نویسنده: اگوستاو کوربه
نویسنده: فرانکلین لوفان باومر



 

مقدّمه:


گوستار کوربه (*)(77- 1819) نامه زیر را به تاریخ 25 دسامبر 1861 به گروهی از دانشجویان Ecole des Beaux Arts پاریس که از نحوه آموزش آکادمیکی هنر ناراضی بودند نگاشته است. کوربه در این نامه به وضوح مرام رآلیزم realisme را که در ادبیات و همچنین در نقاشی می تواند به کار آید و مغایر دیگر مکتب های هنری نوع تاریخی و رمانتیک- متافیزیکی است بیان می دارد. پیر- ژوزف پرودُن P.j. Proudhon که یک آنارشیست- سوسیالیست بود نیز قبلاً به همبری و یا توازی بین ر آلیزم و پوزیتیویسم اشاره کرده بود.

آقایان و دوستان عزیز،

شما می خواهید یک کارگاه نقاشی دایر کنید تا بتوانید آزادانه به آموزش هنری خود ادامه دهید و چندان محبّت دارید که از من خواسته اید مسئولیّت ریاست آن را به عهده بگیرم. قبل از اینکه جوابم را بدهم، باید برایمان روشن باشد که منظور از ریاست چیست. من نمی توانم بپذیرم، در رابطه ای که ما با هم داریم، مسئله استادی و شاگردی در میان باشد. لازم می بینم آنچه را که اخیراً در کنگره آنوِر Anvers در بلژیک گفتم برایتان توضیح دهم: من شاگردانی ندارم و نمی توانم داشته باشم.
من که معتقدم هر هنرمندی می باید استاد خویشتن باشد نمی توانم در اندیشه آن باشم که از خودم یک استاد بسازم.
من از عهده بر نمی آیم که هنرم را به کسی بیاموزانم و یا هنر هر مکتبی دیگر را تدریس نمایم، زیرا منکر اینم که هنر را بتوان تعلیم داد، و همچنین معتقدم هنر امری ست کاملاً شخصی، و اینکه خلاقیت هر هنرمندی فقط حاصل علاقه خود اوست و ناشی از همّتش در مطالعه کردن سنّت.
به علاوه می گویم که هنر یا ذوق برای یک هنرمند (آن طور که من می پندارم) فقط وسیله ای ست تا استعداهای شخصی خویش را برای ایده ها و موضوعات روزگاری که در آن به سر می برد نیک به کار اندازد.
به ویژه، هنر در کار نقاشی که فقط به تصویر درآوردن چیزهایی است که هنرمند می بیندشان و لمسشان می کند.
هر عصری را فقط از طریق آنچه هنرمندانش ارائه داده اند می توان شناخت. منظورم اشاره به هنرمندانی است که در خلال آن عصر زیسته اند. من معتقدم هنرمندانِ یک قرن وقتی می خواهند به موضوعات مربوط به قرن پیشین و یا بعدی بپردازند و ماهیّت و کنه آن را بنمایانند، به عبارت دیگر، وقتی می خواهند گذشته و یا آینده را نقاشی کنند به هیچ وجه از عهده اش بر نمی آیند و نا موفق اند. در یک چنین معنایی است که اصطلاح هنر تاریخی را که درباره گذشته به کار برده می شود نفی می کنم. هنرِ تاریخی، در کُنه و اساسش، هنری معاصر است. هر عصری می باید هنرمندان خودش را داشته باشد تا آن عصر را کاویده و برای آینده منعکس سازد. عصری که قادر نشده باشد خود را از طریق هنرمندانش بشناساند حقّی ندارد که توسّط هنرمندان برون از آن شناسانده شود. زیرا، این کار، تاریخ را دروغین جلوه دادن خواهد بود... .
هنرمندان راستین آن کسانی هستند که دوران خود را درست از جایی می آغازند که نقطه فرجامین اعصار پیشین بوده است. واپس رفتن کار بیهوده است و نتیجه حاصل ننمودن؛ با چنین گام به قفا نهادنی نه می توان به فهمی نایل آمد و نه از درسهای گذشته پندی آموخت. از همین روست که می بینیم چرا پرداختن به مکاتب باستان همواره این همه ناباور و به تلمبار شدن تألیفات بی فایده منجر شده است.
و باز معتقدم که نقّاشی اساساً هنری ملموس CONCRETE است و بری از
وهمیّات که فقط می باید موضوعاتی را بنمایاند که واقعی باشند و موجود. زبانی است کاملاً طبیعی که به جای واژه ها از هر چه که قابل رؤیت است استفاده می کند، و اینکه چیزی که تجریدی و ذهنی، نامریی و ناموجود باشد جزئی از حیطه نقاشی نیست. تخیّل در هنر عبارت است از تواناییِ نشان دادن یک اُبژه و شیء است به کاملترین شکل، و نه به پندار در آوردن و خلق کردنِ خودِ یک شیء.
زیبایی در دل طبیعت است که جا دارد، و در واقع به اشکال بسیار متنوعی می توان با آن برخورد. اما به محض آنکه آشکار شد و پیدا، دیگر به هنر است که تعلّق دارد، یا بهتر بگوییم، به هنرمندی که قادر به شناختنش و دریابیدنش باشد. وقتی زیبایی واقعی است و با چشم می توان آن را دید، جلوه ای دارد هنری که ویژه خود اوست.
مشّاطه کاری و آب و رنگِ مصنوعی نه تنها چنین جلوه ای را تشدید نمی کند بلکه امری است به غایت نابجا و غلط. اقدامی این چنین، خطرش خدشه به زیبایی زدن و کاستن قدرت آن است. آن زیبایی که پایه در طبیعت دارد برتر از تمامی معیارهای مرسوم و توافق های هنرشناسانه است. این شالوده اندیشه های من در هنر است. با چنین اندیشه هایی، به فکرِ باز کردنِ مدرسه ای افتادن که در آن اصولِ مرسوم تعلیم داده شوند، بازگشتن به احکام ناقص و مبتذل می باشد که تا به حال در همه جا هنرِ مُدرن را هدایت نموده است.
در نقاشی، مکتب نمی تواند وجود داشته باشد، فقط نقّاشان وجود دارند و بس. مدارس فقط برای پژوهش در زمینه های تحلیلی هنر به درد می خورند. هیچ مکتبی در انزوا هرگز به سنتز راه نمی گشاید. نقاشی نمی تواند، بی اینکه در تجرید سقوط کند، بگذارد جنبه ویژه ای از هنر نقاشی جنبه های دیگر آن را تحت الشّعاع قرار دهد، این جنبه چه طراحی، چه رنگ آمیزی، چه ترکیب و یا هر یک از جنبه های چندگانه ای باشد که کل شان با هم این هنر را می سازند.
بنابراین من نمی توان ادّعای باز کردن مدرسه ای را کنم که در آن بتوان شاگردان را در قالبی انداخت، و با آموزش رسم و سنّتی نیمچه در هنر، آنان را پرورش داد. من فقط می توانم به هنرمندانی که همکارانم خواهند بود و نه شاگردانم روشی را شرح و توضیح بدهم که، به گمانم، به یاری آن آدمی می تواند ورزیده و نقاش شود، همان روشی را که از روزهای آغازین کارم دنبال نموده ام؛ اما برای هر کس این امکان را می گذارم که هدایت کامل فردیّت خویش را خودش برعهده بگیرد و کاملاً آزاد باشد آنگونه که بر خود روا می داند این روش را به کار بندد. برپاییِ کارگاهی بر مبنای همت و خواست مشترک، امری که یادآور همکاری ثمربخش در کارگاههای دوران رنسانس باشد، مسلماً می تواند برای دستیابی به این هدف مفید واقع شود و به گشایش مرحله نقاشی نوین کمک کند. برای نیل به آن، با شوق در اختیارتان خواهم بود تا انتظاراتی که از من دارید برآورده شود.

پی نوشت ها :

* From the Classicists to Impressionists by Elizabeth Gilmore Holt. Copyright 1966 by Elisabeth Gilmore Holt. Double- day & Co. Inc.

منبع: فرانکلین، لوفان باومر؛ (1389)، جریان های اصلی اندیشه غربی جلد دوم، کامبیز گوتن، تهران، انتشارات حکمت، چاپ دوم، 1389.