نویسنده : آیت الله سبحانی



 
تأویل دو نوع کاربرد دارد:
الف ) تأویل در مقابل تنزیل .
ب) تأویل در مورد متشابه.
تأویل در لغت عرب به معنی مآل شیء و سرانجام آن است، گاهی تأویل در مقابل تنزیل به کار می رود و گاهی در مورد متشابه استعمال می شود، بنابراین باید در دو مورد سخن بگوییم . هر یک از دو «تأویل» برای خود معنی خاصی دارد.
تأویل در مقابل تنزیل
مفاهیم کلی در قرآن وارد شده بر دو نوعند، گاهی مصادیق روشن و گاهی مصادیق مخفی و پنهان دارند. تطبیق آیه بر مصادیق روشن «تنزیل» آن و تطبیق آن بر مصادیق مخفی و بالأخص مصادیقی که در طول زمان پدید می آیند و در زمان نزول وجود نداشته اند، تأویل آن است.
و به دیگر سخن: تطبیق مفهوم کلی آیه بر مصادیق موجود در زمان نزول آن، «تنزیل» و تطبیق آن بر مصادیقی که به مرور زمان پدید می آیند «تأویل» آن می باشد.
استفاده از مباحث اجتماعی قرآن و بهره برداری مستمراز آن بر این اساس استوار است و هرگز صحیح نیست که در بهره گیری از قرآن بر مصادیق موجود در عصر نزول آیه و یا بر مصادیق واضح اکتفا ورزید.
امام صادق (علیه السلام) در حدیثی قرآن را چنین توصیف می کند:
«ظهره تنزیلُه، وبطنُه تأویلُه، مِنه ما مَضی، و منه ما لَم یَجیء بعدُ، یجری کما تَجری الشمسُ القمرُ».(1)
برون قرآن «تنزیل» آن و درون آن «تأویل» آن می باشد (همان طور که خورشید و ماه در انحصار منطقه ای نیست) همچنین قرآن نیز در انحصار افراد خاصی نمی باشد.
در این حدیث «تأویل» در مقابل «تنزیل» وارد شده و تأویل به معنی تطبیق مفاهیم کلی بر افرادی گرفته شده که بخشی از آنها در گذشته بوده و بخشی دیگر در آینده تحقق می پذیرند.
امام صادق (علیه السلام) در حدیثی می فرماید:
«إذا نزلت آیه علی رجل ثم ماتَ ذلک الرجلُ ماتت الآیهُ من الکتاب؟! و لکنّه حیّ یَجری فِی من مضی».(2)
«اگر آیه درباره کسی نازل گردید آنگاه آن شخص بمیرد(مفاد آیه به صورت قانون کلی باقی می ماند) و اگر با از بین رفتن آن شخص آیه نیز از بین برود قرآن نیز به تدریج از بین می رود بلکه قرآن زنده است درباره آینده همان را حکم می کند که درباره گذشته آن را حکم می کرد».
تنها این دو حدیث نیست که قرآن در آنها به آفتاب و ماه تشبیه شده باشد بلکه در این مورد احادیثی وارد شده که همگی حاکی از آن است که قرآن پیوسته زنده و در هر زمان تر و تازه است و ابدا مندرس و کهنه نمی گردد.(3)
حیات و تحرک قرآن در سایه همین تأویل و مقابل تنزیل است و هرگز نباید مفاهیم کلی قرآن را در انحصار گروهی دانست بلکه باید آن را بر آیندگان به نحوی تطبیق کرد که برگذشتگان تطبیق می گشت .
نمونه هایی از تأویل در مقابل تنزیل
قرآن مجید در سوره «رعد» آیه هفتم چنین می فرماید:
(إِنَّمَا أَنت مُنذِرٌ وَ لِکلِّ قَوْمٍ هَادٍ...).
«تو ای پیامبر بیم دهنده ای و برای هر گروهی هدایت کننده ای است».
خود پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم طبق روایات متواتر جمله (وَ لِکِلِّ قومٍ هاد) را برای امیرمؤمنان تطبیق کرد و فرمود:
«أنا المنذر و علیّ الهادی إلی أمری»(4)
«من بیم دهنده و علی هدایت کننده به دستورهای من است».
به طور مسلم پس از امیرمؤمنان، آیه مصادیقی نیز دارد که به مرور زمان بر آن منطبق می باشد . بخشی از تحرک و روشنگری قرآن در این است که به مرور زمان بر مصادیق آن تطبیق گردد از این جهت امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«رسول الله المنذر، و علی الهادی، و کل إمام هاد للقرن الذی هو فیه.»(5)
«پیامبر خدا بیم دهنده و علی هدایت کننده و هر امام، هادیِ مردم آن عصری است که در آن زندگی می کنند».
یادآور شدیم که مقصود از تأویل در مقابل «تنزیل» آن رشته از مصادیق آیه و یا آیات است که هنگام نزول قرآن نبوده و بعدها تحقق پذیرفته است و اگر هم در زمان نزول وجود داشته، مصداق مخفی بود و نیاز به تذکر داشت اکنون برای هر دو مورد، مثالی را یادآور می شویم:
1. در جنگ جمل سپاه امام در برابر سپاه پیمان شکن «طلحه» و «زبیر» که بیعت خود را با امام شکستند، قرار گرفت پیش از آغاز جنگ، امام به مردم بصره چنین خطاب کرد: مردم بصره آیا از من در داوری ستم دیده اید؟ آیا در تقسیم مال مرتکب ظلم شده ام؟ آیا مالی را بر خود و اهل بیت خود اختصاص داده ام و شما را از آن محروم ساخته ام؟ آیا حدود الهی را در حق شما اجرا کرده ام و درباره دیگران تعطیل کرده ام تا به خاطر این امور و یا یکی از آنها پیمان خود را با من می شکنید؟ آنان در پاسخ گفتند: نه، هیچ کدام از این کارها انجام نگرفته است، در این موقع که امام حجت را بر آنان تمام نمود، به تنظیم صفوف سربازان خود پرداخت و این آیه را تلاوت کرد:
(وَ إِن نَّکَثُوا أَیْمانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طعَنُوا فى دِینِکمْ فَقَاتِلُوا أَئمَّةَ الْکفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنتَهُونَ)(توبه /12).
«اگر آنان سوگندهای خود را شکستند و به آیین شما طعنه زدند با سران کفر نبرد کنید برای آنان پیمانی نیست شاید آنان باز داشته شوند.
آن گاه امام افزود: به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید و محمد را برای نبوت برگزید آنان مورد این آیه هستند و از روز نزول این آیه با پیمان شکنان نبرد نشده است.(6)
تطبیق این آیه بر این گروه تأویل آن و بیان مصداقی است که در روز نزول آیه وجود نداشته است .
2.در روز«صفین» سپاه علی (علیه السلام) که در میان آنان «عمار یاسر» نیز بود، در برابر سپاه معاویه قرار گرفت . سپاه اسلام با حزب اموی که در رأس آنان ابوسفیان و بعد معاویه قرار داشت دو بار نبرد کرده است:
الف ) در زمان رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) آنگاه که ابوسفیان نبرد «احزاب» را رهبری می کرد.
ب) در زمان علی بن ابی طالب (علیه السلام) که فرزند ابوسفیان زمام امور را به دست گرفت و حزب اموی را به صورت یک حزب زیرزمینی هدایت می کرد . عمار در این جنگ به سپاه معاویه حمله کرد و رجزی خواند که نخستین بیت آن این است:
نحن ضَربناکُم علی تنزیلِه
فالیومَ نَضربُکُم علی تأویله(7)
«در گذشته با شما بر اساس تنزیل قرآن نبرد می کردیم و امروز با شما بر اساس تأویل آن نبرد می کنیم».
در این شعر «تأویل» در مقابل «تنزیل» قرار گرفته است و تطبیق آیه (جاهد الکفار) بر حزب اموی که در زمان پیامبر آشکارا کافر بودند، تنزیل قرآن، و تطبیق آن بر آن حزب در زمان علی (علیه السلام) که در باطن کافر بودند و تظاهر به اسلام می کردند «تأویل» قرآن معرفی شده است .
این بیان می رساند که تأویل در مقابل تنزیل جز تطبیق آیه بر مصادیق مخفی و یا مصادیقی که پس از نزول آیه تحقق می پذیرند، چیز دیگری نیست .
پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم)به خود امیرمؤمنان خطاب می کند و می فرماید:
«فتُقاتِل علی تأویل القرآن کما قاتلتَ علی تنزیله ثمّ تُقتَلُ شهیداً تُخضَبُ لیحتُک من دم رأسک»(8)
«تو بر تأویل قرآن (با ناکثین، قاسطین، مارقین) نبرد می کنی، همچنان که در کنار من با تنزیل آن نبرد کردی، آنگاه محاسن تو با خون سرت خضاب می گردد.
ملاحظه این روایات این مطلب را به ثبوت می رساند که «تأویل» در برابر «تنزیل» همان تطبیق مفاهیم و احکام کلی بر مصادیق مخفی و پنهان، و غیر موجود در روز نزول قرآن است . و اگر آن را «تأویل در مقابل تفسیر» بنامیم، بر خلاف ظهور این روایات، نام گذاری کرده ایم، بلکه این نوع تأویل، تأویل در مقابل «تنزیل» است.

تأویل متشابه

از مواردی که «تأویل» در آنجا به کار می رود مورد متشابه است و برای تحلیل تأویل متشابه در این مورد ناچاریم به تفسیر متشابه در مقابل محکم بپردازیم.
قرآن مجید آیات را به دو قسم تقسیم می کند و می فرماید:
(هُوَ الَّذِى أَنزَلَ عَلَیْک الْکِتَاب مِنْهُ ءَایَتٌ محْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَبِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهَاتٌ ...)(آل عمران /7).
«اوست که کتاب را بر تو نازل کرد، بخشی از آن محکم و استوار، و قسمتی از آن متشابه است».
اکنون باید دید مقصود از این تقسیم چیست؟
دلالت آیات قرآن بر مقاصد خود یکنواخت نیست گاهی دلالت آنها بر معانی خود روشن بوده و شک و تردید بر نمی دارد و در نخستین برخورد مفهوم روشن آن وارد ذهن می شود، مثلاً: مانند نصایح حضرت لقمان به فرزند خود، یا سفارش های حکیمانه قرآن در سوره اسراء که در ضمن آیه های 22 تا 39 وارد شده است .
لقمان در ضمن نصایح خود به فرزندش چنین می گوید:
(...لا تُشرِک بِاللَّهِ إِنَّ الشرْک لَظلْمٌ عَظِیمٌ) (لقمان /13).
«به خدا شریک قرار مده، شرک بر خدا ستم بزرگی است».
یا می فرماید:
(...أَقِمِ الصلَوه وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنکَرِ وَ اصبرْ عَلى مَا أَصابَک...)(لقمان /17)
«فرزندم نماز بپادار به نیکی ها فرمان ده و از بدیها بازدار، و در برابر مصایب بردبار باش».
و همچنین است آیات سوره ی نحل که به عنوان نمونه یکی را یادآور می شویم:
(وَ قَضى رَبُّک أَلا تَعْبُدُوا إِلاإِیَّاهُ وَ بِالْوَلِدَیْنِ إِحْساناً...)(اسراء/23)
«پروردگار تو فرمان داده است که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید».
همه این آیات، آیات محکم قرآنند که ریشه و ام الکتاب به حساب می آید .
دراین میان، یک رشته آیاتی است که دلالت آنها بر مقصود به روشنی این آیات نیست و در برخورد نخست احتمالات متعددی بر ذهن انسان نقش می بندند، و معنی واقعی در محاق ابهام و تشابه قرار می گیرد، و چون مقصود واقعی به غیر واقعی تشابه پیدا می کند، این آیات را متشابه می خوانند . در این جا وظیفه افراد واقعگرا این است که ابهام این آیات را از طریق مراجعه به آیات محکم برطرف کنند و تشابه و تردید را از چهره ی آیه بردارند تا آیه متشابه در پرتو آیات محکم، در عداد محکمات درآیند و این کار از نظر قرآن کار راسخان در علم و آگاهان از حقایق آیات می باشد، البته گروه منحرف و پیشداور که هدفی جز فتنه انگیزی ندارند بدون مراجعه به آیات محکم همان ظاهر متزلزل را می گیرند و فتنه گری راه می اندازند، در حالی که راسخان در علم به ظاهر متزلزل و لرزان ارزشی قایل نشده و از طریق امعان در مفاد آیه و قراین همراه، بالأخص آیات دیگر به واقع رسیده و به دلالت آن استحکام می بخشد، اینک نمونه ای یادآور می شویم.
قرآن در سوره طه خدا را چنین توصیف می کند:
(الرَّحْمَنُ عَلى الْعَرْشِ استَوَى، لَهُ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الاَرْضِ وَ مَا بَیْنهُمَا وَ مَا تحْت الثرَى)(طه /5-6).
«خدای رحمان بر عرش استیلا یافته است، آنچه که در آسمانها و آنچه که در زمین و آنچه میان این دو و آنچه زیر خاک است از آن اوست».
در لغت غرب «استوی» به معنای قرار گرفتن به کار می رود چنان که می فرماید:
(وَ الَّذِى خَلَقَ الاَزْوَجَ کلَّهَا وَ جَعَلَ لَکم مِّنَ الْفُلْکِ وَ الاَنْعامِ مَا تَرْکَبُونَ، لِتَستَوُا عَلى ظهُورِهِ ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا استَوَیْتُمْ عَلَیْهِ )(زخرف /12-13).
«خدای، کسی است که جفت ها را آفریده، و برای شما از کشتی ها و دام ها وسیله ای که سوار شوید قرار دارد تا بر پشت آنها قرار گیرید . آنگاه که بر پشت آنها قرار گرفته اید نعمت پروردگار خود را یاد کنید».
افراد پیش داور که تمایلات تجسیم و تشبیه در آنها هست، آیه سوره طه را که از استوای خدا بر عرش گزارش می دهد به قرار گرفتن خدا بر تخت و عرش خویش تفسیر می کنند، و در حقیقت برای خدا سریری مانند سریر ملوک اندیشیده که روی آن قرار می گیرد.
در حالی که یک چنین ظهور، ظهور بدوی و ابتدایی آیه است و در امثال این آیات باید قراینی را که پیرامون آیه و آیات دیگر وجود دارد در نظر گرفت آنگاه مفاد آیه را به دست آورد.
اینک ما به عنوان نمونه به تأویل این آیه یعنی: به بازگردانیدن ظاهر متزلزل و لرزان آن به معنی واقعی آن می پردازیم.
نخست باید توجه نمود که در آیات قرآن تعارض وجود ندارد و قرآن صریحا خدا را چنین معرفی می کند:
(لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَی ء)(شوری/7)
«برای آن نظیر و مانندی نیست».
و در آیه دیگر می فرماید:
(لا تُدْرِکهُ الاَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِک الاَبْصارَ..)(انعام /103) .
«چشم ها او را نمی بیند ولی او چشمها را می بیند».
در آیه سوم می فرماید:
(... یَعْلَمُ مَا یَلِجُ فى الاَرْضِ وَ مَا یخْرُجُ مِنهَا وَ مَا یَنزِلُ مِنَ السمَاءِ وَ مَا یَعْرُجُ فِیهَا وَ هُوَ مَعَکمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ...)(حدید/4).
«می داند آنچه که در زمین فرو می رود و یا آنچه که از زمین بیرون می آید، (می داند) آنچه که از آسمان فرود می آید و آنچه که به آسمان بالا می رود او با شما است هر کجا باشید».
این آیات که هر نوع نظیر و مثل را برای خدا نفی کره و او را برتر از آن می داند که دیدگان ما او را درک کند، و اعتقاد به وجود چنین خدایی سبب می شود که در معنی آیه سوره طه دقت بیشتری نموده تا به مآل و مقصود واقعی آن برسیم.
اینک با دقت در سه مورد می توان به معنی واقعی آیه پی برد:
1.استوا در قرآن و لغت
2.معنی عرش در لغت و عرف
3.قراین پیرامون این جمله در آیات هفتگانه .
با تحلیل این امور سه گانه خواهید دید که این آیه پیوندی با جلوس خدا بر سریر ندارد.
اینکه هر سه را به صورت فشرده توضیح می دهیم:

1. استوا در قرآن و لغت

قرآن آنگاه که از نشستن سخن می گوید، کلمه «قعود» به کار می برد چنان که می فرماید:
(الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ ...)(آل عمران /191)
«آنان که خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوهای خویش یاد می کنند.»
باز می فرماید:
(فَإِذَا قَضیْتُمُ الصلَوه فَاذْکرُوا اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِکمْ ...)(نساء/103)
«آنگاه که از نماز فارغ شدید خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوهای خویش یاد کنید».
در حالی که لفظ «استوا» را در مورد تسخیر و تسلط به کار می گیرد و حتی در موردی که تسخیر و تسلط با جلوس و قعود همراه باشد به کارگیری این لفظ آن مورد، به خاطر وجود تسلطی که در جالس پدید می آید، به خاطر صرف نشستن او . مثلا: آنجا که قرآن درباره گیاهی که از ضعف به قوت پا می نهد و سرانجام بر اثر استحکام و قوت به پای خود می ایستد کلمه «استوا» به کار می برد چنان که می فرماید:
(...کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شطئَهُ فَآزَرَهُ فَاستَغْلَظ فَاستَوَى عَلى سوقِهِ یُعْجِب الزُّرَّاعَ...)(فتح/29).
«مانند زراعت که جوانه زدند آن را کمک کند قوی و نیرومند گردد و بر ساقه ها و پاهای خود می ایستد».
همگی می دانیم که گیاه قیام و قعودی ندارد بلکه مقصود تسلط آن بر خویش است در مقابل حوادث و بادهای شدید که از جا کنده نمی شود.
همچنین در موردی که انسان بر کشتی یا روی چهارپایان قرار می گیرد کلمه «استوا» به کار می برد و می فرماید:
(وَ جَعَلَ لَکم مِّنَ الْفُلْکِ وَ الاَنْعامِ مَا تَرْکَبُونَ، لِتَستَوُا عَلى ظهُورِهِ ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَه رَبِّکُمْ إِذَا استَوَیْتُمْ عَلَیْهِ)(زخرف/12-13).
«و برای شما از کشتی و چهارپایان مرکب هایی قرار دادیم تا بر پشت آنها قرار گیرید آنگاه که بر آنها قرار گرفتید نعمت خدا را یاد کنید».
درست است که در این آیه از قرار گیری انسان بر مرکب های سرکش از لفظ «استوا» بهره گرفته ولی مقصود جلوس و قعود نیست بلکه سلطه و استیلایی است که راکب در این حالت بر مرکب دارد و زمام آن را در اختیار می گیرد و به هر طرف بخواهد او را سوق می دهد به گواه این که در ذیل آیه دستور می دهد که چنین بگوییم:
(وَ تَقُولُوا سُبحان الّذی سَخَّر لَنا هذا وَ ما کُنّا لَهُ مُقرَنینَ).
«بگویید پیراسته خدایی است که ما را بر این مرکب ها مسلط ساخت.»
در آیه دیگر به نوح دستور می دهد که آنگاه که او و مؤمنان بر کشتی قرار گرفتند خدا را از این نظر که از ظالمان نجاتشان بخشید سپاسگزار باشند. چنانچه می فرماید:
(فَإِذَا استَوَیْت أَنت وَ مَن مَّعَک عَلى الْفُلْکِ فَقُلِ الحَْمْدُ للَّهِ الَّذِى نجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظالِمِینَ)(مؤمنون/28).
«آنگاه که تو و کسانی که همراه با تو هستند بر کشتی قرار گرفتید بگو: حمد خدا را که ما را از ستمگران نجات داد».
مقوصد از «استویت» در این آیه جلوس و قعود نیست و گرنه می فرمود: «فإذا جلست» یا «قعدت». همچنان که مراد مجرد سوار شدن نیست و گرنه می فرمود: «و لو رکبت» چنان که نوح به فرزند خود آنگاه که دعوت بر سوار شدن بر کشتی کرد کلمه «رکوب» به کار برد و گفت (یا بُنّی ارکب معنا) بلکه مقصود از آن سلطه نوح و ساکنانش بر کشتی که زمام کشتی را در اختیار می گیرند و در مقابل امواج او را هدایت می کنند چنان که می فرماید:
(وَ هِىَ تجْرِى بِهِمْ فى مَوْجٍ کالْجِبَالِ...)(هود/42).
«کشتی آنان را از میان امواج کوه پیکر عبور می داد».
و از آنجا که آنان بر چنین مرکب رهوار و قاره پیما سلطه و استیلا پیدا می کنند خدا دستور می دهد که او را ستایش کنید: (قُل الحمدلله).
این آیات و دیگر آیات حاکی است که تفسیر «استوا» بر جلوس و قعود و یا استقرار مادی صحیح نیست بلکه استیلا و سلطه ای است که با شخص مستولی همراه می باشد و استیلای هر چیزی به نسبت خود اوست . اتفاقا در لغت عرب نیز کلمه «استوا» به معنی «استیلا» زیاد به کار می رود.
اخطل درباره ی «بشر» برادر عبدالملک که بر عراق تسلط یافت چنین می گوید:
قد استوی بِشر علی العراقِ
مِن غیرِ سیفٍ و دَمٍ مُهراق
بشر بی آن که شمشیر بکشد و خونی بریزد بر عراق استیلا یافت .
شاعری دیگر می گوید:
فلما علونا و استوینا علیهم
ترکناهم صَرعی لنسرِ و کاسِر
هنگامی که بر آنان دست یافتیم، آنان را به خاک افکندیم تا طعمه کرکسها و درندگان شوند.
در این موارد هرگز جلوس و قعودی مطرح نیست، مقصود فتح و پیروزی و سلطه و استیلا می باشد و این خود می رساند که معنی اساسی این کلمه، استیلا است و اگر هم با جلوس و نشستن توأم گشت، ناظر به خصوصیتی است که در آن جالس است .
امعان در این قراین ما را به مفاد «استوی» رهنمون گردید و در حقیقت تأویل در این مورد به معنی کاوش در فهم آیه از طریق دقت در معانی و مفردات آن است که لذا باید عین همین کاوش را درباره «عرش» نیز انجام دهیم.

2. عرش در لغت و عرف

عرش در لغت و قرآن به معنی سریر و تختی است که قدرتمندان بر روی آن قرار می گرفته اند چنان که قرآن درباره تخت بلقیس چنین می گوید:
(...وَ أُوتِیَت مِن کلِّ شىْءٍ وَ لهََا عَرْشٌ عَظِیمٌ)(نمل/23)
«از هر نعمتی برخوردار بوده و برای او تختی بزرگ بود.»
در حقیقت عرش مظهر قدرت و سلطه بوده است، و در زبان فارسی از آن با لفظ «تخت» تعبیر می کنند. شاعر عرب زبان می گوید:
إذا ما بنور مروانَ ثُلَّث عروشهم
و أودت کما أودت ایادِ و حِمیر
آنگاه که تخت فرزندان مروان واژگون گردید و نابود شد، همچنان که تخت حمیریان با نعمت هایی که داشتند، نابود شد.
در ادبیات فارسی نیز تخت نشانه ی قدرت و حکومت است و واژگونی آن، نشانه ی نابودی و زوال قدرت می باشد، صادق سرمد درباره ی فراعنه مصر می گوید:
تو تخت دیدی و من بخت واژگون بر تخت
تو عاج دیدی و من مشت استخوان دیدم
مسلماً مقصود از تخت در این نوع مکالمات، تخت چوبی و فلزی و مقصود از انهدام، واژگونی و نگونساری ظاهری آن نیست، بلکه جلوس بر تخت، نشانه عزت و عظمت، و نگونساری آن کنایه از زوال دولت و حکومت است .
نکته این که عرش به کنایه از قدرت و سلطه قرار می گیرد، این است که امیران و پادشاهان سابق، برای تدبیر امور مملکت بر روی سریری که بر آن عرش می گفتند، قرار می گرفتند و وزیران و یاران ملک دور او حلقه می زدند و او از همان نقطه فرمانهای خود را برای اداره امور کشور صادر می کرد و مملکت از همان جا، تحت رهبری قرار می گرفت، از این جهت به مرور زمان عرش و یا جلوس بر عرش و یا استیلا بر عرش، همگی کنایه از سلطه و قدرت گردید .
در پایان یادآور می شویم در حالی که عرش و سریر و اریکه به یک معنی هستند ولی کلمه ی عرش غالبا در مظهر قدرت و سلطه به کار می رود در حالی که این دو لفظ به عنوان تخت عادی که انسان بر روی آن تکیه می کند استعمال می شود .مثلا: درباره ی سلیمان آنگاه که درخواست احضار تخت بلقیس می کند (تختی که نشانه و جایگاه تدبیر او بود) لفظ عرش به کار می برد و می گوید:
(...أَیُّکُمْ یَأْتِینى بِعَرْشهَا قَبْلَ أَن یَأْتُونى مُسلِمِینَ) (نمل /38) .
«کدام یک از شما می توانید تخت او را بیاورید پیش از آن که با حالت تسلیم پیش من آیند».
ولی آنگاه که از تخت به معنی جایگاه عادی سخن می گوید، کلمه ی «سریر» یا «اریکه » به کار می برد، چنان که می فرماید:
(فى جَنَّاتِ النَّعِیمِ، عَلى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِینَ) (صافات /43 و 44).
«در بهشت های مملو از نعمت و بر تخت هایی رو به روی یکدیگر می نشستند».
و گاهی می فرماید:
(مُّتَّکِئِینَ فِیهَا عَلى الاَرَائکِ...)(انسان/13).
«در آنجا بر تخت ها تکیه می کنند.»

3. قرائنی در قبل و بعد آیات

قرآن در موردی که از «استوا»ی خدا بر عرش سخن گفته، پیوسته در قبل و بعد آیه به بیان مظاهر قدرت او پرداخته است .
اینک از میان این آیات هفتگانه به بیان دو آیه می پردازیم:
1.(إِنَّ رَبَّکُمُ اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ السمَاوَتِ وَ الاَرْض فى سِتَّه أَیَّامٍ ثُمَّ استَوَى عَلى الْعَرْشِ یُغْشى الَّیْلَ النهَارَ یَطلُبُهُ حَثِیثاً وَ الشمْس وَالْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسخَّراَتِ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الخَْلْقُ وَ الاَمْرُ تَبَارَک اللَّهُ رَب الْعَالَمِینَ)(اعراف/54)
«پروردگار شما آن خدایی است که آسمانها و زمین را در شش روز(مرحله) آفرید . آنگاه بر عرش مستولی شد . شب را با روز می پوشاند و شب با شتاب از پی روز می آید، آفتاب و ماه و ستارگان را که به فرمان او رام شده اند آفرید. برای اوست آفریدن و فرمان دادن (فرمانروایی) زوال ناپذیر است خدای عالمها».
2.(إِنَّ رَبَّکمُ اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ السمَوَتِ وَ الاَرْض فى سِتَّه أَیَّامٍ ثمَّ استَوَى عَلى الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الاَمْرَ مَا مِن شفِیعٍ إِلا مِن بَعْدِ إِذْنِهِ ذَلِکمُ اللَّهُ رَبُّکمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلا تَذَکَّرُونَ)(یونس/3)
«پروردگار شما خدایی است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید آنگاه بر عرش مستولی گشت . کار آفرینش را تدبیر می کند و هیچ شفاعت کننده ای (اسباب و علل طبیعی) نیست مگر پس از اذن و اجازه ی او . این است پروردگار شما. پس او را بپرستید، آیا پند نمی گیرید ؟»
در این دو آیه از مظاهر قدرت و تدبیر عالم خلقت، به تعبیرهای مختلف سخن به میان آمده است که روش آنها را یادآور می شویم:
1.خدا آسمانها و زمین را در شش مرحله آفرید.
2.شب، روز را می پوشاند .
3.شب، روز را آرام آرام تعقیب می کند.
4.شمس و قمر و دیگر ستارگان، مسخر فرمان خدا هستند.
5.آفرینش از آن اوست .
6.فرمانروایی از آن اوست.
7.برای جهان آفرینش مدبری جز او نیست .
8.هیچ علت طبیعی (شفیع) در جهان بدون اذن او مؤثر نیست
9.چنین موجود برتر و دارای چنین مظاهر قدرت، بی نهایت بزرگ و برتر است (فتبارک الله رب العالمین).
10.چنین موجود والایی شایسته ی پرستش است، نه مخلوقات او (ذلکم الله ربکم)
با توجه به این امور سه گانه یعنی:
الف ) استوا در قرآن و لغت ناظر به استیلا و سلطه است .
ب) عرش و سریر با هم تفاوت دارند و به مرور زمان عرش به طور کنایه از قدرت و عظمت به کار می رود.
ج) در آیات هفتگانه (9) که سخن از استوای خدا بر عرش به میان آمده است، پیوسته استوای خدا بر عرش با بیان مظاهر قدرت و عظمت همراه بوده است .
با توجه به اصول سه گانه باید معنی واقعی: (إن الله علی العرش استوی) یا (الرحمن علی العرش استوی) را به دست آورد.
آیا واقعا قرآن در گرماگرم سخن گفتن از مظاهر قدرت، می خواهد از جلوس خدا بر تخت سخن بگوید یا مقصود دیگری دارد؟ و آن این که آفرینش این جهان گسترده توأم با تدبیر، با استیلای خدا بر جهان هستی همراه می باشد . او همچنان بر عرش قدرت و بر سریر عزت قرار دارد و بر جهان آفرینش مستولی است و از عرش قدرت، عالم خلقت را تدبیر می کند نه مزاحمی دارد و نه معینی به همین جهت باید او را پرستید .
و به عبارت دیگر، آنجا که استوا در همه جا نشانه ی سلطه و استیلاست، نه جلوس و قعود، و عرش در اصطلاح عرب مظهر قدرت و اعتماد بر آن، رمز تدبیر کشور است و قرآن در ضمن بیان مظاهر قدرت، (که او چنین کرد و چنین آفرید) از استوای خدا بر عرش سخن می گوید، باید گفت مقصود از این جمله این است که او بر تخت عزت و عظمت باقی است و به تدبیر جهان می پردازد و در این مورد، نیاز به یار و یاور ندارد و مزاحمی برای او نیست .
چنین تفسیری برای این جمله ـ که آن را با تمام جمله های قبلی و بعدی منسجم می سازد و همه ی جمله ها را به یک نقطه سوق می دهد ـ اگر تأویل نامیده می شود، به خاطر آن است که عرش در این آیات کنایه از قدرت آمده است و معنی لغوی آن که تخت چوبی یا آهنین است، در نظر گرفته نشده و چنین تأویلی تأویل مردود نیست، بلکه تأویل مردود آن است که با ظاهر مجموع آیه مخالفت شود و اتفاقا ظهور جملگی آن همان است که یادآور شدیم .
با توجه به آن جمله های قبلی و بعدی، اگر جمله ی مزبور به جلوس خدا بر تخت تفسیر شود و این که او واقعا بر تخت نشست یا بر روی آن استقرار یافت، در این صورت جمله معنی مبتذلی خواهد یافت که نه قراین موجود در آیات آن را تأیید می کند و نه عرف ادب و سخن شناس، زیرا چنان معنایی با ماقبل و مابعد آن تناسبی ندارد.
از این بحث گسترده روشن شد تأویل متشابه به معنی حمل آیه بر خلاف ظاهر نیست بلکه جستجویی است در تعیین مراد با تدبر در آیه و سیاق آن.

تأویل و حمل آیه بر خلاف ظاهر

تأویل به معنی حمل آیه بر خلاف ظاهر آن، تأویل باطلی است که فقط در تفسیر به باطن انجام می گیرد، مفسر هرگز نمی تواند آیه را بر خلاف ظاهر آن حمل کند، ظواهر قرآن مانند نصوص آن حجت است مگر این که قرینه ی روشن بر خلاف ظاهر پیدا کند و در میان عقلا این نوع تفسیر بر خلاف ظاهر رایج باشد مثل این که عام بگوید خاص اراده کند، مطلق بگوید و مراد جدی آن مقید می باشد، در اینجا شیوه ی تفسیر کتاب آسمانی ما روشن گردید و متد لازم برای کشف مقاصد قرآن ارایه شد، و در همگی، محور کشف مقاصد الهی بوده است .
تنها چیزی که در بحث هرمنوتیک کتاب و سنت باقی می ماند این است که گروهی معتقدند دلالت ظواهر آیات بر مقاصد کاملا ظنی است نه قطعی در حالی که دلالت نصوص قرآن بر مقاصد را قطعی می دانند.
ولی ما در بحث های مربوط به اصول فقه دلالت هر دو را قطعی دانستیم تنها با این تفاوت که گوینده ی نص نمی تواند خلاف آن را اراده کند و اگر چنین چیزی بگوید متهم به تناقض گویی می شود در حالی که می تواند در ظاهر چنین کاری را انجام دهد، همین طوری که گفتیم عام و مطلق بگوید در حالی که مقصود جدی آن خاص و مقید باشد و بعدها به چنین اراده خود تصریح کند.
این نظریه در میان اصولیین معروف است در حالی که از نظر ما هر دو دلالت قطعی است ولی باید دید رسالت ظاهر چیست تا دلالت آن بر رسالتی که بر عهده دارد قطعی است یا ظنی؟
در علم اصول ثابت شده است که انسان دارای دو اراده است:
الف) اراده استعمالی .
ب) اراده جدی.
مقصود از اولی این است که لفظ را در معنی خویش به کار ببرد، ولی ممکن است هدف این به کارگیری لفظ یکی از امور زیر باشد:
1.جداً خواهان آن است.
2.از ترس طرف و خوف از مخالف این سخن را می گوید (تقیه).
3.انگیزه ی او از این سخن، شوخی و مطایبه است .
رسالتی که بر دوش ظواهر است این است که ما را در جریان اراده استعمالی قرار دهد، و اما مراتب دیگر هرگز بر عهده الفاظ نیست تا ظواهر را به خاطر احتمال جدی یا تقیه یا شوخی ظنی بنامیم، این بخش از احتمالات در نص هم وجود دارد دافع آنها اصول عقلایی است یعنی راه و روش های عقلا در سخن گفتن و پیوسته انگیزه ی سخن گفتن را اراده ی جدی می دانند نه خوف و تقیه و نه مطایبه و شوخی.
بنابراین ظواهر و نص در رسالتی که بر عهده دارند یک نواخت می باشند، آری همان گونه که قبل از این، یادآور شدیم، نص را نمی توان بر خلاف آن حمل کرد حتی گوینده ی سخن بگوید مقصود این نیست متناقض شمرده می شود در حالی که در ظواهر اگر گوینده مدعی خلاف ظاهر شد از متکلم پذیرفته می شود.
شگفت آنجاست که اگر همه ی ما با یکدیگر سخن بگوییم، کلام یکدیگر را به روشنی می فهمیم و مکالمه ما حاکی از این دلالت قطعی است نه ظنی در حالی که ما غالبا از مقاصد خود با ظواهر تعبیر می کنیم.
کسانی که دلالت ظواهر قرآن را نسبت به مقاصد ظنی می دانند یک نوع کاستی در شأن قرآن پدید آورده و آن را از معجزه ی قطعی به صورت معجزه ی ظنی عرضه می کنند ؛ زیرا قوام اعجاز، لفظ و معناست زیبایی لفظ از یک طرف و بلندی معنا از طرف دیگر دست به دست هم می دهند اعجاز پدید می آورند . هر گاه دلالت ظواهر بر مقاصد الهی ظنی باشد طبعا نتیجه تابع اخسّ مقدمتین خواهد بود، یعنی اعجاز قرآن نیز ظنی خواهد بود نه قطعی .
سخن درباره هرمنوتیک کتاب و سنت بیش از آن است که ما اینجا آوردیم ؛ زیرا بحث های مربوط به عام و خاص، مطلق و مقید، منطوق و مفهوم، ناسخ و منسوخ در علم اصول به طور گسترده مطرح شده است .

پی‌نوشت‌ها:

1.مرآه الأنوار :8/5.
2.مرآه الأنوار، ص 5.
3.به کتاب شریف «القران الکریم فی أحادیث الرسول و اهل بیته»: 162-163 مراجعه شود.
4. نورالثقلین :482/2-483.
5. نورالثقلین :482/2-483.
6.نورالثقلین 188/2-189.
7. الاستیعاب : 472/1فی هامش الاصابه .
8.بحارالانوار :1/40.
9.برای اختصار فقط دو آیه را مطرح کردیم .

منبع : کتاب مسائل جدید کلامی