نویسنده: الف. شبنم
منبع: راسخون



 

اول اول اولاشا درست یادم نیست، فقط اون شب اصلی رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. همون شبی که داداش حسین رفت برای تظاهرات.
درست ساعت 7 شب بود که داداش حسین، با مامان خداحافظی کرد، می‌شنیدم که مامان بهش می‌گفت: « حسین امشب نرو نمی دونم چرا توی دلم هول افتاده می‌ترسم فردا دوباره اوس رضا بنا پیام بفرستد که چرا حسین سرِ کار نیامده!...»
و حسین گفت : بی خیالش مادر، آدم یه روز دنیا می یاد، یه روزم از دنیا میره. کسی که عاشق نباشه تنها میاد تنها میره. برای اوس رضا هم شاگرد کارگر فراوان است!...
یهو پریدم توی حرفش و گفتم: داداش مگه تو عاشق شدی؟! خنده ای کرد و گفت: بنفشه این فضولیها به تو نیومده برو به شین مشقات رو بنویس. لبخندی زدم و گفتم: داداش کجای کاری الان یک هفته س که تعطیل شدیم آخه تا میاد مدرسه‌ها باز به شه بلافاصله بچه‌ها توی حیاط مدرسه جمع میشن و فریاد می‌کنند: « تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود» مدیرمونم بلافاصله میگه بچه‌ها برین خونه تون تا روزی که بهتون اطلاع بدیم دوباره بیاین کلاس.
- خوب دیگه بنفشه کم کم برو بگیر بخواب، من رفتم ولی همیشه دختر خوبی باش.
داداش حسین یه بوس از من کرد و با مامان هم خداحافظی کرد و رفت، ولی هنوز هم جمله‌ی آخرش در گوشمه «همیشه دختر خوبی باش.»
یک ساعت از رفتن داداش می‌گذشت که کم کم سروصدا از توی کوچه و خیابون راه افتاد. و شعار بود که به گوش فلک می‌رسید. گاهی می‌گفت: «مرگ بر این سلسله‌ی پهلوی» و گاهی هم: « استقلال، آزادی جمهوری اسلامی».
از بهترین شعارهایی که می‌شنیدم یکی این بود: « این شاه آمریکائی اعدام باید گردد. جمهوری اسلامی ایجاد باید گردد» و یکی هم: « وای اگر خمینی حکم جهادم دهد - ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد»
درک بعضی از این شعارها برایم خیلی سخت بود. بعضی وقت‌ها معنی شعاری را از مامان می‌پرسیدم. گاهی هم که مامان برای داداش حسین ناراحت بود جوابم را نمی‌داد و می‌گفت: چه می دونم بنفشه تو الان سال اول دبستانی، و باید خودت بفهمی دیگه!..
فریادها لحظه به لحظه شدیدتر می‌شد. و خشم تظاهرکنندگان بیشتر. اون شب مامان از همیشه بیشتر دلهره داشت و دائم دست‌هایش را به آسمان بلند کرده و زیر لب چیزهائی می‌گفت. رنگ از صورتش پریده بود. و دائم دعا ثنا می‌خواند.
شعارها دقیقه به دقیقه قوی‌تر می‌شد و به اوج خود رسیده بود. ناگهان...ناگهان صدای شلیک گلوله ای در و دیوار رو لرزاند، و به دنبال آن چند گلوله دیگر هم شلیک شد. من و مامان تنهای تنها در آغوش هم فرو رفته بودیم و زار زار گریه می‌کردیم.
گاهی مامان اشکهای مرا پاک می‌کرد و گاهی هم من اشکهای اونا. ناگاه صدای الله اکبر "، و "لا اله الا الله"، بلند شد و مثل اینکه مردم از ترس به خانه هاشون فرار می‌کردند. اما در حین فرار هم تکبیر می‌گفتند:
من و مامان در اوج ترس و وحشت و گریه بودیم که ناگهان در خانه محکم به هم کوفته شد و عده‌ی زیادی به خانه‌ی ما هجوم آوردند. صدا، صدای تکبیر بود و " لا اله الا الله"، و گریه و زاری و شیون.
ناگهان در اتاق ما به روی پاشنه چرخید و سیل جمعیت عزادار به داخل اتاق وارد شدند. دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد فقط همین را به یاد دارم که عصمت خانم همسایه مرا که از گریه به حالت ضعف افتاده بودم، از لای دست و پای مردم بیرون کشید، و در میان انبوه جمیعت عزادار از خانه بیرون برد.
تنها چیزی که از آن شب به یاد دارم، یکی قیافه‌ی مضطرب و پریشان و چشمهای گریان مامان بود که دائم با مشت به سرو صورتش می‌زد و تمام موهایش را می‌کند، و چیز دیگه ای که از اون شب لعنتی یادمه بوی خون تازه ای بود که فضای خانه را احاطه کرده بود.
اکنون یک سال از آن شب می‌گذرد، و هنوز از هر کوچه و خیابانی عبور کنیم پُر است از دیوارنویسی و اعلامیه. در یکی از اعلامیه‌ها عکس داداش حسین چاپ شده بود. و زیرش نوشته بودند:
«شهید قلب تاریخ است، حسین ما هم به حسین کربلا پیوست».
ولی من هنوز هم معنی شهید را نمی دونم، فقط این را می دونم که داداش حسین از اون شب تا حالا دیگه به خونه نیومده و من خیلی دلم برایش تنگ شده، هر وقت که اوس رضا بنا رو هم می‌بینم، دستی روی سر من می کشه و می گه: از روزی که حسین پیش خدا رفت، دیگه کارگر زرنگی برایم پیدا نشده است!...