در آموزش دینی کودکان و نوجوانان:
اولاً- باید هدف ها مشخص و روشن،
ثانیاً- با یک دیگر هماهنگ و هم جهت،
ثالثاً- هدایت کننده ی فعالیت های فرزند در زندگی و قابل اجرا و پیاده شدن در رویدادها و امور حیاتی باشند.(1)
وقتی فرزند به مرحله ی بعدی (یعنی:جوانی) وارد شد و قدرت عقلانی او زیادتر گردید، آن گاه باید او را به مبانی دینی (خداشناسی، تفصیلی -نبوت استدلالی -معاد عقلی و امثال این ها) آشنا کرد.(2) در سنین بالاتر، قسمت هایی از کتاب آسمانی را برگزینند و به او معنای درست و تفسیر معتدل کلام خدا را بیاموزند.(3)
البته به موازات دستگاه آموزش دینی، باید سازمان هایی نیز کارشان تهیه ی کتاب مناسب تعلیم و تربیت دینی- جواب گویی سؤالات و اشکالات نوجوان و جوان- با مطالبی منطقی، نه تنها «قانع کننده و دهان بند» باشد؛ زیرا فرزند در سنی است که می خواهد «فلسفه و غایتی برای زندگی» بجوید و خط مشی تلاش های بعدی خود را پیش بینی نماید و لذا می پرسد: زندگی چیست؟ من برای چه زنده ام؟ چرا تلاش می کنیم؟ و باید بکنیم؟ و باید اسلام با جامعیتی که دارد جواب گوی این سؤالات باشد؛ فرزند را با پاسخ های شایسته ی خود علاقه مند علم کند و راغب به عقل و میزان نماید و چون هدفی درست، برای زندگی خود، پسندید و اجتماع و حقوق آن را صحّه نهاد، به رعایت تعهدات اجتماعی، خود را ملزم بیند.(4)
بی شبهه هیچ عاملی بهتر از «قبول تعهّد» نمی تواند پیش گیرِ خلاف های آدمی، نسبت به دیگران، باشد (البته آن بهتر که همین تعهد نیز، ناشی از اعتقاد به خدا و حب باطنی به خداوند، باشد و بر اساس قبول فرمان الاهی، حفظ حقوق غیر، کند؛ که اثر آن، عمیق و باصفا و بی منت و دائمی می گردد).
گفتیم که برای فرزندی در حد دبیرستان، باید مبانی دینی از طریق استدلال آموخته شود؛ تا مددیار آن باشد که برای خود «نظام دینی بر اساس تفکر و برهان عقلی» به وجود آورد.
معلم و مربی و بزرگتران هم باید سعی کنند که «مطالب دینی» را به صورت منظم و با ترتیبی منطقی، به فرزند، عرضه نمایند که فرزند بتواند آن ها را «به گونه ای بنیادی» در جان و زندگی خویش، پیاده کند.(5)
البته در دوره ی بلوغ، مسایل اساسی حیات، باید مطرح شود و بر سایر دانستنی ها، مقدم دارند؛ تا جوان، کار خود را بر آن اصول، قرار دهد و آغاز فعالیت نماید.(6) تطبیق دین با زندگی و سازندگی دین در زندگی و نظام بخشی بدان را، خود، احساس کند.
به هرحال، باید بدانیم که در این سن و سال، چه مباحثی از اسلام را عرضه کنیم؟ و چه نظرات و دستوراتی را، از دین، مطرح نماییم؟ که فرزند فراری نشود و اگر اشکالاتی برای ذهنش، روی می دهد، اسلام جواب گویی کند و عملاً در زندگی خود، موارد طرح شده را ملاحظه نماید و مصداق های آن را بشناسد.
وقتی به جوان می گویید: «مسلمان باش»، باید بداند: دانش آموز مسلمان، با دانش آموز غیرمسلمان، چه فرقی پیدا می کند؟ بقال مسلمان، با بقال غیرمسلمان، چه تفاوتی دارد؟ و این تفاوت، در فکر آن ها، در حالات و صفاتشان، در رفتار و کارشان، در اثری که بر خود و غیر دارند، در معدل زندگی و مجموعه حیاتشان چیست؟(7)
و نیز باید جوان بداند: اگر مسلمان باشد یا مسیحی، یا بودایی و یا بی دین ولی با ادب و اخلاق، چه فرقی می کند؟
باید بداند، در اسلام، از جنبه ی مسایل نظری و مکتب فکری چه برجستگی خاص هست که در سطح بین المللی، چشم گیر و بی نظیر می باشد؟(8)
در دستورات مذهبی آمده است که: در هفت سال دوم، به فرزند، فهم تکالیف (یعنی:حلال و حرام) آموزید و در هفت سال اول خواندن و نوشتن، یاد دهید.(9) ولی خواه ناخواه، در همان هفت سال نخستین، رفتار و حالات معلم، متن درس است و کار تعلیم قطعاً به طور عملی و نمایشی، باید دارای اثرات پرورش دینی باشد.
یکی از متخصصین روان شناسی پرورشی در ایران، گوید: در مدارس جدید، نظام، چنان است که در اطفال «حس مذهبی» و «ایمان» را پرورش نمی دهند. درست است که درسی به نام «قرآن» یا «تعلیمات دینی» دارند، اما چون متضمن «قبول و فهم» نیست و محیط و معلم نیز، مناسب، نمی باشند، تولید «ایمان» نمی کنند.(10)
اگر به همین «بی ثمری» خاتمه یابد، باز خوبست؛ درحالی که پس از طی این کلاس ها، فرزند با خود می گوید: درس دین را خواندم و دانستم، چیزی که مرا جلب کند؛ نداشت. پس، چنین قضاوت می نمایم که: دین، آرام بخش درون نیست؛ تعالی دهنده ی روح و فکر نمی باشد؛ بهترساز عمل و صفت هم، نیست، بلکه اصولاً دین، دل چسبی ندارد و همین بزرگ ترین خطری است که از درس دینی در مدارس جدید، حاصل می شود.
بعضی ها به بودن درس دین و به گوش خوردن این مطالب دل شاد هستند؛ اما من آن را نمی پسندم و می گویم: اگر دین در دل، جای نگرفت و مطلوب نیامد، بیزاری ایجاد می کند و اصل زندگی در خطر می افتد.
توضیح این که: انسان بدون ایمان و عقیده ی مذهبی، قادر به زندگی کامل نیست و جایِ امید و به جایی امید، ندارد و نتواند داشت.
برای این که زندگی با معنا و قابل تحمل باشد، باید برایش غایت و مقصودی ورای این عالم مادی و این آدم ناسپاس و جامعه ی پراکنده درونشان، منظور گردد، انجام کارهای عالی، بدون احساس وظیفه و بدون تمایل باطنی، ممکن است لذتی داشته باشد ولی هرگز اصیل و شخصیت ساز و موجب سعادت نخواهد بود.(11)
حس مذهبی، نشانه ی علوِّ طبیعت انسانی است و کسی که فاقد آن گردد، نسبت به شخصی که واجد آن است، از حیث قوّت قلب و اخلاق و امید و توفیق، بسیار فرودست تر است.(12)
حسّ مذهبی ذاتاً وجود دارد ولی باید تربیت شود این تربیت، چنانکه پیش از این نیز گفتیم لازم است. در غیر این صورت، حس مذهبی، چون محو نمی شود، به فساد می گراید.
توضیح این که حس مذهبی را به وسیله ی عقاید محکم و درست، باید راهنمایی کرد و روشنی و صراحت بخشید؛ تا خود را بنمایاند و مشخص سازد واِلاّ اسیر خرافات و عقاید پست خواهد گشت.
وقتی که حس مذهبی، پرورش یافت و آدمی به خدا ایمان پیدا کرد و بر وی توکل نمود، خود شخص پایه گذار سعادت خویش می شود و در مصیبات و حوادث، او دارای قوت روحی مخصوص و شکیبایی عمیق خواهد بود، که با او مجال همه گونه تدبیر، خواهند داد.(13)

مواد آموزش دینی به نوجوانان


باید در مدرسه، روح مذهبی، در تمام اعمال و حرکات و دروس شاگرد، نفوذ کند و در اتاق درس، در حیاط بازی، در ضمن درس و حتی برنامه ی فوق العاده، همه جا باید سائقه ی دینی در کار باشد.
اولاً- ضمن بیان قصه و داستان و سرگذشت و تاریخ و ترجمه ی احوال و ادبیات و عرضه ی آواها (خواندن های با لحن (14))باید بهترین احساسات مذهبی را در طفل، حلول داد. خواندن قرآن با آهنگ خوش، خواندن اشعار دینی با نوای دل پسند، مناجات با نغمات روح بخش، این ها همه، از عواملی هستند که احساسات دینی را ایجاد و تقویت می کنند.
ثانیاً- در ضمن قرائت فارسی و متون ادبی، زحماتی را که بشر برای فهم امور عالم و معنای حیات کشیده اند، باید تشریح کرد.
در همه ی آثار فارسی، نمونه های سخن، برای طرح مذهبی، هست؛ در تاریخ، در فهرست کتب، در اشعار، در داستان ها، در نامه ها، حتی در علوم طبیعی، در علوم ریاضی و زیباشناسی، همه جا وجود دارد.(15)
اما چنان که گفتیم، عامل اصلی، معلم است که اگر ایمان و عقیده به مبانی دینی داشته باشد، شاگردان، بی شبهه، تحت تأثیر، قرار می گیرند.(16)
این تأثیر، امری تقلیدی یا تلقینی نیست، بلکه به زبان های بسیار دیگر وجودِ معلم، حقایق را در عمل و حال و صفات خویش ارائه می نماید و شاگرد هم که وجدانی بیدار و فطری و سالم دارد، به سهولت آن ها را درمی یابد و بدان ها ابراز علاقه و اعتقاد می کند.
معلم باید اَعمال خود را برابر هدف دینی، نظام دهد و خود به نظام عالم ایمان بدارد؛ اخلاقش پاک و عطوفتش نسبت به همه ی ابنای نوع بشر، مسلّم باشد و کاملاً معتقد و مطمئن به این که: آدمی در اختیار کردن خیر و شر، قدرت دارد و نیز باید به زندگی آینده و آخرتی کاملاً مؤمن باشد. وجود چنین معلمی موجب آن است که شاگرد به فکر و تأمل، در معنی و ارزش زندگانی پردازد و به پیدا کردن «حقیقت و زیبایی و نیکویی» عشق ورزد.
دیگر آن که معلم باید خرافات( یعنی: عقاید نادرست و بی دلیل و اساس) را از نظرات صحیح دینی، جدا کند و به شاگرد بنمایاند.
معلم باید وقایع و رویدادهای روزمره را مطرح کند و آن چه را که به وسیله ی دین در آنها می توان اثر نهاد، بیان نماید؛ تا فرزند، روش تطبیق دین را با دنیای خود و حوادث آن، بداند و فرا گیرد.(17)
به راستی، اگر در همه ی دقایق زندگی، چه درونی و باطنی و چه برونی و عملی، می توانستیم اثر دین را معتقد باشیم و آن را نافذ می دانستیم و همه وقت و همه جا، دین را احساس می کردیم، قطعاً چنین بی اعتنا به دین، نمی بودیم و دین و دنیا را از هم، جدا نمی شمردیم و به افراط و تفریط نمی گراییدیم؛ که گاه، همه ی وقت خود را به تقدس خشک و عبادات، سپری کنیم و یا تمام هم خود را مصروف دنیا نماییم و فقط به ضرورت، عبادات واجب را، آن هم در آخرین لحظات وقت و با کمی توجه، انجام دهیم...
دیگر آن که، در مدرسه، لازم است آداب مذهبی، عملی شود. در برابر دعایی که می خوانند، شاگرد به تفکر، وادار گردد. در موقع شروع غذا «بسم الله» و پس از اتمام آن «شکرگزاری» صورت گیرد. به هنگام خواستن حاجت، حال اخلاص و درخواست، ایجاد شود.(18)
مواردی که در بالا یاد شد، هدف آموز و آماده ساز درون و جهت دهنده به عواطف و درکارگیرنده ی اراده و سلامت ساز فضای ذهنی و فکری است که اساس دیانت و دین داری می باشند.

طرح آموختن تعلیمات دینی


اساس کار آموزش های دینی را در همان دوازده یا سیزده سال اول عمر فرزند (یعنی: دوران کودکی و نوجوانی او) باید نهاد و همان سنین وقت مناسب پرورش حس دینی، خداشناسی و مؤمن بارآوردن اوست. مهم ترین اثر را مادر، می گذارد و اوست که در همان هفت سال اول، مایه های توجه فرزند را به مبدأ، می تواند با زبان کودکی و نمایش های مادرانه- که برای کودک قابل فهم است-در وجود او بگذارد.
در کلاس اول و دوم دبستان (سن 7 تا 9 سالگی) معلم باید شفاهاً با پرسش های مختلف و گوناگون، او را به اصل «ایجاد و ایجاد کننده و هدف از پیدایش و حُسن نهایت آن» معطوف بدارد؛ مثلاً از او بپرسد: نیمکت را، کی ساخته؟ چرا ساخته؟ چه علمی و چه قدرتی لازمه ی کارش بوده؟ نیمکت را چگونه سالم و مفید توان داشت؟ رنگ آن، تمیزی آن، بلندی و کوتاهی آن با شاگردی که روی آن می نشیند چه اثر دارد؟ سردی و گرمی محیط، رطوبت و خشکی محیط، بر آن نیمکت چه تأثیری می گذارد؟
در مرحله ی دوم، یک گیاه را مثال بزند و بعد آسمان و خورشید و بالاخره حیوان و انسان را (19). بعد قصه های قرآن را، قصه های آفرینش را، داستان آدم و حوا و نوح و ابراهیم و سایر انبیا را، از جهت آن که چگونه باید از این هستی، بهره گرفت؟ چه هدفی شایسته، برای آن باید در نظر داشت؟ و چه پایانی، مناسب آن است؟ این پرسش ها و جست و جوها در طی دو سال طرح گردد و عملی شود.
ضمن گذشت سال دوم، معلم باید گاهی قرآن را به کلاس ببرد و آن گاه که از وقایعی صحبت می کند که در قرآن، از آن، گفت و گو شده است، یکی دو آیه ی مناسب را، از کتاب الاهی، مطرح نماید و معنی آن را بگوید؛ تا شاگرد به مطالب قرآن و نحوه ی بیان آن آشنا شود.
حکمت قصّه ها را با زبان کودکانه، ضمن حکایت و در لابه لای واقعه بگوید(20) و متوجه باشد که هرگز نصیحتی یا حکمتی را جداگانه و یا در پایان واقعه و منفک از آن، بیان ننماید، که این کار:
اولاً-به شاگرد، فرصت می دهد که آن قسمت را چون سنگین تر است گوش نکند و یا زود فراموش نماید.
ثانیاً- برداشت فکری از یک واقعه وقتی جدا بود، می تواند جدا از آن، مورد توجه شاگرد قرار گیرد و رابطه اش با واقعه، غالباً از یاد می رود و در وقایع مشابه آن، تداعی، نمی گردد و بنابراین، برای ذهن «هدف نما» نخواهد بود و در عمل و زندگی شاگرد، اثر نخواهد کرد.
ضمن بیان داستان انبیا لازم است که معلّم، اثر «طاعت درست» را در زندگی کسی که از قاعده ی صحیح و فرمان صالح، اطاعت می کند، توضیح دهد و بگوید که: اصل آزادی، آن است که «فکر و میل و اراده و عمل شخص» او را از بند «هواها و شهوات و انحرافات و عقده ها و تأثیرات غلط محیط و وسوسه ها و تلقینات نادرست و عواطف گم راه و نظیر این ها» برهاند و «عقل و فطرت سالم و قانون درست و روش عدل» را در درون آدمی و بر اعمال و حالات او، حکومت دهد. هرگز «بی بند و باری» آزادی نیست ولی با تحقیق و فهم، دستوری صالح را بر خود حاکم کردن و همه ی اعتدال ها را به خاطر آن به دست آوردن، اصل آزادی است و برابر عقل و حکمت است.
وقتی فرزند، تحقیقاً می فهمد که پدر و مادر او دانای به کار و راهنمای شایسته، هستند و معلم او نیز عاقل و صالح است و همانند بهترین هم سال و عاقل ترین فرد هم سن او برای او، راهبر زندگی و مصلحت های آن می باشد، خواه ناخواه اگر تابع شود، تابعیت «تحقیق خود» را کرده است و تابعیتی عاقلانه و آزادانه است و خود آن را بر خود، گزیده است و بدین جهت برای او عقده یا «حال ذلت پذیری» ایجاد نمی کند.
البته این تابعیّت با چنان شرطی بود، که سرپرستان فرزند، بنا به تشخیص و فهم صحیح فرزند، لایق، محسوب شده باشند و دیگر آن که «تربیت و تعلیمی مناسب سن و حال فرزند» به وی، ارائه کنند (نه آن که «مدل یک آدم بزرگ را بر فرزند، تحمیل نمایند؛ چنان که در این مورد، پیش از این، گفت و گو کرده ایم).
اگر این شناخت و اعتماد، برای فرزند، حاصل نشده باشد، تابعیت، اثر ناپسند خواهد داشت؛ بدین معنی که اگر برای سرپرستان (پدر-مادر-معلم) باعث راحتی است ولی یک عمر، برای کودک، موجب ناراحتی، خواهد بود؛ بی شبهه روا نیست.(21)
معلم باید محبت خالق را نسبت به مخلوق، در دل کودک تزریق نماید و برای اجرای این نظر، از هر قصه ای می تواند استفاده کند و به زبان داستان، یا به زبان دعا، این نکته را به شاگرد تفهیم و تلقین نماید.
معلم از تمام وسایل سمعی و بصری جهت روشن کردن و جالب توجه ساختن مطالب درس دینی می تواند بهره گیری نماید.
از اواخر مدت کلاس اول، شاگرد را به نقاشی وادارد؛ تا تدریجاً تصویر طبیعت و موجودات آن را بتواند در ذهن و بر صفحه ی کاغذ، ترسیم نماید. معلم سعی کند از هرکدام این ها، بهانه ای برای طرح مطالب دینی بدست آورد؛ مثلاً: در تصویر کوه، «کوه حرا و مناجات و حال پیامبر اکرم(ص) را و در تصویر کشتی، «کشتی نوح و نجات اهل حق» را مطرح سازد.
سرودهای مختصر دینی درباره ی خداشناسی و راهبرشناسی و راز و نیاز با پروردگار، خواستن حاجات و نظیر این ها، می تواند هم، دلِ نرمِ فرزند را نقش درست و میل نکیو دهد و هم فکر لطیف وی را، در مسیر حق اندازد.(22)
اما باز هم تذکّر می دهیم که: نظرات دینی را در لابه لای این طرح ها، باید به میان آورد؛ بدان گونه که هرگز قابل تفکیک از آن ها نباشد و در نظر فرزند، جداگانه و مستقل جلوه نکند.
در کلاس سوم و چهارم (یعنی در سنی لااقل 9 ساله تا 10 و 11 ساله) که ضمن دو سال قبل، حس دینی فرزند، پرورده شده است، در این دو کلاس تازه، اصول مذهب و اخلاق را با زبان قابل فهم کودک، در ضمن قرائت متون فارسی، با به کار بردن وسایل سمعی و بصری و یا ساخت کارهای دستی، طرح نماید.
(البته بیان اصول مذکور، با دلیل باشد؛ نه دلیلی خیالی و کودکانه؛ بلکه دلیلی محسوس ولی درست و به جا.)
معلّم آیاتی از قرآن را که حاکی از چنین اصولی هستند؛ می تواند استفاده نماید؛ یعنی آن ها را عنوان سازد؛ معنی کند؛ (هر جلسه ی درسی، دو سه سطر از آیات گفته شود) و سپس از شاگردان سؤالاتی نماید و بحثی به وجود آورد که همه ی شاگردان در آن گفت و گو شرکت کنند.
وقایع روزمره و حکایاتی که با زندگی فرزند، موافقت داشته باشند و قصص قرآنی که مطابق مدلول آیات طرح شده، صحنه هایی ارائه کنند، همه مناسب بحث هستند و به ویژه آن که شاگرد، بدین طریق مصداق موضوعات دینی را در حوادث زندگی می تواند پیدا کند و به شناخت آن موارد آشنا می شود؛ بنابراین، به سهولت خواهد توانست که در موقع برخورد با آن ها، تدبیر شایسته کند، حل مشکل نماید و موجبات سعادت خود را فراهم سازد.
دو نوع کتاب؛ همیشه، قابل بهره گیری معلم است:
یکی -قصص قرآن و دیگر-شرح احوال و نکات مهم زندگی رسول خدا (ص) و امامان (ع) و در این کتاب ها نیز، باز اگر دقت شود که زندگی کودکی و نوجوانی را در آن قصص و احوال برگزینند و برای کودک و نوجوان مورد تعلیم، ملاک کار آموزش قرار دهند، خیلی بهتر است.
از داستان هایی که به طور نمونه، می توان ذکر کرد: حکایاتی هستند از زندگی پیامبر خاتم (ص) (در مورد تواضع او-درباره ی مهربانی او-کارکردن او) یا کمک به مستمندان و نوازش یتیمان به وسیله ی حضرت علی (ع) و نظیر این ها.
در این دو کلاس (سوم و چهارم) هم از وسایل سمعی و بصری، فراوان می توان استفاده نمود؛ مثلاً وقتی از نبوت صحبت می شود، خوب است نقشه ی عربستان، جای مکه، مدینه، فاصله ی آن ها از یک دیگر و مسافت آن شهرها تا جایی که شاگرد در آن زندگی می کند، همه را روی نقشه نشان دهند و تکلیف کنند:
شاگردان هم به هرگونه که می توانند نقشه ای ساده، نظیر آن بکشند و خط سیر خود را تا مکه و مدینه، روی نقشه مشخص سازند.
آن وقت که از حکایت امیر (ع) سخن می رود، جای کوفه، در نقشه ارائه شود، بعد، موضوع حکایت مطرح گردد و سؤالات و اشکالاتی که برای ذهن ها روی می دهد، جواب گفته شوند و باز تکلیف کنند که :شاگردان، گزارش این حکایت و آن مباحث را به قدر فهم خود، در خارج از کلاس بنویسند و در جلسه ی دیگر بیاورند.
اگر هوا مناسب باشد، خوب است در میان حیاط، با هم وضو بگیرند و با هم نماز کنند؛ یا مدرسه، نمازخانه ای داشته باشد که در آن جا عبادتی دسته جمعی صورت یابد و در همان جا معنای جمله های نماز آن قدر گفته و تکرار شود که ملکه ی ذهن ها گردد و پس از نماز، همگی حال دعا گیرند و دست ها بالا، چشم ها بسته، از خدا باصفا و اخلاص، طلب حاجت کنند، دعاهای ساده و درخواست های مناسب زندگی نوجوان به وسیله ی یک نفر، با صدای خوش، خوانده و تکرار شود. سپاس گزاری از نعمت ها به صورتی تفصیلی و محسوس برای فرزندان القا گردد و همه آن را ذکر کنند، چندان که در جان بنشیند. اولیای اطفال هم، در خانه باید دنباله ی این کار را بگیرند و مواظبت بر نمازگزاری فرزند بنمایند؛ تا بدان خوی یابد و این روش را تا مرز بلوغ باید ادامه داد.
در سال پنجم و ششم تحصیلی( 11 تا 14 سالگی) که در واقع چهار سال، شاگرد، تعلیم دینی یافته و قلبش متوجه پروردگار شده و بزرگان دین، یعنی: رسول و امام را در حد صفات و اعمال و نظرات آنان، می شناسد و نسبت بدیشان ابراز علاقه می کند و کشش روحی دارد و بعضی از سوره های کوچک قرآن و آیاتی دیگر را با معنا می داند و کما بیش به واجبات عبادتی نیز عملاً پرداخته است.
حال باید اصول و فروع دین را مجملاً بداند و بنابراین باید از قوه ی استدلال و قضاوت طفل، برای طرح عقاید دینی استفاده نمود؛ تا بدین وسیله او همان مایه های عقیدتی را در خود و زندگی خویش، پیدا کند و نیروی ایمان وی مناسب درک و فهمش فزونی و استحکام گیرد؛ مثلاً در روز تولد رسول اکرم (ص) از نبوت و دلایل آن، لزوم رسالت و اثر آن، بحث شود.
در رمضان، از روزه و اثر و بهره ی روزه گفت و گو کنند ولی باید آن گاه مطلب طرح شود که از طرف شاگرد، سؤالی یا خواستی به میان آید و در موقع بحث هم، باز به سخن، جنبه ی موعظه و بیان حکمت محض، نباید داد. بلکه باید ابتدا احساسات شاگرد را برانگیزیم، قلب او را مایل سازیم و آن گاه که او را به حال توجه و پرسش انداختیم، مطلب را بگوییم؛ تا نیکو جای گیر شود و اثر کند.(23)
باز هم به کمک قصه های قرآن و شرح احوال و حکایاتی (درباره ی مکارم اخلاق و فضایل انسانی و حسن اعتقاد) و نیز با خواندن سرودهای مذهبی و اشعار و نیایش ها و ضمن استفاده از وسایل سمعی و بصری) برای روشن کردن و جالب ساختن درس و به کار انداختن قوای فعاله ی شاگرد) و به وسیله ی رسم و نقاشی و ساختن اشیایی که در داستان ها از آن ها گفت و گو شده است. با بردن شاگردان به اماکن مقدسه ی نزدیک مدرسه(مسجد-آرامگاه -مزار علمای بزرگ)، نیز زمینه های طرح مطالب اعتقادی، فراهم گردد.
در این دو کلاس (پنجم و ششم تحصیلی) چون شاگرد، قادر به فهم قطعات ادبی شده است، باید اشعار و حکایات مدد کننده به پرورش حس دینی و عقاید مذهبی را قرائت نمود.
خوب است که بعضی از آن حکایات را در هفته ی بعد، به صورت نمایش درآورند و در کلاس، ظرف چند دقیقه، اجرا کنند؛ یا به صورت پرده ی نقاشی ارائه نمایند.(24)
بیان «معاد» در این کلاس مهم است و ایمان راسخ به روز جزا، در اخلاق و کردار فرزند، تأثیری مستقیم دارد و مانع از آلوده شدن و بد کردن و مشوق پاکی و عمل خیر می باشد.
معلم با ذکر مشهودات خود و شاگردان و مثال های مناسب دیگر می فهماند که هر کار عکس العملی مسلَّم دارد؛ بدین معنی که بدی را رنج در پی است و نیکی را مهر و محبت و صفا به دنبال.
وقتی فرزند، در نظر خود مجسم می کند دو شاگرد را -یکی خوش خلق و راست گو و مؤدب و دیگری تند خو و دروغ گو و گداطبع و مردم آزار- اولی را همه دوست دارند و خود او هم از بودنش در کلاس و میان دیگران خوش حال است و خویش را خوش بخت می داند و از دومی همه بیزارند و خود او هم، راضی نیست و مدرسه برای او جهنّمی محسوب می شود.
عین همین تجسم را، فرزند، می تواند در مورد قیامت و تجسم اعمال و احساس بهشتی یا دوزخی بودن خود، داشته باشد.(25)
آری، بدین صورت، احساس معاد و فهم آن، در همین زندگی میسر خواهد بود و باید در نمونه های مختلف دیگر هم آن را مطرح کرد.
در تمام این مراتب تعلیم و ارائه ی نمونه، باید پدر و مادر با معلم مدرسه هم کاری داشته باشند و بلکه یک برنامه را قسمتی در مدرسه و قسمت دیگر در منزل به اجرا گذارند.
با این رفتار، هم اختلاف و تفاوت نظر، بین خانه و مدرسه، اصلاً در کار نخواهد بود و خطرات روانی و فکری برای فرزند، بار نخواهد آورد و هم، فرزند، همه جا را یک فضا و یک محیط، با تفاوت مصداق ها، خواهد شناخت و تربیتش مایه دارتر خواهد شد.
باید سعی شود که از میل طبیعی کودک به «درک حقایق و کنجکاوی امور» کاسته نگردد و طبع و فطرت او که راست و مستعدِّ تعالی است، منحرف و منحط نشود؛ زیرا همین «راستیِ طبیعی» به فرزند، «شرافت و عدالت» می بخشد.(26)
پس، تنها بدی را که نیاموزیم، خود اصل تربیت است و اساس پرورش تمایلات عالی کودک محسوب است.(27)
برای تربیت و تلطیف حسِّ دینی در شاگرد دبستان، فقط از طرح اختلاف اعتقادی ادیان و تفاوت تشریفات آن ها، باید پرهیز کرد و همین احتراز ( که حذف بدآموزی و ترک ایجاد شبهه و تردید است) برای پرورش «تمایل عالی فرزند به مبدأ هستی و مبدأ خیر» کافی است .(28)
اما برای تربیت حس زیبایی دوستی کودک، قبلاً باید دانست که: این حس دو فایده دارد:
1-فایده ی فردی که لذت معنوی می دهد و همان لذت، به هنگام برخورد با ناملایمات شدید زندگی، آدمی را به داد می رسد و او را با ملاحظه ی زیبایی های طبیعت و لطافت حال موجودات طبیعی، فارغ از اندوه می سازد و نشاط می بخشد.
2-فایده ی اجتماعی زیبایی دوستی، آدمی را از خودپسندی و سودجویی کنار می کشد و او را برای درک افکار عالی و انجام کارهای بزرگ (که خود پسندی، قبلاً مانع تحقق آن ها می شد) آماده می دارد.
زیبایی به واسطه ی همین دو فایده که دارد و به ویژه آن که انسان را از خودخواهی (که منبع شرور است) به دور می سازد؛ خود قسمتی از خیر است و کار عاطفه ی اخلاقی را انجام می دهد و این مسأله، رابطه و مناسبت دقیق «اخلاق و جمال» را به نظر می رساند.(29)
حال گوییم که برای تربیت حس زیبایی دوستی، باید:
الف- طفل را به نظم و ترتیب عادت بدهند( در ترتیب بازیچه ها، نظم لوازم تحصیلی، نظم لباس او و بالاخره در نظم راه رفتن، حرف زدن و باادب و به موقع و صریح جواب دادن و در ادای کلمات و حرکات، دقت داشتن).(30)
ب-قطعات فرائتی که متن فارسی درس کودک است، زیبا و جالب برگزیده شوند و با خط زیبا و تصاویر نیکو بیارایند.
ج- از رفتار و گفتار و حال و حرکت زشت، در برابر او، خودداری نمایند، تا عاطفه ی زیبایی دوستی وی از بین نرود و منحرف نگردد و اگر این رفتار بد، از کارفرما یا استادکار، یا معلم باشد، ذوق صنعتی و علمی او هم زایل می شود.(31)

ب-مواد آموزش دینی به جوانان


شاگرد دوره ی متوسطه، که در حدود 13 تا 16 سال دارد و دوره ی نوجوانی را می گذراند، در بدنش تغییراتی روی داه که آن تغییرات در روحیه و اخلاق او بسیار مؤثرند؛ مثلاً غریزه ی جنسی، حواس او را پرت می کند؛ فشارهای نامریی به او وارد می سازد؛ خاطر او را به هیجان وامی دارد.
در ضمن شاگرد، کم کم، شخصیت خود را درک می کند؛ متمایل به سرپیچی از طاعت و اطاعت اولیای خود می گردد.
دیگر آن که، مطالب علوم طبیعی و نشریات مختلف (روزنامه و مجله) و رادیو و تلویزیون، او را به شک در دین و مبانی آن وامی دارد.
با توجه به مسایل فوق الذکر، برنامه ی مدرسه، باید چنان باشد که راهنما و مددیار شاگرد، برای رفع ناروایی های یاد شده ی بالا محسوب گردد.(32) بدین معنی که :
اولاً-غریزه جنسی او را آرام و به اختیار دارد.
ثانیاً- مُدل شخصیت عالی و ارزنده ای را به او بنماید؛ تا توجه به چنان مدلی، او را راهبر و سازنده باشد.
ثالثاً- برای تردیدها و اشکالات ذهنی او، جواب گو و حلاّل شود.
در همین دوره است که باید اخلاق و رفتار کودک را بر اعتقاد و مذهب تکیه دهند؛ زیرا در همین دوره است که کودک از نظر شرعی نیز، بالغ و مکلف می گردد و بنابراین مراتب، اصول دین و مهم ترین قسمت های فروع دین باید قسمتی از برنامه ی دینی شاگرد را به خود اختصاص دهد و بقیه ی وقت، صرف مباحثی از این قبیل شود:
الف-تاریخ مختصر اسلام.
ب- شرح فداکاری بزرگان دینی و دقایق فکری و اعتقادی و اخلاقی آنان و مدافعاتی که از اسلام کرده اند، با ذکر علل آن ها.
ج- مبارزاتی که دائماً بین هوای نفس و عقل، بین میل به خیر و میل به شر، در درون آدمی و خارج برقرار است و اختلافات فکر و سلیقه و گوناگونی روش زندگی و تفاوت برخوردها را موجب شده اند.
د- در مواقع دعا، دلیل علمی و روانی این قبیل درخواست ها و توسلات را بیان کنند و چگونگی اثری را که در عمل و رفتار پیدا می شود( اگر آدمی در آن ها، خدا را ناظر بداند) توضیح دهند و تحولی را که در همت و کوشش انسانی، همین دعا، ایجاد می کند و موجب توفیق وصول به مقصد است، تفهیم نمایند.(33)
و بالاخره چنان وانمود کنند که دعا «امری اساسی برای فهم هدف و تنظیم حرکت باطن و اطفای غرایز آزار دهنده و امید بخش دل و مشوق به خیر و صفا و سلامت، متصل دارنده ی وجود آدمی با مقصد صحیح زندگی» می باشد؛ «دعا» به ظاهر، امری عادی و ساده است و در باطن و واقع، کاری بزرگ و تعلیمی و تلقینی و عاملی نافذ، آن چنان است که هم، آزادی شخص را به هم نمی زند و هم به گونه ای مطلوب، او را به راه طاعت و سلامت می دارد؛ نه آن که فریب دهد و بکشاند، بلکه می فهماند و متمایل می دارد و راه می برد. این چنین عامل، با این مختصات برای نوجوانی با چنان ویژگی ها، بس ارجمند و بااعتبار است و باید با دانایی و صورتی نیکو، در هر زمینه ی مناسب، به کار گرفته شود.
ه- از شاه کارهای ادبی، نمونه های بسیاری، می توان وسیله ی ارشاد فرزند قرار داد؛
خوب است که با دقت و توجه بدان هدف ها، از کتبی چون: آثار سعدی و مولوی و نظامی و غیر اینان، برگزینند و به طور جالب مطرح کنند و بهانه ی بحث هایی که مشکل گشای نوجوان باشد، قرار دهند.
و-از همه مهم تر آن است که شخص معلم دینی، خود، دارای امتیازاتی بدین قرار باشد: ایمان قوی به خدا و مذهب-شخصیت لایق- احاطه ی علمی بر آن چه می باید گفته شود و نوجوان را راهنمایی و ارشاد نماید.
انصاف و بی غرضی و اعتدال نفسانی و شهامت اخلاقی و کرامت نفس و گذشت و بالاخره محبت به غیر و علاقه به کار و یک دنیا امید و وسعت نظر و بیش از همه ابتکار و راه یابی به موقع و قدرت تدبیر و پشت کار و حوصله و دیگر آن که از جهت ظاهر هم: خوش لباس و خوش قیافه، تمیز، با نزاکت و از جهت حافظه، قوی و بسیار سرگذشت ها و امثال و اشعار را بداند و نیکو و به جا، مطرح نماید.(34)

پی نوشت ها :
 

1-سخ، 99 (دکتر شریعتمداری)
2-سخ، 104(دکتر شریعتمداری)
اما من معتقدم که در تربیت این مباحث نیز به هنگام تعلیم، باید معرفی «رسول و امام» مقدم قرار گیرد و سپس «معاد» مطرح شود و در آخر «یکتاشناسی خدا» مورد بحث باشد... و این ترتیب، چون در مقام تفهیم، هماهنگ سیر «محسوس به معقول و به معقول مطلق» می باشد، مناسب تر است.
3-سخ، 104 و 105 و 106 (دکتر شریعتمداری)
4-سخ، 106.(دکتر شریعتمداری)
5-سخ، 107.(دکتر شریعتمداری)
6-سخ، 108.(دکتر شریعتمداری)
7و8 سخ، 108.(دکتر شریعتمداری)
9-بمج، 81.
10-رنا، 99.
11 و 13-رنا، 99.
12-رنا، 508.
14-«لحن» با «غنا =آوازی بر اساس قواعد موسیقی، تفاوت دارد.
«غنا» آن است که آهنگ قبلاً طرح شود و سپس الفاظ به قالب آهنگ درآیند و آن، تنظیمی در «شدت و ارتفاع اصوات» است؛ اما «طنین» را تفاوت سازها و تنوع آلات موسیقی، موجب می شوند که در «غنا» امری فرعی و تفننی است.
«لحن» آن است که آهنگ؛ حاصلی از صدای الفاظ باشد و با تغییر الفاظ، لحن، نیز تغییر کند و در واقع «زمینه ی صوتی» و «طنین » است که بر لفظ، اضافه می شود و «شدت و ارتفاع صوت» را الفاظ، به وجود می آورند. آن چه در شرع، منع شده است «غنا» است و آن چه ممدوح است «لحن» می باشد و «قرآن» را به لحن خوش باید خواند و «اذان» را به آوای خوش، باید گفت.
(سخن سعدی به یاد آید که در گلستان، پایان باب چهارم، گوید: ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند...
[تا آن جا رسد که گوید:]
گر تو قرآن بدین نمط خوانی
ببری رونق مسلمانی
این حکایت می نماید که : به آواز خوش خواندن قرآن، موجب رونق مسلمانی است و نیز در قصه ها است که : شنیدند مردی بر مأذنه می گفت :الله اکبر... اشهدان لا اله الا الله ... بقول مسلمین اشهد ان محمداً رسول الله ...
او را گفتند که چرا چنین می گویی؟ جواب داد: من مردی یهودی خوش آوازم، مرا مسلمین بدان جهت که به اِستحباب عمل کنند، اجیر نموده اند تا اَذان بگویم).
15-رنا، 99 و 100.
16-رنا، 103.
17-رنا، 103.
18-رنا، 103.
19-نگفتن «دقایق موجودات محیط» در سنین اولیه ی حیات به فرزند؛ زیان هایی دارد که برخی از آنها تا پایان عمر می ماند و حتی زندگی او را دردناک و تباه می سازد، آن زیان ها بدین قرارند:
الف-حس کنجکاوی و نکته سنجی کودک را خَمود و تعطیل کرده ایم و ندانسته ایم که کودکان به مراتب از بزرگترها دقیق ترند و جویاتر.
(مدیر مسؤول نشریات آموزشی، ارج جهانشاهی، گوید: بچه ها دید عمیق بر جریان هایی دارند که در اطرافشان می گذرد، از این رو مسایل مختلفی را عنوان می کنند؛ به هرحال کودک، ریزبین تر از دیگران است ... روزنامه ی رستاخیز( شماره 874).
ب-می دانیم که زندگی بدون شناخت خود و دقایق موجودات محیط زندگی، اصلاً درست و ممکن، نیست و تنها زمانی که فراغت و فرصت مناسب برای آموختن و شناختن آن دقایق است، ایام کودکی و نوجوانی است و چون آدمی جوان و بزرگ شد، مسایلی رویاروی او قرار می گیرند که نمی تواند از آن ها صرف نظر کند و اگر بدان ها پردازد، فرصتی برای توجه به غیر آن ها نخواهد داشت و بنابراین وقتی که خود یا دیگران به آنان ایراد می کنند که چرا شناختی از خود و محیط و لوازم زندگی و کاربردهای آن ها نداری؟ در قبال این سرزنش های به جا، اگر هم خود را بدان شناخت ها وادارند، ملاحظه می کنند که دیگر «حوصله و دقت» نمی توانند داشته باشند وقت مناسب، گذشته و حال مناسب نیز نمانده است؛ ناچار، عمری را باید به بی نظمی و پُرخلافی و درعین حال ناتوانی از چاره، بگذرانند و بر خود هم، چیرگی نداشته باشند.
ج- چون در بزرگی، شناختی از هیچ چیز زندگی ندارند، نه خاک را می شناسند، نه آب را، نه درخت، نه گل، نه هوا، نه آفتاب، نه سایه و ابر، نه باران، نه حتی نان و غذا، نه سبزی و میوه، نه فرش و نه آجر، نه ساختمان و نه هیچ ... بنابراین وقتی آن ها خود به سفر روند، یا شما آنان را به گردش ببرید، مثلاً: در پارک بگردید و بگویید: « چه هوای خوبی است! چه آفتابی خوش! چه گل هایی ! چه درختانی ! چه آبی! قدری روی این خاک خوش رنگ، کنار جوی آب روان، زیر سایه ی درخت، بنشینیم و بر امواج آب و زمزمه ی شاخسار، دقت کنیم و لذت ببریم، چه خوش سرود حافظ چنین و چه نیکو گفت فلان ادیب چُنان...»
فرزند جوان و بالغِ شما، به اصطلاح «زل زل نگاه می کند» و خیره خیره می نگرد و می گوید:
«چی را ببینم؟ خاک هم دیدن دارد؟ درخت، درخت است؛ آب، آب است و هوا، هوا، چه خیال باف هستید شما؛ این ها هم دیدن و دقت کردن و لذت بردن دارد؟ تعجب می کنی، که چرا برای او جالب نیست؟ کجا هستند آن آدم ها که به هرحال، از این مواهب طبیعی و الاهی، توجه ها داشتند و از آن ها نکته ها می فهمیدند و می گفتند:
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
و از «گذر آب» اشارت ها به «گذران بودن جهان» درمی یافتند:
و می گفتند: هرکه بدین نکته ها آشنا شد، بهترین درس را از بهترین معلم آموخته است، آن کس اهل بشارت است که اشارت داند.
هرکه نامُخت از گذشت روزگار
نیز ناموزَد ز هیچ آموزگار
آن آدم ها کجایند؟ و این آدمیان کجا؟
فکر می کنیم که «بچه های امروز پرتوقع شده اند و بی اعتنا به موجودی ها» درحالی که چنین نیست و خودشان هم در مورد خودشان، اشتباه می کنند؛ اینان چیزی از این ها که به ایشان نشان می دهیم و یا خود می بینند، نمی دانند؛ بالنتیجه چیزی نمی فهمند و بنابرآن لذتی هم نمی برند. آن چه مشغول کننده ی آدمی است فهم او است و مقدمه ی فهم، هم، دانایی است و دانایی، با تعریف های کتابی و کلاسی و رادیویی و تلویزیونی، حاصل نمی شود، با لمس و برخورد و بسیار بدان ها دست زدن و تماس گرفتن و کندوکاوکردن و دقت و پشت کار به خرج دادن، میسر است و بس و این هم، فقط در کودکی و نوجوانی، فرصت مناسب و حال مناسب دارد، نه پس از آن .چون آدمی از آن موقعیت ها گذشت، گونه ای بی تفاوتی و بی لذتی، او را دست می دهد و تنها حوادث و رویدادهای چشم گیر و خیره کننده و نوهای بی سابقه، برای احساس بی حوصله و سطحی او، لحظاتی (آری فقط مدتی کوتاه) وی را سرگرم بدارند و باز برایش همان تازه، کهنه می شود و بدنبال نو دیگر می گردد؛ تا پایان عمر، این جست و جو مذبوحانه و پُرسرگردانی، ادامه دارد و خود این حال از همه عجیب تر که :« هرلحظه به چیزی چشم داشتن و از آن سرباز زدن» و «به غیرپرداختن» و در میان توده ای از «کهنه های دیروز و پریروز» محصور شدن و «دنیایی انرژی مغزی و بدنی و مالی را به خاطر تحصیل آن ها از دست دادن و سپس کناری نهادن و تدریجاً به دوره گرد محله، به ناچیز ریالی فروختن» و «از این تفاوت بها نیز مقروض شدن و عقب ماندگی یافتن» و ناچار در تور سرمایه داران و مقام داران حریص اجتماع افتادن و به خاطر تأمین زندگی، آلت دست و ذلیل آنان شدن ولی در بیرون و معرض چشم ها، گردن را شق کردن و خود را- که از فرق سر تا انگشت پا در قید و زنجیر است -آزاد و متکی به خود، روشن فکر و بیدار، امروزی و فهمیده، قلمداد کردن. دشوار است ندانستن و دشوارتر آن که : ندانند که نمی دانند. جلوی درب «عالی قاپو - اصفهان» چهار نفر، دوبه دو، با هم گفت وگو می کردند؛ یکی از دو تا ی اول می گفت:
آن روبه رو را نگاه کن، چه دقتی در کاشی های گنبد و نقش و نگار آن هست! واقعاً هنر، به تمام معنا، از آن نمودار است.
یکی از دو تای دوم می گفت: بس است، چقدر دیوارها را نگاه کنم؟! آجرها را ببینم؟ این ها هم دیدن دارد؟! من که خسته شدم، حتماً «عالی قاپو» هم جز مشتی دیوار و ستون چیزی ندارد...
این تفاوت ها از چیست؟ از بیگانگی و بی خبری و دیگر هیچ.
د- جوانی که با این ناشناختن نسبت به مواد اولیه ی زندگی و محیط زیست و حتی وجود خدا، بالغ شود و مایه های ذهنی او نیز ؛ همه خام و حاصل ابلاغ و تلقین رسانه ها و گفت و گوی این و آن و یا درس های تجربه نشده ی مدرسه و یا خیال و پندار تنهایی خود او، باشد و با این مقدمات بخواهد وارد زندگی اجتماعی شود و در محل مسؤولی بنشیند، با آن گنده دماغی و این همه بی اطلاعی و بی تجربگی و نیز بی عادتی اعضای بدنی به کار و کاربرد وسایل و زود خسته شدن و بی حوصله گشتن و حال گریز یافتن و از طرفی به علت ناشی گری در صرف پول و گذران زندگی، پر مصرف و پرتلف و پرخرج بودن و در عین حال کم درآمد داشتن، چه وضعی برای او و فکر و جان او ایجاد می کند؟! حقیقت این است که از زندگی زود به تنگ می آید و چون نمی تواند خود را بی علم و اطلاع از هدف حیات وحسن زندگی بداند، می گوید: مسلماً زندگی جز پوچی نیست، بی هدف است و بی حسن.
بهتر ان که زودتر بمیریم و از این زندان پردرد و رنج خلاص شویم.
پوچ گرایی، حاصل نابینایی است و بعد خیال باقی و بالنتیجه کج راهی! چه نیکو فرمود خدا:
(... لهم اعین لایبصرون بها و لهم آذان لایسمعون بها...) (س 7: 180)
اینان، تنها به دید چشم و دریافت گوش و سایر حواس تکیه دارند، غافل از آن که، همین دیدن ها و شنیدن ها نیز، باید به وسیله ی تعلیم، باثمر و پرحاصل شوند و بسیار تجربه و مشاهده لازم است که درست را از نادرست و واقع را از ناواقع، توانند شناخت و این خود، ابتدای کار است و اصل، در نحوه ی به درون بردن این دریافت ها و بررسی آن ها و اندیشیدن در جزئیات آن ها و انتزاع ها و تجرید و تعمیم ها و تداعی معانی مناسب آن ها و استدلال و حکم ها، تا به حد «فهم» برسند و به اصطلاح مذهبی «حتی یفقهون» و همان شوند که امام صادق (ع) دوست داشت، اصحاب خود را گرچه با تازیانه میسر گردد به «تفقه» وارد کند و پس از این مرحله، محیط شناسی، مناسب «کاربرد اندیشیده ها» است که گوییم:
در کودکی، موقع فراگیری آن است و در بزرگی، تکمیل آن شناخت ها و توسعه دادن در مصداق های بیشتر زندگی .
سپس مرحله ی پشت کار و دقت در بررسی نتایج کاربرد است ودرس از «عمل خود» گرفتن و راه های تازه تر و مناسب تر یافن و جلو لغزش ها و شکست ها را بستن و بهتر زیستن و فرصت های بیشتر یافتن برای فکر کردن و افق دید و نظر را وسعت دادن و دنیای معنوی و انسانی خود را به بی نهایت کشاندن و در آن پرواز کردن و گاه به معراج عالم های فراترپرداختن و بالاخره هر دم نیکوتر زندگی کردن و نیکوترشدن، چنان که گویی:
تولد یافتم برای سعادت- زیستم با سعادت، مردم سعادتمند.
و به قول عیسی (ع)
(والسلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا)(س 19: 34)
و درباره ی یحیی بن زکریا است که :
(وسلام علیه یوم ولد ویوم یموت ویوم یبعث حیا) (س 19 : 16)
20-رنا، 519.
21- استفاده از گفت وگوی یک استاد پرورشی کودک.
(تابعیت از فرمان خدا و رسول وامام نیز، چون مقدمه اش «تحقیق و اجتهاد در شایستگی فرمان هایشان» بوده، پژوهش صورت گرفته است؛ لذا چنان تابعیتی، عین عقل و صلاح خود آدمی است و آن طاعت، به هیچ وجه منافی آزادی و اختیار نیست و ما به همین طریق در علوم مدرسه ای، از محققان علمی، بهره می گیریم؛ یعنی به اتکای علم و شایستگی و بی غرضی شان در تحقیقات و نظرات، آن چه را که اثبات کرده اند، بدون تردید، ملاک قرار می دهیم و برآن پایه، خود بررسی های بعدی، را عملی می سازیم واین روش را «روش علمی و درست» هم اطلاق می کنیم- م)
22- رنا، 519.
23-رنا، 523.
24-رنا، 525.
25-رنا، 526.
26-روپ، 237.
27-چنین استنباط می شود که : خداوند هم برای گذران زندگی ظاهری آدمی با برقراری غرایز، علمی نهادی عنایت فرموده و هم برای تعالی روحی و رشد باطنی با پایه گذاری تمایلات فطری و طبیعی، به سوی «حق و خیر و جمال و مبدأ هستی» فهم درونی (=عقل) را مُسلَّم داشته است.
28-توضیح پاورقی قبل.
29-برای تحقیق در ارتباط «جمال و اخلاق» رجوع شود:
اولاً- به مقاله ی آقای محمد تقی دانش پژوه- در مجله ی فلسفه -ش 4- تحت عنوان «پیوند زیباشناسی با منطق و اخلاق»
ثانیاً-تحقیقی در علت اشتراک لفظی کلماتی که از یک جهت بر یک صفت صوری و ظاهری و از طرفی بریک صفت درونی حکایت می کنند، از قبیل کلمه ی «خوب» و «زشت» در این استعمال ها:
آن چه خوبان (یعنی: زیبارویان) همه دارند تو تنها داری.
زن خوبِ (یعنی خوش سیرت) فرمان بر پارسا
کند مرد درویش را پادشاه
این کار خوب است و آن کار زشت.
زیرِ چهره زشت، دلی خوب و مهربان می تپید.
ثالثاً- به همه ی روایات مذهبی و امثال سایر و تعبیرات عامیانه که «حُسن ظاهر و خوش صورتی» را بر «حُسن باطن و صفای درون» دلیل دانند و یا به گونه ای، آن دو را حاصل یک دیگر شناسند و یا لااقل، مربوط به هم، معرفی کنند، بی اساس نبوده است؛ به ویژه که از یک مقام غیبی و فوق علمی، صادر شده باشند.
30-به قدری در داخل زندگی کودک، مسایلی که با نظم و ترتیب و زیبایی و آراستگی و تمیزی سر و کار دارد؛ اثر «ادب و دقت و وقت شناسی و به جا کار کردن و آمادگی و تعالی نظر» در فرزند می نهد که تفکیک این دو موضوع «اخلاق و جمال» دشوار می نماید و اتفاقاً همین ربط مستقیم و اصولی، کار تربیت را سهل تر می سازد و ناگفته نماند که برای چنین پرورشی واسطه و اسباب کار و نوع آن هرچه باشد، کوچک یا بزرگ، اثر دقیق و مهم خود را در روح و ضمیر کودک می گذارد؛ اعم از آن که به نظر، امری پیش پا افتاده باشد، مثل «دستمال جیب و سفره» یا برتر از آن.
شکل دستمال، رنگ آن، نظم لبه های دستمال، تمیزی آن، تاکردن آن، وضع در جیب نهادن، دو تا بودن دستمال، یکی برای خشک کردن صورت و دیگری برای آب بینی و این که در کدام جیب بگذارد، جدا از یک دیگر و ...
هم چنین درباره ی سفره ی غذا، قطع آن، رنگ آن، نقش روی آن وضع پهن کردن آن، شکل چیدن غذا بر روی آن، طرز نشستن افراد بر گرد آن، آرایش سفره، ذکر آغاز غذا، سپاس های ضمن غذا خوردن، دقت به غذا و بو و رنگ و طعم آن و توصیف کردن و لذت ها را موجب شدن ...
همه و همه آموزنده ی جمال و ادب و نشاط و خیر و محبت و بلکه تلقین کننده ی اعتقاد و صفای اندیشه و نظر هستند.
31-روپ، 238.
32-روپ، 526.
33-با استفاده از کتاب «روپ».
34-با استفاده از کتاب «روپ».

منبع: کتاب گامی در مسیر تربیت اسلامی