1904-1905 و سرکوب انقلاب 1905 مشروعیت رژیم را بیشتر تحلیل برد و سیاست سرکوب همراه با دادن امتیاز، بویژه به صورت تأسیس مجلس نمایندگان دوما، به هیچ وجه نتوانست اعتبار از دست رفته آن را بازگرداند. فشارهای ناشی از جنگ جهانی اول بیش از آن بود که رژیم بتواند تحمل کند: شکست نظامی و از دست دادن کنترل سیاسی در داخل، سرنگونی آن را اجتناب ناپذیر ساخت. اما آیا این واقعاً اجتناب ناپذیر بود؟
دیدگاه مارکسیستی بر آن است که انقلاب آن گونه که در اصطلاح مارکسیستی تعریف می شود اجتناب ناپذیر است. نظریه پردازان جامعه انبوه معتقدند که انقلابها هنگامی رخ می دهند که ساختارهای اجتماعی یک جامعه تحلیل رفته اند یا هنگامی که میان بخشهای مختلف جامعه «عدم تعادل» وجود دارد. این دیدگاه به طور ضمنی و نه آشکار، دیدگاهی کارکردگرایانه نیز هست، اما کارکردگرایان انقلاب را استثنایی بر این قاعده کلی می دانند که دگرگونی اجتماعی به وسیله مکانیزمهای خود تنظیم شونده جامعه به وجود می آید. جانسون (1964، 1966) نماینده برجسته رویکرد کارکردگرایانه انقلاب است. او می گوید دگرگونی انقلابی نتیجه ناهماهنگی بین ارزشهای یک جامعه و محیط آن است که آنچه را جانسون «کژکارکرد چندگانه» (70) می نامد به وجود می آورد. این گونه تغییرات در ارزشها و محیط از قبیل وارد شدن یک ایدئولوژی جدید، رشد احساسات مذهبی، تهاجم یا افزایش قابل توجه جمعیت، ممکن است از داخل یا از خارج آغاز گردد؛ موقعیت نخبگان جامعه مورد تهدید قرار می گیرد و در مواردی که واکنش آن ناسازگار و سخت گیری است، در برابر رویارویی مستقیم و خشن آسیب پذیر می شود.
نظریه پردازان دیگر آنچه را اساساً یک دیدگاه روانشناسانه است برگزیده اند و می گویند که علت اصلی انقلابها رابطه میان انتظارات مردم و واقعیت و بویژه انتظارات اقتصادی آنهاست. این نظریه به نظریه انتظارات فزاینده (71) معروف است و نخستین بار توسط دوتوکویل در مطالعه اش درباره انقلاب فرانسه (1966 [1856]) مطرح گردید و در واقع استدلال می کند که انقلاب هنگامی رخ داد که وضعیت اقتصادی رو به بهبود می رفت، اما نه به اندازه کافی که انتظارات مردم را برآورده سازد. برینتون (72) (1953 [1938]، ص 33) نظر مشابهی را در مطالعه ای درباره چهار انقلاب انگلستان، امریکا، فرانسه و روسیه بیان کرده است: «[آنها] در جوامعی از نظر اقتصادی پس افتاده به وجود نیامدند؛ برعکس، در جوامعی پیشرو از نظر اقتصادی به وقوع پیوستند». نویسندگان بعدی درباره موضوع انتظارات فزاینده به طور مفصل بحث کرده اند و برای مثال استدلال کرده اند که گسیختگی روند بهبود اقتصادی در نتیجه کسادی و رکود اقتصادی یا وقفه ای در رشد پیوسته بهبود وضع اقتصادی در جوّی از انتظارات فزاینده، اخگر انقلاب را شعله ور خواهد ساخت: احتمال وقوع انقلاب هنگامی بیشتر است که به دنبال یک دوره طولانی از پیشرفت واقعی اقتصادی و اجتماعی، یک دوره کوتاه وارونگی شدید- بدترشدن شرایط اقتصادی و اجتماعی-پدید می آید (دیویس (73)، 1962، ص 6). تانتر (74) و میدلارسکی (75) (1967) معتقدند که هرچه شکاف میان انتظارات و واقعیت بیشتر باشد، انقلابی که از پی خواهد آمد گسترده تر خواهد بود. هانتینگتن (76) (1968) با گفتن اینکه انتظارات مردم در مورد داشتن مشارکت یا سهم بیشتری در توزیع قدرت ممکن است از واقعیت فراتر رود و انقلاب را تسریع کند، تفسیری سیاسی از محرومیت ارائه می کند.
مفهوم محرومیت نسبی (77) مفهومی نزدیک به آن است، اما در اینجا افراد یا گروهها وضعیتشان را در جامعه در مقابل دیگری می سنجند. این مفهوم برای نظریه مارکسیستی انقلاب پرولتاریایی اهمیت دارد. در این نظریه، محرومیت فزاینده عامل مهمی در آگاه شدن طبقه کارگر از موقعیت فرودست خود و استثمارش توسط طبقه مسلط است. اما عامل مهمی در انقلاب بورژوایی نیست، چون آگاهی طبقاتی بورژوازی با آگاه شدن آن از بهبود شرایط مادی اش و نه بدتر شدن آنها به وجود می آید. طبقه حاکم فئودال از نظر بورژوازی مانعی بر سر راه توسعه سرمایه داری است، در صورتی که در شیوه تولید سرمایه داری که به دنبال آن به وجود می آید، طبقه کارگر به گونه ای فزاینده سرکوب و محروم می شود. نظریه محرومیت نسبی همچنین مفاهیم ضمنی گسترده تری از تبیین انقلاب دارد (رانسیمن، 1966) و برای تبیین خشونت سیاسی به طور کلی نیز به کار می رود (گِر (78)، 1967-1968، 1970).
انتقادات گوناگونی بر نظریه های انتظارات فزاینده و محرومیت نسبی وارد گردیده اند. یکی از این انتقادات انتقاد روش شناختی است که می گوید برای تبیین رفتار فردی از داده های انبوه و کلان (79) استفاده شده است، اما حتی مهمتر از آن این انتقاد است که هیچ کدام از این نظریه ها نمی توانند نقطه ای را که در آن «مردم سیر شده اند» و به خشونت دست می زنند بوضوح مشخص کند و نه اینکه چرا این نقطه از جامعه ای به جامعه دیگر فرق می کند. در کوشش تیلی (80) و دیگران (1975) برای ارتباط دادن دوره های خشونت جمعی با محرومیت که مطالعه سالهای 1880 تا 1930 را در بر می گرفت، هیچ الگوی آشکاری از اعتصاب و آشوب هنگامی که شرایط بسیار سخت بود یا در دوره های شهرنشینی و صنعتی شدن سریع، یافت نشد. هرگاه که فرصتی برای افراد ذی نفع به منظور طرح و دفاع از منافعشان به وجود می آمد، اعتصاب و ابراز خشونت معمولتر بود و این امر اساساً بیشتر به توازن قدرت بین کارگران و کارفرمایان بستگی داشت تا محرومیت آشکار. با این حال این اندیشه ها همگی اهمیت «ادراک» را در رفتار سیاسی و اجتماعی به طور کلی و بویژه در انقلاب منعکس می سازند.
اگر شکاف بزرگی میان انتظارات مادی افراد و واقعیت پدید آید، کاملاً ممکن است به نقطه ای برسد که با فرایندهای اجتماعی و سیاسی عادی برطرف شدنی نباشد و در آن صورت انقلاب اجتناب ناپذیر است. به همین ترتیب، هنگامی که شکاف بین یک بخش از جامعه و بخشی دیگر از لحاظ آنچه یکی طلب می کند و دیگری آمادگی پذیش آن را دارد برطرف نشدنی می شود، در آن صورت نیز انقلاب اجتناب ناپذیر است. با وجود این عامل دیگری در اینجا نادیده گرفته شده است، عاملی که به نظر می رسد در بیشتر انقلابها و شاید همه آنها مشترک باشد. یعنی عامل «رهبری» (81). در بعضی از موارد انقلابها دقیقاً با رهبر معیّنی مشخص می شوند- جان پیم (82) در مراحل اولیه و کرامول در مراحل بعدی انقلاب انگلستان، لنین با انقلاب اکتبر روسیه و مائوتسه دونگ با انقلاب کمونیستی چنین نمونه های آشکار آن هستند، اما انقلابهای دیگر به طور کلی با گروه کوچکی از رهبران مشخص در ارتباط هستند که نقش آنها در موفقیت انقلاب قطعی است. بدینسان جرج واشنگتن، الکساندر هامیلتون و جیمز مدیسن از جمله افراد برجسته در انقلاب امریکا و ژیروندنها و ژاکوبنها در انقلاب فرانسه بودند. رهبری همانند جنبه های دیگر سیاست، عاملی اساسی در انقلاب است، بویژه از نظر توانایی سازماندهی و الهام بخشی، هم در سرنگونی اولیه رژیم قبلی و هم در دادن یک انگیزه جهت گیری به انقلاب که ممکن است موجب دگرگونی جامعه گردد.

انقلاب دگرگونی اجتماعی

روشن است که انقلاب یک شکل عمده از دگرگونی اجتماعی است، اما تنها شکل خاصی است. نمی توان گفت که همه تغییرات اجتماعی مهم نتیجه انقلاب است. بعلاوه رویدادها و شرایطی هستند که توان انقلابی دارند یا به نظر می رسند که دارند، اما به انقلاب منجر نمی شوند. برای مثال این موضوع قابل بحث است که آیا آلمان نازی محصول یک انقلاب بود. هیتلر در ژانویه 1933 به طور قانونی به قدرت رسید: رئیس جمهور هیندنبورگ از او به عنوان رئیس بزرگترین حزب در مجلس شورای ملی آلمان (رایشتاگ) دعوت کرد که دولت را تشکیل دهد، اما نازیها همیشه بر به قدرت رسیدن خود به منزله تصرف قدرت (83) اشاره می کردند و از خشونت زیاد استفاده کرده بودند و تهدید خشونت هنوز باقی بود. تصرف قدرت واقعی توسط هیتلر استفاده ای بود که او بلافاصله از اقتدارش به عنوان صدراعظم برای تحکیم موقعیت خود و برتری یافتن بر مخالفانش به عمل آورد. هیتلر به محض اینکه قدرت رسید، به دگرگونی اجتماعی قابل ملاحظه ای دست زد که شامل سیاستهایی مبتنی بر یک تغییر جهت ایدئولوژیک گسترده بود و آنچه را به طور عمده جامعه توتالیتر تلقی می شد ایجاد کرد. با وجود این، چیز قابل توجهی از رایش سوم باقی نمانده است- رؤیای رایش هزار ساله هیتلر در شکست نظامی در سال 1945 فرو پاشید، اما اگر آلمان در جنگ جهانی دوم پیروز شده بود، آنچه ممکن است انقلاب شکست خورده توصیف شود، به احتمال زیاد، یک انقلاب موفق می بود و نه تنها آلمان، بلکه بیشتر اروپا نیز دگرگون می شد.
هنگامی که کریچی (1933، ص 3) درباره انقلاب می گوید: "نگاهی «از پس» راهنمای مطمئنتری فراهم می کند ... تا نگاهی «از پیش»" و بر نگریستن به انقلاب به عنوان یک فرایند درازمدت که به انفجار خشونتی که رژیمی را سرنگون می کند یا به نتایج آنی آن محدود نمی شود اصرار می ورزد، حق با اوست. در واقع، بیشتر جوامع انقلاب را به معنای گفته شده نمی یابند و در حالی که معمولاً در تاریخ انگلستان به انقلاب کشاورزی و انقلاب صنعتی که در واقع جامعه را دگرگون کردند اشاره می شود، بهتر است این انقلابها به منزله فرایندهایی مستقل یا در حکم پیامدهای انقلاب انگلستان و بنابراین «بخشی» از فرایند انقلابی در نظر گرفته شوند. از نظر تاریخی، قراردادن انقلاب در زمینه ای متناسب مهم است: همان گونه که کریچی (1983، ص 10) می گوید: «انقلابها ... فراوانترین شیوه تحقق بخشیدن به دگرگونی اجتماعی فراگیر نیستند. در تاریخ جهان فتوحات خارجی معمولترین عامل دگرگونی بوده است.»

پی نوشت ها :

1. revolution
2. technological revolution
3. agricultural revolution
4. industrial revolution
5. rebellion
6. coup d etat
7. insurrection
8. sir Abubakr Tafawa Balewa
9. A.S. Cohan
10. Jaroslav krejci
11. petition of Right
12. Bill of Rights
13. Act of Toleration
14. ruling class
15. exploited class
16. exploitation
17. class position
18. The communist Manifesto
19. international revolution
20. permanent revolution
21. revisionism
22. counter-revolutionaries
23. deformed workers state
24. corrections
25. perverted Marxist revolutions
26. violent upheaval
27. a reign of terror
28. czech Hussite revolution
29. morphology
30. onset
31. Diderot
32. voltaire
33. Montesquieu
34. Rousseau
35. calvinist and presbyterian ideas
36. institutionalisation
37. Duma
38. compression stage
39. explosion
40. oscillation
41. Levellers
42. Diggers
43. Girondins
44. Jacobins
45. Mensheviks
46. Bolsheviks
47. interception
48. tightening
49. cromwells protectorate
50. reversal
51. Monck
52. restoration compromise
53. restoration pressure
54. consolidation
55. consolidation overthrow
56. irreversible
57. glasnost
58. vertical revolutions
59. horizontal revolutions
60. speculate
61. Theda skocpol
62. marginal elite political movements
63. marginal elites
64. disproportions
65. contradictions
66. short parliament
67. Long parliament
68. Grand Remonstrance
69. serfdom
70. multiple dysfunction
71. the theory of rising expectations
72. Brinton
73. Davies
74. Tanter
75. Midlarsky
76. Huntington
77. relative deprivation
78. Gurr
79. aggregate and macro-data
80. Tilly
81. leadership
82. john pym
83. Machtergreifung

منبع:راش؛مایکل، 1377، جامعه و سیاست: مقدمه ای بر جامعه شناسی سیاسی، صبوری؛منوچهر، تهران، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت) مرکز تحقیق و توسعه علوم انسانی ، دهم.