نویسنده: لیلا حق پرست



 
(رگه های فخر در مرثیه های خاقانی)

چکیده

در میان شاعران ادب فارسی، خاقانی از جمله ی کسانی است که بیشترین و ماندگارترین مرثیه ها را سروده است. او از حیث کثرت مفاخرات نیز سرآمد است و در تاریخ ادب فارسی در این عرصه کسی نتوانسته با او همتایی کند. این نوشتار در پی آن است که میزان حضور مفاخرات خاقانی را در مرثیه هایش بررسی کند و به این پرسش پاسخ دهد که آیا مفاخرات مشهور خاقانی در مرثیه های فراوان او نیز که بالطبع عرصه ی بیان تأثرات و تألم هاست، به چشم می خورد یا خیر. از طریق دسته بندی انواع مرثیه های خاقانی و پرداختن به سوگ نامه هایی که در آن ها تفاخر را می توان یافت، در پایان مقاله این نتیجه مطرح می شود که خودستایی حدوداً در نیمی از مرثیه های خاقانی به چشم می خورد که پراکندگی آن ها در مرثیه های رسمی بیشتر و در مرثیه های شخصی کمتر است.
کلید واژه ها: خاقانی، مرثیه، مرثیه ی رسمی، مرثیه ی شخصی، مرثیه ی فلسفی، مرثیه ی اجتماعی، مفاخره.

1. درآمد

مرثیه در ادبیات عربی و فارسی جایگاهی ویژه دارد و از آن رو که شاعر در آن، احساسات و عواطف خود را در سوگ از دنیارفتگان بیان می کند، آن را در شاخه ی ادب غنایی گنجانده اند (شمیسا، 1370: 255). در تعریفی دیگر، مرثیه را شکلی خاص از شعر دانسته اند که در آن عنصر عاطفه یا تخیل بر جنبه ی عقل و استدلال غلبه دارد و «سرانجام این عناصر در کنار «منطق شعری» با یکی از اشکال هزار گونه اش ظاهر می شود» (امامی، 1369: 13). بنابراین، پیش فرض بر آن است که در نوع شعری مرثیه، مخاطب با فضایی یکسره اندوه بار مواجه می شود که بعد عاطفی غالبی دارد و در آن از شادی و زرق و برق دنیا و ساکنانش خبری نیست. خصوصاً از شاعر این نوع شعر انتظار می رود که در سراسر شعر، در پی بیان تألمات روحی و تأثرات ناشی از دست دادن فرد موضوع مرثیه باشد. خصوصاً در دیوان خاقانی که به حیث اشتمال بر مرثیه ها، از غنی ترین مجموعه هاست و طبع رنجور و نازک او که در طول حیات خویش بسیاری از نزدیکان خود را از دست داد و برایشان مرثیه سرود، فضای کلی مرثیه های او را بسیار عاطفی و تأثیرگذار کرده است؛ اگرچه که بنا به نظر برخی، «در اغلب قصاید مرثیه ای خاقانی، زبان دشوار نمای او حفظ شده است» و «تشبیهات و استعارات به همراه تصویرها و خیال پردازی های برجسته ای به چشم می خورد» (دشتی، 1355: 166). با این همه، علاوه بر زبان و تخیل دشوار خاقانی در مرثیه ها، نکته ی ظریف دیگری نیز در این نوع اشعار خاقانی خودنمایی می کند که تاکنون از نظر محققان به دور مانده و آن سوگ نامه های مفاخره آمیز خاقانی است. بنابراین شاید در نگاه نخست، رابطه و نسبتی میان مرثیه سرایی و بیان عواطف درونی دیگر که ناهمخوان به چشم می آید، نتوان تصور کرد و همچنین نتوان بر فرض، نسبتی میان سوگ و تفاخر قایل شد؛ اما به عقیده ی نگارنده و مطابق شواهد متنی، این دو بیان عاطفی، گاه در سوگ نامه های خاقانی در کنار یکدیگر، خوش می نشینند. از همین رو، این مقاله در پی آن است که رابطه ی این دو شگرد سخن سرایی را در اشعار خاقانی بررسی کند و به بیان میزان و چگونگی درهم تنیدگی سوگ و فخر در آن ها بپردازد. برای تبیین موضوع، ضرورت دارد که نخست به بیان دسته بندی هایی بپردازیم که برای انوع مرثیه معرفی شده است، تا بتوانیم پس از نشان دادن این انواع در شعر خاقانی، میزان پراکندگی عنصر مفاخره را در مرثیه های او بررسی کنیم.

2- انواع مرثیه

با توجه به نمونه های موجود در شعر فارسی، مرثیه های فارسی را در انواع زیر طبقه بندی کرده اند:
1- مرثیه های رسمی؛
2- مرثیه های شخصی؛
3- مرثیه های مذهبی؛
4- مرثیه های فلسفی؛
5- مرثیه های اجتماعی؛
6- مرثیه های داستانی (امامی، 1369: 36).

2. 1. مرثیه های رسمی

این نوع مرثیه را شاعران درباره ی سلاطین و بزرگان درباری می سروده اند و شاید بتوان گفت بیشتر مراثی دیوان های شاعران فارسی زبان شامل این نوع است. مرثیه ی رسمی در واقع چیزی شبیه مدیحه های فرمایشی است؛ همان طور که شاعر درباری برای دریافت مقرری دست به مدیحه سرایی می زد، اگر گاهی نیز برای ممدوح مصیبتی رخ می داد، شاعر درباری می بایست بیش از هر کس دیگری در آن مصیبت، نوحه ی هنرمندانه سر دهد (احمد سلطانی، 1370: 41). در نقد مرثیه های رسمی بر این نکته اذعان می کنند که اغلب آن ها ساختگی و مصنوع است و از همین رو نمی توان عاطفه ی عمیقی از این نوع مرثیه چشم داشت؛ زیرا از سوز بیان و خلوص عواطف است که می توان دریافت شاعر واقعاً تا چه میزان به کسی که او را رثا می گوید، دلبسته بوده است (شمیسا، 1370: 255).
در واقع، سرودن مرثیه های درباری وظیفه ی شاعر درباری بوده ولی طبیعی است که هر قدر هم مرگ سلطان یا حاکم از اهمیت برخوردار می بود، باز نمی توانست عامل نیرومندی برای افزایش بار عاطفی این گونه مراثی باشد. البته گاهی بدان دلیل که شاعر در ردیف ندیمان ویژه ی امیر بود و میان آن دو فراتر از رابطه ی خادمی و مخدومی، رابطه ی دوستی در میان بود، شاعر به راستی از مصیبت ممدوحش اندوهگین می گردید و چنانچه خود ممدوح درمی گذشت، شاعر سخت تحت تأثیر قرار می گرفت و حتی به دربار شاه بعدی نمی رفت. در هر حال، مرثیه ی رسمی به طور کلی اندوهی است که از زبان بیان می شود و نه از صمیم دل، اما از آنجا که تلاش شاعر در جهت هنری بیان کردن آن است، زیبا و دل انگیز است (احمد سلطانی، 1370: 41).

2. 2. مرثیه های شخصی

مرثیه های شخصی از آن رو که در آن ها احساسات اصیل و واقعی شاعر دخالت بیشتری دارد، پرتأثیرترین و شورانگیزترین نوع رثا در ادبیات ملت هاست. بی تردید مرثیه ی شخصی به واسطه ی قوی بودن زمینه ی عاطفی، از حیث ارزش هنری و ادبی نیز برترین قسم مراثی را تشکیل می دهد. مراثی شخصی اغلب شامل اشعاری است که شاعر در مرگ زن و فرزند یا شخص دیگری از خانواده ی خود می سراید؛ علاوه بر آن، می توان مرثیه هایی را نیز که شاعران برای یاران نزدیک خود سروده اند، در این قسم جای داد (مؤتمن، 1332: 50)و دامنه ی تصویرسازی و صحنه پردازی نیز در مرثیه های شخصی قوی است، زیرا شاعر شخصاً در محدوده ی ماجراها حضور دارد و خود ناظر بسیاری از جنبه های سوگ است (زرین کوب، 1346: 171).

2. 3. مرثیه های مذهبی

مراد از این نوع، مرثیه هایی است که در رثای واقعه ی کربلا و شهادت امامان و رحلت معصومان به وسیله ی شعرای شیعه سروده شده است. به دلیل سرایش بی چشم داشت مرثیه های مذهبی، احساس و صداقت بالایی در آن ها مشاهده می شود، اما با توجه به اینکه حضور شاعران شیعه در ایران قدمت قابل توجهی نداشته است، مرثیه های مذهبی در میان فارسی زبانان تا حدودی تازه و کم سن و سال است. تنها در شعر کهن می توان چندتایی از شاعران از جمله کسایی و محتشم را نام برد که در مرثیه ی ائمه ی اطهار، اشعار کم شمار، اما ماندگاری سروده اند.

2. 4. مرثیه های فلسفی

تأملاتی که درباره ی مرگ و بی وفایی دنیا ذهن انسان را به خود مشغول می کند، هنگامی که در قالب مرثیه تصویر و بیان می شود، در رسته ی مرثیه های فلسفی جای می گیرد. این اشعار حاوی احساسات تأثربرانگیز درباره ی مسأله ی مرگ و زندگی و افسوس خوردن نسبت به گذشت عمر بر بطالت و غفلت و بی خبری است. در میان شاعران، آن ها که صاحب بیان و اندیشه ای تغزّلی بودند، برخورد ساده تری با این مفهوم داشتند و برای علاج این دغدغه، غنیمت دانستن و خوش باشی عمر را تجویز می کردند. اما شاعرانی که مشرب و بینش فلسفی داشتند، با عمق بیشتری به اندیشه در این امر می پرداختند. پرسش های جهان بینانه و بدون پاسخ بشر نیز در این نوع مرثیه مجال حضور دارد. در حقیقت، رد پای مرثیه های فلسفی را در لابه لای تمام انواع شعری می توان جست.

2. 5. مرثیه های اجتماعی

این دسته از اشعار، در مصایب طبیعی از قبیل ویرانی ها و زلزله و سیل یا قتل عام های فجیعی که رخ داده سروده شده اند و شاعران با مشاهده ی دشواری ها و مصیبت هایی که جامعه دچار آن شده، برای بیان آلام اجتماع و در پی تسکینی احتمالی، به سرودن مرثیه هایی از این دست می پردازند. آن گونه که نصرالله امامی گفته است، شاید بتوان شعر کوتاه ابوالینبغی در ویرانی سمرقند را که در کتاب المسالک و الممالک ابن خردادبه آمده است، از قدیمی ترین مراثی اجتماعی فارسی دانست (امامی، 1369: 69).

2. 6. مرثیه های داستانی

این نوع از مرثیه ها شامل ابیاتی است که شاعر در مرگ یکی از شخصت های داستانی خود سروده است. در پاره ای از مواقع، به یاد آوردن یکی از عزیزان در گذشته ی شاعر در هنگام سرودن مرثیه ی داستانی، با واقعه ی موجود در داستان می آمیزد و درون مایه ی آن را از حیث قدرت و اثرگذاری تقویت می کند (نظیر یادآوری آفاق توسط نظامی هنگامی که در خسرو و شیرین درباره ی مرگ شیرین می سراید). جوهر عاطفی مرثیه های داستانی با توجه به کیفیت های مثبت و منفی قهرمانان داستان متغیر است و مرثیه در منظومه های داستانی محض، غالباً گذرا و مختصر است؛ مگر آنکه سراینده تعمداً خواسته باشد با بیان مرگ قهرمانان داستان، نتیجه گیری های معمول و فلسفی از ناپایداری جهان و نظیر آن بیاورد (همان: 79).

3. مرثیه های فخرآلود

خودستایی در واقع سنت شعر فارسی و یکی از بارزترین موضوعات آن است که از اوایل بروز شعر درباری به اشعار شاعران فارسی گو نیز راه یافته است. آنچه از شعر شاعران نخستین در این باره به جای مانده، جز ابیات پراکنده ای نیست و آن هم شامل مواردی است که شاعر تنها به مراتب فضل و برخی هنرهای شخصی و احتمالاً به مال و منصب خود بالیده است. از میان ادوار گوناگون شعر فارسی،‌ در قرون ششم، هفتم و هشتم تفاخر و خودستایی بیشتر نمایان است. این امر به ویژه در قرن ششم حضور چشمگیری در اشعار فارسی دارد. در اغلب اشعار خاقانی مفاخرات گسترده ای به چشم می خورد و شاید بتوان گفت که در طول تاریخ شعر فارسی هیچ شاعری به میزان خاقانی به خودستایی نپرداخته است؛ این امر تا حدی است که برخی از منتقدان معاصر با تکیه بر معیارهای روان شناسی، سعی بر شناساندن او به عنوان بیمار خودشیفته (نارسیسیست) داشته اند (چهرقانی، 1382: 45). در هر حال، علت این پدیده هرچه باشد، خاقانی با اعتقادی که نسبت به فضایل و مقامات خویش داشته است، خود را از همه ی شاعران عرب و عجم برتر می دانسته و به آن ها با دیده ی تحقیر می نگریسته است. او خود را بارها مسیح شاعران خوانده و سایر شاعران را ریزه خوار خوان کلام فخیم خود شمرده است.
قصیده ی معروف او که سراسر تفاخر است، تنها مصداقی مجتمع از این صفت است:

نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا
در جهان ملک سخن راندن مسلم شد مرا

مریم بکر معانی را منم روح القدس
عالم ذکر معالی را منم فرمانروا

رشک نظم من خورد حسّان ثابت را جگر
دست نثر من زند سحبان وائل را قفا

من زمن چون سایه و آیات من گرد زمین
آفتاب آسا رود منزل به منزل جا به جا

این از آن پرسان که آخر نام این فرزانه چیست
وآن بدین گویان که آخر جای این ساحر کجا... (خاقانی، 1378: 31)

اما هدف این مقاله بررسی جلوه های مفاخرات در شعر خاقانی نیست، بلکه پرسش اساسی آن است که آیا این وجه خودستایی و تمجید از کرامات و برتری های فردی و هنری را در مرثیه های خاقانی نیز می توان یافت یا خیر. ظاهر سخن چنین می نماید که از آن رو که مرثیه ها عرصه ی بیان تألمات فردی یا گروهی از بابت فقدان فرد یا پدیده ای ارزشمند است، قاعدتاً نباید مجالی برای فخر و مفاخره باقی بماند. اما به نظر می رسد با بررسی های بیشتر بتوان به پاسخی در خور اما متفاوت با آنچه تصور می شود، رسید. برای تبیین این پاسخ، در ادامه به آن دسته از مراثی خاقانی خواهیم پرداخت که رگه های تیره و روشن مفاخره در آن ها یافت می شود و ما آنها را به تفکیک انواع مراثی که در سطور پیشین یاد شد، دسته بندی کرده ایم. با ذکر این توضیح که از پرداختن به مرثیه ی مذهبی و داستانی از آن رو که در شعر خاقانی یافت نمی شود، چشم پوشیده ایم.

3. 1. خاقانی و مرثیه ی رسمی

خاقانی به دلیل حضور در دربارهای گوناگون و ارتباطاتی که با دربارهای فراتر از موطن خود داشته، حاکمان و عالمان و والیان بسیاری را می شناخته است که طبعاً هنگام مرگ خود یا بستگانشان، یا از او انتظار سرودن مرثیه می رفت یا او خود به واسطه ی تعلق خاطری که بدان ها داشت، در رثای آن ها شعر می سرود.

3. 1. 1. مرثیه ی درباریان

خاقانی در رثای خاقان اکبر، منوچهر شروانشاه که در میانه ی سالهای 555-548 ق. پادشاهی مشهور بوده است، قصیده ای با وصف بی اعتباری دنیا سروده و سپس همه را به سوگ ممدوح خود فراخوانده است. مطلع شعر چنین است:

این دل ز دام گلخن تن درگذشتی است
این تن به بام گلشن جان برگذشتنی است (همان: 527)

خاقانی در پایان ترکیب بند، رندانه و کوتاه، سری نیز به عرصه ی مفاخره می زند و رو به منوچهر شروانشاه چنین می گوید:

رفتی و در جهان سخن از کار و بار توست
خاقانی غریب سخن یادگار توست (همان: 532)

خاقانی ترکیب بندی نیز در هشت بند در رثای خواجه ابوالفوارس دارد که مطلع آن چنین است:

کارم از دست پایمرد گذشت
آهم از چرخ لاژورد گذشت (همان: 537)

در اواخر ترکیب بند، خاقانی آنجا که اندوهگینی خود را در فقدان خواجه می سراید، تلفیق هنرمندانه ای از تفاخر و سوگ را به نمایش می گذارد که اگر مخاطب هوشیار نباشد، آن را در نمی یابد؛ او در رثای خواجه نوحه سر می دهد اما این باعث نمی شود که کسی فراموش کند او در سخنوری چونان پرندگان خوش آواز است و نه همچون جغد، شوم:

من که خاقانی ام به باغ جهان
عندلیبم ولیک نوحه گرم (همان: 541)

خاقانی در مرگ امیر اسدالدین شراوانی که از سپاهیان عصر خاقانی بود، قطعه ای در 37 بیت سروده که مطلع آن از این قرار است:

آه و دردا که شبیخون اجل
در زد آتش به شبستان اسد (همان: 868)

خاقانی در مرگ اسد بسیار شیون و ناله می کند، حتی مدعی می شود:

که به شروان ز دلم سوخته تر
هیچ دل نیست ز اخوان اسد (همان: 869)

اما در نهایت از یاد نمی برد که نام و اعتبار خویش را باید در پایان قصیده ثبت کند. به این جهت پس از تمام ابراز ارادت ها و نوحه گری ها، این نکته را یادآوری می کند که از دوران و روزگار اسد اگر نامی به یادگار بماند، مدیون کلام ماندگار خاقانی است:

لیکن از گفته ی خاقانی ماند
نام جاوید ز دوران اسد (همان جا)

خاقانی در رثای فردی به نام بهاءالدین احمد نیز قصیده ای مشتمل بر 22 بیت سروده است. او در این شعر نیز با ظرافت های زبانی خاص خود گریزی به خودستایی های ریز و درشت می زند:

گنج خانه است جان خاقانی
دل به خاقان و خان نخواهد داد (همان: 168)

3. 1. 2. مرثیه ی علما

ناصرالدین ابواسحاق ابراهیم باکویی از علمای بزرگ دوران خاقانی بود که چند قصیده در رثای او در دیوان موجود است. یکی از آن ها قصیده ای است که در میان اشعار خاقانی اعتبار و ارزش فراوانی کسب کرده است. این مرثیه دارای موسیقی محکم و باصلابتی است که در آغاز با بیانی از زهد و حکمت آغاز می شود:

نثار اشک من هر دم شکرریزی است پنهانی
که همت را زناشویی ست از زانو و پیشانی (همان: 410)

خاقانی پس از بیت های فراوانی که در ثنای عزلت گزینی و حکمت طلبی و دوری از خلق و اجتناب از دنیا می سراید، با بیانی مفاخره آمیز می گوید:

سخن گفتن به که ختم است می دانی و می پرسی
فلک را بین که می گوید به خاقانی به خاقانی
به خوان معنی آرایی براهیمی پدید آمد
ز پشت آزر صنعت علی نجار شروانی
وگر بر احمد مختار خوانند این چنین شعری
ز صدر او ندا آید که قد احسنت حسانی (همان: 412)

این سخنان از زبان شاعر سوگوار شنیده می شود. خاقانی ظاهراً در این قصیده از درگذشت امام ناصرالدین اندوهگین و آشفته است:

چو آواز وفات ناصرالدین در عراق آمد
من و خاک عراق آشفته گشتیم از پریشانی (همان جا)

البته در دو قطعه ی بعدی که خاقانی در رثای او سروده است، اثری از آن خودستایی ها به چشم نمی خورد و بالعکس خاقانی با مرگ ناصرالدین خود را خانمان سوخته و ناامید معرفی می کند:

سخت نومیدم ز امید بهی
درد نومیدی من بین ای دریغ
صاعقه بر بام عمرم برگذشت
نه درش ماند و نه پرچین ای دریغ (همان: 780)

3. 1. 3. مرثیه ی دوستان

وحیدالدین شروانی، از معاصران و آشنایان خاقانی بوده و خاقانی در رثای او قصیده ای غم بار سروده که مطلع آن چنین است:

جان سگ دارم به سختی ور نه سگجان بودمی
از فغان و درد چون سگ هم فرو ناسودمی (همان: 602)

بار عاطفی این قصیده فراوان و تا حدود زیادی صمیمی و تأثیرگذار است. التزام ناخودآگاه واژه ی «اشک» و «خون» در سراسر شعر نشان دهنده ی اوج تأثر خاقانی است. نکته ی بسیار جالب اینجاست که خاقانی در شدت حزن، دلیل در گذشتن وحیدالدین شروانی را هجران از خود می داند و مدعی است که او از درد دوری شاعر مرده است. چنان که ملاحظه می شود، حس تفاخر درونی شده ی خاقانی از این مقال پیداست:

نی نی آن فرزانه را داغ فراقم کشت و بس
گر به عالم داد بودی من به خون مأخوذمی (همان: 603)

خاقانی مرثیه ای کوتاه، سه بیتی و کاملاً مفاخره آمیز نیز در مرگ فلکی شروانی، شاعر معاصر خویش، سروده است. نکته در آن است که دو بیت نخست بیشتر از آن که سوگ درگذشت فلکی باشد، یادآوری این نکته است که فلکی از حیث شاعری پیرو و حاصل طبع خاقانی بود و چیزی از خود نداشت:

عطسه ی سحر حلال من فلکی بود
بود به ده فن ز راز نه فلک آگاه
زود فرو شد که عطسه دیر نماند
آه که کم عمر بود عطسه ی من آه
جانش یکی عطسه داد و جسم بپرداخت
هم ملک الموت گفت یرحمک الله (همان: 918)

3. 2. خاقانی و مرثیه ی شخصی

مرثیه های شخصی خاقانی از جمله ی مشهورترین مراثی فارسی است. در این مرثیه ها شاعر سخت به بی وفایی روزگار می تازد و به مخاطب چنان می نماید که با مرگ فرد مورد رثا، در حقیقت پاره ای از وجود خود او از میان رفته است. دردناک ترین این حوادث مرگ فرزند است و خاقانی در مرگ فرزندش رشیدالدین تا توانسته ناله و ضجه سر داده است. مرگ عمو و همسر نیز بخشی از مراثی خانوادگی خاقانی را به خود اختصاص داده است که بعضی از آن ها نیز از جمله ی پراحساس ترین مرثیه های فارسی است. درجه ی تکلّف در این گونه قصاید، بسیار کمتر از سایر قصاید شاعر است و حتی گاه در شرایطی که روح خاقانی هنگام سرایش آن ها سخت متأثر بوده، تا حدود زیادی به سمت روانی و سادگی پیش رفته است. کمترین مفاخرات خاقانی در مرثیه ها، در این نوع از آثار او وجود دارد و دلیل این امر نیز طبعاً واقعی تر و عمیق تر بودن حزن اوست. خصوصاً در اشعاری که خاقانی در رثای پسرش سروده است، تقریباً هیچ نوع مفاخره ای موجود نیست و شاعر در آن ها تماماً از حسرت و اندوه از دست دادن فرزند می سراید و مصیبت جانکاهی را که گریبان گیر او و همسرش گشته، یادآور می شود. تنها بارقه ای که از مفاخره در این نوع مراثی او به چشم می خورد، در شعری با مطلع «حاصل عمر چه دارید خبر باز دهید» است. خاقانی این مرثیه را در نهایت یأس سروده است و در آن از آخرین لحظات زندگانی فرزند خود و تلاش های اطرافیان برای بهبود و زندگی بخشیدن به او سخن می گوید و در نهایت،‌ از مرگ و به تابوت و گور سپردن او می سراید. در فوران احساسات سوزناک پدرانه، او در زمره ی چیزهایی که از دست داده یا داشتنش دیگر برای او اهمیتی ندارد، از شعر خود نام می برد. قوه ی شاعری او دیگر هیچ ارزشی برایش ندارد و می خواهد آن را به دور بیفکند. اما در عین حال باز هم یادآور می شود که شعر او از حیث قدرت و ارزش، «سحر حلال» است. او در اثنای سوگ نامه، هم به اعتبار شعری خویش می نازد و هم بر مخالفان و دشمنان خویش می تازد. به این دو بیت دقت کنیم:

غرر سحر ستانید که خاقانی راست
ژاژ منحول به دزدان غرر باز دهید
تا توانید جو پخته ز طبّاخ مسیح
بستانید و جو خام به خر بازدهید (همان: 165)

با مطالعه در آثار خاقانی دانسته می شود که او دو همسر اختیار کرده که ظاهراً هر دوی آن ها در زمان حیات شاعر درگذشته اند (امامی، 1360: 263) و او در ماتم آن ها اشعاری سروده است. سه مرثیه از اشعار این چنینی، پراحساس و تأثیرگذار و تنها حاوی اندوه خاقانی در از دست دادن همسر خود است، اما در قصیده ی دیگری که در رثای یکی از همسران سروده است، با مطلع

دل دردزده است از غم زنهار نگه دارش
کو میوه ی دل باری، پربار نگه دارش (همان: 672)

در بیت واپسین، باز خاقانی به کلام دل انگیز خویشتن متوجه می شود و آن را می ستاید:

هان ای دل خاقانی بس خوش نفسی داری
از عمر همین مانده است آثار نگه دارش (همان: 673)

خاقانی از مرگ عموی خویش کافی الدین عمر بسیار اندوهگین می شود و در مرثیه های خود به گونه ای با این امر برخورد می کند که گویی پدر خویش را از دست داده است، البته او در زمان حیات کافی الدین نیز بارها در اشعار و مدیحه هایی که برای او می سرود، این مطلب را که وی مانند پدر برای خاقانی محترم و دوست داشتنی است، بیان می کرد:

دعوی نسبت ز عم کن نز پدر زیرا تو را
عم پدیدار آورید ار چه پدر گم کرده بود (همان: 142)

خاقانی در مرگ کافی الدین شش مرثیه دارد که مطلع یکی از مشهورترین آن ها از این قرار است:

راه نفسم بسته شد از آه جگرتاب
کو هم نفسی تا نفسی رانم از این باب (همان: 56)

حسن ختام این قصیده، معارضه با رقیبی مجهول است که خاقانی در آن وی را دزدی معرفی می کند که مضامین و تصویرهای بکر او را می رباید و به شکلی دیگر به نام خود معرفی می کند این معارضه ی آشکار و خودستایی پنهان، آخرین ابیات قصیده را تشکیل می دهد:

دانم که دگرباره گهر دزدد از این عقد
آن طفل دبستان من آن مردک کذّاب
هندوبچه ای سازد از این ترک ضمیرم
زان تا نشناسند بگرداند جلباب (همان: 58)

اما در مراثی دیگری که خاقانی در ماتم کافی الدین سروده است، دیگر اثری از این گونه مفاخرات نیست و شاعر یکسره از رنج و یتیمی خویش پس از مرگ عمو یاد می کند.

3. 3. خاقانی و مرثیه ی فلسفی

به دشواری بتوان در میان اشعار خاقانی شعری را یافت که در آن هیچ اثری از مرثیه های فلسفی با مشخصاتی که ذکر شد نباشد، به این دلیل که او شاعری متفکر و به اندیشیدن درباره ی هستی مشغول است و نشانه های این نوع افکار خود را لابه لای بیشتر اشعار خویش گنجانده است. مجال بیرون کشیدن تمامی این گونه اشعار در این مقال، به دلیل فراوانی آن ها وجود ندارد و تنها به اشعاری که در کلیتشان حاوی اندیشه های فلسفی مورد نظر ما هستند، بسنده می شود.
از موسیقایی ترین و زیباترین قصاید خاقانی، قصیده ای است که با مطلع زیر آغاز می شود:

قلم بخت من شکسته سر است
موی در سر ز طالع هنر است (همان: 43)

در غالب ابیات این قصیده ی طولانی 111 بیتی، مضامینی نظیر شکایت از روزگار و بخت نگون شاعر، بی وفایی دهر و... حکم فرماست. چند بیتی نیز در این میان یادکرد برتری های علمی و ادبی خاقانی است که البته بیشتر این مفاخرات در تقابل این برتری شاعر با قدرنشناسی زمانه و مردمان روزگار مطرح می شود. خصیصه ی ویژه ی خاقانی آن است که در بیشتر اشعاری که در آن ها از جور ایام می نالد، در عین حال خصایل نیک و برتر خویش را نیز بر می شمرد و این گواه درونی شدن خودبرتربینی خاقانی در عین نگون بختی هایی است که در خویش سراغ دارد. ابیات مفاخره آمیز قصیده ی مورد نظر از این قرار است:

خاطرم بکر و دهر نامرد است
نزد نامرد بکر کم خطر است

همه جور زمانه بر فضلاست
بوالفضول از جفاش ز استر است

سوس را با پلاس کینی نیست
کین او با پرند شوشتر است (همان: 44 و 45)

شاعر در بخش های پایانی شعر از آن همه گلایه از بخت پشیمان می شود و اعتراف می کند که:

نی نی از بخت شکرها دارم
چند شکری که شوک بی ثمر است...

هم ز بخت است کز مقالت من
همه عالم غرایب و غرر است
فخر من یاد کرد شروان به
که مباهات خور به باختر است (همان: 46 و 47)

قصیده ی دیگری که به آن پرداخته می شود، قصیده ای «در شکایت و عزلت» است. مطلع قصیده چنین است:

به دل در خواص بقا می گریزم
به جان زین خراس فنا می گریزم (همان: 187)

این شعر نیز در خود مضامینی از قبیل سایر اشعار فلسفی خاقانی دارد و درد و گلایه به تساوی در آن آمده است. او در اشعار فلسفی خویش به وادی عرفان دستاویز می شود راه رهایی از رنج های روزگار را قناعت و دست افشاندن بر هستی می داند. یکی از ابیات توجه برانگیز این شعر، بیتی است که در آن ضدیتی آشکار با افکار خودستایانه ی خاقانی مشاهده می شود:

مرا مرحبا گفتن سفره داران
نیاید کز آن مرحبا می گریزم (همان: 188)

البته با کاوشی بیشتر، در خواهیم یافت که این مرحبا گریزی شاعر نیز در واقع نوعی افتخار به خویش است. شاعر مستغنی از توجه اطرافیان نیست، بلکه در واقع قصد ابراز این امر را دارد که هر کسی را شایسته ی تحسین گفتن به بزرگی چون خود نمی داند. بیت دیگری از این قصیده گمان ما را قوت می بخشد:

مسیحم که گاه از یهودی هراسم
گه از راهب هرزه لا می گریزم (همان جا)

و بیت دیگر از این دست، باز تقابل رنج های روزگار و خودستایی است:

من آن دانه ی دست کشت کمالم
کز این عمرسای آسیا می گریزم (همان جا)

خاقانی قصیده ی دیگری با مطلع زیر دارد که در آن نیز از روزگار و بی مرادی دهر شکایت می کند:

عافیت را نشان نمی یابم
وز بلاها امان نمی یابم (همان: 199)

او بخت خویش را نگون می بیند و دلیل آن را چیزی جز مغایرت بخت با دانایی و هنر نمی داند. او ابیاتی با این مفهوم دارد که زیرکانه تعریضی به خودستایی خویش است:

دولت اندر هنر بسی جستم
هر دو در یک مکان نمی یابم
گوییا آب و آتش اند این دو
هر دو در یک مکان نمی یابم...
بهر نوازدگان خاطر خویش
بخت را دایگان نمی یابم (همان جا)

گویی که مفاخره و استغنا دل خوشی خاقانی است و اگر در اوج لحظات آلام و رنج ها، به یاد می آورد که در سخن یکه تاز است، در واقع به پناهگاهی وارد شده است که می تواند در آن لختی آرام بگیرد.

3. 4. خاقانی و مرثیه ی اجتماعی

مرثیه های اجتماعی و فلسفی خاقانی را نمی توان به تمامی از هم جدا دانست. اصولاً مرثیه های اجتماعی او رنگی از افکار فلسفی به خود می گیرد. گویی واقعه ی اجتماعی پیش آمده دستاویزی است تا خاقانی افکار مشغول کننده و دغدغه های روحی خود را در آن ها سرازیر کند. از این حیث است که نمی توان با اطمینان در اشعار او شعری را با عنوان مرثیه ی اجتماعی صرف یافت. شاید برای این گونه اشعار، نام مرثیه های اجتماعی فلسفی پسندیده تر باشد. نمونه ی این مدعا قصیده ی مشهور و ماندگار ایوان مداین است:

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان
ایوان مداین را آیینه ی عبرت دان (همان: 358)

که حسن ختام آن بیتی در ستایش سخنوری خاقانی است:

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند
مهتوک مسیحا دل دیوان هی عاقل جان (همان: 359)

قصیده ی اجتماعی دیگر خاقانی در بیان فتنه ی غز و شکست و اسارت سلطان سنجر است که در آن، عده ی زیادی از دانشمندان و مشاهیر عصر به قتل رسیدند یا آواره شدند (امامی، 1369: 278). یکی از این دانشمندان امام محمد یحیی بود که شعرای بسیاری در رثای او به فارسی و عربی اشعاری سرودند. خاقانی نیز که در منشآت خود با تعظیم و احترام خاصی از محمد بن یحیی نام می برد و بدو ارادت ویژه ای داشت، در مرگش این قصیده ی سوزناک را سروده است. مطلع قصیده چنین است:

آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد
و آن نیل مکرمت که شنیدی سراب شد (خاقانی، 1378: 155)

البته این قصیده ی 45 بیتی بیشتر از آنکه از تألم خاقانی در شهادت امام محمد یحیی و اسارت سلطان سنجر یاد کند، از فتنه ی غز و ویرانی خراسان تأسف می خورد. اگرچه مرگ امام محمد برای او دردناک است، دریغش بر فنا شدن آرزوهای خویش در عزیمت به خراسان نیز از آن کمتر نیست. «زیرا اشتیاق سفر به خراسان در وجود شاعر به صورتی بود که گویی تا آخر عمر او را رها نکرد. از اشعار خاقانی به خوبی احساس می شود که شاعر دوست می داشته است تا خراسان را پیش از این ویرانی های مهیب ببیند» (امامی، 1369: 79-278).
پس از یاد خراسان و شاعران و عالمان آن دیار، غیر طبیعی نیست اگر خاقانی باز هم به تعاریفی گریز بزند که از خویشتن و کلام و هنر خود به دست می دهد:

معجز عنان کش سخن توست اگرچه دهر
با هر فسرده ای به وفا هم رکاب شد
بر قصر عقل نام تو خیر الطیور گشت
در تیه جهل خصم تو شر الدواب شد (خاقانی، 1378: 156)

نتیجه

مرثیه های خاقانی آن گونه نیست که یکسره خالی از مفاخرات و خودستایی ها باشد. خودستایی که ملکه ی ذهن خاقانی شده است، در میان حدود نیمی از مرثیه های او نیز به چشم می خورد. در مرثیه های رسمی این حضور پر رنگ تر و در مرثیه های شخصی کم رنگ تر است. آنچه خاقانی در مفاخرات مرثیه ها بدان می نازد، کلام فاخر، دانش فراوان و زبان بی همانند خویش است. علت کثرت خودنمایی ها در مرثیه های رسمی خاقانی، شاید تا حدودی جنبه ی تشریفاتی آن ها باشد. در هر حال، او در مرثیه های رسمی خود در موضع شاعری درباری است که معارضان، رقیبان و ممدوحان خاص خود را دارد. به همان میزان که در مرثیه های رسمی خاقانی، عناصر هنری، استعارات و تعقیدهای بیشتری حاکم است، نقش و ضرورت خودستایی برای پیروزی در این مبارزه ی همیشگی نمایان تر می گردد. خاقانی در نقش یک شاعر سلطنتی، باید از توانایی های خود یاد و به آن ها افتخار کند تا هم رضایت ممدوح از دارا بودن چنین شاعری حاصل شود و هم شاعران دیگری که هم عصر خاقانی هستند، پیوسته وجود چنین شاعر نیرومندی را در خاطر داشته باشند، اما در مرثیه های شخصی خاقانی خصوصاً در آن هایی که احساس و تأثر شاعر در اوج خویش است، هم زبان ساده تر و کم آرایه تر است و هم مفاخرات در این گونه اشعار کمترین نقش را می پذیرد و حتی در بیشتر آن ها اساساً حضوری ندارد. در کل وجود مفاخرات در مرثیه های خاقانی به میزان تألم و اندوه او بستگی تام دارد. هرچه شاعر از اتفاقی که در مورد آن می سراید، اندوهگین تر باشد، کمتر فرصت می کند تا به خود بپردازد و بیشتر غرقه در خیالات و یأس های فلسفی خویش است.
برعکس، هرچه شاعر درباره ی مرگ یا اتفاقی که موحب سرودن مرثیه توسط او شده بی تفاوت تر باشد، رنگ حزن حاکم بر فضای شعر تصنعی تر و امکان حضور مفاخره در آن قوی تر می گردد. این نتیجه منکر ارزش های زبان با صلابت و قدرتمند خاقانی در مرثیه ها نیست، بلکه مقصود آن است که خاقانی در مرثیه هایی که او را کمتر غم زده می کند، دارای ضمیری آگاه تر برای آراستن شعر به صنعت های ادبی است و سوگ های شدید، کمتر رمقی برای پیچیده سرایی و خودنمایی در او باقی می گذارد. در مرثیه های اجتماعی و فلسفی شاعر نیز، مفاخرات به چشم می خورد، با این تفاوت که در ذات شاعر درونی تر و با بافت اصلی شعر آمیخته تر شده است؛ به نحوی که گاه تشخیص آن ها به دشواری ممکن است.

- احمد سلطانی، منیره، 1370، قصیده ی فنی و تصویر آفرینی خاقانی شروانی، تهران: کیهان.
- امامی، نصرالله، 1369، مرثیه سرایی در ادبیات فارسی ایران، چاپ اول،‌ اهواز: انتشارات دفتر مرکزی جهاد دانشگاهی.
- چهرقانی،‌ رسول، 1382، «نارسیسیسم یا خودشیفتگی در شعر خاقانی»، آموزش زبان و ادب فارسی، ش 68، ص 49-45.
- خاقانی، 1378، دیوان اشعار، تصحیح ضیاءالدین سجادی، تهران: زوار.
- دشتی، علی، 1355/2535، خاقانی شاعری دیر آشنا، چاپ دوم، تهران: امیرکبیر.
- زرین کوب، عبدالحسین، 1346، شعر بی دروغ شعر بی نقاب، تهران: علمی،‌ جاویدان.
- شمیسا، سیروس، 1370، انواع ادبی، تهران: باغ آینه.
- مؤتمن، زین العابدین، 1332، شعر و ادب فارسی، تهران: [بی نا].
- همایی، جلال الدین، 1354، فنون بلاغت و صناعات ادبی، تهران: دانشگاه سپاهیان انقلاب.
منبع: نشریه کتاب ماه ادبیات شماره 62